کتاب ببخش و بگیر

راز موفقیت در دنیای مدرن: چرا مهربانی نقطه ضعف نیست؟
خلاصه کتاب رایگان
n ذخیره

در کتابخانه کاربران

امتیاز 4.5

توسط خوانندگان کتاب

m نفر

در حال مطالعه کتاب

k مرتبه

اتمام مطالعه کتاب

معرفی کتاب ببخش و بگیر

کتاب «ببخش و بگیر» (2014) خط باطلی بر تمام باورهای سنتی ما درباره‌ی مسیر موفقیت می‌کشد. همیشه شنیده‌ایم که برای بالا رفتن از پله‌های ترقی، باید رقابت‌جو، سرسخت و گاهی حتی بی‌رحم باشیم. اما این کتاب با نگاهی تازه و مبتنی بر پژوهش‌های علمی، به ما نشان می‌دهد که دنیای امروز با قوانین متفاوتی کار می‌کند.

آدام گرانت در این اثر ارزشمند، لنز جدیدی برای تماشای روابط انسانی و حرفه‌ای به ما می‌دهد. او به جای تمرکز بر هوش، استعداد یا شانس، روی سبک تعامل آدم‌ها با یکدیگر دست می‌گذارد. کتاب به روشنی توضیح می‌دهد که چرا در بلندمدت، این خودخواهی نیست که برنده‌ها را می‌سازد، بلکه رویکردی کاملاً متضاد است که انسان‌ها را به قله می‌رساند.

خواندن این کتاب یک تجربه‌ی رهایی‌بخش است؛ به‌ویژه برای کسانی که فکر می‌کنند مهربانی و کمک به دیگران در محیط کار، مساوی با سوءاستفاده شدن است. «ببخش و بگیر» به ما نوید می‌دهد که می‌توانیم انسان خوبی باشیم، به دیگران خیر برسانیم و در عین حال، به بالاترین درجات موفقیت شغلی و شخصی دست پیدا کنیم.

مشخصات کتاب ببخش و بگیر

Give and Take
A Revolutionary Approach to Success
2014 میلادی
انگلیسی
بده و بستان
،
هنر بده و بستان
،
راز سخاوت

برداشت‌ها و تعابیر از موضوع کتاب:

چرا و چگونه بخشنده‌ها به اوج موفقیت می‌رسند؟
،
رویکردی انقلابی برای موفق‌شدن در دنیای رقابتی
،
نقشه‌ی مخفی کامیابی در جهان
،
رویکردی انقلابی به موفقیت

خلاصه کتاب ببخش و بگیر

20 دقیقه

زمان مطالعه خلاصه کتاب

9 فصل

عصاره از مطالب کتاب

مقدمه

مقدمه‌ای بر کتاب ببخش و بگیر؛ چرا برخی افراد فقط گیرنده‌اند؟

همه‌ی ما در زندگی با آدم‌هایی برخورد داشته‌ایم که فقط به منافع خودشان فکر می‌کنند و نیازهای دیگران برایشان هیچ اهمیتی ندارد. تنها هدف این افراد، به دست آوردن پول و مقامِ هرچه بیشتر است. آن‌ها در زندگی شخصیتی «گیرنده» دارند و تنها متر و معیارشان برای انجام هر کاری، سود شخصی است.

این گروه از آدم‌ها معمولاً وقتی در برابر افراد قدرتمندتر از خود قرار می‌گیرند، بی‌شرمانه چاپلوسی می‌کنند؛ اما در برخورد با کسانی که زیردستشان هستند یا قدرت کمتری دارند، به افرادی سلطه‌جو تبدیل می‌شوند و برای پیش‌بردن خواسته‌هایشان به زورگویی متوسل می‌شوند. اما دلیل این رفتار خودخواهانه چیست؟

آن‌ها زندگی را میدان یک رقابت سنگین می‌بینند. در نگاه یک شخصیت گیرنده، دنیا یک بازی بی‌رحمانه است؛ بنابراین فقط در شرایطی به دیگران کمک می‌کند که مطمئن باشد سودِ این کار، از هزینه‌ای که می‌پردازد بیشتر است.

یکی از نمونه‌های بارز این افراد، «کنت لی»، مدیرعامل سابق شرکت انرژی «انران» (Enron) است. او نه‌تنها برای منافع شخصی‌اش وام‌های کلانی از شرکت می‌گرفت، بلکه پیش از ورشکسته شدن شرکت، هفتاد میلیون دلار از سهام آن را فروخت تا خودش را نجات دهد؛ تصمیمی که در نهایت باعث بیکار شدن بیست‌هزار نفر شد.

البته شخصیت گیرنده همیشه هم تا این حد شرور و فاسد نیست. یک نمونه‌ی متعادل‌تر، اسطوره‌ی دنیای بسکتبال، یعنی «مایکل جردن» است. جردن در دورانی که خودش بازیکن بود، همیشه از حق بازیکنان برای گرفتن سهم بیشتر دفاع می‌کرد؛ اما جالب اینجاست که وقتی خودش مالک سهام باشگاه شد، دقیقاً برعکس حرف‌های گذشته‌اش عمل کرد. استدلال او برای این تغییر رویه این بود: «برای موفق شدن، باید خودخواه باشی.»

فصل 1
از 9

لذت کمک به دیگران؛ نگاهی به دنیای افراد بخشنده

احتمالاً همه‌ی ما خاطره‌ای از سخاوت بی‌دریغ یک نفر در ذهن داریم؛ کسی که برای انجام یک کار سخت به ما کمک کرده یا راهنمایی‌مان کرده است، بدون اینکه هیچ توقعی برای جبران داشته باشد. چنین افرادی دارای شخصیت «بخشنده» هستند.

بارزترین ویژگی افراد بخشنده این است که در بیشتر ارتباطاتشان، خیلی بیشتر از آنکه چیزی دریافت کنند، می‌بخشند. آن‌ها زمان و دانش خود را با سخاوتمندیِ تمام در اختیار بقیه می‌گذارند و معمولاً برای اینکه منافع یک گروه حفظ شود، به‌راحتی از منافع شخصی خودشان می‌گذرند. تمام تمرکز این افراد روی برآورده کردن نیازهای دیگران است. برای شخصیت‌های بخشنده، کمک به دیگران خودش یک پاداش است، چون باعث می‌شود از درون احساس خوبی داشته باشند.

«جورج مایر»، نویسنده و برنده‌ی جایزه‌ی امی برای سریال «سیمپسون‌ها»، نمونه‌ی درخشان یک انسان بخشنده است. مایر همیشه سایر نویسندگان را تشویق می‌کرد تا از ایده‌های او استفاده کنند، حتی اگر نامی از او نبرند. به همین دلیل، با اینکه او در ساخت بیش از سیصد قسمت از سیمپسون‌ها نقش اساسی داشت، نامش تنها در ۱۲ قسمت به‌عنوان نویسنده ثبت شده است. برای مایر، موفقیت نهاییِ سریال بسیار مهم‌تر از شهرت فردی‌اش بود.

جالب است بدانید مایر حتی کلمه‌ی «مِه» (meh) را برای نشان دادن حس کسالت و بی‌حوصلگی ابداع کرد. این کلمه اولین‌بار توسط شخصیت بارت در همین سریال استفاده شد و آن‌قدر جا افتاد که امروز رسماً وارد فرهنگ لغت آمریکایی شده است. اما بخشِ جالب ماجرا اینجاست که مایر آن‌قدر درگیر موفقیت گروه و بی‌تفاوت به اعتبار شخصی بود که اصلاً فراموش کرده بود خالق این کلمه خودش است! افراد بخشنده به‌خوبی می‌دانند که سودِ جمعی چقدر ارزشمند است و همیشه برای خلق منفعتِ بیشتر برای گروه تلاش می‌کنند.

فصل 2
از 9

حسابگران؛ در جست‌وجوی ترازویی برای تبادل منصفانه

دیدگاه افراد «حسابگر» در ارتباطات اجتماعی معمولاً به این شکل است: «اگر تو کاری برای من انجام دهی، من هم در عوض کاری برای تو می‌کنم.»

آن‌ها همیشه تلاش می‌کنند دقیقاً به همان اندازه‌ای که از دیگران می‌گیرند، به آن‌ها ببخشند. شخصیت حسابگر را می‌توان از روی همین ذهنیتِ «این به آن در» به‌سرعت تشخیص داد. مثلاً اگر دوستی آن‌ها را تا فرودگاه برساند، قطعاً منتظر فرصتی می‌مانند تا این لطف را جبران کنند. یا اگر کاری برای فرزندشان انجام دهند، در عوض از او می‌خواهند مثلاً در کوتاه کردن چمن‌های حیاط کمکشان کند. با این حال، تفاوت حسابگران با گیرندگان و بخشندگان در این است که هدف آن‌ها از این تبادل‌ها، برقرار کردن عدالت و مساوات برای هر دو طرف است.

برای شخصیت حسابگر، دنیا شبیه یک زمین بازی است که در آن انسان‌ها منابع، مهارت‌ها و دانش خود را با شرایطی کاملاً مساوی با هم مبادله می‌کنند. اگر این تبادل نامتوازن شود، آن‌ها احساس می‌کنند عدالت زیر پا گذاشته شده و به‌شدت معذب می‌شوند. به عنوان مثال، اگر یک حسابگر به کسی کمکی بکند، توقع دارد که شخص مقابل در اولین فرصت آن را تلافی کند.

البته این میل به توازن، کاملاً دوطرفه است؛ یعنی اگر کسی هم به آن‌ها لطفی بکند، احساس وظیفه می‌کنند که حتماً جبران کنند. در واقع این افراد عطش زیادی برای بی‌حساب شدن دارند.

از آنجا که رویکرد حسابگری در نگاه بیشتر مردم کاملاً منصفانه به نظر می‌رسد، اکثریت افراد جامعه را همین حسابگران تشکیل می‌دهند. حسابگری، یک روش کاملاً منطقی برای برقراری ارتباط است؛ به‌ویژه در محیط کار که افراد تخصص‌ها و مهارت‌هایشان را با هم تبادل می‌کنند تا به خود و همکارانشان سود برسانند.

این سبک تعامل، رایج‌ترین مدل در وب‌سایت‌هایی مثل «کریگزلیست» (Craigslist) است؛ جایی که کاربران خدمات، پول و وسایلشان را به روشی کاملاً عادلانه با هم معامله می‌کنند.

یک نکته‌ی مهم وجود دارد: وقتی یک شخصیت حسابگر کاری برای کسی انجام می‌دهد یا لطفی را جبران می‌کند، در واقع دارد مرز ظریفی را بین دو چیز حفظ می‌کند؛ بخششِ بی‌قیدوشرط (ویژگی شخصیت بخشنده) و گرفتنِ بی‌ملاحظه (ویژگی شخصیت گیرنده). بنابراین می‌توان گفت حسابگران دقیقاً در نقطه‌ای بین گیرندگان و بخشندگان ایستاده‌اند و همیشه به دنبال یک تبادل برابر و منصفانه‌اند.

فصل 3
از 9

قدرت محیط؛ ما در برابر چه کسانی بخشنده‌تر می‌شویم؟

آخرین باری که به خاطر قرار گرفتن در یک گروه خاص، رفتارتان را تغییر دادید به یاد می‌آورید؟

همه ما سبک رفتاری ویژه‌ی خودمان را داریم، اما معمولاً رفتارمان را بر اساس شرایط محیطی و آدم‌های اطرافمان تنظیم می‌کنیم. این در طبیعت ماست که تلاش کنیم با انتظارات گروهی که در آن هستیم، هماهنگ شویم.

به‌عنوان مثال، یک شخصیت گیرنده معمولاً در جمع‌های عمومی رفتار سخاوتمندانه‌تری از خود نشان می‌دهد، چون اصلاً دوست ندارد در چشم دیگران آدم خسیسی به نظر برسد. از طرف دیگر، افراد بخشنده ممکن است در محیط کار، میل به بخشش خود را سرکوب کنند؛ چراکه می‌ترسند این مهربانی به‌عنوان یک نقطه‌ضعف تلقی شود و همکارانشان از آن‌ها سوءاستفاده کنند.

یکی از گروه‌هایی که انتظار دارد اعضایش با اهداف جمعی هماهنگ باشند، انجمن «Freecycle.org» است. در این انجمن، افراد وسایلی را که دیگر نیازی به آن‌ها ندارند، مثل دوربین عکاسی یا لوازم کودک، به‌رایگان در اختیار دیگران قرار می‌دهند. در چنین فضایی، حتی یک فرد با شخصیت گیرنده هم برای اینکه با هنجارِ اصلی گروه (یعنی بخشیدن) هماهنگ شود، بیشتر از همیشه می‌بخشد.

اما علاوه بر فشارهای گروهی، عامل دیگری که روی میزان سخاوت ما اثر می‌گذارد، میزان شباهت طرف مقابل با ماست. هرچقدر احساس کنیم یک نفر به ما شبیه‌تر است، احتمال اینکه به او کمک کنیم بالاتر می‌رود.

در یک مطالعه‌ی جالب، یک دونده که تظاهر می‌کرد «مصدوم» شده است، از مقابل هواداران تیم فوتبال منچستریونایتد عبور می‌کرد. وقتی این دونده پیراهن منچستریونایتد را پوشیده بود، ۹۲ درصد از هواداران برای کمک به او جلو رفتند. اما وقتی همان دونده یک تیشرت ساده و معمولی به تن داشت، تنها ۳۳ درصد از هواداران به او کمک کردند. این آزمایش به‌وضوح نشان می‌دهد که ما تمایل داریم دست یاری را بیشتر به سوی کسانی دراز کنیم که شبیه خودمان هستند.

در نهایت باید بدانیم که هم ما و هم اطرافیانمان، بدون اینکه کاملاً متوجه باشیم، رفتارمان را تا حد بسیار زیادی بر اساس آدم‌هایی که با آن‌ها در ارتباطیم، شکل می‌دهیم.

فصل 4
از 9

سرانجامِ خودخواهی؛ چرا گیرندگان در درازمدت بازنده‌اند؟

بررسی نمونه‌های تاریخی به‌خوبی ثابت می‌کند افرادی که بیش‌ازحد در قالب شخصیت «گیرنده» فرو می‌روند، با گذشت زمان احترام خود را در میان مردم از دست می‌دهند. شهرت آن‌ها خدشه‌دار می‌شود و رفته‌رفته شانس موفقیتشان افت می‌کند، چرا که دیگران رغبتی برای همکاری با آن‌ها ندارند.

یک مثال بسیار روشن در این زمینه، «جوناس سالک» است. او دانشمندی بود که با همراهی تیم تحقیقاتی‌اش، تعداد زیادی از دانشمندان، هزاران متخصص بهداشت و خیل عظیمی از داوطلبان، موفق به ساخت واکسن فلج اطفال شد. اما سالک در یک کنفرانس مطبوعاتی، این دستاورد تاریخی را صرفاً حاصل تلاش‌های شخصِ خودش دانست. او حتی نامی از همکارانش نبرد و با این کار، تیمش را به‌شدت آزرده‌خاطر کرد. این خودخواهی در نهایت کار دستش داد؛ او هرگز به آکادمی بین‌المللی علوم دعوت نشود و جایزه‌ی نوبل را هم از دست داد. بسیاری معتقدند که همین خودمرکزبینی و نادیده گرفتن سهم دیگران، عامل اصلی این ناکامی‌ها بود.

نمونه‌ی دیگر، معمار معروف، «فرانک لوید رایت» است که به داشتن شخصیتی گیرنده شهرت دارد. او نه‌تنها به کارآموزانش هیچ حقوقی نمی‌داد، بلکه آن‌ها را مجبور می‌کرد نام او را روی تمام کارهایشان درج کنند. کار به جایی رسید که وقتی پسر خودش برای او کار می‌کرد و پس از پایان کار درخواست دستمزد کرد، رایت لیستی از تمام هزینه‌های زندگی او از دوران کودکی تهیه کرد و آن‌ها را از پسرش پس گرفت!

داستان‌های سالک و رایت نشان می‌دهد که گیرندگان، تاوان سنگینی برای خصلت‌هایشان می‌پردازند. این تاوان شامل پیچیدنِ خبرِ بدرفتاری‌هایشان، طرد شدن از سوی جامعه و نابودی اعتبارشان است. این در واقع رایج‌ترین مکانیزمی است که مردمِ جامعه برای تنبیه شخصیت‌های گیرنده به کار می‌گیرند.

بنابراین، اگرچه ممکن است برخی از گیرندگان در دوره‌هایی از زندگی‌شان به موفقیت‌هایی برسند و حتی کارهای مهمی برای جامعه انجام دهند، اما در نهایت با طرد شدن از سمت مردم تنبیه می‌شوند، حمایت شبکه‌ی اطرافیان را از دست می‌دهند و در قدم‌های بعدی‌شان با شکست‌های سنگینی روبه‌رو می‌شوند.

فصل 5
از 9

پیروزی بخشندگان؛ موفقیت از مسیر تمرکز بر اهداف بزرگ‌تر

خیلی‌ها تصور می‌کنند وقتی پای موفقیت شخصی در میان باشد، همیشه «گرفتن» بهتر از «بخشیدن» جواب می‌دهد. آن‌ها باور دارند که این قاعده، به‌خصوص در میدان‌های خشنی مثل تجارت و سیاست، یک قانون بی‌چون‌وچراست. اما نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که تاریخ ثابت کرده بخشندگان حتی در چنین محیط‌های بی‌رحمی هم موفق‌تر عمل می‌کنند؛ زیرا میلِ درونی آن‌ها به یاری رساندن، در نهایت به نفع موفقیت شخصی خودشان تمام می‌شود.

«آبراهام لینکلن» نمونه‌ی بی‌نظیری از کسی است که منافع دیگران را به خواسته‌های فردی‌اش ترجیح داد. لینکلن پیش از آنکه به مقام ریاست‌جمهوری برسد، در جریان انتخابات مجلس سنا به نفع رقیب خود یعنی «لیمن ترامبال» از رقابت کناره‌گیری کرد. از آنجا که هر دوی آن‌ها برای هدف مشترکِ لغو برده‌داری می‌جنگیدند، لینکلن به این نتیجه رسید که ترامبال شانس بیشتری برای پیروزی دارد. برای لینکلن، شکسته شدن قانون برده‌داری بسیار ارزشمندتر از ارتقای جایگاه سیاسی خودش بود. البته ترامبال نیز این فداکاری را فراموش نکرد و زمانی که لینکلن دوباره برای مجلس سنا کاندیدا شد، تمام‌قد از او حمایت کرد.

مثال دیگر، «جیسون گلر» در شرکت «Deloitte Consulting» است. گلر سیستمی خلاقانه برای جمع‌آوری و ذخیره‌ی داده‌های مشتریان و رقبای شرکت طراحی کرد، اما به‌جای آنکه آن را برای خودش نگه دارد، سیستم را با تمام کارکنان شرکت به اشتراک گذاشت. این کارِ او باعث شد عملکرد کل شرکت بهبود پیدا کند. این نوآوری و سخاوت، چنان تأثیر مثبتی روی مدیران گذاشت که گلر را تا سطح یکی از شرکای اصلی شرکت ارتقا دادند.

در واقع، بخشندگان به این دلیل در جامعه به جایگاه‌های بالا دست پیدا می‌کنند که همیشه نگاهشان به اهداف بزرگ‌تر و منفعت‌های جمعی دوخته شده است.

فصل 6
از 9

جادوی شبکه‌سازی؛ چگونه بخشندگی دایره‌ی ارتباطات را قدرتمند می‌کند؟

آیا تابه‌حال پیش آمده که بخواهید از دوستی که سال‌هاست او را ندیده‌اید درخواستی داشته باشید و از این بابت احساس شرم یا معذب بودن کنید؟ شخصیت‌های بخشنده هرگز چنین حسی را تجربه نمی‌کنند. درست است که آن‌ها هم مثل بقیه ممکن است در گذر زمان از برخی آشنایان بی‌خبر بمانند، اما آن حسِ اعتماد و تصویری که از مهربانیِ آن‌ها در ذهن دیگران ثبت شده، همیشه زنده می‌ماند. به همین خاطر، بخشندگان حتی بعد از گذشت سال‌ها می‌توانند به‌راحتی و بدون خجالت از دیگران کمک بخواهند.

«آدام ریفکین»، که یک بخشنده‌ی تمام‌عیار است و در سال ۲۰۱۱ از سوی مجله‌ی فورچون به‌عنوان «بهترین شبکه‌ساز» انتخاب شد، شبکه‌ی ارتباطی «۱۰۶ مایل» (106 Miles) را پایه‌گذاری کرد. این شبکه در واقع دورهمی جذابی است که دو بار در ماه برگزار می‌شود و کارآفرینان را دور هم جمع می‌کند تا با یکدیگر آشنا شوند و به دانش هم بیفزایند. ریفکین در این رویدادها به افراد کمک می‌کند شغل دلخواهشان را پیدا کنند، به آن‌ها مشاوره‌های کاری می‌دهد و آدم‌های مختلف را در شبکه‌ی خود به یکدیگر وصل می‌کند.

اما این اشتیاق فراوان ریفکین برای شبکه‌سازی و کمک به بقیه، در نهایت به نفع خودش هم تمام می‌شود. مثلاً زمانی که می‌خواست یک شرکت جدید تأسیس کند، به لطف همین اعتبار و سخاوتی که در طول زمان از خود نشان داده بود، توانست به‌سادگی از «گراهام اسپنسر»، یکی از بنیان‌گذاران شرکت «Excite» مشاوره بگیرد؛ آن هم درحالی‌که قبلاً هرگز او را از نزدیک ندیده بود! این یکی از مزیت‌های ذاتی افراد بخشنده است؛ وقتی آن‌ها به کمک نیاز دارند، درها به‌راحتی روی آن‌ها باز می‌شود، چون طرف مقابل مطمئن است که پشت این درخواست، هیچ نیت خودخواهانه یا سوءاستفاده‌گرانه‌ای پنهان نیست.

شخصیت بخشنده عمیقاً باور دارد که به اشتراک گذاشتن دانش و منابع، به نفع همه‌ی آدم‌هاست. به لطف همین حسن شهرت، شبکه‌ی ارتباطی آن‌ها همیشه زنده، پویا و آماده‌ی کمک است.

فصل 7
از 9

کشف الماس‌های پنهان؛ رویکرد بخشندگان در پرورش استعدادها

معمولاً وقتی قرار است کسی نقش مربی یا منتور را بر عهده بگیرد، از همان ابتدا دنبال شاگردانی می‌گردد که استعداد درخشانی داشته باشند تا مطمئن شود وقت و انرژی‌اش را جای درستی سرمایه‌گذاری می‌کند. اما رویکرد افراد بخشنده در چنین شرایطی کاملاً متفاوت است. آن‌ها منتظر نمی‌مانند تا کسی توانایی‌اش را به آن‌ها ثابت کند؛ بلکه از همان ابتدا بذر موفقیت را در وجود همه‌ی آدم‌ها می‌بینند. آن‌ها برای تمامی شاگردانشان به‌طور مساوی زمان و انرژی صرف می‌کنند و حامیِ همه‌ی آن‌ها هستند. به دلیل همین حمایت‌های بی‌دریغ در گام‌های اول، شاگردانِ آن‌ها معمولاً به موفقیت‌های بزرگی دست پیدا می‌کنند و جالب اینجاست که همین موفقیت شاگردان، در نهایت باعث خوش‌نامی و اعتبارِ خود مربی می‌شود.

یکی از این مربیان، «استیو اینمن»، مدیر نام‌آشنای بسکتبال در NBA است. او به بازیکنی به نام «کلاید درکسلر» (Clyde Drexler) که تا پیش از آن نادیده گرفته می‌شد، فرصتی دوباره داد. کلاید پس از این حمایت، به موفقیت‌های خیره‌کننده‌ای دست یافت؛ ده مدال طلا و المپیک کسب کرد و نامش در تالار مشاهیر بسکتبال جاودانه شد. اینمن به خاطر همین توانایی‌اش در کشف بازیکنان کمترشناخته‌شده و حمایتِ تمام‌قد از آن‌ها، در دنیای ورزش عمیقاً مورد احترام است.

نمونه‌ی درخشان دیگر، «سی. جی. اسکندر» (C. J. Skender)، استاد رشته‌ی حسابداری است. راز موفقیت اسکندر در حمایتِ بی‌قیدوشرط او از دانشجویانش پنهان است. او در معنای واقعی کلمه پشتیبان آن‌هاست. مثلاً وقتی دانشجویانش در آزمون حسابداری بین‌المللی شرکت می‌کردند، او برای تک‌تک آن‌ها نامه می‌نوشت و تبریک می‌گفت؛ فرقی هم نمی‌کرد دانشجو در آزمون قبول شده باشد یا نه.

اما نتیجه‌ی این تلاش‌ها و دلگرمی‌های اسکندر چه بود؟

تا امروز بیش از ۴۰ نفر از شاگردان او موفق به کسب مدال در آزمون CPA شده‌اند. حتی یکی از دانشجویان قدیمی او به نام «رجی لاو» توانست به مقام دستیار شخصی «باراک اوباما» برسد.

بنابراین، شخصیت بخشنده با دیدنِ پتانسیل‌های پنهان در وجود انسان‌ها، بستری حاصل‌خیز برای رشد آن‌ها فراهم می‌کند و این رویکرد، در نهایت به موفقیتِ خودِ فردِ بخشنده نیز می‌انجامد.

فصل 8
از 9

ارتباط از موضع ضعف؛ تکنیکی قدرتمند برای نفوذ در دل‌ها

اگر از ما بپرسند برای رسیدن به اهدافمان در ارتباطات باید چگونه حرف بزنیم، احتمالاً پاسخ می‌دهیم که باید با لحنی قاطع، صدایی رسا و سرشار از اعتمادبه‌نفس صحبت کنیم. اما تحقیقات جدید نشان می‌دهند که برخلاف این تصور رایج، برقراری ارتباط بدون زور و اجبار و حتی صحبت کردن از «موضع ضعف»، می‌تواند کلید موفقیت ما باشد. با این شیوه، شما می‌توانید احترام، اعتماد و یک ارتباط قلبی واقعی را با طرف مقابل تجربه کنید.

ارتباط بدون اجبار و از موضع ضعف، در واقع به این معناست که تمام توجهتان را روی شخص مقابل متمرکز کنید. به‌عنوان مثال، می‌توانید از او سؤال بپرسید یا حتی آسیب‌پذیری‌ها و نقاط ضعف خودتان را با او در میان بگذارید. این تکنیک‌ها باعث می‌شود طرف مقابل احساس نزدیکیِ بیشتری با شما بکند و در مقایسه با زمانی که از لحن‌های دستوری و سلطه‌جویانه (که معمولاً مقاومت ایجاد می‌کنند) استفاده می‌کنید، بسیار نرم‌تر برخورد کرده و راحت‌تر متقاعد شود. افراد بخشنده، به خاطر علاقه‌ی ذاتی و صادقانه‌ای که به آدم‌ها دارند، معمولاً به‌طور طبیعی از همین روش ارتباطی استفاده می‌کنند.

در مطالعه‌ای که روی فروشندگان شرکت‌های بینایی‌سنجی انجام شد، تأثیر این نوع ارتباطِ بدون فشار، مورد بررسی قرار گرفت. نتایج به‌روشنی نشان داد فروشندگانی که روحیه‌ی بخشنده‌ای داشتند و در ارتباط با مشتری از هیچ اجباری استفاده نمی‌کردند، بیشترین آمار فروش را به خود اختصاص داده بودند.

مثلاً «کیلدر اسکوتو» (Kildare Escoto) با بیشتر فروشنده‌های دیگر فرق داشت. او به‌جای اینکه مدام از کیفیت محصولات تعریف کند، از مشتری‌ها درباره‌ی سبک زندگی و نیازهایشان سؤال می‌پرسید. این کار باعث می‌شد بتواند خدمات بسیار دقیق‌تری به آن‌ها ارائه کند. از طرفی، همین سؤال پرسیدن حسِ اعتمادِ عمیقی در دل مشتری می‌کاشت. اسکوتو به کمک همین شیوه‌ی ارتباطی توانست به فروشنده‌ی شماره یکِ مرکز «LensCrafters» تبدیل شود.

نمونه‌ی جالب دیگر در استفاده از ارتباط بدون اجبار، «آنی» است. او دانشمندی بود که هم‌زمان با تحصیل در مقطع MBA، در یک کارخانه متعلق به شرکت‌های «Fortune 500» کار می‌کرد. وقتی آن کارخانه تعطیل شد، مدیران به او پیشنهاد دادند که به شعبه‌ی دیگری منتقل شود؛ اما این جابه‌جایی برای آنی به معنای رها کردن تحصیلش بود. او این چالش را با مدیر منابع انسانی شرکت در میان گذاشت، اما به‌جای یک درخواست مستقیم و خشک، از او راهنمایی خواست و پرسید: «اگر تو جای من بودی چه کار می‌کردی؟»

از آنجا که آنی کارمند بسیار ارزشمندی بود، این مکالمه باعث شد شرکت اجازه دهد او از جت خصوصیِ آن‌ها برای رفت‌وآمد استفاده کند! در واقع، همین ارتباط از موضع ضعف و درخواست مشورت، باعث شد او دسترسی نامحدودی به جت خصوصی شرکت پیدا کند تا بتواند هم‌زمان با ادامه‌ی تحصیل در شهر قبلی، در شهر جدید هم به کارش برسد.

بنابراین، ارتباط بدون فشار و از موضع ضعف می‌تواند نتایج شگفت‌انگیزی به همراه داشته باشد. این رویکرد، به‌جای تحمیل خواسته‌ها با زور، دیگران را از صمیم قلب متقاعد می‌کند که با ما همراه شوند.

فصل 9
از 9

تله‌ی فرسودگی؛ چگونه بخشندگان از خودشان محافظت کنند؟

بسیاری از افراد بخشنده به کمک مهربانی و سخاوتشان مسیر موفقیت را طی می‌کنند. اما متأسفانه داستان همیشه هم ختم به خیر نمی‌شود. گروهی از این افراد آن‌قدر برای راضی نگه‌داشتن دیگران به آب و آتش می‌زنند که در نهایت چیزی جز خستگی مفرط برای خودشان باقی نمی‌ماند.

برای فرار از این فرسودگی، یک شخصیت بخشنده باید یاد بگیرد که چطور انرژی‌اش را هوشمندانه مدیریت کند و در برابر کسانی که قصد سوءاستفاده از سخاوت او را دارند، واکنش درستی نشان دهد.

یکی از بهترین پادزهرها برای درمان فرسودگی شغلی، اتفاقاً خودِ پدیده‌ی «کمک کردن به دیگران» است. وقتی ما می‌بینیم که کمکمان چه تأثیر مثبت و روشنی روی زندگی بقیه گذاشته است، موجی از شادی را تجربه می‌کنیم و خطر فرسودگی شغلی در ما به‌شدت پایین می‌آید.

«کانری کالاهان» (Conrey Callahan)، معلمی بود که به خاطر اضافه‌کاری‌های سنگین، دچار فرسودگی شغلی شدیدی شده بود. او در همین شرایط تصمیم گرفت یک برنامه‌ی آموزش مربیگری (mentoring) راه‌اندازی کند. در نگاه اول، این تصمیم کاملاً غیرمنطقی به نظر می‌رسید، چون فقط قرار بود ساعت‌های کاری او را بیشتر کند! اما در نهایت، این برنامه باعث شد او در مسیر آماده‌سازی شاگردان برای ورود به کالج، ارتباط بسیار نزدیکی با آن‌ها پیدا کند. دیدنِ موفقیت‌ها و پیشرفت کارآموزان، حس فوق‌العاده‌ای به او داد و توانست از طریق همین مربیگری و تدریس، فرسودگی شغلی‌اش را از بین ببرد.

اما دردسر بخشندگان فقط فرسودگی نیست. گاهی شخصیت‌های گیرنده از این سخاوت سوءاستفاده می‌کنند؛ در چنین شرایطی بخشندگان احساس می‌کنند تبدیل به ابزاری برای دیگران شده‌اند یا به اصطلاح تبدیل به «پادری» شده‌اند که همه از رویش رد می‌شوند.

برای جلوگیری از این فاجعه، یک شخصیت بخشنده باید استراتژیِ دقیقی داشته باشد تا بتواند تعادلی بین «بخشیدن» و «سوءاستفاده شدن» ایجاد کند. او باید راهی پیدا کند که هم ذات بخشنده‌اش را زنده نگه دارد و هم حصاری امن به دور خودش بکشد.

در چنین شرایطی، تکنیکِ «این به آن درِ سخاوتمندانه» بهترین راه‌حل است. شعار این روش این است: «هرگز یک کارِ خوب را فراموش نکن، اما گاهی از یک کارِ بد چشم‌پوشی کن.»

در عمل، این یعنی وقتی یک شخص بخشنده در مقابل یک شخص گیرنده قرار می‌گیرد، باید بیشترِ اوقات رفتار خودش را با رفتارِ آن شخص (یعنی رویکرد گیرندگی) تطبیق دهد تا از خودش محافظت کند؛ اما گاه‌به‌گاه با یک بخشش غافلگیرکننده، روحیه‌ی سخاوتمندش را به فرد گیرنده یادآوری کند. این ترفند هوشمندانه، هم حسِ کنترلِ بخشندگان را روی اوضاع بالا می‌برد و هم می‌تواند رفتارهای مثبت را در افراد گیرنده تقویت کند.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب ببخش و بگیر

بخشیدن و کمک به دیگران، بسیار بیشتر از آنچه در تصور ما می‌گنجد، پلی به سوی موفقیت‌های فردی و گروهی است.

در گذشته همیشه به ما القا کرده‌اند که برای پیروزی، راهی جز رقابت با بقیه و چنگ زدن به خواسته‌هایمان نداریم. اما پژوهش‌های جدید و الگوهای تاریخی نشان می‌دهند که قرار نیست در پایانِ بازی همیشه «گیرندگان» برنده‌ی میدان باشند. برعکس، کسانی که دستِ یاری دراز می‌کنند (بخشندگان) می‌توانند به بالاترین قله‌های موفقیت برسند و در طول این مسیر، برای دیگران نیز فرصت پیروزی خلق کنند.

سه الگوی اصلی در تعاملات انسانی عبارت‌اند از:

  1. گیرندگان: افرادی خودمحور که تمام تمرکزشان بر سود و منفعتی است که می‌توانند از دیگران بگیرند.
  2. بخشندگان: کسانی که دغدغه‌شان یاری رساندن به دیگران و موفقیتِ گروه است.
  3. حسابگران: افرادی که بین گیرندگان و بخشندگان ایستاده‌اند و همیشه به دنبال مبادله‌ای برابر و کاملاً منصفانه هستند.

اینکه ما در کدام نقطه‌ی این طیف قرار می‌گیریم، تا حد زیادی بستگی به این دارد که با چه کسانی در ارتباطیم.

مقدمه

مقدمه‌ای بر کتاب ببخش و بگیر؛ چرا برخی افراد فقط گیرنده‌اند؟

همه‌ی ما در زندگی با آدم‌هایی برخورد داشته‌ایم که فقط به منافع خودشان فکر می‌کنند و نیازهای دیگران برایشان هیچ اهمیتی ندارد. تنها هدف این افراد، به دست آوردن پول و مقامِ هرچه بیشتر است. آن‌ها در زندگی شخصیتی «گیرنده» دارند و تنها متر و معیارشان برای انجام هر کاری، سود شخصی است.

این گروه از آدم‌ها معمولاً وقتی در برابر افراد قدرتمندتر از خود قرار می‌گیرند، بی‌شرمانه چاپلوسی می‌کنند؛ اما در برخورد با کسانی که زیردستشان هستند یا قدرت کمتری دارند، به افرادی سلطه‌جو تبدیل می‌شوند و برای پیش‌بردن خواسته‌هایشان به زورگویی متوسل می‌شوند. اما دلیل این رفتار خودخواهانه چیست؟

آن‌ها زندگی را میدان یک رقابت سنگین می‌بینند. در نگاه یک شخصیت گیرنده، دنیا یک بازی بی‌رحمانه است؛ بنابراین فقط در شرایطی به دیگران کمک می‌کند که مطمئن باشد سودِ این کار، از هزینه‌ای که می‌پردازد بیشتر است.

یکی از نمونه‌های بارز این افراد، «کنت لی»، مدیرعامل سابق شرکت انرژی «انران» (Enron) است. او نه‌تنها برای منافع شخصی‌اش وام‌های کلانی از شرکت می‌گرفت، بلکه پیش از ورشکسته شدن شرکت، هفتاد میلیون دلار از سهام آن را فروخت تا خودش را نجات دهد؛ تصمیمی که در نهایت باعث بیکار شدن بیست‌هزار نفر شد.

البته شخصیت گیرنده همیشه هم تا این حد شرور و فاسد نیست. یک نمونه‌ی متعادل‌تر، اسطوره‌ی دنیای بسکتبال، یعنی «مایکل جردن» است. جردن در دورانی که خودش بازیکن بود، همیشه از حق بازیکنان برای گرفتن سهم بیشتر دفاع می‌کرد؛ اما جالب اینجاست که وقتی خودش مالک سهام باشگاه شد، دقیقاً برعکس حرف‌های گذشته‌اش عمل کرد. استدلال او برای این تغییر رویه این بود: «برای موفق شدن، باید خودخواه باشی.»

فصل 1
از 9

لذت کمک به دیگران؛ نگاهی به دنیای افراد بخشنده

احتمالاً همه‌ی ما خاطره‌ای از سخاوت بی‌دریغ یک نفر در ذهن داریم؛ کسی که برای انجام یک کار سخت به ما کمک کرده یا راهنمایی‌مان کرده است، بدون اینکه هیچ توقعی برای جبران داشته باشد. چنین افرادی دارای شخصیت «بخشنده» هستند.

بارزترین ویژگی افراد بخشنده این است که در بیشتر ارتباطاتشان، خیلی بیشتر از آنکه چیزی دریافت کنند، می‌بخشند. آن‌ها زمان و دانش خود را با سخاوتمندیِ تمام در اختیار بقیه می‌گذارند و معمولاً برای اینکه منافع یک گروه حفظ شود، به‌راحتی از منافع شخصی خودشان می‌گذرند. تمام تمرکز این افراد روی برآورده کردن نیازهای دیگران است. برای شخصیت‌های بخشنده، کمک به دیگران خودش یک پاداش است، چون باعث می‌شود از درون احساس خوبی داشته باشند.

«جورج مایر»، نویسنده و برنده‌ی جایزه‌ی امی برای سریال «سیمپسون‌ها»، نمونه‌ی درخشان یک انسان بخشنده است. مایر همیشه سایر نویسندگان را تشویق می‌کرد تا از ایده‌های او استفاده کنند، حتی اگر نامی از او نبرند. به همین دلیل، با اینکه او در ساخت بیش از سیصد قسمت از سیمپسون‌ها نقش اساسی داشت، نامش تنها در ۱۲ قسمت به‌عنوان نویسنده ثبت شده است. برای مایر، موفقیت نهاییِ سریال بسیار مهم‌تر از شهرت فردی‌اش بود.

جالب است بدانید مایر حتی کلمه‌ی «مِه» (meh) را برای نشان دادن حس کسالت و بی‌حوصلگی ابداع کرد. این کلمه اولین‌بار توسط شخصیت بارت در همین سریال استفاده شد و آن‌قدر جا افتاد که امروز رسماً وارد فرهنگ لغت آمریکایی شده است. اما بخشِ جالب ماجرا اینجاست که مایر آن‌قدر درگیر موفقیت گروه و بی‌تفاوت به اعتبار شخصی بود که اصلاً فراموش کرده بود خالق این کلمه خودش است! افراد بخشنده به‌خوبی می‌دانند که سودِ جمعی چقدر ارزشمند است و همیشه برای خلق منفعتِ بیشتر برای گروه تلاش می‌کنند.

فصل 2
از 9

حسابگران؛ در جست‌وجوی ترازویی برای تبادل منصفانه

دیدگاه افراد «حسابگر» در ارتباطات اجتماعی معمولاً به این شکل است: «اگر تو کاری برای من انجام دهی، من هم در عوض کاری برای تو می‌کنم.»

آن‌ها همیشه تلاش می‌کنند دقیقاً به همان اندازه‌ای که از دیگران می‌گیرند، به آن‌ها ببخشند. شخصیت حسابگر را می‌توان از روی همین ذهنیتِ «این به آن در» به‌سرعت تشخیص داد. مثلاً اگر دوستی آن‌ها را تا فرودگاه برساند، قطعاً منتظر فرصتی می‌مانند تا این لطف را جبران کنند. یا اگر کاری برای فرزندشان انجام دهند، در عوض از او می‌خواهند مثلاً در کوتاه کردن چمن‌های حیاط کمکشان کند. با این حال، تفاوت حسابگران با گیرندگان و بخشندگان در این است که هدف آن‌ها از این تبادل‌ها، برقرار کردن عدالت و مساوات برای هر دو طرف است.

برای شخصیت حسابگر، دنیا شبیه یک زمین بازی است که در آن انسان‌ها منابع، مهارت‌ها و دانش خود را با شرایطی کاملاً مساوی با هم مبادله می‌کنند. اگر این تبادل نامتوازن شود، آن‌ها احساس می‌کنند عدالت زیر پا گذاشته شده و به‌شدت معذب می‌شوند. به عنوان مثال، اگر یک حسابگر به کسی کمکی بکند، توقع دارد که شخص مقابل در اولین فرصت آن را تلافی کند.

البته این میل به توازن، کاملاً دوطرفه است؛ یعنی اگر کسی هم به آن‌ها لطفی بکند، احساس وظیفه می‌کنند که حتماً جبران کنند. در واقع این افراد عطش زیادی برای بی‌حساب شدن دارند.

از آنجا که رویکرد حسابگری در نگاه بیشتر مردم کاملاً منصفانه به نظر می‌رسد، اکثریت افراد جامعه را همین حسابگران تشکیل می‌دهند. حسابگری، یک روش کاملاً منطقی برای برقراری ارتباط است؛ به‌ویژه در محیط کار که افراد تخصص‌ها و مهارت‌هایشان را با هم تبادل می‌کنند تا به خود و همکارانشان سود برسانند.

این سبک تعامل، رایج‌ترین مدل در وب‌سایت‌هایی مثل «کریگزلیست» (Craigslist) است؛ جایی که کاربران خدمات، پول و وسایلشان را به روشی کاملاً عادلانه با هم معامله می‌کنند.

یک نکته‌ی مهم وجود دارد: وقتی یک شخصیت حسابگر کاری برای کسی انجام می‌دهد یا لطفی را جبران می‌کند، در واقع دارد مرز ظریفی را بین دو چیز حفظ می‌کند؛ بخششِ بی‌قیدوشرط (ویژگی شخصیت بخشنده) و گرفتنِ بی‌ملاحظه (ویژگی شخصیت گیرنده). بنابراین می‌توان گفت حسابگران دقیقاً در نقطه‌ای بین گیرندگان و بخشندگان ایستاده‌اند و همیشه به دنبال یک تبادل برابر و منصفانه‌اند.

فصل 3
از 9

قدرت محیط؛ ما در برابر چه کسانی بخشنده‌تر می‌شویم؟

آخرین باری که به خاطر قرار گرفتن در یک گروه خاص، رفتارتان را تغییر دادید به یاد می‌آورید؟

همه ما سبک رفتاری ویژه‌ی خودمان را داریم، اما معمولاً رفتارمان را بر اساس شرایط محیطی و آدم‌های اطرافمان تنظیم می‌کنیم. این در طبیعت ماست که تلاش کنیم با انتظارات گروهی که در آن هستیم، هماهنگ شویم.

به‌عنوان مثال، یک شخصیت گیرنده معمولاً در جمع‌های عمومی رفتار سخاوتمندانه‌تری از خود نشان می‌دهد، چون اصلاً دوست ندارد در چشم دیگران آدم خسیسی به نظر برسد. از طرف دیگر، افراد بخشنده ممکن است در محیط کار، میل به بخشش خود را سرکوب کنند؛ چراکه می‌ترسند این مهربانی به‌عنوان یک نقطه‌ضعف تلقی شود و همکارانشان از آن‌ها سوءاستفاده کنند.

یکی از گروه‌هایی که انتظار دارد اعضایش با اهداف جمعی هماهنگ باشند، انجمن «Freecycle.org» است. در این انجمن، افراد وسایلی را که دیگر نیازی به آن‌ها ندارند، مثل دوربین عکاسی یا لوازم کودک، به‌رایگان در اختیار دیگران قرار می‌دهند. در چنین فضایی، حتی یک فرد با شخصیت گیرنده هم برای اینکه با هنجارِ اصلی گروه (یعنی بخشیدن) هماهنگ شود، بیشتر از همیشه می‌بخشد.

اما علاوه بر فشارهای گروهی، عامل دیگری که روی میزان سخاوت ما اثر می‌گذارد، میزان شباهت طرف مقابل با ماست. هرچقدر احساس کنیم یک نفر به ما شبیه‌تر است، احتمال اینکه به او کمک کنیم بالاتر می‌رود.

در یک مطالعه‌ی جالب، یک دونده که تظاهر می‌کرد «مصدوم» شده است، از مقابل هواداران تیم فوتبال منچستریونایتد عبور می‌کرد. وقتی این دونده پیراهن منچستریونایتد را پوشیده بود، ۹۲ درصد از هواداران برای کمک به او جلو رفتند. اما وقتی همان دونده یک تیشرت ساده و معمولی به تن داشت، تنها ۳۳ درصد از هواداران به او کمک کردند. این آزمایش به‌وضوح نشان می‌دهد که ما تمایل داریم دست یاری را بیشتر به سوی کسانی دراز کنیم که شبیه خودمان هستند.

در نهایت باید بدانیم که هم ما و هم اطرافیانمان، بدون اینکه کاملاً متوجه باشیم، رفتارمان را تا حد بسیار زیادی بر اساس آدم‌هایی که با آن‌ها در ارتباطیم، شکل می‌دهیم.

فصل 4
از 9

سرانجامِ خودخواهی؛ چرا گیرندگان در درازمدت بازنده‌اند؟

بررسی نمونه‌های تاریخی به‌خوبی ثابت می‌کند افرادی که بیش‌ازحد در قالب شخصیت «گیرنده» فرو می‌روند، با گذشت زمان احترام خود را در میان مردم از دست می‌دهند. شهرت آن‌ها خدشه‌دار می‌شود و رفته‌رفته شانس موفقیتشان افت می‌کند، چرا که دیگران رغبتی برای همکاری با آن‌ها ندارند.

یک مثال بسیار روشن در این زمینه، «جوناس سالک» است. او دانشمندی بود که با همراهی تیم تحقیقاتی‌اش، تعداد زیادی از دانشمندان، هزاران متخصص بهداشت و خیل عظیمی از داوطلبان، موفق به ساخت واکسن فلج اطفال شد. اما سالک در یک کنفرانس مطبوعاتی، این دستاورد تاریخی را صرفاً حاصل تلاش‌های شخصِ خودش دانست. او حتی نامی از همکارانش نبرد و با این کار، تیمش را به‌شدت آزرده‌خاطر کرد. این خودخواهی در نهایت کار دستش داد؛ او هرگز به آکادمی بین‌المللی علوم دعوت نشود و جایزه‌ی نوبل را هم از دست داد. بسیاری معتقدند که همین خودمرکزبینی و نادیده گرفتن سهم دیگران، عامل اصلی این ناکامی‌ها بود.

نمونه‌ی دیگر، معمار معروف، «فرانک لوید رایت» است که به داشتن شخصیتی گیرنده شهرت دارد. او نه‌تنها به کارآموزانش هیچ حقوقی نمی‌داد، بلکه آن‌ها را مجبور می‌کرد نام او را روی تمام کارهایشان درج کنند. کار به جایی رسید که وقتی پسر خودش برای او کار می‌کرد و پس از پایان کار درخواست دستمزد کرد، رایت لیستی از تمام هزینه‌های زندگی او از دوران کودکی تهیه کرد و آن‌ها را از پسرش پس گرفت!

داستان‌های سالک و رایت نشان می‌دهد که گیرندگان، تاوان سنگینی برای خصلت‌هایشان می‌پردازند. این تاوان شامل پیچیدنِ خبرِ بدرفتاری‌هایشان، طرد شدن از سوی جامعه و نابودی اعتبارشان است. این در واقع رایج‌ترین مکانیزمی است که مردمِ جامعه برای تنبیه شخصیت‌های گیرنده به کار می‌گیرند.

بنابراین، اگرچه ممکن است برخی از گیرندگان در دوره‌هایی از زندگی‌شان به موفقیت‌هایی برسند و حتی کارهای مهمی برای جامعه انجام دهند، اما در نهایت با طرد شدن از سمت مردم تنبیه می‌شوند، حمایت شبکه‌ی اطرافیان را از دست می‌دهند و در قدم‌های بعدی‌شان با شکست‌های سنگینی روبه‌رو می‌شوند.

فصل 5
از 9

پیروزی بخشندگان؛ موفقیت از مسیر تمرکز بر اهداف بزرگ‌تر

خیلی‌ها تصور می‌کنند وقتی پای موفقیت شخصی در میان باشد، همیشه «گرفتن» بهتر از «بخشیدن» جواب می‌دهد. آن‌ها باور دارند که این قاعده، به‌خصوص در میدان‌های خشنی مثل تجارت و سیاست، یک قانون بی‌چون‌وچراست. اما نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که تاریخ ثابت کرده بخشندگان حتی در چنین محیط‌های بی‌رحمی هم موفق‌تر عمل می‌کنند؛ زیرا میلِ درونی آن‌ها به یاری رساندن، در نهایت به نفع موفقیت شخصی خودشان تمام می‌شود.

«آبراهام لینکلن» نمونه‌ی بی‌نظیری از کسی است که منافع دیگران را به خواسته‌های فردی‌اش ترجیح داد. لینکلن پیش از آنکه به مقام ریاست‌جمهوری برسد، در جریان انتخابات مجلس سنا به نفع رقیب خود یعنی «لیمن ترامبال» از رقابت کناره‌گیری کرد. از آنجا که هر دوی آن‌ها برای هدف مشترکِ لغو برده‌داری می‌جنگیدند، لینکلن به این نتیجه رسید که ترامبال شانس بیشتری برای پیروزی دارد. برای لینکلن، شکسته شدن قانون برده‌داری بسیار ارزشمندتر از ارتقای جایگاه سیاسی خودش بود. البته ترامبال نیز این فداکاری را فراموش نکرد و زمانی که لینکلن دوباره برای مجلس سنا کاندیدا شد، تمام‌قد از او حمایت کرد.

مثال دیگر، «جیسون گلر» در شرکت «Deloitte Consulting» است. گلر سیستمی خلاقانه برای جمع‌آوری و ذخیره‌ی داده‌های مشتریان و رقبای شرکت طراحی کرد، اما به‌جای آنکه آن را برای خودش نگه دارد، سیستم را با تمام کارکنان شرکت به اشتراک گذاشت. این کارِ او باعث شد عملکرد کل شرکت بهبود پیدا کند. این نوآوری و سخاوت، چنان تأثیر مثبتی روی مدیران گذاشت که گلر را تا سطح یکی از شرکای اصلی شرکت ارتقا دادند.

در واقع، بخشندگان به این دلیل در جامعه به جایگاه‌های بالا دست پیدا می‌کنند که همیشه نگاهشان به اهداف بزرگ‌تر و منفعت‌های جمعی دوخته شده است.

فصل 6
از 9

جادوی شبکه‌سازی؛ چگونه بخشندگی دایره‌ی ارتباطات را قدرتمند می‌کند؟

آیا تابه‌حال پیش آمده که بخواهید از دوستی که سال‌هاست او را ندیده‌اید درخواستی داشته باشید و از این بابت احساس شرم یا معذب بودن کنید؟ شخصیت‌های بخشنده هرگز چنین حسی را تجربه نمی‌کنند. درست است که آن‌ها هم مثل بقیه ممکن است در گذر زمان از برخی آشنایان بی‌خبر بمانند، اما آن حسِ اعتماد و تصویری که از مهربانیِ آن‌ها در ذهن دیگران ثبت شده، همیشه زنده می‌ماند. به همین خاطر، بخشندگان حتی بعد از گذشت سال‌ها می‌توانند به‌راحتی و بدون خجالت از دیگران کمک بخواهند.

«آدام ریفکین»، که یک بخشنده‌ی تمام‌عیار است و در سال ۲۰۱۱ از سوی مجله‌ی فورچون به‌عنوان «بهترین شبکه‌ساز» انتخاب شد، شبکه‌ی ارتباطی «۱۰۶ مایل» (106 Miles) را پایه‌گذاری کرد. این شبکه در واقع دورهمی جذابی است که دو بار در ماه برگزار می‌شود و کارآفرینان را دور هم جمع می‌کند تا با یکدیگر آشنا شوند و به دانش هم بیفزایند. ریفکین در این رویدادها به افراد کمک می‌کند شغل دلخواهشان را پیدا کنند، به آن‌ها مشاوره‌های کاری می‌دهد و آدم‌های مختلف را در شبکه‌ی خود به یکدیگر وصل می‌کند.

اما این اشتیاق فراوان ریفکین برای شبکه‌سازی و کمک به بقیه، در نهایت به نفع خودش هم تمام می‌شود. مثلاً زمانی که می‌خواست یک شرکت جدید تأسیس کند، به لطف همین اعتبار و سخاوتی که در طول زمان از خود نشان داده بود، توانست به‌سادگی از «گراهام اسپنسر»، یکی از بنیان‌گذاران شرکت «Excite» مشاوره بگیرد؛ آن هم درحالی‌که قبلاً هرگز او را از نزدیک ندیده بود! این یکی از مزیت‌های ذاتی افراد بخشنده است؛ وقتی آن‌ها به کمک نیاز دارند، درها به‌راحتی روی آن‌ها باز می‌شود، چون طرف مقابل مطمئن است که پشت این درخواست، هیچ نیت خودخواهانه یا سوءاستفاده‌گرانه‌ای پنهان نیست.

شخصیت بخشنده عمیقاً باور دارد که به اشتراک گذاشتن دانش و منابع، به نفع همه‌ی آدم‌هاست. به لطف همین حسن شهرت، شبکه‌ی ارتباطی آن‌ها همیشه زنده، پویا و آماده‌ی کمک است.

فصل 7
از 9

کشف الماس‌های پنهان؛ رویکرد بخشندگان در پرورش استعدادها

معمولاً وقتی قرار است کسی نقش مربی یا منتور را بر عهده بگیرد، از همان ابتدا دنبال شاگردانی می‌گردد که استعداد درخشانی داشته باشند تا مطمئن شود وقت و انرژی‌اش را جای درستی سرمایه‌گذاری می‌کند. اما رویکرد افراد بخشنده در چنین شرایطی کاملاً متفاوت است. آن‌ها منتظر نمی‌مانند تا کسی توانایی‌اش را به آن‌ها ثابت کند؛ بلکه از همان ابتدا بذر موفقیت را در وجود همه‌ی آدم‌ها می‌بینند. آن‌ها برای تمامی شاگردانشان به‌طور مساوی زمان و انرژی صرف می‌کنند و حامیِ همه‌ی آن‌ها هستند. به دلیل همین حمایت‌های بی‌دریغ در گام‌های اول، شاگردانِ آن‌ها معمولاً به موفقیت‌های بزرگی دست پیدا می‌کنند و جالب اینجاست که همین موفقیت شاگردان، در نهایت باعث خوش‌نامی و اعتبارِ خود مربی می‌شود.

یکی از این مربیان، «استیو اینمن»، مدیر نام‌آشنای بسکتبال در NBA است. او به بازیکنی به نام «کلاید درکسلر» (Clyde Drexler) که تا پیش از آن نادیده گرفته می‌شد، فرصتی دوباره داد. کلاید پس از این حمایت، به موفقیت‌های خیره‌کننده‌ای دست یافت؛ ده مدال طلا و المپیک کسب کرد و نامش در تالار مشاهیر بسکتبال جاودانه شد. اینمن به خاطر همین توانایی‌اش در کشف بازیکنان کمترشناخته‌شده و حمایتِ تمام‌قد از آن‌ها، در دنیای ورزش عمیقاً مورد احترام است.

نمونه‌ی درخشان دیگر، «سی. جی. اسکندر» (C. J. Skender)، استاد رشته‌ی حسابداری است. راز موفقیت اسکندر در حمایتِ بی‌قیدوشرط او از دانشجویانش پنهان است. او در معنای واقعی کلمه پشتیبان آن‌هاست. مثلاً وقتی دانشجویانش در آزمون حسابداری بین‌المللی شرکت می‌کردند، او برای تک‌تک آن‌ها نامه می‌نوشت و تبریک می‌گفت؛ فرقی هم نمی‌کرد دانشجو در آزمون قبول شده باشد یا نه.

اما نتیجه‌ی این تلاش‌ها و دلگرمی‌های اسکندر چه بود؟

تا امروز بیش از ۴۰ نفر از شاگردان او موفق به کسب مدال در آزمون CPA شده‌اند. حتی یکی از دانشجویان قدیمی او به نام «رجی لاو» توانست به مقام دستیار شخصی «باراک اوباما» برسد.

بنابراین، شخصیت بخشنده با دیدنِ پتانسیل‌های پنهان در وجود انسان‌ها، بستری حاصل‌خیز برای رشد آن‌ها فراهم می‌کند و این رویکرد، در نهایت به موفقیتِ خودِ فردِ بخشنده نیز می‌انجامد.

فصل 8
از 9

ارتباط از موضع ضعف؛ تکنیکی قدرتمند برای نفوذ در دل‌ها

اگر از ما بپرسند برای رسیدن به اهدافمان در ارتباطات باید چگونه حرف بزنیم، احتمالاً پاسخ می‌دهیم که باید با لحنی قاطع، صدایی رسا و سرشار از اعتمادبه‌نفس صحبت کنیم. اما تحقیقات جدید نشان می‌دهند که برخلاف این تصور رایج، برقراری ارتباط بدون زور و اجبار و حتی صحبت کردن از «موضع ضعف»، می‌تواند کلید موفقیت ما باشد. با این شیوه، شما می‌توانید احترام، اعتماد و یک ارتباط قلبی واقعی را با طرف مقابل تجربه کنید.

ارتباط بدون اجبار و از موضع ضعف، در واقع به این معناست که تمام توجهتان را روی شخص مقابل متمرکز کنید. به‌عنوان مثال، می‌توانید از او سؤال بپرسید یا حتی آسیب‌پذیری‌ها و نقاط ضعف خودتان را با او در میان بگذارید. این تکنیک‌ها باعث می‌شود طرف مقابل احساس نزدیکیِ بیشتری با شما بکند و در مقایسه با زمانی که از لحن‌های دستوری و سلطه‌جویانه (که معمولاً مقاومت ایجاد می‌کنند) استفاده می‌کنید، بسیار نرم‌تر برخورد کرده و راحت‌تر متقاعد شود. افراد بخشنده، به خاطر علاقه‌ی ذاتی و صادقانه‌ای که به آدم‌ها دارند، معمولاً به‌طور طبیعی از همین روش ارتباطی استفاده می‌کنند.

در مطالعه‌ای که روی فروشندگان شرکت‌های بینایی‌سنجی انجام شد، تأثیر این نوع ارتباطِ بدون فشار، مورد بررسی قرار گرفت. نتایج به‌روشنی نشان داد فروشندگانی که روحیه‌ی بخشنده‌ای داشتند و در ارتباط با مشتری از هیچ اجباری استفاده نمی‌کردند، بیشترین آمار فروش را به خود اختصاص داده بودند.

مثلاً «کیلدر اسکوتو» (Kildare Escoto) با بیشتر فروشنده‌های دیگر فرق داشت. او به‌جای اینکه مدام از کیفیت محصولات تعریف کند، از مشتری‌ها درباره‌ی سبک زندگی و نیازهایشان سؤال می‌پرسید. این کار باعث می‌شد بتواند خدمات بسیار دقیق‌تری به آن‌ها ارائه کند. از طرفی، همین سؤال پرسیدن حسِ اعتمادِ عمیقی در دل مشتری می‌کاشت. اسکوتو به کمک همین شیوه‌ی ارتباطی توانست به فروشنده‌ی شماره یکِ مرکز «LensCrafters» تبدیل شود.

نمونه‌ی جالب دیگر در استفاده از ارتباط بدون اجبار، «آنی» است. او دانشمندی بود که هم‌زمان با تحصیل در مقطع MBA، در یک کارخانه متعلق به شرکت‌های «Fortune 500» کار می‌کرد. وقتی آن کارخانه تعطیل شد، مدیران به او پیشنهاد دادند که به شعبه‌ی دیگری منتقل شود؛ اما این جابه‌جایی برای آنی به معنای رها کردن تحصیلش بود. او این چالش را با مدیر منابع انسانی شرکت در میان گذاشت، اما به‌جای یک درخواست مستقیم و خشک، از او راهنمایی خواست و پرسید: «اگر تو جای من بودی چه کار می‌کردی؟»

از آنجا که آنی کارمند بسیار ارزشمندی بود، این مکالمه باعث شد شرکت اجازه دهد او از جت خصوصیِ آن‌ها برای رفت‌وآمد استفاده کند! در واقع، همین ارتباط از موضع ضعف و درخواست مشورت، باعث شد او دسترسی نامحدودی به جت خصوصی شرکت پیدا کند تا بتواند هم‌زمان با ادامه‌ی تحصیل در شهر قبلی، در شهر جدید هم به کارش برسد.

بنابراین، ارتباط بدون فشار و از موضع ضعف می‌تواند نتایج شگفت‌انگیزی به همراه داشته باشد. این رویکرد، به‌جای تحمیل خواسته‌ها با زور، دیگران را از صمیم قلب متقاعد می‌کند که با ما همراه شوند.

فصل 9
از 9

تله‌ی فرسودگی؛ چگونه بخشندگان از خودشان محافظت کنند؟

بسیاری از افراد بخشنده به کمک مهربانی و سخاوتشان مسیر موفقیت را طی می‌کنند. اما متأسفانه داستان همیشه هم ختم به خیر نمی‌شود. گروهی از این افراد آن‌قدر برای راضی نگه‌داشتن دیگران به آب و آتش می‌زنند که در نهایت چیزی جز خستگی مفرط برای خودشان باقی نمی‌ماند.

برای فرار از این فرسودگی، یک شخصیت بخشنده باید یاد بگیرد که چطور انرژی‌اش را هوشمندانه مدیریت کند و در برابر کسانی که قصد سوءاستفاده از سخاوت او را دارند، واکنش درستی نشان دهد.

یکی از بهترین پادزهرها برای درمان فرسودگی شغلی، اتفاقاً خودِ پدیده‌ی «کمک کردن به دیگران» است. وقتی ما می‌بینیم که کمکمان چه تأثیر مثبت و روشنی روی زندگی بقیه گذاشته است، موجی از شادی را تجربه می‌کنیم و خطر فرسودگی شغلی در ما به‌شدت پایین می‌آید.

«کانری کالاهان» (Conrey Callahan)، معلمی بود که به خاطر اضافه‌کاری‌های سنگین، دچار فرسودگی شغلی شدیدی شده بود. او در همین شرایط تصمیم گرفت یک برنامه‌ی آموزش مربیگری (mentoring) راه‌اندازی کند. در نگاه اول، این تصمیم کاملاً غیرمنطقی به نظر می‌رسید، چون فقط قرار بود ساعت‌های کاری او را بیشتر کند! اما در نهایت، این برنامه باعث شد او در مسیر آماده‌سازی شاگردان برای ورود به کالج، ارتباط بسیار نزدیکی با آن‌ها پیدا کند. دیدنِ موفقیت‌ها و پیشرفت کارآموزان، حس فوق‌العاده‌ای به او داد و توانست از طریق همین مربیگری و تدریس، فرسودگی شغلی‌اش را از بین ببرد.

اما دردسر بخشندگان فقط فرسودگی نیست. گاهی شخصیت‌های گیرنده از این سخاوت سوءاستفاده می‌کنند؛ در چنین شرایطی بخشندگان احساس می‌کنند تبدیل به ابزاری برای دیگران شده‌اند یا به اصطلاح تبدیل به «پادری» شده‌اند که همه از رویش رد می‌شوند.

برای جلوگیری از این فاجعه، یک شخصیت بخشنده باید استراتژیِ دقیقی داشته باشد تا بتواند تعادلی بین «بخشیدن» و «سوءاستفاده شدن» ایجاد کند. او باید راهی پیدا کند که هم ذات بخشنده‌اش را زنده نگه دارد و هم حصاری امن به دور خودش بکشد.

در چنین شرایطی، تکنیکِ «این به آن درِ سخاوتمندانه» بهترین راه‌حل است. شعار این روش این است: «هرگز یک کارِ خوب را فراموش نکن، اما گاهی از یک کارِ بد چشم‌پوشی کن.»

در عمل، این یعنی وقتی یک شخص بخشنده در مقابل یک شخص گیرنده قرار می‌گیرد، باید بیشترِ اوقات رفتار خودش را با رفتارِ آن شخص (یعنی رویکرد گیرندگی) تطبیق دهد تا از خودش محافظت کند؛ اما گاه‌به‌گاه با یک بخشش غافلگیرکننده، روحیه‌ی سخاوتمندش را به فرد گیرنده یادآوری کند. این ترفند هوشمندانه، هم حسِ کنترلِ بخشندگان را روی اوضاع بالا می‌برد و هم می‌تواند رفتارهای مثبت را در افراد گیرنده تقویت کند.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب ببخش و بگیر

بخشیدن و کمک به دیگران، بسیار بیشتر از آنچه در تصور ما می‌گنجد، پلی به سوی موفقیت‌های فردی و گروهی است.

در گذشته همیشه به ما القا کرده‌اند که برای پیروزی، راهی جز رقابت با بقیه و چنگ زدن به خواسته‌هایمان نداریم. اما پژوهش‌های جدید و الگوهای تاریخی نشان می‌دهند که قرار نیست در پایانِ بازی همیشه «گیرندگان» برنده‌ی میدان باشند. برعکس، کسانی که دستِ یاری دراز می‌کنند (بخشندگان) می‌توانند به بالاترین قله‌های موفقیت برسند و در طول این مسیر، برای دیگران نیز فرصت پیروزی خلق کنند.

سه الگوی اصلی در تعاملات انسانی عبارت‌اند از:

  1. گیرندگان: افرادی خودمحور که تمام تمرکزشان بر سود و منفعتی است که می‌توانند از دیگران بگیرند.
  2. بخشندگان: کسانی که دغدغه‌شان یاری رساندن به دیگران و موفقیتِ گروه است.
  3. حسابگران: افرادی که بین گیرندگان و بخشندگان ایستاده‌اند و همیشه به دنبال مبادله‌ای برابر و کاملاً منصفانه هستند.

اینکه ما در کدام نقطه‌ی این طیف قرار می‌گیریم، تا حد زیادی بستگی به این دارد که با چه کسانی در ارتباطیم.

خلاصه کتاب‌های مشابه

رایگان
اثر پیتر دراکر
اثر مارک منسون، ویل اسمیت
اثر استیون لویت، استفان دابنر
رایگان
اثر آنا لمبکی
اثر رابرت کیوساکی

جدیدترین خلاصه کتاب‌ها

اثر هانس رزلینگ، اولا روزلینگ و آنا روزلینگ رونلاند
اثر بیل جورج، پیتر سیمز
اثر کارول دوک
رایگان
اثر آنا لمبکی
رایگان
اثر دنیل لیبرمن، مایکل لانگ
اثر پیتر تیل، بلیک مسترز