کتاب پوست در بازی

عدم تقارن‌های پنهان و تاوان تصمیم‌ها در زندگی روزمره
خلاصه کتاب رایگان
n ذخیره

در کتابخانه کاربران

امتیاز 4.2

توسط خوانندگان کتاب

m نفر

در حال مطالعه کتاب

k مرتبه

اتمام مطالعه کتاب

معرفی کتاب پوست در بازی

کتاب «پوست در بازی» (Skin in the Game) اثری عمیق و تأمل‌برانگیز از نسیم نیکلاس طالب است که باورهای جاافتاده‌ی ما را درباره‌ی مفاهیمی چون ریسک‌پذیری، مسئولیت‌پذیری و تصمیم‌گیری زیرورو می‌کند. این کتاب با نگاهی متفاوت نشان می‌دهد که چرا مفاهیم انتزاعی و انگیزه‌های ظاهری برای موفقیت و بقا کافی نیستند و چرا شخصاً درگیر شدن در پیامد کارها، تنها راه واقعی برای سنجش عیار آدم‌هاست.

طالب در این اثر جذاب، لایه‌های پنهان تعاملات انسانی را می‌شکافد و نشان می‌دهد که چگونه ریسک‌های نامرئی بر تصمیم‌ها و روابط روزمره‌ی ما سایه می‌اندازند. او توضیح می‌دهد مادامی که افراد بهای اشتباهات خود را نپردازند و به‌اصطلاح «پوستشان در بازی نباشد»، سیستم‌ها مستعد فساد، فروپاشی و بی‌عدالتی خواهند بود.

نویسنده با بهره‌گیری از دانش احتمالات و بررسی سناریوهای متنوع در زندگی روزمره، دست به پیش‌بینی‌های غیرمنتظره و گاه حیرت‌انگیزی درباره‌ی سازوکار جوامع می‌زند. این کتاب نه یک متن خشک اقتصادی، بلکه تلاشی است برای درک بهتر جهانی که در آن، برنده‌های واقعی کسانی هستند که پای عواقب حرف‌ها و انتخاب‌هایشان می‌ایستند.

مشخصات کتاب پوست در بازی

Skin in the Game
Hidden Asymmetries in Daily Life
2018 میلادی
انگلیسی
در دل ماجرا
،
در وسط گود
،
نامتقارنی های زندگی
،
باید پای خودت تو بازی گیر باشه
،
وسط بازی

برداشت‌ها و تعابیر از موضوع کتاب:

عدم تقارن‌های پنهان در زندگی روزمره
،
نقش اساتید و متفکران عوضی در کار و کسب
،
ناقرینگی های پنهان شده تو زندگی روزمره

خلاصه کتاب پوست در بازی

17 دقیقه

زمان مطالعه خلاصه کتاب

6 فصل

عصاره از مطالب کتاب

مقدمه

مقدمه‌ای بر پوست در بازی؛ تقارن، ریسک و سهم واقعی هر کس از عواقب

با خواندن این کتاب، روشی بسیار بهتر و عادلانه‌تر برای تحلیل ریسک خواهید آموخت. در تعاملات روزمره‌ی انسانی، همواره عوامل پنهانی وجود دارند که نتیجه‌ی نهایی کار را رقم می‌زنند. نخستین عامل مهم، میزان «تقارن» یا تعادل در یک رابطه‌ی دوطرفه است. برای درک دقیق این عامل، باید چند پرسش اساسی از خود بپرسیم: در این معامله کدام طرف اطلاعات بیشتری در اختیار دارد؟ آیا فروشنده چیزهایی می‌داند که خریدار از آن‌ها بی‌خبر است؟ آیا کسی در این میان از دانش برترِ خود برای فریب دادن دیگری سوءاستفاده می‌کند؟

عامل دوم، مسئله‌ی «ریسک» است. فرقی نمی‌کند به مطب یک پزشک مراجعه کنید یا بخواهید محصولی را از یک فروشنده بخرید؛ در بسیاری از موقعیت‌های زندگی، ما کمتر پیش می‌آید که مکث کنیم و درباره‌ی ماهیت ریسک از خودمان بپرسیم. سؤالاتی از این قبیل که: طرف مقابل من چه چیزی برای از دست دادن دارد؟ اگر اوضاع طبق برنامه پیش نرود، چه تاوانی متوجه او و چه عواقبی گریبان‌گیر ما خواهد شد؟

پاسخ به این پرسش‌ها، میزان مشارکت واقعی افراد و سهم آن‌ها از خطرات مسیر را مشخص می‌کند؛ یعنی دقیقاً نشان می‌دهد که یک نفر چقدر درگیر عواقب کار خود می‌شود و تا چه اندازه در آن مسئله «پوست در بازی» دارد. اگر در زندگی و کسب‌وکار به دنبال نتایج مطلوب و قابل‌اتکا هستید، باید بررسی این پرسش‌های حیاتی را آغاز کنید.

فصل 1
از 6

نبود تقارن اطلاعاتی؛ مرز میان تجارت و فریب‌کاری

داستان آن گروه از ماهی‌گیران را شنیده‌اید که چند لاک‌پشت صید کردند؟ ازآنجاکه لاک‌پشت‌ها قابل‌خوردن نبودند، ماهی‌گیران به این فکر افتادند که چطور از شرشان خلاص شوند. درست در همان زمان، هرمس از آنجا عبور می‌کرد. ماهی‌گیران با خود نقشه کشیدند که هرمس را به یک وعده غذا دعوت کنند تا لاک‌پشت‌ها را به خوردِ او بدهند. اما هرمس که از حقه‌ی آن‌ها باخبر بود، خودِ ماهی‌گیران را مجبور کرد تا همان لاک‌پشت‌ها را بخورند.

شاید خریداران و فروشندگان دنیای امروز با خدایان رمی و لاک‌پشت‌ها سروکار نداشته باشند، اما می‌توانند از این افسانه درس بسیار بزرگی بگیرند. چرا؟ چون این داستان یک پیام مهم به ماهی‌گیران داد: پنهان کردن ایرادهای یک محصول و ارائه‌ی توصیه‌های ظاهراً خیرخواهانه بدون اشاره به این مشکلات، کاری کاملاً غیراخلاقی است.

متأسفانه در دنیای تجارت مدرن، بسیاری از افراد دقیقاً همین کار را می‌کنند. نویسنده‌ی کتاب تعریف می‌کند در دورانی که در یک بانک سرمایه‌گذاری مشغول به کار بود، بارها می‌دید که سرمایه‌گذاران عادت دارند سهام‌های مازاد یا بی‌ارزش خود را به دیگران قالب کنند. آن‌ها به‌جای اینکه درباره‌ی دلیل واقعیِ فروش سهامشان صادق باشند، به مشتریان می‌گفتند که این سهام برای پورتفوی آن‌ها فوق‌العاده است، ارزش آن قطعاً بالا خواهد رفت و اگر آن را نخرند، در آینده به‌شدت پشیمان خواهند شد. در واقع، این سرمایه‌گذاران انگیزه‌های اصلی خود را پنهان می‌کردند و برای فروش سهمشان، به ترفندهای تبلیغاتی و فریب‌کاری متوسل می‌شدند.

اما آیا این رفتار واقعاً ایرادی دارد؟ به‌هرحال کار آن‌ها از نظر قانونی منعی نداشت و همه‌ی ما کم‌وبیش با این تکنیک‌های فروش آشنا هستیم. ممکن است چنین رویکردی در بسیاری از کشورهای سکولار کاملاً قانونی باشد، اما در برخی نظام‌های حقوقی مذهبی هرگز پذیرفته نیست. به‌عنوان نمونه، در حقوق اسلامی با مفاهیمی نظیر «غش در معامله» و «تدلیس» روبه‌رو می‌شویم.

این مفاهیم دقیقاً به نبودِ تقارن اطلاعاتی میان دو طرفِ یک معامله اشاره دارند. وقتی یک طرف (مثلاً فروشنده) اطلاعات بسیار بیشتری نسبت به طرف دیگر (خریدار) در اختیار داشته باشد، به این معناست که فروشنده از پیامدهای معامله آگاه است، درحالی‌که خریدار اطلاعات بسیار کمتری دارد. در چنین حالتی، غش در معامله رخ داده است. به همین دلیل، تا زمانی که این فریب برطرف نشود و خریدار اطلاعات بیشتری دریافت نکند، از انجام معامله جلوگیری می‌شود.

بنابراین، اگرچه رفتار آن تاجران سهام در مثالِ بالا در برخی کشورها کاملاً مجاز تلقی می‌شود، اما از نظر قانونی و اخلاقی در برخی کشورهای دیگر می‌تواند رفتاری کاملاً نادرست به حساب بیاید.

فصل 2
از 6

حاکمیت پنهانِ اقلیت بر اکثریت جامعه

اگر صرفاً به رفتار یک مورچه‌ی تنها نگاه کنید، آیا می‌توانید سازوکار پیچیده‌ی کلونی مورچه‌ها را درک کنید؟ قطعاً نه! برای فهمیدن این موضوع، باید کل سیستم و خودِ کلونی را زیر نظر بگیرید. جوامع انسانی نیز شباهت خیره‌کننده‌ای به کلونی مورچه‌ها دارند؛ بررسی رفتار تک‌تک افراد لزوماً به شما نشان نمی‌دهد که یک جامعه در سطح کلان چگونه عمل می‌کند. در واقع، این تعاملات بین‌فردی هستند که رفتار جمعی را شکل می‌دهند.

نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که این تعاملات انسانی معمولاً از قوانین بسیار ساده‌ای پیروی می‌کنند که به نتایج عجیب و جالبی ختم می‌شوند. «قانون اقلیت» یکی از جذاب‌ترین نمونه‌های این الگوهاست. این قانون بیان می‌کند که تنها یک اقلیت بسیار کوچک و محدود در جامعه – حتی به اندازه‌ی سه درصد از کل جمعیت – می‌تواند بر اکثریت حاکم شود.

شاید در نگاه اول چنین چیزی غیرمنطقی به نظر برسد، اما به این مثال دقت کنید: مسلمانان در بریتانیا تنها حدود چهار درصد از کل جمعیت را تشکیل می‌دهند؛ بااین‌حال، ۷۰ درصد از گوشت بره‌ای که از نیوزیلند (به‌عنوان یکی از تأمین‌کنندگان اصلی گوشت بریتانیا) وارد می‌شود، با دستورالعمل‌های ذبح اسلامی هم‌خوانی دارد و حلال است. به بیان ساده‌تر، اکثریت مردم انگلستان در حال مصرف گوشت بره‌ی حلال هستند، درحالی‌که تنها چهار درصد از آن‌ها دغدغه‌ی حلال بودن غذایشان را دارند!

اما چرا چنین پدیده‌ای رخ می‌دهد؟ دلیلش این است که در چنین موقعیت‌هایی، اکثریت جامعه انعطاف‌پذیرتر از اقلیت عمل می‌کنند. غیرمسلمانان معمولاً مشکلی با خوردن گوشت حلال ندارند، اما مسلمانان محصولات غیرحلال نمی‌خورند. بنابراین، برای خرده‌فروشان بریتانیایی کاملاً منطقی است که گوشت حلال را در اختیار تمامی مصرف‌کنندگان قرار دهند تا سهم بازار را از دست ندهند.

با وجود اینکه این استدلال بسیار ساده و منطقی است، اما شرکت‌هایی که در تلاش برای تغییر رفتار مصرف‌کنندگان هستند، اغلب قانون اقلیت را نادیده می‌گیرند. مثلاً شرکت‌های بزرگ کشاورزی سال‌هاست که هزینه‌های هنگفتی می‌کنند تا آمریکایی‌ها را متقاعد سازند که غذاهای دستکاری‌شده‌ی ژنتیکی بی‌ضررند. اما آن‌ها یک نکته‌ی حیاتی را فراموش کرده‌اند: کسانی که این غذاها را می‌خورند، هیچ مشکلی با خوردن غذاهای دستکاری‌نشده هم ندارند. در نقطه‌ی مقابل، مخالفان سرسخت، تحت هیچ شرایطی لب به غذاهای دستکاری‌شده نمی‌زنند.

در نتیجه، میلیون‌ها دلاری که شرکت‌های کشاورزی برای متقاعد کردن اکثریت صرف می‌کنند، عملاً بی‌فایده است؛ زیرا در نهایت، این اقلیتِ انعطاف‌ناپذیر است که همچنان حکومت خواهد کرد.

فصل 3
از 6

استخدام، ابزاری برای سلب آزادی و خرید وابستگی

در قرن پنجم میلادی، گروهی از راهبان زندگی می‌کردند که به هیچ فرقه‌ی خاصی وابسته نبودند. این افراد که به «راهبان صدقه‌بگیر» معروف بودند، در سراسر اروپا پرسه می‌زدند و برای تهیه‌ی سرپناه و غذا از اهالی شهرها گدایی می‌کردند.

کلیسا به‌شدت از این راهبان متنفر بود، چراکه هیچ کنترلی روی آن‌ها نداشت. کشیشان و راهبان صدقه‌بگیر از اینکه پولی در بساط نداشتند کاملاً راضی بودند. به همین دلیل، کلیسا با تلاشی خستگی‌ناپذیر شروع به وضع قوانینی کرد تا تمام راهبان را تحت یک چارچوب مشخص درآورد و آزادی آن‌ها را محدود کند. جالب اینجاست که این نفرت تاریخیِ کلیسا از راهبان مستقل، شباهت بی‌نظیری به رابطه‌ی امروزِ شرکت‌ها با کارمندانشان دارد.

شرکت‌های امروزی نیز دقیقاً به دنبال این هستند که آزادیِ کسانی را که برایشان کار می‌کنند، محدود کنند. اما چگونه؟ با استخدام آن‌ها.

کارفرمایان با استخدام کردن کارمندان – به‌جای استفاده از مشاوران آزاد یا پیمانکاران – می‌توانند آزادی شخصی کارکنان را کاهش دهند. این کنترل تضمین می‌کند که کارمند به شرکت وابسته بماند و شرکت نیز به حضور او متکی باشد. برای نمونه، وقتی یک کارگر مجبور است پنج روزِ هفته، از ساعت ۹ صبح طبق برنامه‌ریزی سر کار حاضر شود، برای انجام کارها در دسترس کارفرما خواهد بود. شاید یک فریلنسر پیشنهاد مالی بهتری به شرکت بدهد، اما آزادی بیشتری دارد. با استخدام کارکنان، سازمان‌ها در واقع برای خودشان آرامش ذهنی می‌خرند.

اما سؤال اینجاست که چرا بیشترِ ما ترجیح می‌دهیم مانند حیوانات خانگیِ رام رفتار کنیم و از روز دوشنبه تا جمعه، به‌خاطر راحتی شرکت، از آزادی خود چشم بپوشیم؟ حقیقتِ ناراحت‌کننده این است که بسیاری از ما از نظر روانی به مفهومِ اطاعت کردن وابسته شده‌ایم.

شاید این حرف شبیه به یک توهم توطئه به نظر برسد، اما اگر کمی به اطراف خود نگاه کنید، تشخیص این شرطی‌سازی آسان است. کارمندانِ شرطی‌شده کسانی هستند که هویت فردی‌شان ذاتاً با شرکتی که در آن کار می‌کنند، گره خورده است. آن‌ها دقیقاً همان‌طوری لباس می‌پوشند که سازمان انتظار دارد و حتی از زبان شرکتِ خود استفاده کرده و با اصطلاحات تخصصی آن صحبت می‌کنند. این کارگران در واقع هیچ «پوستی در بازی» ندارند؛ یعنی ریسک چندانی متحمل نمی‌شوند و اگر از مشاغل محدودکننده‌ی خود دور شوند، انگار بخشی از وجود خود را نیز از دست می‌دهند.

فصل 4
از 6

تفاوت نگاه جامعه به ثروت کارآفرینان و مدیران حقوق‌بگیر

به عقیده‌ی نویسنده، نابرابری درآمدی در جامعه به دو دسته‌ی کاملاً متفاوت تقسیم می‌شود. اولین مورد درباره‌ی افراد مشهور و ثروتمندی مانند کارآفرینان و خوانندگان صدق می‌کند و دومی مختصِ بانک‌داران ثروتمند، مدیران ارشد و کارمندان عالی‌رتبه‌ی دولت است.

هر دوی این گروه‌ها پول بیشتری نسبت به بقیه‌ی ما دارند، اما همان‌طور که در ادامه می‌بینیم، جامعه فقط از اختلاف طبقاتی با یکی از این دو گروه ناراضی است. وقتی پای چهره‌های شناخته‌شده‌ای مثل خوانندگان یا کارآفرینان به میان می‌آید، ما تمایل داریم سطح بالای ثروت آن‌ها را بپذیریم. اما وقتی با بانک‌داران یا مدیران ارشدِ بسیار ثروتمند مواجه می‌شویم، جامعه با ثروت آن‌ها مشکل پیدا می‌کند.

برای مثال، ژان سی. ویلیامز، نویسنده و محقق، توضیح می‌دهد که آمریکایی‌های طبقه‌ی کارگر معمولاً کارآفرینان و افراد مشهور را الگوی خود می‌دانند. به عبارت دیگر، آن‌ها تحت‌تأثیر ثروت این افراد قرار می‌گیرند. در نقطه‌ی مقابل، مصاحبه‌ها نشان داده است که آمریکایی‌ها از متخصصان با حقوق‌های بالا مانند مدیران ارشد و کارمندان دولت به‌شدت ناراضی هستند.

البته این خشم نسبت به متخصصانِ پردرآمد مختص آمریکایی‌ها نیست. به‌عنوان نمونه، کشور سوئیس اخیراً یک همه‌پرسی برگزار کرد تا از شهروندان بپرسد که آیا موافقِ قانونی جدید برای محدود کردن حقوق مدیران هستند یا خیر؟ اگرچه این قانون در نهایت رأی نیاورد، اما انگیزه‌ی عمیق جامعه برای کاهش نابرابری در مشاغل حقوق‌بگیر را نشان داد. در مقابل، همین جامعه‌ی سوئیس همواره احترام ویژه‌ای برای کارآفرینان ثروتمند قائل است.

اما دلیل این تفاوتِ نگاه چیست؟ چرا ما ثروت برخی افراد را می‌پذیریم، اما معتقدیم گروه دیگر سزاوار ثروتشان نیستند؟ همه‌چیز به داشتنِ «پوست در بازی» برمی‌گردد.

فرض ما این است که کارآفرینان و افراد مشهور، برای رسیدن به این جایگاه، ریسک‌های بزرگی را از سر گذرانده‌اند. درعین‌حال، تصورمان این است متخصصانی که ثروتمند می‌شوند، صرفاً دارند حقوق شرکت را دریافت می‌کنند. به عبارت دیگر، جامعه این قانون را قبول کرده است که ریسک‌های بزرگ باید به پاداش‌های بزرگ منجر شوند؛ اما وقتی می‌بیند عده‌ای با ریسک‌های کوچک به همان پاداش دست پیدا می‌کنند، از آن‌ها متنفر می‌شود.

جالب است که همین منطق می‌تواند محبوبیت دونالد ترامپ را نیز توضیح دهد. درحالی‌که بسیاری از کارشناسان سیاسی و روزنامه‌نگاران بر این باور بودند که نمایش جسورانه‌ی ثروت ترامپ و سابقه‌ی ورشکستگیِ او باعث می‌شود افراد طبقه‌ی کارگر به او رأی ندهند، دقیقاً عکس این اتفاق افتاد. رأی‌دهندگان طبقه‌ی کارگر این اتفاق را شاهدی بر موفقیت کارآفرینی او تلقی کردند و ورشکستگی‌اش را مدرکی می‌دانستند برای اثبات این نکته که او واقعاً در بازی پوست دارد و حاضر است همه‌چیز را برای رسیدن به سبک زندگی پرخرج خود به خطر بیندازد.

فصل 5
از 6

چرا تخصص واقعی ربطی به ظاهر آراسته ندارد؟

تصور کنید برای انجام یک عمل جراحی باید از میان دو جراح، یکی را انتخاب کنید. جراح اول دقیقاً همان شکلی است که از یک پزشک متخصص انتظار دارید: دست‌های ظریفی دارد و بسیار خوش‌سخن است. اما جراح دوم کاملاً متفاوت است: اضافه‌وزن دارد، بدلباس است و بیشتر به یک قصاب شباهت دارد تا یک پزشک.

کدام جراح را انتخاب می‌کنید؟

در کمال تعجب، نویسنده‌ی کتاب جراح دوم را انتخاب می‌کند! استدلال او این است که چون جراح دوم اصلاً شبیه به یک پزشک نیست، اگر توانسته در کارش موفقیتی کسب کند، حتماً مجبور بوده بر تصورات منفیِ بی‌شماری غلبه کند. به عبارت دیگر، احتمالاً جراح دوم نسبت به جراح اول مجبور شده از موانع به‌مراتب بیشتری بگذرد.

در همین راستا، عبور از موانعِ سخت با یک چیز برابر است: داشتنِ «پوست در بازی» و برخورداری از صلاحیت برای حضور در یک عمل واقعی. ما می‌توانیم با اطمینان به این موضوع برسیم، زیرا حرفه‌ی پزشکی شغلی است که در آن افراد پوست زیادی در بازی دارند و ریسک بالایی می‌کنند. در این بازی هر کسی که درگیر است در حال ریسک کردن است: بیماری که سلامتش در خطر است و جراحی که در صورت اشتباه از او شکایت می‌شود. در چنین حرفه‌ای، پیامدها کاملاً بر اساس واقعیت سنجیده می‌شوند و صلاحیت، همواره بر ظاهر و تصویری که فرد از خود ارائه می‌دهد، پیروز می‌شود.

اما آیا همیشه نباید سابقه‌ی حرفه‌ای یک فرد از ظاهر او مهم‌تر باشد؟ شاید باید این‌گونه باشد، اما در مشاغلی که افراد پوست کمتری در بازی دارند، عکس این موضوع صادق است. در این مشاغل نتایج بر اساس واقعیت‌های عینی نیست؛ بلکه کاملاً بر پایه‌ی نظرات افراد درباره‌ی این است که چه کسی صلاحیت دارد و چه کسی ندارد.

یک مثال خوب در این رابطه، جایگاه مدیرعاملی است. مدیران عامل و افرادی که آن‌ها را استخدام می‌کنند، نسبت به پزشکان و بیماران، پوست به‌مراتب کمتری در بازی دارند. اگر یک مدیرعامل تصمیمات بدی بگیرد، سهام‌داران او نمی‌میرند و احتمالاً آن مدیر هنوز هم می‌تواند پاداش خود را دریافت کند.

بنابراین، کسانی که مدیران ارشد را استخدام می‌کنند، چون ریسک کمتری می‌کنند، به خود زحمت نمی‌دهند تا صلاحیت‌های واقعی را بسنجند؛ در عوض چهره و ظاهر افراد را ارزیابی می‌کنند. به یاد بیاورید که رونالد ریگان، بازیگر هالیوودی، توانست برای ریاست‌جمهوری یعنی بالاترین مقام اجرایی آمریکا انتخاب شود. او پیروز شد، چون رئیس‌جمهور نیز درست مانند بسیاری از مدیران عامل، به‌جای سنجش عینی صلاحیتش، بر اساس نظرات و قضاوت مردم انتخاب می‌شود. ریگان نیز مانند همان جراح اول به‌خوبی به ظاهرِ کار توجه کرد و در نتیجه انتخاب شد.

فصل 6
از 6

ثروتمندان چگونه قربانی تجملات بی‌ارزش می‌شوند؟

آیا تابه‌حال به یک رستوران گران‌قیمت رفته‌اید که غذاهایش افتضاح باشد؟ اگر پاسخ شما مثبت است، بدانید که در این تجربه تنها نیستید.

نویسنده‌ی کتاب یک بار به همراه یکی از دوستانِ ثروتمندش برای صرف شام بیرون رفت. اگرچه او ترجیح می‌داد در یک محله‌ی ساده غذا بخورد، اما دوستش می‌توانست هزینه‌های گزاف رستوران‌های مجلل را بپردازد. بنابراین آن‌ها به یک رستوران بسیار گران‌قیمت رفتند که غذاهایی کم‌حجم با اسم‌های عجیب‌وغریب داشت. قیمت غذا در آنجا بیست برابر یک همبرگر آبدار بود و حتی به اندازه‌ی آن هم خوشمزه و لذت‌بخش نبود. بااین‌حال دوست ثروتمندِ نویسنده با رغبتِ تمام برای این تجربه پول پرداخت می‌کرد. دلیل آن چیست؟ واقعیت این است که فروشندگان می‌توانند به طرز شگفت‌آوری سر ثروتمندان کلاه بگذارند.

اگرچه ممکن است تصور کنید که افراد ثروتمند همیشه از بهترین چیزها لذت می‌برند، اما همواره چنین نیست. در واقع، وقتی مردم ثروتمند می‌شوند، احتمال بیشتری دارد که برای خرید محصولات و تجربیات اغراق‌آمیز و ناامیدکننده هزینه کنند.

علت چنین رفتاری این است که آن‌ها هنگام خرید، به اندازه‌ی فروشنده «پوست در بازی» ندارند. بیشتر ما قبل از اینکه مقدار زیادی پول را صرف چیزی کنیم، با دقت درباره‌ی آن فکر می‌کنیم. برای ما مهم است که آیا محصول یا تجربه، ارزشِ هزینه کردن را دارد یا صرفاً منابع محدود ما را هدر می‌دهد؟ بااین‌حال، ثروتمندان پول زیادی دارند و به همین دلیل خرج کردنِ آن چندان برایشان ریسک محسوب نمی‌شود. بنابراین برای کنترل و سنجش ترجیحاتِ واقعی خود آن‌قدرها به زحمت نمی‌افتند. به عبارت دیگر آن‌ها کمتر درباره‌ی چیزی که واقعاً می‌خواهند فکر می‌کنند.

این بی‌تفاوتی بدان معناست که فروشندگان می‌توانند انتخاب‌ها را به آن‌ها دیکته کنند تا پول بیشتری از چنگشان درآورند. سودِ این فروشندگان از قالب کردن محصولاتِ گران‌قیمت به این افراد بسیار زیاد است. سود آن‌ها از پولی که ثروتمندان باید بپردازند، بسیار بیشتر است. در نتیجه، پیاده‌سازی این حقه‌ها برای فروشندگان بسیار آسان می‌شود.

برای درک بهترِ این نوع از استثمارِ ثروتمندان، می‌توانیم نگاهی به بازارِ خریدوفروش املاک بیندازیم. برای مثال وقتی بسیاری از مردم ثروتمند می‌شوند، به خانه‌های بسیار بزرگی می‌روند که در محله‌های خلوت و وسیع قرار دارند. بااین‌حال، نویسنده‌ی کتاب معتقد است آن‌ها اغلب این کار را انجام می‌دهند چون مشاورین املاک به آن‌ها توصیه کرده‌اند که این‌گونه زندگی کنند. در واقع بیشتر مردم ذاتاً ترجیح می‌دهند در محله‌های سرزنده و پر از مغازه زندگی کنند و روابط اجتماعیِ بیشتری داشته باشند، تا اینکه در خانه‌های ساکت و وسیع تنها بمانند. شاید به این راحتی‌ها دلتان برای ثروتمندان نسوزد، اما افراد ثروتمند، تنها قربانیان یک حقه‌ی ماهرانه هستند و تمام این اتفاقات تنها به این دلیل رخ می‌دهد که آن‌ها پوستِ کافی در بازی ندارند.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب پوست در بازی

اگر با نگاهی عمیق‌تر به جنبه‌های مختلف زندگیِ مالی و اجتماعیِ خود دقت کنید، به‌روشنی درمی‌یابید که این «عدم تقارن» در اطلاعات، ریسک‌ها و ترجیحاتِ افراد است که رفتارها و نتایج نهایی را رقم می‌زند. پیام محوریِ این کتاب آن است که در مواجهه با هر موقعیتی، پیش از هر چیز باید میزان دانشِ تک‌تکِ افرادِ دخیل در ماجرا را بسنجیم و مهم‌تر از آن، ببینیم در صورت وقوع یک بحران، چه کسی بیشترین ضرر و تاوان را متقبل خواهد شد. تنها با درکِ اینکه چه کسی در یک تعامل «پوست در بازی» دارد، می‌توانیم انگیزه‌ها و رفتارهای واقعیِ آدم‌ها را به‌درستی تحلیل کنیم.

یک توصیه‌ی عملی: برای مثال، پزشک شما چگونه ریسک را ارزیابی می‌کند؟

ریسکی که شما می‌پذیرید، با ریسکی که پزشکتان متحمل می‌شود بسیار متفاوت است. در واقع، ریسکِ پزشکان با پارامترهای کاملاً متفاوتی سنجیده می‌شود. برای مثال، پنج سال بعد، بیماران دیگر مهارت پزشک را بر اساس نتیجه‌ی درمان شما می‌سنجند؛ درحالی‌که در نقطه‌ی مقابل، دغدغه‌ی شما احتمالاً نتیجه‌ای است که بیست سال آینده در انتظارِ سلامتی‌تان خواهد بود.

بنابراین، دفعه‌ی بعد که پزشکتان دو گزینه‌ی درمانیِ مختلف را به شما پیشنهاد می‌دهد، با دقت بررسی کنید که چه معیارهایی برای اندازه‌گیری این ریسک در نظر گرفته شده است و کدام گزینه‌ی درمانی، بهترین مزایای بلندمدت را برای شما به همراه دارد.

مقدمه

مقدمه‌ای بر پوست در بازی؛ تقارن، ریسک و سهم واقعی هر کس از عواقب

با خواندن این کتاب، روشی بسیار بهتر و عادلانه‌تر برای تحلیل ریسک خواهید آموخت. در تعاملات روزمره‌ی انسانی، همواره عوامل پنهانی وجود دارند که نتیجه‌ی نهایی کار را رقم می‌زنند. نخستین عامل مهم، میزان «تقارن» یا تعادل در یک رابطه‌ی دوطرفه است. برای درک دقیق این عامل، باید چند پرسش اساسی از خود بپرسیم: در این معامله کدام طرف اطلاعات بیشتری در اختیار دارد؟ آیا فروشنده چیزهایی می‌داند که خریدار از آن‌ها بی‌خبر است؟ آیا کسی در این میان از دانش برترِ خود برای فریب دادن دیگری سوءاستفاده می‌کند؟

عامل دوم، مسئله‌ی «ریسک» است. فرقی نمی‌کند به مطب یک پزشک مراجعه کنید یا بخواهید محصولی را از یک فروشنده بخرید؛ در بسیاری از موقعیت‌های زندگی، ما کمتر پیش می‌آید که مکث کنیم و درباره‌ی ماهیت ریسک از خودمان بپرسیم. سؤالاتی از این قبیل که: طرف مقابل من چه چیزی برای از دست دادن دارد؟ اگر اوضاع طبق برنامه پیش نرود، چه تاوانی متوجه او و چه عواقبی گریبان‌گیر ما خواهد شد؟

پاسخ به این پرسش‌ها، میزان مشارکت واقعی افراد و سهم آن‌ها از خطرات مسیر را مشخص می‌کند؛ یعنی دقیقاً نشان می‌دهد که یک نفر چقدر درگیر عواقب کار خود می‌شود و تا چه اندازه در آن مسئله «پوست در بازی» دارد. اگر در زندگی و کسب‌وکار به دنبال نتایج مطلوب و قابل‌اتکا هستید، باید بررسی این پرسش‌های حیاتی را آغاز کنید.

فصل 1
از 6

نبود تقارن اطلاعاتی؛ مرز میان تجارت و فریب‌کاری

داستان آن گروه از ماهی‌گیران را شنیده‌اید که چند لاک‌پشت صید کردند؟ ازآنجاکه لاک‌پشت‌ها قابل‌خوردن نبودند، ماهی‌گیران به این فکر افتادند که چطور از شرشان خلاص شوند. درست در همان زمان، هرمس از آنجا عبور می‌کرد. ماهی‌گیران با خود نقشه کشیدند که هرمس را به یک وعده غذا دعوت کنند تا لاک‌پشت‌ها را به خوردِ او بدهند. اما هرمس که از حقه‌ی آن‌ها باخبر بود، خودِ ماهی‌گیران را مجبور کرد تا همان لاک‌پشت‌ها را بخورند.

شاید خریداران و فروشندگان دنیای امروز با خدایان رمی و لاک‌پشت‌ها سروکار نداشته باشند، اما می‌توانند از این افسانه درس بسیار بزرگی بگیرند. چرا؟ چون این داستان یک پیام مهم به ماهی‌گیران داد: پنهان کردن ایرادهای یک محصول و ارائه‌ی توصیه‌های ظاهراً خیرخواهانه بدون اشاره به این مشکلات، کاری کاملاً غیراخلاقی است.

متأسفانه در دنیای تجارت مدرن، بسیاری از افراد دقیقاً همین کار را می‌کنند. نویسنده‌ی کتاب تعریف می‌کند در دورانی که در یک بانک سرمایه‌گذاری مشغول به کار بود، بارها می‌دید که سرمایه‌گذاران عادت دارند سهام‌های مازاد یا بی‌ارزش خود را به دیگران قالب کنند. آن‌ها به‌جای اینکه درباره‌ی دلیل واقعیِ فروش سهامشان صادق باشند، به مشتریان می‌گفتند که این سهام برای پورتفوی آن‌ها فوق‌العاده است، ارزش آن قطعاً بالا خواهد رفت و اگر آن را نخرند، در آینده به‌شدت پشیمان خواهند شد. در واقع، این سرمایه‌گذاران انگیزه‌های اصلی خود را پنهان می‌کردند و برای فروش سهمشان، به ترفندهای تبلیغاتی و فریب‌کاری متوسل می‌شدند.

اما آیا این رفتار واقعاً ایرادی دارد؟ به‌هرحال کار آن‌ها از نظر قانونی منعی نداشت و همه‌ی ما کم‌وبیش با این تکنیک‌های فروش آشنا هستیم. ممکن است چنین رویکردی در بسیاری از کشورهای سکولار کاملاً قانونی باشد، اما در برخی نظام‌های حقوقی مذهبی هرگز پذیرفته نیست. به‌عنوان نمونه، در حقوق اسلامی با مفاهیمی نظیر «غش در معامله» و «تدلیس» روبه‌رو می‌شویم.

این مفاهیم دقیقاً به نبودِ تقارن اطلاعاتی میان دو طرفِ یک معامله اشاره دارند. وقتی یک طرف (مثلاً فروشنده) اطلاعات بسیار بیشتری نسبت به طرف دیگر (خریدار) در اختیار داشته باشد، به این معناست که فروشنده از پیامدهای معامله آگاه است، درحالی‌که خریدار اطلاعات بسیار کمتری دارد. در چنین حالتی، غش در معامله رخ داده است. به همین دلیل، تا زمانی که این فریب برطرف نشود و خریدار اطلاعات بیشتری دریافت نکند، از انجام معامله جلوگیری می‌شود.

بنابراین، اگرچه رفتار آن تاجران سهام در مثالِ بالا در برخی کشورها کاملاً مجاز تلقی می‌شود، اما از نظر قانونی و اخلاقی در برخی کشورهای دیگر می‌تواند رفتاری کاملاً نادرست به حساب بیاید.

فصل 2
از 6

حاکمیت پنهانِ اقلیت بر اکثریت جامعه

اگر صرفاً به رفتار یک مورچه‌ی تنها نگاه کنید، آیا می‌توانید سازوکار پیچیده‌ی کلونی مورچه‌ها را درک کنید؟ قطعاً نه! برای فهمیدن این موضوع، باید کل سیستم و خودِ کلونی را زیر نظر بگیرید. جوامع انسانی نیز شباهت خیره‌کننده‌ای به کلونی مورچه‌ها دارند؛ بررسی رفتار تک‌تک افراد لزوماً به شما نشان نمی‌دهد که یک جامعه در سطح کلان چگونه عمل می‌کند. در واقع، این تعاملات بین‌فردی هستند که رفتار جمعی را شکل می‌دهند.

نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که این تعاملات انسانی معمولاً از قوانین بسیار ساده‌ای پیروی می‌کنند که به نتایج عجیب و جالبی ختم می‌شوند. «قانون اقلیت» یکی از جذاب‌ترین نمونه‌های این الگوهاست. این قانون بیان می‌کند که تنها یک اقلیت بسیار کوچک و محدود در جامعه – حتی به اندازه‌ی سه درصد از کل جمعیت – می‌تواند بر اکثریت حاکم شود.

شاید در نگاه اول چنین چیزی غیرمنطقی به نظر برسد، اما به این مثال دقت کنید: مسلمانان در بریتانیا تنها حدود چهار درصد از کل جمعیت را تشکیل می‌دهند؛ بااین‌حال، ۷۰ درصد از گوشت بره‌ای که از نیوزیلند (به‌عنوان یکی از تأمین‌کنندگان اصلی گوشت بریتانیا) وارد می‌شود، با دستورالعمل‌های ذبح اسلامی هم‌خوانی دارد و حلال است. به بیان ساده‌تر، اکثریت مردم انگلستان در حال مصرف گوشت بره‌ی حلال هستند، درحالی‌که تنها چهار درصد از آن‌ها دغدغه‌ی حلال بودن غذایشان را دارند!

اما چرا چنین پدیده‌ای رخ می‌دهد؟ دلیلش این است که در چنین موقعیت‌هایی، اکثریت جامعه انعطاف‌پذیرتر از اقلیت عمل می‌کنند. غیرمسلمانان معمولاً مشکلی با خوردن گوشت حلال ندارند، اما مسلمانان محصولات غیرحلال نمی‌خورند. بنابراین، برای خرده‌فروشان بریتانیایی کاملاً منطقی است که گوشت حلال را در اختیار تمامی مصرف‌کنندگان قرار دهند تا سهم بازار را از دست ندهند.

با وجود اینکه این استدلال بسیار ساده و منطقی است، اما شرکت‌هایی که در تلاش برای تغییر رفتار مصرف‌کنندگان هستند، اغلب قانون اقلیت را نادیده می‌گیرند. مثلاً شرکت‌های بزرگ کشاورزی سال‌هاست که هزینه‌های هنگفتی می‌کنند تا آمریکایی‌ها را متقاعد سازند که غذاهای دستکاری‌شده‌ی ژنتیکی بی‌ضررند. اما آن‌ها یک نکته‌ی حیاتی را فراموش کرده‌اند: کسانی که این غذاها را می‌خورند، هیچ مشکلی با خوردن غذاهای دستکاری‌نشده هم ندارند. در نقطه‌ی مقابل، مخالفان سرسخت، تحت هیچ شرایطی لب به غذاهای دستکاری‌شده نمی‌زنند.

در نتیجه، میلیون‌ها دلاری که شرکت‌های کشاورزی برای متقاعد کردن اکثریت صرف می‌کنند، عملاً بی‌فایده است؛ زیرا در نهایت، این اقلیتِ انعطاف‌ناپذیر است که همچنان حکومت خواهد کرد.

فصل 3
از 6

استخدام، ابزاری برای سلب آزادی و خرید وابستگی

در قرن پنجم میلادی، گروهی از راهبان زندگی می‌کردند که به هیچ فرقه‌ی خاصی وابسته نبودند. این افراد که به «راهبان صدقه‌بگیر» معروف بودند، در سراسر اروپا پرسه می‌زدند و برای تهیه‌ی سرپناه و غذا از اهالی شهرها گدایی می‌کردند.

کلیسا به‌شدت از این راهبان متنفر بود، چراکه هیچ کنترلی روی آن‌ها نداشت. کشیشان و راهبان صدقه‌بگیر از اینکه پولی در بساط نداشتند کاملاً راضی بودند. به همین دلیل، کلیسا با تلاشی خستگی‌ناپذیر شروع به وضع قوانینی کرد تا تمام راهبان را تحت یک چارچوب مشخص درآورد و آزادی آن‌ها را محدود کند. جالب اینجاست که این نفرت تاریخیِ کلیسا از راهبان مستقل، شباهت بی‌نظیری به رابطه‌ی امروزِ شرکت‌ها با کارمندانشان دارد.

شرکت‌های امروزی نیز دقیقاً به دنبال این هستند که آزادیِ کسانی را که برایشان کار می‌کنند، محدود کنند. اما چگونه؟ با استخدام آن‌ها.

کارفرمایان با استخدام کردن کارمندان – به‌جای استفاده از مشاوران آزاد یا پیمانکاران – می‌توانند آزادی شخصی کارکنان را کاهش دهند. این کنترل تضمین می‌کند که کارمند به شرکت وابسته بماند و شرکت نیز به حضور او متکی باشد. برای نمونه، وقتی یک کارگر مجبور است پنج روزِ هفته، از ساعت ۹ صبح طبق برنامه‌ریزی سر کار حاضر شود، برای انجام کارها در دسترس کارفرما خواهد بود. شاید یک فریلنسر پیشنهاد مالی بهتری به شرکت بدهد، اما آزادی بیشتری دارد. با استخدام کارکنان، سازمان‌ها در واقع برای خودشان آرامش ذهنی می‌خرند.

اما سؤال اینجاست که چرا بیشترِ ما ترجیح می‌دهیم مانند حیوانات خانگیِ رام رفتار کنیم و از روز دوشنبه تا جمعه، به‌خاطر راحتی شرکت، از آزادی خود چشم بپوشیم؟ حقیقتِ ناراحت‌کننده این است که بسیاری از ما از نظر روانی به مفهومِ اطاعت کردن وابسته شده‌ایم.

شاید این حرف شبیه به یک توهم توطئه به نظر برسد، اما اگر کمی به اطراف خود نگاه کنید، تشخیص این شرطی‌سازی آسان است. کارمندانِ شرطی‌شده کسانی هستند که هویت فردی‌شان ذاتاً با شرکتی که در آن کار می‌کنند، گره خورده است. آن‌ها دقیقاً همان‌طوری لباس می‌پوشند که سازمان انتظار دارد و حتی از زبان شرکتِ خود استفاده کرده و با اصطلاحات تخصصی آن صحبت می‌کنند. این کارگران در واقع هیچ «پوستی در بازی» ندارند؛ یعنی ریسک چندانی متحمل نمی‌شوند و اگر از مشاغل محدودکننده‌ی خود دور شوند، انگار بخشی از وجود خود را نیز از دست می‌دهند.

فصل 4
از 6

تفاوت نگاه جامعه به ثروت کارآفرینان و مدیران حقوق‌بگیر

به عقیده‌ی نویسنده، نابرابری درآمدی در جامعه به دو دسته‌ی کاملاً متفاوت تقسیم می‌شود. اولین مورد درباره‌ی افراد مشهور و ثروتمندی مانند کارآفرینان و خوانندگان صدق می‌کند و دومی مختصِ بانک‌داران ثروتمند، مدیران ارشد و کارمندان عالی‌رتبه‌ی دولت است.

هر دوی این گروه‌ها پول بیشتری نسبت به بقیه‌ی ما دارند، اما همان‌طور که در ادامه می‌بینیم، جامعه فقط از اختلاف طبقاتی با یکی از این دو گروه ناراضی است. وقتی پای چهره‌های شناخته‌شده‌ای مثل خوانندگان یا کارآفرینان به میان می‌آید، ما تمایل داریم سطح بالای ثروت آن‌ها را بپذیریم. اما وقتی با بانک‌داران یا مدیران ارشدِ بسیار ثروتمند مواجه می‌شویم، جامعه با ثروت آن‌ها مشکل پیدا می‌کند.

برای مثال، ژان سی. ویلیامز، نویسنده و محقق، توضیح می‌دهد که آمریکایی‌های طبقه‌ی کارگر معمولاً کارآفرینان و افراد مشهور را الگوی خود می‌دانند. به عبارت دیگر، آن‌ها تحت‌تأثیر ثروت این افراد قرار می‌گیرند. در نقطه‌ی مقابل، مصاحبه‌ها نشان داده است که آمریکایی‌ها از متخصصان با حقوق‌های بالا مانند مدیران ارشد و کارمندان دولت به‌شدت ناراضی هستند.

البته این خشم نسبت به متخصصانِ پردرآمد مختص آمریکایی‌ها نیست. به‌عنوان نمونه، کشور سوئیس اخیراً یک همه‌پرسی برگزار کرد تا از شهروندان بپرسد که آیا موافقِ قانونی جدید برای محدود کردن حقوق مدیران هستند یا خیر؟ اگرچه این قانون در نهایت رأی نیاورد، اما انگیزه‌ی عمیق جامعه برای کاهش نابرابری در مشاغل حقوق‌بگیر را نشان داد. در مقابل، همین جامعه‌ی سوئیس همواره احترام ویژه‌ای برای کارآفرینان ثروتمند قائل است.

اما دلیل این تفاوتِ نگاه چیست؟ چرا ما ثروت برخی افراد را می‌پذیریم، اما معتقدیم گروه دیگر سزاوار ثروتشان نیستند؟ همه‌چیز به داشتنِ «پوست در بازی» برمی‌گردد.

فرض ما این است که کارآفرینان و افراد مشهور، برای رسیدن به این جایگاه، ریسک‌های بزرگی را از سر گذرانده‌اند. درعین‌حال، تصورمان این است متخصصانی که ثروتمند می‌شوند، صرفاً دارند حقوق شرکت را دریافت می‌کنند. به عبارت دیگر، جامعه این قانون را قبول کرده است که ریسک‌های بزرگ باید به پاداش‌های بزرگ منجر شوند؛ اما وقتی می‌بیند عده‌ای با ریسک‌های کوچک به همان پاداش دست پیدا می‌کنند، از آن‌ها متنفر می‌شود.

جالب است که همین منطق می‌تواند محبوبیت دونالد ترامپ را نیز توضیح دهد. درحالی‌که بسیاری از کارشناسان سیاسی و روزنامه‌نگاران بر این باور بودند که نمایش جسورانه‌ی ثروت ترامپ و سابقه‌ی ورشکستگیِ او باعث می‌شود افراد طبقه‌ی کارگر به او رأی ندهند، دقیقاً عکس این اتفاق افتاد. رأی‌دهندگان طبقه‌ی کارگر این اتفاق را شاهدی بر موفقیت کارآفرینی او تلقی کردند و ورشکستگی‌اش را مدرکی می‌دانستند برای اثبات این نکته که او واقعاً در بازی پوست دارد و حاضر است همه‌چیز را برای رسیدن به سبک زندگی پرخرج خود به خطر بیندازد.

فصل 5
از 6

چرا تخصص واقعی ربطی به ظاهر آراسته ندارد؟

تصور کنید برای انجام یک عمل جراحی باید از میان دو جراح، یکی را انتخاب کنید. جراح اول دقیقاً همان شکلی است که از یک پزشک متخصص انتظار دارید: دست‌های ظریفی دارد و بسیار خوش‌سخن است. اما جراح دوم کاملاً متفاوت است: اضافه‌وزن دارد، بدلباس است و بیشتر به یک قصاب شباهت دارد تا یک پزشک.

کدام جراح را انتخاب می‌کنید؟

در کمال تعجب، نویسنده‌ی کتاب جراح دوم را انتخاب می‌کند! استدلال او این است که چون جراح دوم اصلاً شبیه به یک پزشک نیست، اگر توانسته در کارش موفقیتی کسب کند، حتماً مجبور بوده بر تصورات منفیِ بی‌شماری غلبه کند. به عبارت دیگر، احتمالاً جراح دوم نسبت به جراح اول مجبور شده از موانع به‌مراتب بیشتری بگذرد.

در همین راستا، عبور از موانعِ سخت با یک چیز برابر است: داشتنِ «پوست در بازی» و برخورداری از صلاحیت برای حضور در یک عمل واقعی. ما می‌توانیم با اطمینان به این موضوع برسیم، زیرا حرفه‌ی پزشکی شغلی است که در آن افراد پوست زیادی در بازی دارند و ریسک بالایی می‌کنند. در این بازی هر کسی که درگیر است در حال ریسک کردن است: بیماری که سلامتش در خطر است و جراحی که در صورت اشتباه از او شکایت می‌شود. در چنین حرفه‌ای، پیامدها کاملاً بر اساس واقعیت سنجیده می‌شوند و صلاحیت، همواره بر ظاهر و تصویری که فرد از خود ارائه می‌دهد، پیروز می‌شود.

اما آیا همیشه نباید سابقه‌ی حرفه‌ای یک فرد از ظاهر او مهم‌تر باشد؟ شاید باید این‌گونه باشد، اما در مشاغلی که افراد پوست کمتری در بازی دارند، عکس این موضوع صادق است. در این مشاغل نتایج بر اساس واقعیت‌های عینی نیست؛ بلکه کاملاً بر پایه‌ی نظرات افراد درباره‌ی این است که چه کسی صلاحیت دارد و چه کسی ندارد.

یک مثال خوب در این رابطه، جایگاه مدیرعاملی است. مدیران عامل و افرادی که آن‌ها را استخدام می‌کنند، نسبت به پزشکان و بیماران، پوست به‌مراتب کمتری در بازی دارند. اگر یک مدیرعامل تصمیمات بدی بگیرد، سهام‌داران او نمی‌میرند و احتمالاً آن مدیر هنوز هم می‌تواند پاداش خود را دریافت کند.

بنابراین، کسانی که مدیران ارشد را استخدام می‌کنند، چون ریسک کمتری می‌کنند، به خود زحمت نمی‌دهند تا صلاحیت‌های واقعی را بسنجند؛ در عوض چهره و ظاهر افراد را ارزیابی می‌کنند. به یاد بیاورید که رونالد ریگان، بازیگر هالیوودی، توانست برای ریاست‌جمهوری یعنی بالاترین مقام اجرایی آمریکا انتخاب شود. او پیروز شد، چون رئیس‌جمهور نیز درست مانند بسیاری از مدیران عامل، به‌جای سنجش عینی صلاحیتش، بر اساس نظرات و قضاوت مردم انتخاب می‌شود. ریگان نیز مانند همان جراح اول به‌خوبی به ظاهرِ کار توجه کرد و در نتیجه انتخاب شد.

فصل 6
از 6

ثروتمندان چگونه قربانی تجملات بی‌ارزش می‌شوند؟

آیا تابه‌حال به یک رستوران گران‌قیمت رفته‌اید که غذاهایش افتضاح باشد؟ اگر پاسخ شما مثبت است، بدانید که در این تجربه تنها نیستید.

نویسنده‌ی کتاب یک بار به همراه یکی از دوستانِ ثروتمندش برای صرف شام بیرون رفت. اگرچه او ترجیح می‌داد در یک محله‌ی ساده غذا بخورد، اما دوستش می‌توانست هزینه‌های گزاف رستوران‌های مجلل را بپردازد. بنابراین آن‌ها به یک رستوران بسیار گران‌قیمت رفتند که غذاهایی کم‌حجم با اسم‌های عجیب‌وغریب داشت. قیمت غذا در آنجا بیست برابر یک همبرگر آبدار بود و حتی به اندازه‌ی آن هم خوشمزه و لذت‌بخش نبود. بااین‌حال دوست ثروتمندِ نویسنده با رغبتِ تمام برای این تجربه پول پرداخت می‌کرد. دلیل آن چیست؟ واقعیت این است که فروشندگان می‌توانند به طرز شگفت‌آوری سر ثروتمندان کلاه بگذارند.

اگرچه ممکن است تصور کنید که افراد ثروتمند همیشه از بهترین چیزها لذت می‌برند، اما همواره چنین نیست. در واقع، وقتی مردم ثروتمند می‌شوند، احتمال بیشتری دارد که برای خرید محصولات و تجربیات اغراق‌آمیز و ناامیدکننده هزینه کنند.

علت چنین رفتاری این است که آن‌ها هنگام خرید، به اندازه‌ی فروشنده «پوست در بازی» ندارند. بیشتر ما قبل از اینکه مقدار زیادی پول را صرف چیزی کنیم، با دقت درباره‌ی آن فکر می‌کنیم. برای ما مهم است که آیا محصول یا تجربه، ارزشِ هزینه کردن را دارد یا صرفاً منابع محدود ما را هدر می‌دهد؟ بااین‌حال، ثروتمندان پول زیادی دارند و به همین دلیل خرج کردنِ آن چندان برایشان ریسک محسوب نمی‌شود. بنابراین برای کنترل و سنجش ترجیحاتِ واقعی خود آن‌قدرها به زحمت نمی‌افتند. به عبارت دیگر آن‌ها کمتر درباره‌ی چیزی که واقعاً می‌خواهند فکر می‌کنند.

این بی‌تفاوتی بدان معناست که فروشندگان می‌توانند انتخاب‌ها را به آن‌ها دیکته کنند تا پول بیشتری از چنگشان درآورند. سودِ این فروشندگان از قالب کردن محصولاتِ گران‌قیمت به این افراد بسیار زیاد است. سود آن‌ها از پولی که ثروتمندان باید بپردازند، بسیار بیشتر است. در نتیجه، پیاده‌سازی این حقه‌ها برای فروشندگان بسیار آسان می‌شود.

برای درک بهترِ این نوع از استثمارِ ثروتمندان، می‌توانیم نگاهی به بازارِ خریدوفروش املاک بیندازیم. برای مثال وقتی بسیاری از مردم ثروتمند می‌شوند، به خانه‌های بسیار بزرگی می‌روند که در محله‌های خلوت و وسیع قرار دارند. بااین‌حال، نویسنده‌ی کتاب معتقد است آن‌ها اغلب این کار را انجام می‌دهند چون مشاورین املاک به آن‌ها توصیه کرده‌اند که این‌گونه زندگی کنند. در واقع بیشتر مردم ذاتاً ترجیح می‌دهند در محله‌های سرزنده و پر از مغازه زندگی کنند و روابط اجتماعیِ بیشتری داشته باشند، تا اینکه در خانه‌های ساکت و وسیع تنها بمانند. شاید به این راحتی‌ها دلتان برای ثروتمندان نسوزد، اما افراد ثروتمند، تنها قربانیان یک حقه‌ی ماهرانه هستند و تمام این اتفاقات تنها به این دلیل رخ می‌دهد که آن‌ها پوستِ کافی در بازی ندارند.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب پوست در بازی

اگر با نگاهی عمیق‌تر به جنبه‌های مختلف زندگیِ مالی و اجتماعیِ خود دقت کنید، به‌روشنی درمی‌یابید که این «عدم تقارن» در اطلاعات، ریسک‌ها و ترجیحاتِ افراد است که رفتارها و نتایج نهایی را رقم می‌زند. پیام محوریِ این کتاب آن است که در مواجهه با هر موقعیتی، پیش از هر چیز باید میزان دانشِ تک‌تکِ افرادِ دخیل در ماجرا را بسنجیم و مهم‌تر از آن، ببینیم در صورت وقوع یک بحران، چه کسی بیشترین ضرر و تاوان را متقبل خواهد شد. تنها با درکِ اینکه چه کسی در یک تعامل «پوست در بازی» دارد، می‌توانیم انگیزه‌ها و رفتارهای واقعیِ آدم‌ها را به‌درستی تحلیل کنیم.

یک توصیه‌ی عملی: برای مثال، پزشک شما چگونه ریسک را ارزیابی می‌کند؟

ریسکی که شما می‌پذیرید، با ریسکی که پزشکتان متحمل می‌شود بسیار متفاوت است. در واقع، ریسکِ پزشکان با پارامترهای کاملاً متفاوتی سنجیده می‌شود. برای مثال، پنج سال بعد، بیماران دیگر مهارت پزشک را بر اساس نتیجه‌ی درمان شما می‌سنجند؛ درحالی‌که در نقطه‌ی مقابل، دغدغه‌ی شما احتمالاً نتیجه‌ای است که بیست سال آینده در انتظارِ سلامتی‌تان خواهد بود.

بنابراین، دفعه‌ی بعد که پزشکتان دو گزینه‌ی درمانیِ مختلف را به شما پیشنهاد می‌دهد، با دقت بررسی کنید که چه معیارهایی برای اندازه‌گیری این ریسک در نظر گرفته شده است و کدام گزینه‌ی درمانی، بهترین مزایای بلندمدت را برای شما به همراه دارد.

خلاصه کتاب‌های مشابه

اثر رابرت گرین
رایگان
اثر فردریش فون هایک
رایگان
اثر تیموتی اسنایدر

جدیدترین خلاصه کتاب‌ها

رایگان
اثر اندرو راس سورکین
رایگان
اثر جی کنراد لوینسون
اثر هانس رزلینگ، اولا روزلینگ و آنا روزلینگ رونلاند
اثر بیل جورج، پیتر سیمز
اثر کارول دوک