نویسنده کتابهای اقتصاد سیاسی و آزادی فردی، اقتصاددان مکتب اتریش، نظریهپرداز لیبرالیسم کلاسیک، فیلسوف سیاسی و اجتماعی، فیلسوف حقوق، پژوهشگر نظریه پول و چرخههای تجاری، مدیر مؤسسه پژوهش چرخههای تجاری اتریش، استاد اقتصاد مدرسه اقتصاد لندن و فرایبورگ، استاد علوم اجتماعی و اخلاقی دانشگاه شیکاگو، بنیانگذار و نخستین رئیس انجمن مونپلرن
فردریش آگوست فون هایک، اقتصاددان اتریشیتبار و شهروند بریتانیا، از متفکران اثرگذار قرن بیستم و از چهرههای اصلی لیبرالیسم کلاسیک بود. پژوهشهای او در زمینهی نظریهی پول، نوسانهای اقتصادی و ارتباط میان پدیدههای اقتصادی و نهادی، جایزهی نوبل اقتصاد سال ۱۹۷۴ را برای او به همراه داشت.
هایک در بخش مهمی از آثارش از بازار آزاد، حاکمیت قانون و آزادیهای فردی دفاع کرد و نسبت به پیامدهای تمرکز قدرت و برنامهریزی متمرکز هشدار داد. تأثیر او بر اندیشهی اقتصادی و سیاسی سبب شد در سال ۱۹۹۱ نشان آزادی ریاستجمهوری ایالات متحده را نیز دریافت کند.
فردریش فون هایک اقتصاد را پیش از هر چیز، مسئلهی کمبود پول یا منابع نمیدانست؛ مسئلهی اصلی برای او پراکندهبودن دانش بود. هیچ دولت، کارشناس یا رایانهای نمیتواند همهی دانستههای جزئیِ میلیونها انسان را—از نیازهای محلی تا فرصتهای زودگذر—یکجا گرد آورد. از نظر هایک، قیمتها راهی هستند که جامعه با کمک آنها، بدون فرماندهی واحد، بخشی از این دانش را منتقل و هماهنگ میکند.
همین ایده او را از نظریهی چرخههای تجاری به بحث برنامهریزی سوسیالیستی، فلسفهی علم، حقوق و آزادی کشاند. طرفدارانش او را متفکری میدانند که محدودیت دانش انسانی را جدی گرفت؛ منتقدانش میگویند اعتماد او به نظم بازار، نابرابری قدرت و ضرورت سیاستهای رفاهی را کمتر از اندازه میبیند. خواندن آثار فردریش فون هایک، بنابراین، فقط آشنایی با یک اقتصاددان نیست؛ ورود به مناقشهای است که هنوز دربارهی بازار، دولت و حدود مهندسی جامعه ادامه دارد.
فریدریش آگوست فون هایک (Friedrich August von Hayek) در ۸ مه ۱۸۹۹ در وین به دنیا آمد؛ شهری که آن زمان پایتخت امپراتوری اتریشـمجارستان و یکی از مراکز مهم فکری اروپا بود. پدرش پزشک و استاد گیاهشناسی بود و محیط علمی خانواده، علاقهی او به زیستشناسی، روانشناسی و سازوکار شکلگیری نظم را تقویت کرد. این علاقهها بعدها در کتاب نامتعارف «نظم حسی» و نظریهی او دربارهی تکامل نهادهای اجتماعی دیده شدند.
هایک در جنگ جهانی اول در جبههی ایتالیا خدمت کرد. پس از جنگ، در دانشگاه وین درس خواند و در سالهای ۱۹۲۱ و ۱۹۲۳ بهترتیب دکترای حقوق و علوم سیاسی گرفت. اتریشِ پس از جنگ با فروپاشی امپراتوری، تورم و آشفتگی اقتصادی روبهرو بود؛ تجربهای که توجه او را به پول، بحرانهای اقتصادی و پیامدهای تصمیمگیری دولتی جلب کرد.
آشنایی با لودویگ فون میزس نقطهی عطف زندگی حرفهای او بود. میزس، که امکان محاسبهی اقتصادی در نظام سوسیالیستی را زیر سؤال برده بود، هایک را وارد حلقهی اقتصاددانان مکتب اتریش کرد. هایک در ۱۹۲۷ مدیر مؤسسهی پژوهش چرخههای تجاری اتریش شد و پژوهشهای اولیهاش را دربارهی پول، سرمایه و نوسانهای اقتصادی پیش برد.
دعوت لیونل رابینز برای سخنرانی در مدرسهی اقتصاد لندن، او را در ۱۹۳۱ به بریتانیا برد. هایک خیلی زود درگیر مجادلهای مشهور با جان مینارد کینز شد. نظریهی کینز دربارهی تقاضای کل و نقش فعال دولت، جریان غالب اقتصاد پس از رکود بزرگ را شکل داد؛ در مقابل، نظریهی سرمایه و چرخهی تجاری هایک فنی، پیچیده و کمنفوذتر باقی ماند. همین شکست نسبی باعث نشد او میدان را ترک کند؛ بلکه پرسش او را تغییر داد: اگر اقتصاد را نمیتوان از بالا اداره کرد، مشکل اصلی برنامهریزی دقیقاً چیست؟
پاسخ ماندگار هایک در مقالهی «کاربرد دانش در جامعه» (۱۹۴۵) صورتبندی شد. او استدلال کرد که اطلاعات اقتصادی مانند دادههای آمادهای نیستند که بتوان آنها را جمع کرد و به یک برنامهریز تحویل داد. بخش مهمی از دانش، محلی، ضمنی و وابسته به زمان و مکان است: صاحب یک کارگاه دربارهی دستگاههایش چیزی میداند که در آمارهای ملی ثبت نمیشود؛ فروشنده تغییر سلیقهی مشتری را زودتر از گزارشهای رسمی تشخیص میدهد؛ کشاورز شرایط زمین خود را بهتر از وزارتخانه میشناسد.
در چنین وضعی، نظام قیمت فقط وسیلهای برای خریدوفروش نیست؛ شبکهای برای انتقال اطلاعات است. اگر مادهای مانند قلع کمیاب شود، مصرفکنندگان لازم نیست علت دقیق کمبود را بدانند. افزایش قیمت به آنها علامت میدهد که مصرف را کاهش دهند یا جایگزینی پیدا کنند. همزمان، تولیدکنندگان انگیزه پیدا میکنند عرضه را بیشتر کنند. هماهنگی بدون آنکه کسی تمام فرایند را طراحی کرده باشد، شکل میگیرد.
این مفهوم با ایدهی نظم خودجوش پیوند دارد. زبان، عرف، پول، حقوق عرفی و بازار معمولاً محصول طراحی یک فرد یا کمیته نیستند؛ آنها در جریان تعاملهای طولانی شکل میگیرند. نظم خودجوش در نگاه هایک به معنای بیقانونی یا مطلوببودن هر نتیجهای نیست. جامعهی آزاد نیز به قواعد عمومی، حقوق مالکیت، قرارداد، جلوگیری از تقلب و نهادهایی نیاز دارد که رقابت را امکانپذیر کنند. تفاوت در این است که قواعد باید چارچوب بازی را تعیین کنند، نه نتیجهی هر معامله را.
در افکار فردریش فون هایک، دفاع از آزادی فقط بر حق انتخاب فردی استوار نیست. آزادی اهمیت دارد چون انسانها از پیش نمیدانند کدام تجربه، اختراع یا شیوهی زندگی موفق خواهد شد. جامعه باید به افراد اجازه دهد راههای متفاوتی را امتحان کنند؛ زیرا دانشی که در آینده به آن نیاز داریم، هنوز وجود ندارد.
از همینجا نقد او به «عقلگرایی سازندهگرا» آغاز میشود: این تصور که اگر متخصصان نیت خوبی داشته باشند و دادهی کافی جمع کنند، میتوانند جامعه را مانند یک ماشین بازطراحی کنند. هایک منکر فایدهی علم، ریاضیات یا سیاستگذاری نبود؛ مخالفت او متوجه ادعای دانشی بود که از حدود واقعی شناخت انسان فراتر میرود. سخنرانی نوبل او با عنوان «تظاهر به دانش» دقیقاً هشداری علیه همین اعتماد بیش از حد بود.
این نگاه به مفهوم حاکمیت قانون نیز شکل میدهد. در «قانون اساسی آزادی» و سهگانهی «قانون، قانونگذاری و آزادی»، او میان قواعد کلی و فرمانهای موردی تمایز میگذارد. قانون مطلوب باید تا حد امکان عمومی، قابل پیشبینی و یکسان باشد تا افراد بتوانند برنامههای خود را تنظیم کنند. وقتی حکومت برای رسیدن به نتایج مشخص، پیوسته میان اشخاص و گروهها تبعیض میگذارد، مرز میان قانون و فرمان اداری کمرنگ میشود.
بااینحال، هایک مدافع حذف کامل دولت نبود. او برای دولت در اجرای قانون، جلوگیری از تقلب و انحصار، تأمین برخی خدمات عمومی و حتی تضمین حداقلی در برابر محرومیت شدید نقش قائل بود. به همین دلیل، یکیگرفتن اندیشهی او با نسخهای ساده از «هرچه دولت کمتر، بهتر» تصویری ناقص به دست میدهد.
«راه بردگی» (The Road to Serfdom، ۱۹۴۴) معروفترین کتاب فردریش فون هایک است. کتاب در میانهی جنگ جهانی دوم و خطاب به روشنفکرانی نوشته شد که برنامهریزی سوسیالیستی را راهی دموکراتیک میان سرمایهداری و تمامیتخواهی میدانستند. استدلال مرکزی این است که برنامهریزی جامع اقتصادی به تمرکز قدرت نیاز دارد و اختلاف مردم بر سر اهداف، برنامهریزان را به اجبار وادار میکند.
این کتاب برای آشنایی اولیه مناسب است، اما باید بهعنوان هشدار دربارهی تمرکز قدرت خوانده شود، نه پیشبینی قطعی اینکه هر مالیات یا برنامهی رفاهی ناگزیر به دیکتاتوری ختم میشود. نثر آن نسبت به نوشتههای فنی هایک روشنتر و جدلیتر است.
این مقالهی کوتاه بهترین انتخاب برای کسی است که میخواهد مهمترین سهم نظری هایک را بدون ورود به کتابی حجیم بفهمد. مثال قلع نشان میدهد قیمت چگونه اطلاعات پراکنده را منتقل میکند. خواندن مقاله پیش از آثار فلسفی، بسیاری از استدلالهای بعدی او را قابلفهمتر میکند.
«فردگرایی و نظم اقتصادی» (Individualism and Economic Order، ۱۹۴۸) مجموعهای از مقالهها دربارهی دانش، رقابت، فردگرایی و محاسبهی سوسیالیستی است. این اثر برای خوانندهای مناسب است که پس از «راه بردگی» میخواهد پشتوانهی اقتصادی و معرفتشناختی آن را بشناسد.
«قانون اساسی آزادی» (The Constitution of Liberty، ۱۹۶۰) اثری گسترده دربارهی آزادی، حاکمیت قانون، پیشرفت و دولت رفاه است. این کتاب نشان میدهد هایک صرفاً منتقد سوسیالیسم نبود و میکوشید اصول مثبت یک نظم آزاد را توضیح دهد. برای دانشجویان فلسفهی سیاسی و حقوق سودمند است، اما بهدلیل حجم و گستردگی موضوعات، بهترین نقطهی شروع نیست.
این سهگانه در فاصلهی ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۹ منتشر شد و بالغترین بیان نظریهی حقوقی و سیاسی هایک را در بر دارد. تمایز نظم خودجوش و سازمان، نقد «عدالت اجتماعی» و پیشنهادهای او برای محدودکردن قدرت اکثریت در این اثر بسط یافتهاند. خواندن آن بدون آشنایی قبلی با مفاهیم هایک دشوار است.
«خودبینی مهلک: خطاهای سوسیالیسم» (The Fatal Conceit، ۱۹۸۸) نیز جمعبندی متأخر نقد او به سوسیالیسم است. بااینحال، چون ویلیام بارتلی در آمادهسازی متن نقش گستردهای داشت، دربارهی میزان دخالت ویراستاری و صورت نهایی کتاب بحثهایی وجود دارد؛ بنابراین بهتر است آن را پس از آثار اصلی بخوانید.
جدیترین نقد به «راه بردگی» متوجه زنجیرهی استدلال میان برنامهریزی و استبداد است. دولتهای رفاه اروپای غربی نشان دادند که مداخلهی گستردهی اقتصادی میتواند، دستکم برای دورههایی طولانی، با انتخابات آزاد و حقوق مدنی همراه باشد. پژوهشگرانی مانند بروس کالدول پاسخ دادهاند که هایک ادعای «اجتنابناپذیری» نداشت و کتابش بیشتر دربارهی خطر تمرکز همهجانبهی قدرت هشدار میداد. با وجود این توضیح، زبان جدلی اثر امکان برداشت افراطی را فراهم کرده است.
نقد دوم به برداشت او از عدالت اجتماعی مربوط میشود. هایک میگفت چون نتایج بازار حاصل تصمیم یک عامل واحد نیست، نمیتوان آنها را مانند تصمیم یک قاضی «عادلانه» یا «ناعادلانه» نامید. منتقدان پاسخ میدهند که قواعد مالکیت، ارث، آموزش و دسترسی به فرصتها خود محصول نهادهای سیاسیاند؛ بنابراین دولت نمیتواند نسبت به توزیع قدرت و امکانات کاملاً بیطرف بماند.
تناقض ظاهری دیگری نیز وجود دارد: او مفهوم عدالت توزیعی را «سراب» میخواند، اما تأمین حداقل درآمد و حمایت در برابر محرومیت شدید را مجاز میدانست. برخی فیلسوفان سیاسی این پذیرش را ناسازگار با نقد گستردهی او میبینند؛ دیگران آن را نشانهی اعتدال لیبرالیسم کلاسیک هایک میدانند.
سبک نویسندگی او نیز یکدست نیست. مقالههایی مانند «کاربرد دانش در جامعه» دقیق و اثرگذارند، اما آثار مربوط به سرمایه، حقوق و تکامل فرهنگی گاهی انتزاعی، تکرارشونده یا دشوارند. نوشتههای سیاسیاش میان تحلیل اقتصادی، تاریخ اندیشه و داوری هنجاری حرکت میکنند؛ همین ویژگی افق آنها را گسترده و در عین حال، ارزیابی استدلالها را پیچیده میکند.
هایک از ۱۹۳۱ تا ۱۹۵۰ در مدرسهی اقتصاد لندن، از ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۲ در کمیتهی اندیشهی اجتماعی دانشگاه شیکاگو و سپس در دانشگاه فرایبورگ فعالیت کرد. او در سال ۱۹۳۸ تابعیت بریتانیا را گرفت و تا پایان عمر آن را حفظ کرد.
در ۱۹۴۷، گردهمایی ۳۹ متفکر از ده کشور را در مونپلرن سوئیس سازمان داد. «انجمن مونپلرن» به شبکهای مؤثر برای احیای لیبرالیسم کلاسیک تبدیل شد و اقتصاددانانی چون میزس، میلتون فریدمن و جورج استیگلر و فیلسوفانی مانند کارل پوپر در شکلگیری آن حضور داشتند.
هایک در سال ۱۹۷۴ همراه گونار میردال جایزهی علوم اقتصادی بانک مرکزی سوئد به یاد آلفرد نوبل را دریافت کرد. انگیزهی رسمی جایزه، پژوهشهای پیشگامانهی آنها دربارهی پول و نوسانهای اقتصادی و تحلیل ارتباط پدیدههای اقتصادی، اجتماعی و نهادی بود. این جایزه توجه دانشگاهی را دوباره به آثار او جلب کرد و به احیای مکتب اتریش و نظریههای انتخاب، اطلاعات و نظم نهادی نیرو داد. او در ۲۳ مارس ۱۹۹۲ در فرایبورگ آلمان درگذشت.
ترجمهی نقلقولهای زیر آزاد است: