کتاب ۱۲ قانون برای زندگی

راهنمایی برای یافتن معنا در دنیای پرآشوب امروزی
خلاصه کتاب رایگان
n ذخیره

در کتابخانه کاربران

امتیاز 4.3

توسط خوانندگان کتاب

m نفر

در حال مطالعه کتاب

k مرتبه

اتمام مطالعه کتاب

معرفی کتاب ۱۲ قانون برای زندگی

کتاب «۱۲ قانون برای زندگی: پادزهری برای آشوب» که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد، نقشه‌ی راهی عمیق برای رویارویی با دغدغه‌ها و مسائل بنیادینی است که از سپیده‌دم تاریخ تا به امروز، ذهن بشر را درگیر کرده است. این کتاب صرفاً یک راهنمای ساده‌ی موفقیت نیست، بلکه تلاشی است برای پاسخ دادن به این پرسش که چگونه می‌توان در دنیایی که مدام به سمت بی‌نظمی میل می‌کند، ایستادگی کرد و زندگی معناداری ساخت.

جردن پیترسون، نویسنده‌ی کتاب، برای یافتن این پاسخ‌ها به سراغ گنجینه‌ی خرد بشری رفته است. او ماندگارترین اندیشه‌های فلسفی، آموزه‌های دینی و نمادهای پنهان در اسطوره‌ها و افسانه‌های محبوب انسانی را زیر و رو کرده تا عصاره‌ی آن‌ها را بیرون بکشد. پیترسون با در هم آمیختن مفاهیم روان‌شناسی مدرن، تاریخ، فلسفه و اسطوره‌شناسی، موفق شده است اصول روشن و پایداری را تدوین کند که هر انسانی، فارغ از زمان و مکان، بتواند به آن‌ها تکیه کند.

ارزش اصلی این کتاب در نگاه واقع‌بینانه‌ی آن به زندگی نهفته است. پیترسون با ارائه‌ی این ۱۲ قانون، به مخاطب نمی‌گوید که زندگی آسان است یا قرار است همیشه شاد باشد؛ بلکه ابزارهایی ذهنی و عملی در اختیار او می‌گذارد تا بتواند مسئولیت وجودی خود را بپذیرد، از رنج‌های اجتناب‌ناپذیر زندگی عبور کند و در نهایت، در میانه‌ی تمام هرج‌ومرج‌های دنیای مدرن، تعادل و معنایی استوار بنا کند.

مشخصات کتاب ۱۲ قانون برای زندگی

12 Rules For Life
An Antidote to Chaos
2018 میلادی
انگلیسی
۱۲ قانون زندگی
،
12 داد برای زندگی

برداشت‌ها و تعابیر از موضوع کتاب:

نوشداروی بی نظمی
،
پادزهری برای آشوب
،
پادزهری برای حل مشکلات و آشفتگی‌ها
،
نوش‌دارویی برای بی‌نظمی و هرج و مرج
،
پادزهری برای ناآرامی‌های زندگی
،
پادزهری برای رهایی از بی‌نظمی

خلاصه کتاب ۱۲ قانون برای زندگی

32 دقیقه

زمان مطالعه خلاصه کتاب

11 فصل

عصاره از مطالب کتاب

مقدمه

چگونه در دنیای پرهرج‌ومرج امروز معنا بیابیم؟ مقدمه‌ای بر کتاب ۱۲ قانون برای زندگی

داستان پینوکیو را به یاد بیاورید؛ عروسک چوبی کوچکی که با پاره کردن نخ‌های کنترل‌کننده‌اش، به آرزوی خود رسید و فرصت یافت تا یک پسر واقعی و مستقل باشد. اما پینوکیو در ابتدا متوجه نبود که این آزادی جذاب، به معنای رویارویی با تمام خطرات سهمگین دنیای واقعی است و او برای بقا، چاره‌ای ندارد جز اینکه از مسیر صداقت، دوستی و خانواده، درس‌های دشواری بیاموزد.

داستان‌های کلاسیکی مانند پینوکیو و بسیاری دیگر از اسطوره‌های کهن، افسانه‌ها و تمثیل‌های مذهبی، همگی یک رسالت مشترک دارند: به تصویر کشیدن تلاش انسان برای یافتن معنا در زندگی. معنایی که می‌تواند میان نظم و بی‌نظمی، آشنایی و غربت، یا امنیت و ماجراجویی، تعادلی ظریف و حیاتی برقرار کند.

انسان‌ها قرن‌هاست که به بازخوانی متون تاریخی و آثار فیلسوفان بزرگی همچون سقراط و ارسطو ادامه می‌دهند؛ چراکه تشنه‌ی کشف ارزش‌ها و قوانین جهان‌شمولی هستند که به زندگی‌شان جهت و معنا ببخشد. جردن پیترسون دقیقاً به دل همین مفاهیم عمیق نفوذ کرده تا با استخراج آن‌ها، فهرست جدیدی از ۱۲ قانون اساسی را تدوین کند؛ اصولی که به ما کمک می‌کنند در دوران پرالتهاب و پرهرج‌ومرج امروزی، لنگرگاه خود را پیدا کنیم.

فصل 1
از 11

قانون اول: سر خود را بالا نگه دارید و با وقارِ یک برنده رفتار کنید

احتمالاً عبارت «دستور نوک زدن» (pecking order یا سلسله‌مراتب) به گوشتان خورده است؛ اما آیا می‌دانید ریشه‌ی این اصطلاح کجاست؟
این عبارت را یک جانورشناس نروژی به نام تورلیف شجلدراپ-اب (Thorleif Schjelderup-Ebbe) خلق کرد. او در دهه‌ی ۱۹۲۰ میلادی با مطالعه‌ی رفتار مرغ‌های خانگی متوجه شد که میان این پرندگان، یک سلسله‌مراتب کاملاً واضح و مشخص وجود دارد. در رأس این هرم، سالم‌ترین و قوی‌ترین پرندگان قرار داشتند که هنگام رسیدن غذا، همیشه اولین کسانی بودند که دلی از عزا درمی‌آوردند. در پایین‌ترین نقطه‌ی این سلسله‌مراتب نیز ضعیف‌ترین جوجه‌ها قرار داشتند که سهمشان فقط نوک زدن به ته‌مانده‌ی غذای دیگران بود.

البته این نوع سلسله‌مراتب اصلاً به پرندگان محدود نمی‌شود و به‌طور کاملاً طبیعی در سراسر قلمرو حیوانات جریان دارد. برای مثال، خرچنگ‌ها را در نظر بگیرید؛ آن‌ها چه در اعماق اقیانوس زندگی کنند و چه در اسارت و محیطی کنترل‌شده بزرگ شده باشند، همیشه بر سر تصاحب بهترین و امن‌ترین پناهگاه‌ها با یکدیگر می‌جنگند.

دانشمندان کشف کرده‌اند که این درگیری‌ها و رقابت‌ها، تعادل شیمیایی مغز برندگان و بازندگان را به‌شدت دستخوش تغییر می‌کند. در مغز برندگان، ترشح هورمون «سروتونین» نسبت به هورمون «اکتوپامین» بیشتر می‌شود؛ درحالی‌که این نسبت در مغز بازنده‌ها دقیقاً برعکس است.

جالب اینجاست که سطح این هورمون‌ها حتی روی ظاهر و فرم بدن خرچنگ‌ها نیز تأثیر می‌گذارد. ترشح بیشتر سروتونین باعث می‌شود خرچنگ‌های برنده، چابک‌تر و از نظر ابعاد بزرگ‌تر به نظر برسند؛ اما افزایش اکتوپامین در خرچنگ‌های بازنده، آن‌ها را کند و خمیده می‌کند. این تفاوت ظاهری باعث می‌شود نبردهای بعدی میان خرچنگ‌ها کاملاً نابرابر باشد، زیرا خرچنگ‌های راست‌قامتِ برنده، بسیار ترسناک‌تر و قدرتمندتر به چشم می‌آیند و به همین دلیل، سایر خرچنگ‌ها در برابر آن‌ها مطیع و تسلیم باقی می‌مانند.

همان‌طور که احتمالاً حدس زده‌اید، این سلسله‌مراتب پنهان و چرخه‌های مشابه برد و باخت، دقیقاً در میان انسان‌ها نیز وجود دارد.
مطالعات نشان می‌دهد افرادی که درگیر اعتیاد به الکل هستند یا با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، تمایل بسیار کمتری برای ورود به رقابت‌ها دارند؛ رقابت‌هایی که دوری از آن‌ها، در نهایت چیزی جز بی‌تحرکی، کاهش عزت‌نفس و تشدید افسردگی برایشان به همراه ندارد.

در نقطه‌ی مقابل، کسانی که تفکر برنده دارند، اغلب از زبان بدن قدرتمند و مطمئنی برخوردارند که به آن‌ها در مسیر بقا و موفقیت کمک می‌کند. انسان‌ها نیز درست مانند خرچنگ‌های دریایی، دائماً در حال ارزیابی یکدیگرند و به‌طور ناخودآگاه، میزان هوش و توانمندی یک فرد را با وضعیت جسمانی و حالت ایستادن او مرتبط می‌دانند.

بنابراین، اگر می‌خواهید در زندگی نسبت به دیگران دستِ برتر را داشته باشید، باید از قانون اول پیروی کنید: سر خود را بالا نگه دارید و زبان بدن یک برنده را به خود بگیرید.

فصل 2
از 11

قانون دوم: طوری از خودتان مراقبت کنید که انگار مسئول سلامتیِ عزیزترین فرد زندگی‌تان هستید

اگر سگ خانگی‌تان بیمار شود و دامپزشک برایش دارویی تجویز کند، آیا توصیه‌ی پزشک را نادیده می‌گیرید و از خریدن دارو سر باز می‌زنید؟ قطعاً نه؛ شما بلافاصله دارو را تهیه می‌کنید و با دقت از حیوان خود مراقبت می‌کنید.
اما نکته‌ی عجیب اینجاست: آمارها نشان می‌دهد که یک‌سوم افراد، نسخه‌هایی را که پزشکان برای خودشان تجویز می‌کنند، نادیده می‌گیرند. این تضاد رفتاری، پرسش مهمی را ایجاد می‌کند: چرا ما از حیوانات خانگی‌مان بهتر از خودمان مراقبت می‌کنیم؟

پاسخ تا حدودی در این واقعیت ریشه دارد که ما همیشه از عیب‌ها، نقص‌ها و تاریکی‌های درون خود آگاهیم و به همین دلیل، نوعی نفرت پنهان از خویشتن در ما وجود دارد. ما خود را بی‌دلیل تنبیه می‌کنیم، فکر می‌کنیم شایسته‌ی احساس خوب و سلامتی نیستیم و در نتیجه، برای رفاه دیگران (حتی حیوانات) بیشتر از خودمان ارزش قائل می‌شویم.

این احساسِ عمیقِ «شایسته نبودن»، ریشه در داستان تبعید آدم و حوا از باغ عدن دارد. در این روایت استعاری، آدم و حوا نمادی از کل بشریت‌اند و شیطان آن‌ها را فریب می‌دهد تا از میوه‌ی ممنوعه بخورند. با این نافرمانی و پیروی از شیطان، انسان‌ها برای همیشه با شر و گناه آمیخته شدند.
داستان باغ عدن ما را با جنبه‌های تاریک درونمان روبه‌رو می‌کند و این احساس مخرب را در ما پرورش می‌دهد که مستحق موهبت‌های زندگی نیستیم. اما می‌توان به این داستان از زاویه‌ی دیگری هم نگاه کرد: این فقط انسان‌ها نیستند که فاسد شده‌اند، بلکه کل جهان ماهیتی دوگانه دارد. در واقع، انسان و شیطان در کنار هم، ترکیب طبیعی کل هستی را می‌سازند؛ ترکیبی جدایی‌ناپذیر از نظم و هرج‌ومرج.

این دوگانگی ذاتیِ طبیعت را می‌توان در فلسفه‌ی شرق و در نماد معروف «یین و یانگ» نیز مشاهده کرد. این نماد یک نیمه‌ی روشن و یک نیمه‌ی تاریک دارد، اما درون هر نیمه، نقطه‌ای از نیمه‌ی متضاد وجود دارد و هیچ‌کدام نمی‌توانند بدون دیگری به حیات خود ادامه دهند.
در چنین جهانی، هماهنگی تنها زمانی به دست می‌آید که بتوانیم تعادلی سالم میان تاریکی و روشنایی پیدا کنیم و مراقب باشیم که هیچ‌کدام از این دو کفه، بیش‌ازحد سنگین نشود.

برای درک بهتر، والدینی را تصور کنید که می‌خواهند از فرزندشان در برابر هر اتفاق «بد» یا هرگونه آسیبی محافظت کنند. آن‌ها با این کار، آشوب طبیعی زندگی را صرفاً با ظلمِ ناشی از «نظم بیش‌ازحد» جایگزین می‌کنند. به بیان دیگر، تلاش وسواس‌گونه برای همیشه «خوب» بودن و حذف کامل تاریکی، تلاشی بیهوده و مخرب است.

این نگرش ما را به قانون دوم می‌رساند: طوری از خودتان مراقبت کنید که انگار مسئولیت مراقبت از کسی را بر عهده دارید که عمیقاً عاشقش هستید.
مراقب خود باشید، اما سعی نکنید با هرج‌ومرج ذاتی زندگی بجنگید؛ زیرا این نبردی است که هرگز برنده‌ی آن نخواهید بود. همچنین، فقط به‌دنبال انجام کارهایی نباشید که در لحظه شما را خوشحال می‌کنند؛ بلکه متعهد شوید کارهایی را انجام دهید که در درازمدت برای شما بهترین نتیجه را دارند.

احتمالاً در دوران کودکی علاقه‌ای به مسواک زدن یا پوشیدن دستکش در هوای سرد نداشتید؛ اما این‌ها کارهایی بودند که برای حفظ سلامتی‌تان باید انجام می‌دادید. حالا که بزرگ شده‌اید، باید اهدافی را برای خود تعیین کنید که به شما هویت انسانی و اصیل می‌بخشند و مسیر روشن زندگی‌تان را مشخص می‌کنند. وقتی این اهداف را بشناسید، قدم‌ها و اقداماتی که برای رسیدن به آن‌ها ضروری است، خودبه‌خود نمایان خواهند شد.

فصل 3
از 11

قانون سوم: دوستان خود را هوشمندانه و از میان آدم‌های حمایتگر انتخاب کنید

نویسنده‌ی کتاب دوستی در دوران کودکی داشت که هرگز زادگاهش، یعنی منطقه‌ی فیرویو (Fairview) در آلبرتا (Alberta) در شمال کانادا (Canada) را ترک نکرد. او ترجیح داد در همان حوالی بماند و وقت خود را با آدم‌های بی‌هدف، عاطل و باطل بگذراند.
هر بار که جردن پیترسون به خانه‌ی پدری بازمی‌گشت و به دیدار دوستش می‌رفت، با چشم خود شاهد زوال تدریجی و غم‌انگیز او بود. تمام آن شور و اشتیاق جوانی، آرام‌آرام جای خود را به کینه‌توزی و تلخی دوران پیری داده بود.

برای پیترسون کاملاً روشن بود که نشست‌وبرخاست با آن حلقه‌ی آدم‌های بی‌انگیزه، عامل اصلی درجا زدن دوستش بوده است. این تله‌ای است که هر کسی در هر کجای دنیا ممکن است در آن گرفتار شود.
این دینامیک مخرب را در محیط‌های کاری نیز می‌توان دید. وقتی یک فرد با کارایی و انگیزه‌ی پایین وارد یک تیم با عملکرد بالا می‌شود، می‌تواند پویایی کل گروه را به هم بریزد. مدیران معمولاً با این تصور خوش‌بینانه چنین کاری می‌کنند که کارمندِ ضعیف، عادت‌های مثبت را از دیگران یاد می‌گیرد؛ اما مطالعات متعدد نشان داده است که در بیشتر مواقع نتیجه کاملاً برعکس است: عادت‌های بد به‌سرعت سرایت می‌کنند و سطح عملکرد تمام اعضای تیم را پایین می‌آورند.

به همین دلیل است که قانون سوم تأکید می‌کند باید آگاهانه، اطراف خود را با دوستان حمایتگر پر کنید؛ چراکه این شکل از دوستی‌ها، کاتالیزور تغییرات مثبت در زندگی هستند.
دقت و سخت‌گیری در انتخاب دوست، یک استراتژی هوشمندانه است و هیچ ربطی به خودخواهی ندارد. دوستی‌های سالم و تشویق‌کننده، جاده‌ای دوطرفه هستند: وقتی شما به انرژی و حمایت نیاز دارید، آن‌ها پشتتان می‌ایستند و زمانی که دوستتان پس از یک شکست نیازمند کمک است تا دوباره روی پای خود بایستد، شما تکیه‌گاه او خواهید بود.

این پویایی و حمایت متقابل، موفقیت فردی را تضمین می‌کند و اگر چنین روحیه‌ای در یک تیم جریان داشته باشد، به دستاوردهای اجتماعی بزرگی ختم می‌شود.
زمانی که پیترسون، فیرویو (Fairview) را برای رفتن به کالج ترک کرد، هوشمندانه به گروهی از افراد همفکر و بلندپرواز پیوست. آن‌ها در تحصیل و خلق دستاوردهای مختلف، مانند انتشار روزنامه و اداره‌ی موفق یک اتحادیه‌ی دانشجویی، شانه‌به‌شانه‌ی هم حرکت کردند و به یکدیگر یاری رساندند.

وقتی دوستان شایسته‌ای دارید که اجازه نمی‌دهند در مرداب افکار منفی غرق شوید و صادقانه بهترین‌ها را برای شما می‌خواهند، نیروی محرکه‌ای پیدا می‌کنید که شما را از شرایط نامطلوب بیرون می‌کشد و دوباره به مسیر درست رشد بازمی‌گرداند.

فصل 4
از 11

قانون چهارم: خودتان را فقط با دیروزِ خودتان مقایسه کنید، نه با امروزِ دیگران

در گذشته، ضرب‌المثل‌هایی مانند «ماهی بزرگ در یک برکه‌ی کوچک» یا «در شهر کورها، یک چشم پادشاه است» کاربرد و معنای روشنی داشتند. اما امروز، با حضور همه‌جانبه‌ی اینترنت، حتی تصور زندگی در یک جامعه‌ی کوچک و بسته نیز به تاریخ پیوسته است. ما اکنون شهروندان یک جامعه‌ی جهانی هستیم و واقعیت این است که مهم نیست کجای این کره‌ی خاکی ایستاده‌اید؛ همیشه در گوشه‌ای از جهان کسی وجود دارد که از شما بهتر، موفق‌تر یا باهوش‌تر است.

این واقعیت، ما را به لزوم نقد کردن خودمان می‌رساند. انتقاد از خود امری حیاتی است؛ زیرا اگر کاستی‌هایمان را نبینیم، تلاشی برای بهبود نخواهیم کرد و انگیزه‌ای برای ارتقای کیفیت زندگی‌مان نخواهیم داشت.
خوشبختانه، انسان‌ها به‌طور غریزی تمایل دارند وضعیت حال حاضر خود را ناچیز بشمارند و در عوض، آینده‌ای بسیار روشن‌تر و بهتر برای خود متصور شوند. این تمایل ذهنی بی‌دلیل نیست؛ این همان موتور محرکی است که انگیزه‌ی ما را زنده نگه می‌دارد و ما را به سمت جلو هل می‌دهد.

با این وجود، انتقاد از خود زمانی به یک سم مهلک تبدیل می‌شود که بخواهیم مدام خود را با دیگران مقایسه کنیم. در تله‌ی مقایسه، پیشرفت و رشد متوقف می‌شود.
نخستین آسیب مقایسه، گرفتاری در دام تفکر سیاه و سفید است: در این حالت، ما معتقدیم یا به موفقیت کامل رسیده‌ایم یا یک شکست‌خورده‌ی تمام‌عیاریم. این زاویه‌ی دیدِ صفر و صدی، چشم ما را به روی پیشرفت‌های تدریجی می‌بندد؛ پیشرفت‌هایی که اگرچه کوچک به نظر می‌رسند، اما بسیار سرنوشت‌سازند.

آسیب دیگر مقایسه این است که باعث می‌شود به‌جای نگاه کردن به تصویر بزرگ و جامعِ زندگی‌مان، تنها روی یک جنبه‌ی خاص زوم کنیم و با دیدن یک کاستی، کل وجودمان را ناکافی و بی‌ارزش بدانیم.
به‌عنوان مثال، وقتی عملکرد سال گذشته‌تان را مرور می‌کنید، ممکن است متوجه شوید که در محیط کار به‌اندازه‌ی برخی از همکارانتان بهره‌وری نداشته‌اید. در این لحظه، ممکن است احساس کنید در آستانه‌ی یک فروپاشی و شکست کامل قرار دارید. اما اگر کمی عقب بایستید و به تمام ابعاد زندگی‌تان در آن یک سال نگاه کنید، متوجه می‌شوید که مثلاً در زندگی خانوادگی و ارتباط با عزیزانتان پیشرفت‌های بسیار ارزشمندی داشته‌اید.

از همین رو، قانون چهارم یک اصل حیاتی است: هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید؛ در عوض، همیشه خودتان را بر اساس دستاوردها و عملکرد گذشته‌ی خودتان قضاوت کنید.
سنجش وضعیت فعلی با نقطه‌ای که در گذشته بوده‌اید، موتور حرکت شما را روشن نگه می‌دارد. البته اگر احساس می‌کنید همیشه و همه‌جا برنده‌اید، باید احساس خطر کنید! این یعنی در نقطه‌ی امن خود گیر کرده‌اید و وقت آن رسیده که ریسک کنید و اهداف چالش‌برانگیزتری برای خود تعیین نمایید.

برای بررسی مسیر پیشرفتتان، مانند یک بازرس دقیق با خود رفتار کنید. مسائل را از زاویه‌ای بالاتر ببینید و هر مشکل را در جایگاه خودش طبقه‌بندی کنید. از خود بپرسید که آیا فلان ایراد سطحی و گذراست یا ریشه‌ای و عمیق؟ پیش از آنکه بخواهید مهر تأیید نهایی را بر کارهایتان بزنید، فهرستی شفاف از مواردی که نیاز به اصلاح دارند تهیه کنید.
این رویکردِ متمرکز و دقیق، چنان شما را درگیر ارتقای خودتان می‌کند که دیگر نه وقت و نه دلیلی برای نگران بودن بابت جایگاه دیگران خواهید داشت.

فصل 5
از 11

قانون پنجم: فرزندانی تربیت کنید که هم مسئولیت‌پذیر باشند و هم دوست‌داشتنی

آیا تابه‌حال در مکان‌های عمومی شاهد خرابکاری یا بدرفتاری کودکی بوده‌اید، درحالی‌که والدینش با خونسردی تمام کارهای او را نادیده می‌گیرند؟ در چنین لحظاتی احتمالاً از خود پرسیده‌اید: آیا آن‌ها واقعاً پدر و مادر بدی هستند، یا اینکه با یک استراتژی هوشمندانه می‌خواهند کودک آن‌قدر انرژی تخلیه کند تا خودش خسته شود؟
دلیل این سردرگمی این است که در طول سالیان متمادی، با تغییر دیدگاه‌ها نسبت به غرایز ذاتی انسان، روش‌های تربیت فرزند نیز دستخوش تغییرات زیادی شده است.

در قرن هجدهم میلادی، تفکری عمومی و پرطرفدار وجود داشت که ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau)، فیلسوف مشهور، از مدافعان اصلی آن بود. این تفکر بر این باور استوار بود که اجداد ماقبل تاریخِ انسان‌ها، موجوداتی ذاتاً مهربان، ملایم و با روحیاتی کودکانه بوده‌اند. روسو معتقد بود که این تمدن بوده است که با تأثیرات مخرب خود، جنگ و خشونت را به انسان تحمیل کرده است.

اما علم امروز تصویر بسیار شفاف‌تری از این واقعیت به ما می‌دهد که انسان‌ها در حقیقت با مجموعه‌ای از غرایز پرخاشگرانه پا به این جهان می‌گذارند و باید در طول مسیر رشد آموزش ببینند تا به بزرگسالانی مهربان‌تر، ملایم‌تر و اصطلاحاً «متمدن‌تر» تبدیل شوند. برای اثبات این موضوع، کافی است به یاد بیاورید که بچه‌ها در یک زمین بازی گاهی چقدر می‌توانند نسبت به هم بی‌رحم و شرور باشند؛ درحالی‌که در مقام مقایسه، بیشتر محیط‌های کاریِ بزرگسالان مکان‌هایی بسیار آرام و قانون‌مند هستند!

به باور نویسنده‌ی کتاب، این وظیفه‌ی قطعی والدین است که اطمینان حاصل کنند کودک پرخاشگرِ امروز، فردا به بزرگسالی سازگار با جامعه تبدیل می‌شود. این نکته‌ی مهم، اساس قانون پنجم را می‌سازد: والدین باید نقشی فراتر از یک دوست صمیمی ایفا کنند؛ وظیفه‌ی اصلی آن‌ها تربیت انسانی است که هم مسئولیت‌پذیر باشد و هم دوست‌داشتنی.

بدون شک اجرای این قانون کار دشواری است؛ چراکه هیچ‌کس دوست ندارد در چشم فرزندش نقش «آدم‌بده» را بازی کند. اما واقعیت این است که پرخاشگری کودکان ریشه در غریزه‌ی طبیعی آن‌ها برای آزمایش کردن و جابه‌جا کردن مرزها دارد. آن‌ها باید بدانند حد و مرز واقعی کجاست؛ و این والدین هستند که باید با قاطعیت این خطوط قرمز را برایشان ترسیم کنند.

شاید این کار از بیرون خشن به نظر برسد، اما به این پیامد فکر کنید: اگر کودکان قوانین زندگی اجتماعی را در محیط امن خانه و از والدینی مهربان و دلسوز نیاموزند، فردا مجبورند همان قوانین را از جامعه‌ای یاد بگیرند که قطعاً با آن‌ها هیچ شفقت و درکی نخواهد داشت.

برای اجرای درست این قانون، به این سه رویکرد کلیدی در تربیت فرزند توجه کنید:

  1. محدود کردن قوانین: تعیین قوانین بیش‌ازحد و دست‌پاگیر، فقط باعث کلافگی و ناامیدی کودک می‌شود؛ چراکه او احساس می‌کند هر طرف که می‌رود با یک دیوار برخورد می‌کند. بنابراین، قوانین را به چند اصل اساسی، ساده و قابل‌فهم محدود کنید. مثلاً قاعده‌ای روشن بگذارید: کسی را گاز نگیر، لگد نزن یا مشت نکوب، مگر در شرایطی که مجبور به دفاع از خودت باشی.
  2. استفاده از حداقل نیروی لازم: انضباط تنها زمانی منصفانه و اثربخش است که عواقب قانون‌شکنی برای کودک کاملاً شفاف باشد. همچنین، میزان مجازات باید با نوع خطای انجام‌شده تناسب داشته باشد. شدت تنبیه باید دقیقاً به‌اندازه‌ای باشد که کودک یاد بگیرد دیگر آن قانون را زیر پا نگذارد، نه بیشتر. گاهی یک نگاه جدی و خشمگین از سوی پدر یا مادر برای فهماندن اشتباه کافی است، و گاهی ممکن است شرایط ایجاب کند که کودک برای یک هفته از انجام بازی‌های ویدیویی محروم شود.
  3. هماهنگی کامل پدر و مادر: بچه‌ها بسیار باهوش‌اند و اگر میان والدین اختلافی ببینند، سعی می‌کنند با بازی دادن یکی از آن‌ها کار خود را پیش ببرند. به همین دلیل، داشتن یک جبهه‌ی متحد و هماهنگ میان والدین بسیار حیاتی است. البته هر پدر و مادری ممکن است در فرزندپروری دچار خطا شود، اما وقتی شریک زندگی‌اش به‌عنوان یک حامی و همراه در کنارش باشد، متوجه این اشتباهات شده و با همفکری آن‌ها را اصلاح می‌کنند.
فصل 6
از 11

قانون ششم: پیش از سرزنش کردن جهان، مسئولیت کامل زندگی‌تان را بپذیرید

بیایید با خودمان صادق باشیم: جهان لبریز از رنج و بی‌عدالتی است؛ اما این حقیقتِ تلخ نباید مجوزی برای غرق شدن در ناامیدی باشد و ما حق نداریم دنیا را به خاطر بدبختی‌ها و ناکامی‌های شخصی‌مان مقصر بدانیم.

در طول تاریخ، افراد بی‌شماری بوده‌اند که زندگی را سراسر ظلم و بی‌عدالتی دیده‌اند و هرکدام به شیوه‌ای متفاوت به این حقیقت واکنش نشان داده‌اند. لئو تولستوی (Leo Tolstoy)، نویسنده‌ی نامدار روس، زندگی را چنان ناعادلانه می‌پنداشت که در برابر آن تنها چهار واکنش را معتبر و ممکن می‌دانست: پناه بردن به جهل کودکانه، غرق شدن در لذت‌های شهوانی، خودکشی، یا ادامه‌ی مبارزه.
تولستوی این رویکردها را در مقاله‌ی معروف خود با عنوان «یک اعتراف» (A Confession) موشکافی کرد. او در نهایت به این نتیجه‌ی تکان‌دهنده رسید که صادقانه‌ترین پاسخ به رنجِ هستی خودکشی است، و انتخاب مسیرِ مبارزه و ادامه‌ی زندگی، صرفاً نشانه‌ی ناتوانی و ضعف انسان در نشان دادن واکنش درست به این حجم از رنج است.

برخی دیگر نیز با همین زاویه‌ی دیدِ تاریک به دنیا نگاه کرده‌اند، اما تصمیم گرفته‌اند در مسیر واکنش نشان دادن، دیگران را نیز با خود به کام مرگ بکشانند. پدیده‌ای که تحت عنوان «قتل-خودکشی» شناخته می‌شود، ریشه در همین تفکر دارد؛ فجایعی مانند تیراندازی در مدرسه‌ی سندی هوک (Sandy Hook) یا دبیرستان کلمباین (Columbine) نمونه‌های بارز این واکنش‌اند. آمارها نشان می‌دهد که تنها تا ژوئن ۲۰۱۶، هزاران تیراندازی در ایالات متحده طی ۱۲۶۰ روز گذشته رخ داده است؛ حوادثی که در آن‌ها فرد مسلح چهار نفر یا بیشتر را کشته و در نهایت، در بسیاری از موارد به زندگی خود نیز پایان داده است.
اما علی‌رغم جهان‌بینی سیاه و تیره‌وتار تولستوی و امثال او، قانونِ زندگی چیز دیگری می‌گوید: مهم نیست چقدر درد کشیده‌اید یا جهان را چقدر ظالم و ناعادلانه می‌بینید؛ شما حق ندارید دنیا را سرزنش کنید.

این تفکر، پایه‌ی ششمین قانون زندگی است: پیش از آنکه بخواهید انگشت اتهام را به سمت دنیا بگیرید، باید مسئولیت کامل زندگی خود را بر عهده بگیرید.

الکساندر سولژنیتسین (Aleksandr Solzhenitsyn)، دیگر نویسنده‌ی بزرگ روس، بر این باور بود که حتی زمانی که زندگی بی‌رحمانه‌ترین ضرباتش را به شما وارد می‌کند، باز هم می‌توان در برابر این ظلم تسلیم نشد و آن را پس زد.
سولژنیتسین یک کمونیست معتقد بود که در جریان جنگ جهانی دوم علیه نازی‌ها جنگید؛ اما در کمال ناباوری، پاداش خدماتش محکومیت به تبعید بود. و انگار که زنده ماندن در جهنم اردوگاه‌های کار اجباری گولاک در روسیه به اندازه‌ی کافی طاقت‌فرسا نبود، او در همان دورانِ محکومیت متوجه شد که به بیماری سرطان نیز مبتلا شده است.

اما با وجود تمام این مصیبت‌های ویرانگر، سولژنیتسین هرگز جهان را به خاطر ناعادلانه بودنش نفرین نکرد. او به‌جای فرو رفتن در نقش یک قربانیِ مطلق، سهم اشتباهات خود را در حمایت از همان حزب کمونیستی که حالا او را به بند کشیده بود، پذیرفت. او تصمیم گرفت از زمان و توانِ باقی‌مانده‌اش، برای بیدار کردن جهان و کمک به بشریت استفاده کند.
نتیجه‌ی این تصمیم، نگارش کتاب عظیم «مجمع‌الجزایر گولاگ» (The Gulag Archipelago) بود؛ اثری مستند که تاریخچه‌ی هولناک اردوگاه‌های کار اجباری شوروی را به تصویر کشید و به یک کیفرخواست تاریخی علیه آن سیستم تبدیل شد. این کتاب نقشی حیاتی در فروپاشی پایه‌های حمایت از کمونیسمِ استالین در سطح جهان ایفا کرد.

فصل 7
از 11

قانون هفتم: در جست‌وجوی اهداف معنادار باشید، نه اسیر لذت‌های زودگذر

آیا ماجرای آن میمون را شنیده‌اید که دستش در شیشه‌ی کلوچه‌ها گیر افتاد؟ داستان از این قرار است که فقط یک کلوچه در ته شیشه باقی مانده بود. دهانه‌ی شیشه دقیقاً به اندازه‌ای بود که دست بازِ میمون وارد آن شود، اما آن‌قدر گشاد نبود که میمون بتواند مشتِ گره‌کرده و پر از کلوچه‌اش را از آن بیرون بکشد. بنابراین، تا زمانی که میمون اصرار داشت کلوچه را در مشتش نگه دارد، دستش برای همیشه در ظرف اسیر می‌ماند.
پیام اخلاقی این تمثیل کاملاً روشن است: حرص و طمع بهای سنگینی دارد. میمون، خود را به زندان انداخت، فقط به این دلیل که حاضر نبود از یک لذت کوچک دست بکشد.

رفتار ما انسان‌ها چقدر با این میمون متفاوت است؟ چند نفر از ما هر روز به‌دنبال لذت‌های آنی و زودگذری می‌رویم که در نهایت به ضررمان تمام می‌شوند؟ و در مقابل، چند نفر حاضرند در لحظه فداکاری کنند و از خواسته‌های کوتاه‌مدتشان برای رسیدن به نتایج بزرگ‌تر چشم بپوشند؟

وقتی جهان را صرفاً چاهی تاریک از ناامیدی ببینیم، توجیه کردن پناه بردن به لذت‌های آنی بسیار آسان می‌شود. ذهن ما می‌گوید: وقتی همه چیز تیره و تار است، همین دلخوشی‌های کوچک هستند که ادامه‌ی مسیر را ممکن می‌کنند؛ پس اگر این کار مرا خوشحال می‌کند، حتماً آن‌قدرها هم بد نیست. این دقیقاً همان منطقِ فریبنده‌ای است که در پسِ رفتارهای مخربی مانند پرخوری، باده‌نوشی، سیگار کشیدن، مصرف مواد مخدر، هرزگی جنسی و سایر اشکال خودآزاری پنهان شده است.

اما روی دیگر این سکه، مفهوم «فداکاری» است. فداکاری یعنی رها کردن چیزی که اکنون در دست داریم، به امیدِ رسیدن به دستاوردی بسیار ارزشمندتر در آینده. ریشه‌ی این رفتار به دوران باستان بازمی‌گردد؛ زمانی که قبایل انسانی یاد گرفتند برای زنده ماندن در زمستان‌های سخت، غذای امروز خود را ذخیره کنند، یا سهمی از غذای خود را به کسانی بدهند که توانایی شکار یا کشاورزی نداشتند.

در متون مقدس نیز به شکلی استعاری به این مفهوم پرداخته شده است. در روایتِ بیرون رانده شدن آدم و حوا از بهشت، می‌بینیم که گناه اولیه‌ی آن‌ها باعث سقوطشان به جهانی خشن و بی‌رحم می‌شود؛ جهانی که تمام انسان‌ها لاجرم باید با آن روبه‌رو شوند. با این حال، پادزهری که برای این رنجِ ابدی پیشنهاد می‌شود، ایثار و فداکاری در طول زندگی است تا در نهایت، رستگاری و شادی‌های زندگیِ پس از مرگ حاصل شود.

تمام این مفاهیم، ما را به قانون هفتم می‌رساند: همواره در جست‌وجوی اهداف معنادار باشید و از تن دادن به لذت‌های آنی و بی‌ارزش پرهیز کنید.
شاید در نگاه اول فکر کنید این یک اصل بدیهی است و بیشتر مردم همین حالا هم در حال اجرای آن هستند؛ بالاخره همه‌ی ما زمان ارزشمندمان را فدای کار کردن می‌کنیم، ساعت‌های سختی را پشت سر می‌گذاریم تا در نهایت پولی پس‌انداز کنیم و بتوانیم در تعطیلات تابستان در ساحلی آرام استراحت کنیم.

اما مقصود این قانون، بسیار عمیق‌تر از قربانی کردنِ زمان برای کسب منافع شخصی و مادی است. فداکاریِ واقعی زمانی معنا پیدا می‌کند که حاضر باشیم از خواسته‌های کوچک و بزرگ خود برای یک «خیرِ برتر و بزرگ‌تر» بگذریم. قانون هستی این است: هر چه فداکاری بزرگ‌تر باشد، پاداش نهایی آن نیز عظیم‌تر خواهد بود.

مسیر تکاملِ گل نیلوفر را در نظر بگیرید. این گیاه زیبا، حیات خود را در تاریکی و گل‌ولای کف دریاچه آغاز می‌کند. او با تلاشی مستمر، آرام‌آرام از اعماق تاریکی بالا می‌آید، تا زمانی که سرانجام به سطح آب می‌رسد و در آغوش نور خورشید شکوفا می‌شود.
شما نیز باید به یک هدف و معنای اصیل چنگ بزنید و برای رسیدن به آن، آماده‌ی فداکاری و گذشتن از لذت‌های سطحی باشید؛ تنها در این صورت است که شکوفا خواهید شد.

فصل 8
از 11

قانون هشتم: به خود دروغ نگویید و زندگی‌تان را بر پایه‌ی حقیقت بنا کنید

فردریش نیچه (Friedrich Nietzsche)، فیلسوف بزرگ آلمانی، دیدگاه جالبی داشت؛ او معتقد بود برای سنجش قدرتِ روح یک انسان، کافی است ببینید او چه مقدار از «حقیقتِ تحمل‌ناپذیر» را می‌تواند در درون خود هضم کند و هر روز با آن زندگی کند.
در فرهنگ ما، راست‌گویی همواره به‌عنوان یک فضیلت ارزشمند ستایش می‌شود؛ اما واقعیت این است که انسان‌ها در طول روز مدام دروغ می‌گویند.

یکی از ریشه‌ای‌ترین دلایل دروغ گفتن (چه به خودمان و چه به دیگران) این است که می‌خواهیم شرایط را طوری جلوه دهیم که با آرزوها و تصورات ما هم‌خوانی داشته باشد. آلفرد آدلر (Alfred Adler)، روان‌شناس برجسته‌ی اتریشی، این نوع رفتارها را «دروغ‌های زندگی» نام‌گذاری کرده است. او این دروغ‌ها را شامل حرف‌ها و کارهایی می‌داند که ما به آن‌ها متوسل می‌شویم تا شاید بتوانیم یک احتمال بسیار ضعیف و دور از ذهن را، در ذهن خودمان به واقعیت تبدیل کنیم.

به‌عنوان نمونه، تصور کنید که رویای شما سپری کردن دوران بازنشستگی در یک ساحل خلوت در مکزیک، همراه با ذخیره‌ی بی‌پایانی از نوشیدنی است. این رویای شیرین آن‌قدر برایتان جذاب است که مدام با آن خود را فریب می‌دهید و وانمود می‌کنید که چنین آینده‌ای قطعاً در انتظار شماست؛ حتی اگر واقعیتِ زندگی‌تان کاملاً خلاف این را ثابت کند. مثلاً ممکن است شما به آفتاب، شن و ماسه یا حتی الکل حساسیتِ شدید داشته باشید، و از طرفی هیچ اقدام عملی و قدمِ مشخصی هم برای رسیدن به این آرزو برنداشته باشید؛ اما با این حال، همچنان به خودتان درباره‌ی این برنامه‌ی رویایی دروغ می‌گویید.

این نوع خیال‌پردازی‌های خام و توهم‌آمیز، معمولاً دست‌به‌دست هم می‌دهند تا ما را در جهل نگه دارند؛ تا جایی که احمقانه باور می‌کنیم هر آنچه را که باید درباره‌ی جهان بدانیم، از پیش می‌دانیم. این یک زاویه‌ی دیدِ بسیار خطرناک است، زیرا میلِ غریزی و حیاتی ما به یادگیری و رشد را در نطفه خفه می‌کند.

اما از این خیال‌پردازی‌ها مخرب‌تر، آن دسته از دروغ‌هایی هستند که شما را وادار می‌کنند تمام زندگی‌تان را بر پایه‌ی یک فریب بنا کنید و چشمتان را به‌طور کامل روی حقیقت ببندید. در شاهکار حماسیِ جان میلتون (John Milton) به نام «بهشت گمشده» (Paradise Lost)، شخصیت لوسیفر (Lucifer) در ابتدا موجودی خردمند و منطقی تصویر می‌شود؛ اما او رفته‌رفته آن‌چنان مغرور و شیفته‌ی توانمندی‌های خود می‌شود که جایگاهش را گم می‌کند. همین گستاخی و تلاش برای به چالش کشیدنِ حقیقتِ مطلق خداوند، در نهایت باعث می‌شود او و پیروانش برای همیشه از بهشت رانده شوند.

این مثال‌ها، ضرورت اجرای قانون هشتم را روشن می‌کند: دست از دروغ گفتن بردارید و در زندگی با خودتان و جهان صادق باشید.
پذیرش این قانون به معنای دست کشیدن از اهداف بلندپروازانه نیست؛ بلکه به این معناست که باید آن‌قدر انعطاف‌پذیر باشید که بتوانید اهدافتان را با تکیه بر واقعیت و بر بستر حقیقت بنا کنید. با گذشت زمان و تغییر کردن جهان‌بینی و درک شما از اطراف، اهدافتان نیز باید با این تغییرات همگام شوند. اگر احساس می‌کنید قطار زندگی‌تان از ریل خارج شده است، احتمالاً زمان آن فرا رسیده که حقیقتی را که تا امروز به آن چسبیده‌اید، به چالش بکشید؛ مخصوصاً اگر آن حقیقتِ فرضی باعث می‌شود احساس ضعف، طردشدگی یا بی‌ارزشی کنید.
حقیقتِ اصیل وجودتان را دوباره کشف کنید تا راه بازگشت به مسیر درست برایتان هموار شود.

فصل 9
از 11

قانون نهم: صادقانه گوش دهید؛ گفت‌وگو فرصتی برای یادگیری است، نه میدان مسابقه

سقراط (Socrates)، فیلسوف نامدار یونان باستان، با گذشت هزاران سال از مرگش، همچنان به‌عنوان یکی از خردمندترین انسان‌های تاریخ شناخته می‌شود. اما راز این خرد جاودانه چه بود؟ پاسخ ساده است: او فقط از یک چیز کاملاً مطمئن بود، و آن اینکه «هیچ نمی‌داند». همین فروتنی فکری و آگاهی به ندانستن، موتور محرکِ تمام گفت‌وگوهای او بود و باعث می‌شد همیشه ذهنی آماده برای یادگیری داشته باشد.

زمانی که شما درگیر یک مکالمه‌ی عمیق و واقعی می‌شوید، در واقع فرآیندی شبیه به تفکر کردن را در محیطی بیرونی بازآفرینی می‌کنید.
وقتی در تنهایی به موضوعی فکر می‌کنید، در حالِ ارزیابی دو رویِ یک سکه هستید؛ یعنی در یک گفت‌وگوی درونی، حرف‌های خودتان را می‌شنوید و بررسی می‌کنید. کنترل این نوع تفکرِ فردی بسیار دشوار است، زیرا ذهن شما باید هم‌زمان نمایندگیِ هر دو طرفِ بحث را بر عهده بگیرد و در پایان، بدون سوگیری و با رعایت انصاف و منطق، به نتیجه‌گیری برسد.
به همین دلیل است که انسان‌ها نیازمندِ صحبت کردن با یکدیگرند؛ تا بتوانند بارِ بررسیِ ابعاد مختلف یک موضوع را تقسیم کنند و با شنیدن استدلال‌های طرف مقابل، راحت‌تر به یک نتیجه‌ی روشن برسند.

این سازوکار حتی در دنیای کودکان نیز جریان دارد. فرض کنید کودکی فکر می‌کند بازی کردن روی لبه‌ی پشت‌بام ایده‌ی بسیار هیجان‌انگیز و سرگرم‌کننده‌ای است. او این ایده را با دوستش مطرح می‌کند. در جریان این گفت‌وگو، دوستش به خطرات و احتمالِ افتادن اشاره می‌کند. این تبادل نظر باعث می‌شود ذهن کودک، زاویه‌ی دیدِ جدیدی را دریافت کند و متوجه شود که چقدر احتمال آسیب دیدن بالاست؛ و همین شنیدن صدایِ مخالف، شانس گرفتن تصمیمِ درست را به‌شدت افزایش می‌دهد.

با این وجود، در دنیای واقعی، بیشترِ گفت‌وگوها چنین مسیر سازنده‌ای را طی نمی‌کنند. معمولاً یکی از طرفین (یا هر دو نفر) اصلاً به حرف‌های دیگری گوش نمی‌دهند و بحث را به چشمِ یک میدان مسابقه می‌بینند که قرار است با اثبات برتریِ خود، اعتبار بیشتری کسب کنند. در چنین شرایطی، آن‌ها به‌جای تلاش برای درکِ صحبت‌های طرف مقابل، فقط منتظرند تا حرف او تمام شود و جوابِ از پیش آماده‌شده‌ی خود را شلیک کنند؛ یا اینکه کلِ گفت‌وگو را تبدیل به نمایشی برای تأییدِ متقابلِ باورهای قبلی‌شان می‌کنند.

اینجا است که قانون نهم وارد عمل می‌شود: هنگام صحبت با دیگران، با تمام وجود به آن‌ها گوش دهید و پیش‌فرضتان این باشد که قرار است چیزِ جدیدی از آن‌ها بیاموزید.
یک تکنیک ساده و بسیار کاربردی برای تبدیل شدن به یک شنونده‌ی حرفه‌ای این است: پس از صحبت‌های طرف مقابل، خلاصه‌ای از آنچه گفته را بازگو کنید یا حرف‌هایش را با صدای بلند و بیان خودتان تکرار کنید. این تمرین چند فایده‌ی بزرگ دارد: اول اینکه به شما اطمینان می‌دهد منظور او را دقیق و درست فهمیده‌اید؛ دوم اینکه به تثبیتِ اطلاعات در حافظه‌تان کمک می‌کند؛ و در نهایت، احتمالِ برداشتِ اشتباه، تحریفِ سخنان یا ساده‌سازیِ بیش‌ازحدِ مفاهیم را به حداقل می‌رساند.

گاهی اوقات روبه‌رو شدن با حقیقت آزاردهنده است. دریافت اطلاعاتِ جدیدی که باورهای پیشین ما را زیر سؤال می‌برند، دردناک است و مجبورمان می‌کند چارچوب‌های فکری‌مان را در هم بشکنیم و از نو بسازیم. اما این درد، همان هزینه‌ای است که باید برای ورود به مسیرِ شگفت‌انگیزِ یادگیری و رشد فکری بپردازید.

فصل 10
از 11

قانون دهم: برای درک پیچیدگی‌های جهان، در گفتار خود دقیق و شفاف باشید

زندگی شبیه به یک تابلوی ملیله‌دوزیِ بی‌نهایت بزرگ و پیچیده است؛ تار و پودهای بی‌شماری در هم گره خورده‌اند تا این تصویر خلق شود، اما ما انسان‌ها معمولاً ترجیح می‌دهیم فقط بخش‌های مشخص و آشنای این تابلو را تماشا کنیم.
وقتی در حال قدم زدن هستید و سیبی را روی زمین می‌بینید، احتمالاً ذهن شما درگیرِ شاخه، تنه‌ی درخت، سیستمِ ریشه‌ها و ترکیبِ خاکی نمی‌شود که پیش از افتادنِ سیب، همگی با هم در ارتباطی ارگانیک بوده‌اند.
ما به‌طور غریزی برنامه‌ریزی شده‌ایم تا فقط به چیزهایی توجه کنیم که یا نیازی از ما برطرف می‌کنند و برایمان سودمندند، یا به‌عنوان مانع بر سر راهمان قرار می‌گیرند. سیب، توجه ما را جلب می‌کند چون نمادی از غذا و بقاست؛ اما در همان لحظه درخت و خاک را نادیده می‌گیریم، چون در نگاه اول، فایده‌ی مستقیمی برای رفعِ نیازِ فوریِ ما ندارند.

بدیهی است که ذهنِ ما گنجایشِ پردازشِ هم‌زمانِ تمامِ اجزای جهان را ندارد؛ چراکه درکِ پیچیدگیِ مطلقِ هستی غیرممکن است. بنابراین، ذهن برای اینکه ادامه‌ی حیات را برای ما ساده‌تر کند، واقعیت را به‌شدت تقلیل داده و ساده‌سازی می‌کند. با این حال، در این مسیرِ ساده‌سازی‌شده، گاهی اتفاقاتِ غیرمنتظره‌ای رخ می‌دهد که این تصویرِ خیالی را در هم می‌شکند و ناگهان جهان با تمامِ آشوب و پیچیدگی‌اش بر سر ما آوار می‌شود.

در چنین بزنگاه‌هایی است که ارزشِ حیاتیِ قانون دهم مشخص می‌شود: برای درک پیچیدگی زندگی، باید از زبانی دقیق، واضح و بدون ابهام استفاده کنید.

اما این قانون چگونه در عمل به ما کمک می‌کند؟
کلمه‌ی «ماشین» را در نظر بگیرید. تعریف شما از ماشین چیست؟ احتمالاً می‌گویید وسیله‌ای نقلیه است که شما را از نقطه‌ی A به نقطه‌ی B می‌رساند. تا اینجا همه چیز ساده است. اما اگر این وسیله در میانه‌ی راه خراب شود و از حرکت بایستد، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا می‌دانید سازوکارِ دقیقِ موتور چگونه است؟ آیا می‌توانید کاپوت را بالا بزنید و مشکل را ریشه‌یابی و تعمیر کنید؟
احتمالاً در چنین موقعیتی، چون با پدیده‌ای پیچیده مواجه شده‌اید که درکِ آن از توانِ شما خارج است، به عصبانیت، نفرین کردن و لگد زدن به لاستیکِ ماشین روی می‌آورید.
این دقیقاً همان بن‌بستی است که وقتی زندگی پیچیده و آشفته می‌شود، در آن گرفتار می‌شویم. راهِ نجات از این آشفتگی و بازگرداندنِ نظم، این است که تواناییِ توضیح دادنِ دقیق، شفاف و موشکافانه‌ی مشکلات را در خود پرورش دهیم.

این همان اصلی است که وقتی بیمار می‌شوید و بدن از حالت طبیعی خارج می‌شود، باید به کار بگیرید. دلایل بیماری می‌توانند بی‌شمار باشند، بنابراین برای درمان، باید علائم را با بالاترین دقت به پزشک شرح دهید. آیا معده‌تان می‌سوزد یا فقط تب دارید؟ آیا دردِ شکمتان بلافاصله بعد از غذا خوردن شروع شده یا قبل از آن؟ تنها با استفاده از کلماتِ دقیق و شرحِ شفافِ مسئله است که می‌توانید نظمِ ازدست‌رفته را به بدن برگردانید و مسیر درمان را طی کنید.

استفاده از زبان دقیق و بی‌پرده، معجزه‌ی روابط انسانی نیز هست. آیا ویژگی یا رفتاری در شریک زندگی‌تان (مثلاً بی‌نظمی و شلختگی) شما را آزار می‌دهد؟ به‌جای کنایه زدن یا تحملِ در سکوت، هرچه زودتر، با صراحت، به ساده‌ترین و دقیق‌ترین شکل ممکن این موضوع را با او در میان بگذارید. با اجرای این قانون، از گره خوردنِ مشکلات جلوگیری می‌کنید و زندگیِ بسیار روان‌تری خواهید داشت.

فصل 11
از 11

قانون یازدهم: طبیعت آدم‌ها را دست‌کاری نکنید و فطرت انسانی را سرکوب نکنید

جورج اورول (George Orwell)، نویسنده‌ی نام‌آشنا، در کتاب خود با عنوان «جاده‌ای به اسکله‌ی ویگان» (The Road to Wigan Pier)، به نتیجه‌گیریِ تأمل‌برانگیزی درباره‌ی فضای سیاسیِ انگلستان می‌رسد. او متوجه شد که طرفدارانِ جریانِ سوسیالیسم (socialism) در این کشور، لزوماً به خاطر همدلی و دلسوزی برای شرایطِ اسف‌بار کارگرانِ معدن دور هم جمع نشده‌اند؛ بلکه نقطه‌ی اتصال و انگیزه‌ی اصلیِ آن‌ها، نفرتِ عمیقشان از ثروتمندان و قدرتمندان جامعه است.

امروزه نیز با رویکردی مشابه نسبت به رهبری و مدیریتِ مردانه روبه‌رو هستیم؛ ساختاری که در ادبیاتِ مدرن تحت عنوان «پدرسالاری» شناخته می‌شود و نوک پیکان حملات قرار دارد.
یکی از ریشه‌های فکریِ این نفرتِ ساختاری از پدرسالاری، به ماکس هورکهایمر (Max Horkheimer)، از متفکران مکتب فرانکفورت (Frankfurt School) بازمی‌گردد. او که پیرو ایده‌های مارکسیسم بود و از نظریه‌پردازان اصلی «نظریه انتقادی» (critical theory) محسوب می‌شد، دیدگاهی رادیکال به جریانِ قدرت داشت.
هورکهایمر بر این باور بود که آموزش و روشنفکری باید منحصراً در خدمتِ تغییراتِ اجتماعی قرار گیرد و به‌جای تلاش برای رشد و توانمندسازی زنان، هدف اصلی باید مبارزه با قدرتمندانِ ستمگر (که در نگاه او مردانِ حاکم بودند) و نابودی آن‌ها باشد. در ادامه‌ی همین تفکر است که امروز می‌بینیم در دوره‌های علوم انسانیِ سراسر جهان، اقدامِ سیاسیِ مطلوب و توصیه‌شده، برچیدن و نابودیِ فرهنگ «مردانگی» (ماچو) است.

در این گفتمان، همه چیز بر پایه‌ی تخریبِ وضع موجود بنا شده است، نه اصلاح یا خلقِ ساختارهای جدید و کارآمد. به اعتقادِ نویسنده‌ی کتاب، در دنیای امروز ما با خشمی کور و کوته‌بینانه با مردان و ویژگی‌های مردانه برخورد می‌کنیم؛ برخوردی که می‌تواند آسیب‌های جبران‌ناپذیری به همراه داشته باشد.
برای نمونه، در جریان مبارزه با ساختار پدرسالاری، بسیاری از دانش‌آموزان و دانشجویانِ پسر به‌طور مداوم با اتهاماتی خصمانه و پیش‌فرض‌های منفی روبه‌رو می‌شوند. اما باید بپذیریم که در مسیر رسیدن به برابری و تغییرات عادلانه، نمی‌توان تمام مردان را با یک چوب راند و آن‌ها را ذاتاً مقصر یا مجرم جنسی تلقی کرد.

تردیدی نیست که در طول تاریخ، بسیاری از مردان رفتارهای ظالمانه و اسفناکی داشته‌اند؛ اما پیترسون استدلال می‌کند که همین مردان، از غریزه‌ی تهاجمی و میلِ طبیعیِ خود برای ایجاد تحولات مثبت و دستاوردهای بزرگ نیز بهره برده‌اند. ویژگی‌هایی مانند میل به رقابت سازنده، جسارت برای کشف ناشناخته‌ها و مناطقِ خطرناک، و پیشبردِ نوآوری‌هایی که تمدن بشری برای بقا به‌شدت به آن‌ها نیازمند بوده است، همگی ریشه در همین روحیات دارند.

این فضای سرکوبگرانه، پیترسون را به یاد وضعیتِ اسکیت‌بازان می‌اندازد. در محوطه‌ی بیرونِ برخی از ساختمان‌های دانشگاه تورنتو (University of Toronto)، همواره اسکیت‌بازانِ ماهری بودند که با شجاعتی تحسین‌برانگیز و میلی غریزی به پذیرشِ خطر، حرکات نمایشیِ فوق‌العاده‌ای انجام می‌دادند. اما پس از مدتی، مقامات شهری تصمیم گرفتند برای حفظ «نظم»، اسکیت‌سواری را در کل محوطه‌ی دانشگاه ممنوع کنند.

این مثال، ما را به هسته‌ی اصلی قانون یازدهم می‌رساند: جوانان را زمانی که در حال اسکیت‌بازی (و تمرین شجاعت و خطرپذیری) هستند، آزار ندهید.
ما نمی‌توانیم قوانینی را وضع و تحمیل کنیم که در تضادِ کامل با ماهیت و فطرتِ ما انسان‌ها باشد. بله، قوانینِ اجتماعی باید چارچوبی برای محافظت از ما بسازند؛ اما این چارچوب هرگز نباید به ابزاری برای سرکوبِ غرایزِ سازنده، شجاعت و ویژگی‌های مثبتِ افراد تبدیل شود.

اگر جامعه تلاش کند ماهیتِ مردان را سرکوب کرده و آن‌ها را از ویژگی‌های طبیعی‌شان تهی کند، چه فاجعه‌ای رخ خواهد داد؟ همان‌طور که در فیلم و داستان معروف «باشگاه مشت‌زنی» (Fight Club) به تصویر کشیده شده است، پرخاشگریِ سرکوب‌شده از بین نمی‌رود، بلکه به میوه‌ای ممنوعه و جذابی تبدیل می‌شود که در نهایت، خود را در قالبِ تمایلات افراطی، فاشیستی و خشونت‌آمیز نشان خواهد داد. یکی دیگر از نمودهای واقعیِ واکنش جامعه به این سرکوب و انزجارِ تحمیل‌شده، قدرت گرفتنِ دوباره‌ی جریان‌های راست‌گرای افراطی در سیاستِ امروزِ جهان است.

در پایان، حقیقت این است که خودِ زنان نیز علاقه‌ای ندارند پسرانشان در محیطی ایزوله و بدون فرصتی برای تجربه‌ی استقلال و خطرپذیری بزرگ شوند. پیترسون به‌درستی اشاره می‌کند که هر پسری یک مادر دارد؛ و کدام مادری در جهان است که آرزو داشته باشد پسرش در بزرگسالی فردی ترسو و وابسته باقی بماند، به‌جای آنکه به مردی مستقل و قوی تبدیل شود؟

فصل 12
از 11

قانون دوازدهم: در میانه‌ی رنج‌ها، شادی‌های کوچک زندگی را ببینید و جشن بگیرید

آیا تا به حال مجبور شده‌اید برای مدتی طولانی از یک بیمار مراقبت کنید؟ این تجربه، یکی از سخت‌ترین و فرسایشی‌ترین چالش‌هایی است که زندگی می‌تواند پیشِ روی انسان بگذارد.
دخترِ جردن پیترسون از سن شش‌سالگی با بیماریِ دردناک و شدیدِ آرتروز دست‌وپنجه نرم می‌کند. او تمام سال‌های کودکی و نوجوانی‌اش را با دردِ مزمن گذرانده و برای ادامه‌ی زندگی، مجبور به تحمل تزریق‌های مداوم و جراحی‌های سنگینِ متعدد برای تعویض مفاصلش بوده است.

اگر شما در چنین موقعیتِ دردناکی قرار داشتید، احتمالاً به این نتیجه می‌رسیدید که زندگی کاملاً بی‌رحم و ناعادلانه است. اما درک این حقیقت بسیار ضروری است که دقیقاً همین روزهای تاریک، همین رنج‌ها و اندوه‌ها هستند که به لحظاتِ روشن و خوبِ زندگی، ارزش و معنا می‌بخشند.

برای درک بهتر، به داستان شخصیتِ سوپرمن نگاه کنید. زمانی که این ابرقهرمان برای اولین بار در کمیک‌ها خلق شد، محبوبیت و جذابیتِ بی‌نظیری داشت. اما با گذشت زمان، نویسندگان برای جذاب‌تر کردن داستان، مدام قدرت‌های جدیدی به او اضافه کردند؛ تا جایی که سوپرمن عملاً به موجودی شکست‌ناپذیر و رویین‌تن تبدیل شد. نتیجه چه بود؟ خوانندگان پس از مدتی به شدت از او خسته شدند، زیرا دنبال کردنِ داستانِ قهرمانی که هیچ نقطه‌ضعفی ندارد و از هیچ آسیبی نمی‌ترسد، به‌شدت کسالت‌بار است.

واقعیت این است که اگر خطر و چالشی در کار نباشد، پیروزیِ سوپرمن نیز توخالی و بی‌ارزش خواهد بود. در زندگی انسان‌ها نیز این قانون برقرار است: اگر برای رسیدن به قله‌ی پیروزی مجبور نبودیم با رنج‌ها، سختی‌ها و ناامیدی‌ها مبارزه کنیم، لحظاتِ رسیدن به موفقیت و آرامش، کاملاً فاقدِ معنا و لذت می‌شدند.

به همین دلیل است که باید قانون دوازدهم را به خاطر بسپارید: حتی از کوچک‌ترین شادی‌ها و دلخوشی‌های زندگی، به بهترین شکل ممکن استفاده کنید.
اجرای این قانون به شما کمک می‌کند که زندگی را با تمامِ پستی‌ها و بلندی‌هایش در آغوش بگیرید و قدردانِ هر اتفاقِ مثبتی باشید که در مسیرتان قرار می‌گیرد. همچنین، به شما این ظرفیت را می‌بخشد که در طولِ مواجهه با دورانِ سخت و طاقت‌فرسا (حتی اگر بسیار طولانی باشند)، تحملِ بیشتری داشته باشید و خودتان را بهتر بشناسید.

پس از سال‌ها تحملِ درد و رنجِ مداوم، دختر پیترسون در نهایت توانست با کمکِ یک فیزیوتراپیست جدید، راهی برای افزایش تحرکِ خود پیدا کند که به کاهشِ چشمگیرِ دردهایش منجر شد. البته ممکن است در آینده باز هم عوارض و روزهای سختی در پیش باشد؛ اما در حال حاضر، پدر و دختر تصمیم گرفته‌اند که در زمانِ بهبودی، تمام‌قد از این اتفاقِ مثبت لذت ببرند و قدردانِ این پنجره‌ی آرامش باشند.

این بهترین و سالم‌ترین نگرشی است که می‌توان به هستی داشت؛ نگرشی که به شما می‌گوید اگر در حال عبور از یک پیاده‌رویِ شلوغ و پرهیاهو هستید و چشمتان به گربه‌ای افتاد، چند لحظه مکث کنید، از شتابِ زندگی دست بکشید و با نوازشِ آن حیوان، از این دلخوشیِ کوچک لذت ببرید.
فراموش نکنید، هیچ روزی بدونِ تاریکیِ شب معنا ندارد؛ همان‌طور که هیچ نظمی در جهان نمی‌تواند بدونِ وجودِ هرج‌ومرج دوام بیاورد. بله، زندگی پر از رنج و تقلاست، اما دقیقاً همین رنج است که به استقامتِ ما معنا می‌بخشد و باعث می‌شود لحظاتِ کوتاهِ آرامش و شادی را مانند یک جواهر، گران‌بها و ارزشمند بشماریم.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب 12 قانون زندگی

هستی، یک میدانِ مبارزه‌ی دائمی و آمیخته با رنج و دشواری است، و تنها چیزی که در زندگی می‌توان از آن مطمئن بود این است که همواره مشکلات تازه‌ای در کمین نشسته‌اند. اما در کنارِ این تاریکی، زیبایی و شادی نیز وجود دارد؛ هرچند که این لحظات گذرا و محدود باشند. در چنین شرایطی، تنها راهکارِ نجات‌بخش این است که تمام تلاشِ خود را برای ایستادگی به کار بگیرید، صداقت و راستی را پیشه کنید و از افتادن در دامِ خودخواهی و غرورِ مخرب دوری کنید.
رسالتِ اصلی شما این است که مسئولیتِ تمام و کمالِ زندگیِ خود را بر دوش بکشید و بهانه‌جویی را کنار بگذارید؛ جهان یا اطرافیانتان را به خاطر کمبودها و شکست‌هایتان سرزنش نکنید. در نهایت، این فقط و فقط خودِ شما هستید که قدرتِ تغییر و بهتر کردنِ مسیرِ زندگی‌تان را در دست دارید.

راهکار عملی: از خودتان بپرسید «چگونه اشتباه کردم؟»

با وجود اینکه احتمال دارد از جواب این پرسش خوشتان نیاید، اما تنها از همین طریق است که می‌توانید به رشد خود ادامه دهید و با خودتان روراست بمانید. وقتی هر چند وقت یک بار و به‌صورت منظم و مداوم این سؤال را از خود بپرسید، از حس رشد و پیشرفت هر روزه‌ی خود در تلاش برای تبدیل شدن به یک فرد شایسته‌تر لذت می‌برید.

مقدمه

چگونه در دنیای پرهرج‌ومرج امروز معنا بیابیم؟ مقدمه‌ای بر کتاب ۱۲ قانون برای زندگی

داستان پینوکیو را به یاد بیاورید؛ عروسک چوبی کوچکی که با پاره کردن نخ‌های کنترل‌کننده‌اش، به آرزوی خود رسید و فرصت یافت تا یک پسر واقعی و مستقل باشد. اما پینوکیو در ابتدا متوجه نبود که این آزادی جذاب، به معنای رویارویی با تمام خطرات سهمگین دنیای واقعی است و او برای بقا، چاره‌ای ندارد جز اینکه از مسیر صداقت، دوستی و خانواده، درس‌های دشواری بیاموزد.

داستان‌های کلاسیکی مانند پینوکیو و بسیاری دیگر از اسطوره‌های کهن، افسانه‌ها و تمثیل‌های مذهبی، همگی یک رسالت مشترک دارند: به تصویر کشیدن تلاش انسان برای یافتن معنا در زندگی. معنایی که می‌تواند میان نظم و بی‌نظمی، آشنایی و غربت، یا امنیت و ماجراجویی، تعادلی ظریف و حیاتی برقرار کند.

انسان‌ها قرن‌هاست که به بازخوانی متون تاریخی و آثار فیلسوفان بزرگی همچون سقراط و ارسطو ادامه می‌دهند؛ چراکه تشنه‌ی کشف ارزش‌ها و قوانین جهان‌شمولی هستند که به زندگی‌شان جهت و معنا ببخشد. جردن پیترسون دقیقاً به دل همین مفاهیم عمیق نفوذ کرده تا با استخراج آن‌ها، فهرست جدیدی از ۱۲ قانون اساسی را تدوین کند؛ اصولی که به ما کمک می‌کنند در دوران پرالتهاب و پرهرج‌ومرج امروزی، لنگرگاه خود را پیدا کنیم.

فصل 1
از 11

قانون اول: سر خود را بالا نگه دارید و با وقارِ یک برنده رفتار کنید

احتمالاً عبارت «دستور نوک زدن» (pecking order یا سلسله‌مراتب) به گوشتان خورده است؛ اما آیا می‌دانید ریشه‌ی این اصطلاح کجاست؟
این عبارت را یک جانورشناس نروژی به نام تورلیف شجلدراپ-اب (Thorleif Schjelderup-Ebbe) خلق کرد. او در دهه‌ی ۱۹۲۰ میلادی با مطالعه‌ی رفتار مرغ‌های خانگی متوجه شد که میان این پرندگان، یک سلسله‌مراتب کاملاً واضح و مشخص وجود دارد. در رأس این هرم، سالم‌ترین و قوی‌ترین پرندگان قرار داشتند که هنگام رسیدن غذا، همیشه اولین کسانی بودند که دلی از عزا درمی‌آوردند. در پایین‌ترین نقطه‌ی این سلسله‌مراتب نیز ضعیف‌ترین جوجه‌ها قرار داشتند که سهمشان فقط نوک زدن به ته‌مانده‌ی غذای دیگران بود.

البته این نوع سلسله‌مراتب اصلاً به پرندگان محدود نمی‌شود و به‌طور کاملاً طبیعی در سراسر قلمرو حیوانات جریان دارد. برای مثال، خرچنگ‌ها را در نظر بگیرید؛ آن‌ها چه در اعماق اقیانوس زندگی کنند و چه در اسارت و محیطی کنترل‌شده بزرگ شده باشند، همیشه بر سر تصاحب بهترین و امن‌ترین پناهگاه‌ها با یکدیگر می‌جنگند.

دانشمندان کشف کرده‌اند که این درگیری‌ها و رقابت‌ها، تعادل شیمیایی مغز برندگان و بازندگان را به‌شدت دستخوش تغییر می‌کند. در مغز برندگان، ترشح هورمون «سروتونین» نسبت به هورمون «اکتوپامین» بیشتر می‌شود؛ درحالی‌که این نسبت در مغز بازنده‌ها دقیقاً برعکس است.

جالب اینجاست که سطح این هورمون‌ها حتی روی ظاهر و فرم بدن خرچنگ‌ها نیز تأثیر می‌گذارد. ترشح بیشتر سروتونین باعث می‌شود خرچنگ‌های برنده، چابک‌تر و از نظر ابعاد بزرگ‌تر به نظر برسند؛ اما افزایش اکتوپامین در خرچنگ‌های بازنده، آن‌ها را کند و خمیده می‌کند. این تفاوت ظاهری باعث می‌شود نبردهای بعدی میان خرچنگ‌ها کاملاً نابرابر باشد، زیرا خرچنگ‌های راست‌قامتِ برنده، بسیار ترسناک‌تر و قدرتمندتر به چشم می‌آیند و به همین دلیل، سایر خرچنگ‌ها در برابر آن‌ها مطیع و تسلیم باقی می‌مانند.

همان‌طور که احتمالاً حدس زده‌اید، این سلسله‌مراتب پنهان و چرخه‌های مشابه برد و باخت، دقیقاً در میان انسان‌ها نیز وجود دارد.
مطالعات نشان می‌دهد افرادی که درگیر اعتیاد به الکل هستند یا با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند، تمایل بسیار کمتری برای ورود به رقابت‌ها دارند؛ رقابت‌هایی که دوری از آن‌ها، در نهایت چیزی جز بی‌تحرکی، کاهش عزت‌نفس و تشدید افسردگی برایشان به همراه ندارد.

در نقطه‌ی مقابل، کسانی که تفکر برنده دارند، اغلب از زبان بدن قدرتمند و مطمئنی برخوردارند که به آن‌ها در مسیر بقا و موفقیت کمک می‌کند. انسان‌ها نیز درست مانند خرچنگ‌های دریایی، دائماً در حال ارزیابی یکدیگرند و به‌طور ناخودآگاه، میزان هوش و توانمندی یک فرد را با وضعیت جسمانی و حالت ایستادن او مرتبط می‌دانند.

بنابراین، اگر می‌خواهید در زندگی نسبت به دیگران دستِ برتر را داشته باشید، باید از قانون اول پیروی کنید: سر خود را بالا نگه دارید و زبان بدن یک برنده را به خود بگیرید.

فصل 2
از 11

قانون دوم: طوری از خودتان مراقبت کنید که انگار مسئول سلامتیِ عزیزترین فرد زندگی‌تان هستید

اگر سگ خانگی‌تان بیمار شود و دامپزشک برایش دارویی تجویز کند، آیا توصیه‌ی پزشک را نادیده می‌گیرید و از خریدن دارو سر باز می‌زنید؟ قطعاً نه؛ شما بلافاصله دارو را تهیه می‌کنید و با دقت از حیوان خود مراقبت می‌کنید.
اما نکته‌ی عجیب اینجاست: آمارها نشان می‌دهد که یک‌سوم افراد، نسخه‌هایی را که پزشکان برای خودشان تجویز می‌کنند، نادیده می‌گیرند. این تضاد رفتاری، پرسش مهمی را ایجاد می‌کند: چرا ما از حیوانات خانگی‌مان بهتر از خودمان مراقبت می‌کنیم؟

پاسخ تا حدودی در این واقعیت ریشه دارد که ما همیشه از عیب‌ها، نقص‌ها و تاریکی‌های درون خود آگاهیم و به همین دلیل، نوعی نفرت پنهان از خویشتن در ما وجود دارد. ما خود را بی‌دلیل تنبیه می‌کنیم، فکر می‌کنیم شایسته‌ی احساس خوب و سلامتی نیستیم و در نتیجه، برای رفاه دیگران (حتی حیوانات) بیشتر از خودمان ارزش قائل می‌شویم.

این احساسِ عمیقِ «شایسته نبودن»، ریشه در داستان تبعید آدم و حوا از باغ عدن دارد. در این روایت استعاری، آدم و حوا نمادی از کل بشریت‌اند و شیطان آن‌ها را فریب می‌دهد تا از میوه‌ی ممنوعه بخورند. با این نافرمانی و پیروی از شیطان، انسان‌ها برای همیشه با شر و گناه آمیخته شدند.
داستان باغ عدن ما را با جنبه‌های تاریک درونمان روبه‌رو می‌کند و این احساس مخرب را در ما پرورش می‌دهد که مستحق موهبت‌های زندگی نیستیم. اما می‌توان به این داستان از زاویه‌ی دیگری هم نگاه کرد: این فقط انسان‌ها نیستند که فاسد شده‌اند، بلکه کل جهان ماهیتی دوگانه دارد. در واقع، انسان و شیطان در کنار هم، ترکیب طبیعی کل هستی را می‌سازند؛ ترکیبی جدایی‌ناپذیر از نظم و هرج‌ومرج.

این دوگانگی ذاتیِ طبیعت را می‌توان در فلسفه‌ی شرق و در نماد معروف «یین و یانگ» نیز مشاهده کرد. این نماد یک نیمه‌ی روشن و یک نیمه‌ی تاریک دارد، اما درون هر نیمه، نقطه‌ای از نیمه‌ی متضاد وجود دارد و هیچ‌کدام نمی‌توانند بدون دیگری به حیات خود ادامه دهند.
در چنین جهانی، هماهنگی تنها زمانی به دست می‌آید که بتوانیم تعادلی سالم میان تاریکی و روشنایی پیدا کنیم و مراقب باشیم که هیچ‌کدام از این دو کفه، بیش‌ازحد سنگین نشود.

برای درک بهتر، والدینی را تصور کنید که می‌خواهند از فرزندشان در برابر هر اتفاق «بد» یا هرگونه آسیبی محافظت کنند. آن‌ها با این کار، آشوب طبیعی زندگی را صرفاً با ظلمِ ناشی از «نظم بیش‌ازحد» جایگزین می‌کنند. به بیان دیگر، تلاش وسواس‌گونه برای همیشه «خوب» بودن و حذف کامل تاریکی، تلاشی بیهوده و مخرب است.

این نگرش ما را به قانون دوم می‌رساند: طوری از خودتان مراقبت کنید که انگار مسئولیت مراقبت از کسی را بر عهده دارید که عمیقاً عاشقش هستید.
مراقب خود باشید، اما سعی نکنید با هرج‌ومرج ذاتی زندگی بجنگید؛ زیرا این نبردی است که هرگز برنده‌ی آن نخواهید بود. همچنین، فقط به‌دنبال انجام کارهایی نباشید که در لحظه شما را خوشحال می‌کنند؛ بلکه متعهد شوید کارهایی را انجام دهید که در درازمدت برای شما بهترین نتیجه را دارند.

احتمالاً در دوران کودکی علاقه‌ای به مسواک زدن یا پوشیدن دستکش در هوای سرد نداشتید؛ اما این‌ها کارهایی بودند که برای حفظ سلامتی‌تان باید انجام می‌دادید. حالا که بزرگ شده‌اید، باید اهدافی را برای خود تعیین کنید که به شما هویت انسانی و اصیل می‌بخشند و مسیر روشن زندگی‌تان را مشخص می‌کنند. وقتی این اهداف را بشناسید، قدم‌ها و اقداماتی که برای رسیدن به آن‌ها ضروری است، خودبه‌خود نمایان خواهند شد.

فصل 3
از 11

قانون سوم: دوستان خود را هوشمندانه و از میان آدم‌های حمایتگر انتخاب کنید

نویسنده‌ی کتاب دوستی در دوران کودکی داشت که هرگز زادگاهش، یعنی منطقه‌ی فیرویو (Fairview) در آلبرتا (Alberta) در شمال کانادا (Canada) را ترک نکرد. او ترجیح داد در همان حوالی بماند و وقت خود را با آدم‌های بی‌هدف، عاطل و باطل بگذراند.
هر بار که جردن پیترسون به خانه‌ی پدری بازمی‌گشت و به دیدار دوستش می‌رفت، با چشم خود شاهد زوال تدریجی و غم‌انگیز او بود. تمام آن شور و اشتیاق جوانی، آرام‌آرام جای خود را به کینه‌توزی و تلخی دوران پیری داده بود.

برای پیترسون کاملاً روشن بود که نشست‌وبرخاست با آن حلقه‌ی آدم‌های بی‌انگیزه، عامل اصلی درجا زدن دوستش بوده است. این تله‌ای است که هر کسی در هر کجای دنیا ممکن است در آن گرفتار شود.
این دینامیک مخرب را در محیط‌های کاری نیز می‌توان دید. وقتی یک فرد با کارایی و انگیزه‌ی پایین وارد یک تیم با عملکرد بالا می‌شود، می‌تواند پویایی کل گروه را به هم بریزد. مدیران معمولاً با این تصور خوش‌بینانه چنین کاری می‌کنند که کارمندِ ضعیف، عادت‌های مثبت را از دیگران یاد می‌گیرد؛ اما مطالعات متعدد نشان داده است که در بیشتر مواقع نتیجه کاملاً برعکس است: عادت‌های بد به‌سرعت سرایت می‌کنند و سطح عملکرد تمام اعضای تیم را پایین می‌آورند.

به همین دلیل است که قانون سوم تأکید می‌کند باید آگاهانه، اطراف خود را با دوستان حمایتگر پر کنید؛ چراکه این شکل از دوستی‌ها، کاتالیزور تغییرات مثبت در زندگی هستند.
دقت و سخت‌گیری در انتخاب دوست، یک استراتژی هوشمندانه است و هیچ ربطی به خودخواهی ندارد. دوستی‌های سالم و تشویق‌کننده، جاده‌ای دوطرفه هستند: وقتی شما به انرژی و حمایت نیاز دارید، آن‌ها پشتتان می‌ایستند و زمانی که دوستتان پس از یک شکست نیازمند کمک است تا دوباره روی پای خود بایستد، شما تکیه‌گاه او خواهید بود.

این پویایی و حمایت متقابل، موفقیت فردی را تضمین می‌کند و اگر چنین روحیه‌ای در یک تیم جریان داشته باشد، به دستاوردهای اجتماعی بزرگی ختم می‌شود.
زمانی که پیترسون، فیرویو (Fairview) را برای رفتن به کالج ترک کرد، هوشمندانه به گروهی از افراد همفکر و بلندپرواز پیوست. آن‌ها در تحصیل و خلق دستاوردهای مختلف، مانند انتشار روزنامه و اداره‌ی موفق یک اتحادیه‌ی دانشجویی، شانه‌به‌شانه‌ی هم حرکت کردند و به یکدیگر یاری رساندند.

وقتی دوستان شایسته‌ای دارید که اجازه نمی‌دهند در مرداب افکار منفی غرق شوید و صادقانه بهترین‌ها را برای شما می‌خواهند، نیروی محرکه‌ای پیدا می‌کنید که شما را از شرایط نامطلوب بیرون می‌کشد و دوباره به مسیر درست رشد بازمی‌گرداند.

فصل 4
از 11

قانون چهارم: خودتان را فقط با دیروزِ خودتان مقایسه کنید، نه با امروزِ دیگران

در گذشته، ضرب‌المثل‌هایی مانند «ماهی بزرگ در یک برکه‌ی کوچک» یا «در شهر کورها، یک چشم پادشاه است» کاربرد و معنای روشنی داشتند. اما امروز، با حضور همه‌جانبه‌ی اینترنت، حتی تصور زندگی در یک جامعه‌ی کوچک و بسته نیز به تاریخ پیوسته است. ما اکنون شهروندان یک جامعه‌ی جهانی هستیم و واقعیت این است که مهم نیست کجای این کره‌ی خاکی ایستاده‌اید؛ همیشه در گوشه‌ای از جهان کسی وجود دارد که از شما بهتر، موفق‌تر یا باهوش‌تر است.

این واقعیت، ما را به لزوم نقد کردن خودمان می‌رساند. انتقاد از خود امری حیاتی است؛ زیرا اگر کاستی‌هایمان را نبینیم، تلاشی برای بهبود نخواهیم کرد و انگیزه‌ای برای ارتقای کیفیت زندگی‌مان نخواهیم داشت.
خوشبختانه، انسان‌ها به‌طور غریزی تمایل دارند وضعیت حال حاضر خود را ناچیز بشمارند و در عوض، آینده‌ای بسیار روشن‌تر و بهتر برای خود متصور شوند. این تمایل ذهنی بی‌دلیل نیست؛ این همان موتور محرکی است که انگیزه‌ی ما را زنده نگه می‌دارد و ما را به سمت جلو هل می‌دهد.

با این وجود، انتقاد از خود زمانی به یک سم مهلک تبدیل می‌شود که بخواهیم مدام خود را با دیگران مقایسه کنیم. در تله‌ی مقایسه، پیشرفت و رشد متوقف می‌شود.
نخستین آسیب مقایسه، گرفتاری در دام تفکر سیاه و سفید است: در این حالت، ما معتقدیم یا به موفقیت کامل رسیده‌ایم یا یک شکست‌خورده‌ی تمام‌عیاریم. این زاویه‌ی دیدِ صفر و صدی، چشم ما را به روی پیشرفت‌های تدریجی می‌بندد؛ پیشرفت‌هایی که اگرچه کوچک به نظر می‌رسند، اما بسیار سرنوشت‌سازند.

آسیب دیگر مقایسه این است که باعث می‌شود به‌جای نگاه کردن به تصویر بزرگ و جامعِ زندگی‌مان، تنها روی یک جنبه‌ی خاص زوم کنیم و با دیدن یک کاستی، کل وجودمان را ناکافی و بی‌ارزش بدانیم.
به‌عنوان مثال، وقتی عملکرد سال گذشته‌تان را مرور می‌کنید، ممکن است متوجه شوید که در محیط کار به‌اندازه‌ی برخی از همکارانتان بهره‌وری نداشته‌اید. در این لحظه، ممکن است احساس کنید در آستانه‌ی یک فروپاشی و شکست کامل قرار دارید. اما اگر کمی عقب بایستید و به تمام ابعاد زندگی‌تان در آن یک سال نگاه کنید، متوجه می‌شوید که مثلاً در زندگی خانوادگی و ارتباط با عزیزانتان پیشرفت‌های بسیار ارزشمندی داشته‌اید.

از همین رو، قانون چهارم یک اصل حیاتی است: هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنید؛ در عوض، همیشه خودتان را بر اساس دستاوردها و عملکرد گذشته‌ی خودتان قضاوت کنید.
سنجش وضعیت فعلی با نقطه‌ای که در گذشته بوده‌اید، موتور حرکت شما را روشن نگه می‌دارد. البته اگر احساس می‌کنید همیشه و همه‌جا برنده‌اید، باید احساس خطر کنید! این یعنی در نقطه‌ی امن خود گیر کرده‌اید و وقت آن رسیده که ریسک کنید و اهداف چالش‌برانگیزتری برای خود تعیین نمایید.

برای بررسی مسیر پیشرفتتان، مانند یک بازرس دقیق با خود رفتار کنید. مسائل را از زاویه‌ای بالاتر ببینید و هر مشکل را در جایگاه خودش طبقه‌بندی کنید. از خود بپرسید که آیا فلان ایراد سطحی و گذراست یا ریشه‌ای و عمیق؟ پیش از آنکه بخواهید مهر تأیید نهایی را بر کارهایتان بزنید، فهرستی شفاف از مواردی که نیاز به اصلاح دارند تهیه کنید.
این رویکردِ متمرکز و دقیق، چنان شما را درگیر ارتقای خودتان می‌کند که دیگر نه وقت و نه دلیلی برای نگران بودن بابت جایگاه دیگران خواهید داشت.

فصل 5
از 11

قانون پنجم: فرزندانی تربیت کنید که هم مسئولیت‌پذیر باشند و هم دوست‌داشتنی

آیا تابه‌حال در مکان‌های عمومی شاهد خرابکاری یا بدرفتاری کودکی بوده‌اید، درحالی‌که والدینش با خونسردی تمام کارهای او را نادیده می‌گیرند؟ در چنین لحظاتی احتمالاً از خود پرسیده‌اید: آیا آن‌ها واقعاً پدر و مادر بدی هستند، یا اینکه با یک استراتژی هوشمندانه می‌خواهند کودک آن‌قدر انرژی تخلیه کند تا خودش خسته شود؟
دلیل این سردرگمی این است که در طول سالیان متمادی، با تغییر دیدگاه‌ها نسبت به غرایز ذاتی انسان، روش‌های تربیت فرزند نیز دستخوش تغییرات زیادی شده است.

در قرن هجدهم میلادی، تفکری عمومی و پرطرفدار وجود داشت که ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau)، فیلسوف مشهور، از مدافعان اصلی آن بود. این تفکر بر این باور استوار بود که اجداد ماقبل تاریخِ انسان‌ها، موجوداتی ذاتاً مهربان، ملایم و با روحیاتی کودکانه بوده‌اند. روسو معتقد بود که این تمدن بوده است که با تأثیرات مخرب خود، جنگ و خشونت را به انسان تحمیل کرده است.

اما علم امروز تصویر بسیار شفاف‌تری از این واقعیت به ما می‌دهد که انسان‌ها در حقیقت با مجموعه‌ای از غرایز پرخاشگرانه پا به این جهان می‌گذارند و باید در طول مسیر رشد آموزش ببینند تا به بزرگسالانی مهربان‌تر، ملایم‌تر و اصطلاحاً «متمدن‌تر» تبدیل شوند. برای اثبات این موضوع، کافی است به یاد بیاورید که بچه‌ها در یک زمین بازی گاهی چقدر می‌توانند نسبت به هم بی‌رحم و شرور باشند؛ درحالی‌که در مقام مقایسه، بیشتر محیط‌های کاریِ بزرگسالان مکان‌هایی بسیار آرام و قانون‌مند هستند!

به باور نویسنده‌ی کتاب، این وظیفه‌ی قطعی والدین است که اطمینان حاصل کنند کودک پرخاشگرِ امروز، فردا به بزرگسالی سازگار با جامعه تبدیل می‌شود. این نکته‌ی مهم، اساس قانون پنجم را می‌سازد: والدین باید نقشی فراتر از یک دوست صمیمی ایفا کنند؛ وظیفه‌ی اصلی آن‌ها تربیت انسانی است که هم مسئولیت‌پذیر باشد و هم دوست‌داشتنی.

بدون شک اجرای این قانون کار دشواری است؛ چراکه هیچ‌کس دوست ندارد در چشم فرزندش نقش «آدم‌بده» را بازی کند. اما واقعیت این است که پرخاشگری کودکان ریشه در غریزه‌ی طبیعی آن‌ها برای آزمایش کردن و جابه‌جا کردن مرزها دارد. آن‌ها باید بدانند حد و مرز واقعی کجاست؛ و این والدین هستند که باید با قاطعیت این خطوط قرمز را برایشان ترسیم کنند.

شاید این کار از بیرون خشن به نظر برسد، اما به این پیامد فکر کنید: اگر کودکان قوانین زندگی اجتماعی را در محیط امن خانه و از والدینی مهربان و دلسوز نیاموزند، فردا مجبورند همان قوانین را از جامعه‌ای یاد بگیرند که قطعاً با آن‌ها هیچ شفقت و درکی نخواهد داشت.

برای اجرای درست این قانون، به این سه رویکرد کلیدی در تربیت فرزند توجه کنید:

  1. محدود کردن قوانین: تعیین قوانین بیش‌ازحد و دست‌پاگیر، فقط باعث کلافگی و ناامیدی کودک می‌شود؛ چراکه او احساس می‌کند هر طرف که می‌رود با یک دیوار برخورد می‌کند. بنابراین، قوانین را به چند اصل اساسی، ساده و قابل‌فهم محدود کنید. مثلاً قاعده‌ای روشن بگذارید: کسی را گاز نگیر، لگد نزن یا مشت نکوب، مگر در شرایطی که مجبور به دفاع از خودت باشی.
  2. استفاده از حداقل نیروی لازم: انضباط تنها زمانی منصفانه و اثربخش است که عواقب قانون‌شکنی برای کودک کاملاً شفاف باشد. همچنین، میزان مجازات باید با نوع خطای انجام‌شده تناسب داشته باشد. شدت تنبیه باید دقیقاً به‌اندازه‌ای باشد که کودک یاد بگیرد دیگر آن قانون را زیر پا نگذارد، نه بیشتر. گاهی یک نگاه جدی و خشمگین از سوی پدر یا مادر برای فهماندن اشتباه کافی است، و گاهی ممکن است شرایط ایجاب کند که کودک برای یک هفته از انجام بازی‌های ویدیویی محروم شود.
  3. هماهنگی کامل پدر و مادر: بچه‌ها بسیار باهوش‌اند و اگر میان والدین اختلافی ببینند، سعی می‌کنند با بازی دادن یکی از آن‌ها کار خود را پیش ببرند. به همین دلیل، داشتن یک جبهه‌ی متحد و هماهنگ میان والدین بسیار حیاتی است. البته هر پدر و مادری ممکن است در فرزندپروری دچار خطا شود، اما وقتی شریک زندگی‌اش به‌عنوان یک حامی و همراه در کنارش باشد، متوجه این اشتباهات شده و با همفکری آن‌ها را اصلاح می‌کنند.
فصل 6
از 11

قانون ششم: پیش از سرزنش کردن جهان، مسئولیت کامل زندگی‌تان را بپذیرید

بیایید با خودمان صادق باشیم: جهان لبریز از رنج و بی‌عدالتی است؛ اما این حقیقتِ تلخ نباید مجوزی برای غرق شدن در ناامیدی باشد و ما حق نداریم دنیا را به خاطر بدبختی‌ها و ناکامی‌های شخصی‌مان مقصر بدانیم.

در طول تاریخ، افراد بی‌شماری بوده‌اند که زندگی را سراسر ظلم و بی‌عدالتی دیده‌اند و هرکدام به شیوه‌ای متفاوت به این حقیقت واکنش نشان داده‌اند. لئو تولستوی (Leo Tolstoy)، نویسنده‌ی نامدار روس، زندگی را چنان ناعادلانه می‌پنداشت که در برابر آن تنها چهار واکنش را معتبر و ممکن می‌دانست: پناه بردن به جهل کودکانه، غرق شدن در لذت‌های شهوانی، خودکشی، یا ادامه‌ی مبارزه.
تولستوی این رویکردها را در مقاله‌ی معروف خود با عنوان «یک اعتراف» (A Confession) موشکافی کرد. او در نهایت به این نتیجه‌ی تکان‌دهنده رسید که صادقانه‌ترین پاسخ به رنجِ هستی خودکشی است، و انتخاب مسیرِ مبارزه و ادامه‌ی زندگی، صرفاً نشانه‌ی ناتوانی و ضعف انسان در نشان دادن واکنش درست به این حجم از رنج است.

برخی دیگر نیز با همین زاویه‌ی دیدِ تاریک به دنیا نگاه کرده‌اند، اما تصمیم گرفته‌اند در مسیر واکنش نشان دادن، دیگران را نیز با خود به کام مرگ بکشانند. پدیده‌ای که تحت عنوان «قتل-خودکشی» شناخته می‌شود، ریشه در همین تفکر دارد؛ فجایعی مانند تیراندازی در مدرسه‌ی سندی هوک (Sandy Hook) یا دبیرستان کلمباین (Columbine) نمونه‌های بارز این واکنش‌اند. آمارها نشان می‌دهد که تنها تا ژوئن ۲۰۱۶، هزاران تیراندازی در ایالات متحده طی ۱۲۶۰ روز گذشته رخ داده است؛ حوادثی که در آن‌ها فرد مسلح چهار نفر یا بیشتر را کشته و در نهایت، در بسیاری از موارد به زندگی خود نیز پایان داده است.
اما علی‌رغم جهان‌بینی سیاه و تیره‌وتار تولستوی و امثال او، قانونِ زندگی چیز دیگری می‌گوید: مهم نیست چقدر درد کشیده‌اید یا جهان را چقدر ظالم و ناعادلانه می‌بینید؛ شما حق ندارید دنیا را سرزنش کنید.

این تفکر، پایه‌ی ششمین قانون زندگی است: پیش از آنکه بخواهید انگشت اتهام را به سمت دنیا بگیرید، باید مسئولیت کامل زندگی خود را بر عهده بگیرید.

الکساندر سولژنیتسین (Aleksandr Solzhenitsyn)، دیگر نویسنده‌ی بزرگ روس، بر این باور بود که حتی زمانی که زندگی بی‌رحمانه‌ترین ضرباتش را به شما وارد می‌کند، باز هم می‌توان در برابر این ظلم تسلیم نشد و آن را پس زد.
سولژنیتسین یک کمونیست معتقد بود که در جریان جنگ جهانی دوم علیه نازی‌ها جنگید؛ اما در کمال ناباوری، پاداش خدماتش محکومیت به تبعید بود. و انگار که زنده ماندن در جهنم اردوگاه‌های کار اجباری گولاک در روسیه به اندازه‌ی کافی طاقت‌فرسا نبود، او در همان دورانِ محکومیت متوجه شد که به بیماری سرطان نیز مبتلا شده است.

اما با وجود تمام این مصیبت‌های ویرانگر، سولژنیتسین هرگز جهان را به خاطر ناعادلانه بودنش نفرین نکرد. او به‌جای فرو رفتن در نقش یک قربانیِ مطلق، سهم اشتباهات خود را در حمایت از همان حزب کمونیستی که حالا او را به بند کشیده بود، پذیرفت. او تصمیم گرفت از زمان و توانِ باقی‌مانده‌اش، برای بیدار کردن جهان و کمک به بشریت استفاده کند.
نتیجه‌ی این تصمیم، نگارش کتاب عظیم «مجمع‌الجزایر گولاگ» (The Gulag Archipelago) بود؛ اثری مستند که تاریخچه‌ی هولناک اردوگاه‌های کار اجباری شوروی را به تصویر کشید و به یک کیفرخواست تاریخی علیه آن سیستم تبدیل شد. این کتاب نقشی حیاتی در فروپاشی پایه‌های حمایت از کمونیسمِ استالین در سطح جهان ایفا کرد.

فصل 7
از 11

قانون هفتم: در جست‌وجوی اهداف معنادار باشید، نه اسیر لذت‌های زودگذر

آیا ماجرای آن میمون را شنیده‌اید که دستش در شیشه‌ی کلوچه‌ها گیر افتاد؟ داستان از این قرار است که فقط یک کلوچه در ته شیشه باقی مانده بود. دهانه‌ی شیشه دقیقاً به اندازه‌ای بود که دست بازِ میمون وارد آن شود، اما آن‌قدر گشاد نبود که میمون بتواند مشتِ گره‌کرده و پر از کلوچه‌اش را از آن بیرون بکشد. بنابراین، تا زمانی که میمون اصرار داشت کلوچه را در مشتش نگه دارد، دستش برای همیشه در ظرف اسیر می‌ماند.
پیام اخلاقی این تمثیل کاملاً روشن است: حرص و طمع بهای سنگینی دارد. میمون، خود را به زندان انداخت، فقط به این دلیل که حاضر نبود از یک لذت کوچک دست بکشد.

رفتار ما انسان‌ها چقدر با این میمون متفاوت است؟ چند نفر از ما هر روز به‌دنبال لذت‌های آنی و زودگذری می‌رویم که در نهایت به ضررمان تمام می‌شوند؟ و در مقابل، چند نفر حاضرند در لحظه فداکاری کنند و از خواسته‌های کوتاه‌مدتشان برای رسیدن به نتایج بزرگ‌تر چشم بپوشند؟

وقتی جهان را صرفاً چاهی تاریک از ناامیدی ببینیم، توجیه کردن پناه بردن به لذت‌های آنی بسیار آسان می‌شود. ذهن ما می‌گوید: وقتی همه چیز تیره و تار است، همین دلخوشی‌های کوچک هستند که ادامه‌ی مسیر را ممکن می‌کنند؛ پس اگر این کار مرا خوشحال می‌کند، حتماً آن‌قدرها هم بد نیست. این دقیقاً همان منطقِ فریبنده‌ای است که در پسِ رفتارهای مخربی مانند پرخوری، باده‌نوشی، سیگار کشیدن، مصرف مواد مخدر، هرزگی جنسی و سایر اشکال خودآزاری پنهان شده است.

اما روی دیگر این سکه، مفهوم «فداکاری» است. فداکاری یعنی رها کردن چیزی که اکنون در دست داریم، به امیدِ رسیدن به دستاوردی بسیار ارزشمندتر در آینده. ریشه‌ی این رفتار به دوران باستان بازمی‌گردد؛ زمانی که قبایل انسانی یاد گرفتند برای زنده ماندن در زمستان‌های سخت، غذای امروز خود را ذخیره کنند، یا سهمی از غذای خود را به کسانی بدهند که توانایی شکار یا کشاورزی نداشتند.

در متون مقدس نیز به شکلی استعاری به این مفهوم پرداخته شده است. در روایتِ بیرون رانده شدن آدم و حوا از بهشت، می‌بینیم که گناه اولیه‌ی آن‌ها باعث سقوطشان به جهانی خشن و بی‌رحم می‌شود؛ جهانی که تمام انسان‌ها لاجرم باید با آن روبه‌رو شوند. با این حال، پادزهری که برای این رنجِ ابدی پیشنهاد می‌شود، ایثار و فداکاری در طول زندگی است تا در نهایت، رستگاری و شادی‌های زندگیِ پس از مرگ حاصل شود.

تمام این مفاهیم، ما را به قانون هفتم می‌رساند: همواره در جست‌وجوی اهداف معنادار باشید و از تن دادن به لذت‌های آنی و بی‌ارزش پرهیز کنید.
شاید در نگاه اول فکر کنید این یک اصل بدیهی است و بیشتر مردم همین حالا هم در حال اجرای آن هستند؛ بالاخره همه‌ی ما زمان ارزشمندمان را فدای کار کردن می‌کنیم، ساعت‌های سختی را پشت سر می‌گذاریم تا در نهایت پولی پس‌انداز کنیم و بتوانیم در تعطیلات تابستان در ساحلی آرام استراحت کنیم.

اما مقصود این قانون، بسیار عمیق‌تر از قربانی کردنِ زمان برای کسب منافع شخصی و مادی است. فداکاریِ واقعی زمانی معنا پیدا می‌کند که حاضر باشیم از خواسته‌های کوچک و بزرگ خود برای یک «خیرِ برتر و بزرگ‌تر» بگذریم. قانون هستی این است: هر چه فداکاری بزرگ‌تر باشد، پاداش نهایی آن نیز عظیم‌تر خواهد بود.

مسیر تکاملِ گل نیلوفر را در نظر بگیرید. این گیاه زیبا، حیات خود را در تاریکی و گل‌ولای کف دریاچه آغاز می‌کند. او با تلاشی مستمر، آرام‌آرام از اعماق تاریکی بالا می‌آید، تا زمانی که سرانجام به سطح آب می‌رسد و در آغوش نور خورشید شکوفا می‌شود.
شما نیز باید به یک هدف و معنای اصیل چنگ بزنید و برای رسیدن به آن، آماده‌ی فداکاری و گذشتن از لذت‌های سطحی باشید؛ تنها در این صورت است که شکوفا خواهید شد.

فصل 8
از 11

قانون هشتم: به خود دروغ نگویید و زندگی‌تان را بر پایه‌ی حقیقت بنا کنید

فردریش نیچه (Friedrich Nietzsche)، فیلسوف بزرگ آلمانی، دیدگاه جالبی داشت؛ او معتقد بود برای سنجش قدرتِ روح یک انسان، کافی است ببینید او چه مقدار از «حقیقتِ تحمل‌ناپذیر» را می‌تواند در درون خود هضم کند و هر روز با آن زندگی کند.
در فرهنگ ما، راست‌گویی همواره به‌عنوان یک فضیلت ارزشمند ستایش می‌شود؛ اما واقعیت این است که انسان‌ها در طول روز مدام دروغ می‌گویند.

یکی از ریشه‌ای‌ترین دلایل دروغ گفتن (چه به خودمان و چه به دیگران) این است که می‌خواهیم شرایط را طوری جلوه دهیم که با آرزوها و تصورات ما هم‌خوانی داشته باشد. آلفرد آدلر (Alfred Adler)، روان‌شناس برجسته‌ی اتریشی، این نوع رفتارها را «دروغ‌های زندگی» نام‌گذاری کرده است. او این دروغ‌ها را شامل حرف‌ها و کارهایی می‌داند که ما به آن‌ها متوسل می‌شویم تا شاید بتوانیم یک احتمال بسیار ضعیف و دور از ذهن را، در ذهن خودمان به واقعیت تبدیل کنیم.

به‌عنوان نمونه، تصور کنید که رویای شما سپری کردن دوران بازنشستگی در یک ساحل خلوت در مکزیک، همراه با ذخیره‌ی بی‌پایانی از نوشیدنی است. این رویای شیرین آن‌قدر برایتان جذاب است که مدام با آن خود را فریب می‌دهید و وانمود می‌کنید که چنین آینده‌ای قطعاً در انتظار شماست؛ حتی اگر واقعیتِ زندگی‌تان کاملاً خلاف این را ثابت کند. مثلاً ممکن است شما به آفتاب، شن و ماسه یا حتی الکل حساسیتِ شدید داشته باشید، و از طرفی هیچ اقدام عملی و قدمِ مشخصی هم برای رسیدن به این آرزو برنداشته باشید؛ اما با این حال، همچنان به خودتان درباره‌ی این برنامه‌ی رویایی دروغ می‌گویید.

این نوع خیال‌پردازی‌های خام و توهم‌آمیز، معمولاً دست‌به‌دست هم می‌دهند تا ما را در جهل نگه دارند؛ تا جایی که احمقانه باور می‌کنیم هر آنچه را که باید درباره‌ی جهان بدانیم، از پیش می‌دانیم. این یک زاویه‌ی دیدِ بسیار خطرناک است، زیرا میلِ غریزی و حیاتی ما به یادگیری و رشد را در نطفه خفه می‌کند.

اما از این خیال‌پردازی‌ها مخرب‌تر، آن دسته از دروغ‌هایی هستند که شما را وادار می‌کنند تمام زندگی‌تان را بر پایه‌ی یک فریب بنا کنید و چشمتان را به‌طور کامل روی حقیقت ببندید. در شاهکار حماسیِ جان میلتون (John Milton) به نام «بهشت گمشده» (Paradise Lost)، شخصیت لوسیفر (Lucifer) در ابتدا موجودی خردمند و منطقی تصویر می‌شود؛ اما او رفته‌رفته آن‌چنان مغرور و شیفته‌ی توانمندی‌های خود می‌شود که جایگاهش را گم می‌کند. همین گستاخی و تلاش برای به چالش کشیدنِ حقیقتِ مطلق خداوند، در نهایت باعث می‌شود او و پیروانش برای همیشه از بهشت رانده شوند.

این مثال‌ها، ضرورت اجرای قانون هشتم را روشن می‌کند: دست از دروغ گفتن بردارید و در زندگی با خودتان و جهان صادق باشید.
پذیرش این قانون به معنای دست کشیدن از اهداف بلندپروازانه نیست؛ بلکه به این معناست که باید آن‌قدر انعطاف‌پذیر باشید که بتوانید اهدافتان را با تکیه بر واقعیت و بر بستر حقیقت بنا کنید. با گذشت زمان و تغییر کردن جهان‌بینی و درک شما از اطراف، اهدافتان نیز باید با این تغییرات همگام شوند. اگر احساس می‌کنید قطار زندگی‌تان از ریل خارج شده است، احتمالاً زمان آن فرا رسیده که حقیقتی را که تا امروز به آن چسبیده‌اید، به چالش بکشید؛ مخصوصاً اگر آن حقیقتِ فرضی باعث می‌شود احساس ضعف، طردشدگی یا بی‌ارزشی کنید.
حقیقتِ اصیل وجودتان را دوباره کشف کنید تا راه بازگشت به مسیر درست برایتان هموار شود.

فصل 9
از 11

قانون نهم: صادقانه گوش دهید؛ گفت‌وگو فرصتی برای یادگیری است، نه میدان مسابقه

سقراط (Socrates)، فیلسوف نامدار یونان باستان، با گذشت هزاران سال از مرگش، همچنان به‌عنوان یکی از خردمندترین انسان‌های تاریخ شناخته می‌شود. اما راز این خرد جاودانه چه بود؟ پاسخ ساده است: او فقط از یک چیز کاملاً مطمئن بود، و آن اینکه «هیچ نمی‌داند». همین فروتنی فکری و آگاهی به ندانستن، موتور محرکِ تمام گفت‌وگوهای او بود و باعث می‌شد همیشه ذهنی آماده برای یادگیری داشته باشد.

زمانی که شما درگیر یک مکالمه‌ی عمیق و واقعی می‌شوید، در واقع فرآیندی شبیه به تفکر کردن را در محیطی بیرونی بازآفرینی می‌کنید.
وقتی در تنهایی به موضوعی فکر می‌کنید، در حالِ ارزیابی دو رویِ یک سکه هستید؛ یعنی در یک گفت‌وگوی درونی، حرف‌های خودتان را می‌شنوید و بررسی می‌کنید. کنترل این نوع تفکرِ فردی بسیار دشوار است، زیرا ذهن شما باید هم‌زمان نمایندگیِ هر دو طرفِ بحث را بر عهده بگیرد و در پایان، بدون سوگیری و با رعایت انصاف و منطق، به نتیجه‌گیری برسد.
به همین دلیل است که انسان‌ها نیازمندِ صحبت کردن با یکدیگرند؛ تا بتوانند بارِ بررسیِ ابعاد مختلف یک موضوع را تقسیم کنند و با شنیدن استدلال‌های طرف مقابل، راحت‌تر به یک نتیجه‌ی روشن برسند.

این سازوکار حتی در دنیای کودکان نیز جریان دارد. فرض کنید کودکی فکر می‌کند بازی کردن روی لبه‌ی پشت‌بام ایده‌ی بسیار هیجان‌انگیز و سرگرم‌کننده‌ای است. او این ایده را با دوستش مطرح می‌کند. در جریان این گفت‌وگو، دوستش به خطرات و احتمالِ افتادن اشاره می‌کند. این تبادل نظر باعث می‌شود ذهن کودک، زاویه‌ی دیدِ جدیدی را دریافت کند و متوجه شود که چقدر احتمال آسیب دیدن بالاست؛ و همین شنیدن صدایِ مخالف، شانس گرفتن تصمیمِ درست را به‌شدت افزایش می‌دهد.

با این وجود، در دنیای واقعی، بیشترِ گفت‌وگوها چنین مسیر سازنده‌ای را طی نمی‌کنند. معمولاً یکی از طرفین (یا هر دو نفر) اصلاً به حرف‌های دیگری گوش نمی‌دهند و بحث را به چشمِ یک میدان مسابقه می‌بینند که قرار است با اثبات برتریِ خود، اعتبار بیشتری کسب کنند. در چنین شرایطی، آن‌ها به‌جای تلاش برای درکِ صحبت‌های طرف مقابل، فقط منتظرند تا حرف او تمام شود و جوابِ از پیش آماده‌شده‌ی خود را شلیک کنند؛ یا اینکه کلِ گفت‌وگو را تبدیل به نمایشی برای تأییدِ متقابلِ باورهای قبلی‌شان می‌کنند.

اینجا است که قانون نهم وارد عمل می‌شود: هنگام صحبت با دیگران، با تمام وجود به آن‌ها گوش دهید و پیش‌فرضتان این باشد که قرار است چیزِ جدیدی از آن‌ها بیاموزید.
یک تکنیک ساده و بسیار کاربردی برای تبدیل شدن به یک شنونده‌ی حرفه‌ای این است: پس از صحبت‌های طرف مقابل، خلاصه‌ای از آنچه گفته را بازگو کنید یا حرف‌هایش را با صدای بلند و بیان خودتان تکرار کنید. این تمرین چند فایده‌ی بزرگ دارد: اول اینکه به شما اطمینان می‌دهد منظور او را دقیق و درست فهمیده‌اید؛ دوم اینکه به تثبیتِ اطلاعات در حافظه‌تان کمک می‌کند؛ و در نهایت، احتمالِ برداشتِ اشتباه، تحریفِ سخنان یا ساده‌سازیِ بیش‌ازحدِ مفاهیم را به حداقل می‌رساند.

گاهی اوقات روبه‌رو شدن با حقیقت آزاردهنده است. دریافت اطلاعاتِ جدیدی که باورهای پیشین ما را زیر سؤال می‌برند، دردناک است و مجبورمان می‌کند چارچوب‌های فکری‌مان را در هم بشکنیم و از نو بسازیم. اما این درد، همان هزینه‌ای است که باید برای ورود به مسیرِ شگفت‌انگیزِ یادگیری و رشد فکری بپردازید.

فصل 10
از 11

قانون دهم: برای درک پیچیدگی‌های جهان، در گفتار خود دقیق و شفاف باشید

زندگی شبیه به یک تابلوی ملیله‌دوزیِ بی‌نهایت بزرگ و پیچیده است؛ تار و پودهای بی‌شماری در هم گره خورده‌اند تا این تصویر خلق شود، اما ما انسان‌ها معمولاً ترجیح می‌دهیم فقط بخش‌های مشخص و آشنای این تابلو را تماشا کنیم.
وقتی در حال قدم زدن هستید و سیبی را روی زمین می‌بینید، احتمالاً ذهن شما درگیرِ شاخه، تنه‌ی درخت، سیستمِ ریشه‌ها و ترکیبِ خاکی نمی‌شود که پیش از افتادنِ سیب، همگی با هم در ارتباطی ارگانیک بوده‌اند.
ما به‌طور غریزی برنامه‌ریزی شده‌ایم تا فقط به چیزهایی توجه کنیم که یا نیازی از ما برطرف می‌کنند و برایمان سودمندند، یا به‌عنوان مانع بر سر راهمان قرار می‌گیرند. سیب، توجه ما را جلب می‌کند چون نمادی از غذا و بقاست؛ اما در همان لحظه درخت و خاک را نادیده می‌گیریم، چون در نگاه اول، فایده‌ی مستقیمی برای رفعِ نیازِ فوریِ ما ندارند.

بدیهی است که ذهنِ ما گنجایشِ پردازشِ هم‌زمانِ تمامِ اجزای جهان را ندارد؛ چراکه درکِ پیچیدگیِ مطلقِ هستی غیرممکن است. بنابراین، ذهن برای اینکه ادامه‌ی حیات را برای ما ساده‌تر کند، واقعیت را به‌شدت تقلیل داده و ساده‌سازی می‌کند. با این حال، در این مسیرِ ساده‌سازی‌شده، گاهی اتفاقاتِ غیرمنتظره‌ای رخ می‌دهد که این تصویرِ خیالی را در هم می‌شکند و ناگهان جهان با تمامِ آشوب و پیچیدگی‌اش بر سر ما آوار می‌شود.

در چنین بزنگاه‌هایی است که ارزشِ حیاتیِ قانون دهم مشخص می‌شود: برای درک پیچیدگی زندگی، باید از زبانی دقیق، واضح و بدون ابهام استفاده کنید.

اما این قانون چگونه در عمل به ما کمک می‌کند؟
کلمه‌ی «ماشین» را در نظر بگیرید. تعریف شما از ماشین چیست؟ احتمالاً می‌گویید وسیله‌ای نقلیه است که شما را از نقطه‌ی A به نقطه‌ی B می‌رساند. تا اینجا همه چیز ساده است. اما اگر این وسیله در میانه‌ی راه خراب شود و از حرکت بایستد، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا می‌دانید سازوکارِ دقیقِ موتور چگونه است؟ آیا می‌توانید کاپوت را بالا بزنید و مشکل را ریشه‌یابی و تعمیر کنید؟
احتمالاً در چنین موقعیتی، چون با پدیده‌ای پیچیده مواجه شده‌اید که درکِ آن از توانِ شما خارج است، به عصبانیت، نفرین کردن و لگد زدن به لاستیکِ ماشین روی می‌آورید.
این دقیقاً همان بن‌بستی است که وقتی زندگی پیچیده و آشفته می‌شود، در آن گرفتار می‌شویم. راهِ نجات از این آشفتگی و بازگرداندنِ نظم، این است که تواناییِ توضیح دادنِ دقیق، شفاف و موشکافانه‌ی مشکلات را در خود پرورش دهیم.

این همان اصلی است که وقتی بیمار می‌شوید و بدن از حالت طبیعی خارج می‌شود، باید به کار بگیرید. دلایل بیماری می‌توانند بی‌شمار باشند، بنابراین برای درمان، باید علائم را با بالاترین دقت به پزشک شرح دهید. آیا معده‌تان می‌سوزد یا فقط تب دارید؟ آیا دردِ شکمتان بلافاصله بعد از غذا خوردن شروع شده یا قبل از آن؟ تنها با استفاده از کلماتِ دقیق و شرحِ شفافِ مسئله است که می‌توانید نظمِ ازدست‌رفته را به بدن برگردانید و مسیر درمان را طی کنید.

استفاده از زبان دقیق و بی‌پرده، معجزه‌ی روابط انسانی نیز هست. آیا ویژگی یا رفتاری در شریک زندگی‌تان (مثلاً بی‌نظمی و شلختگی) شما را آزار می‌دهد؟ به‌جای کنایه زدن یا تحملِ در سکوت، هرچه زودتر، با صراحت، به ساده‌ترین و دقیق‌ترین شکل ممکن این موضوع را با او در میان بگذارید. با اجرای این قانون، از گره خوردنِ مشکلات جلوگیری می‌کنید و زندگیِ بسیار روان‌تری خواهید داشت.

فصل 11
از 11

قانون یازدهم: طبیعت آدم‌ها را دست‌کاری نکنید و فطرت انسانی را سرکوب نکنید

جورج اورول (George Orwell)، نویسنده‌ی نام‌آشنا، در کتاب خود با عنوان «جاده‌ای به اسکله‌ی ویگان» (The Road to Wigan Pier)، به نتیجه‌گیریِ تأمل‌برانگیزی درباره‌ی فضای سیاسیِ انگلستان می‌رسد. او متوجه شد که طرفدارانِ جریانِ سوسیالیسم (socialism) در این کشور، لزوماً به خاطر همدلی و دلسوزی برای شرایطِ اسف‌بار کارگرانِ معدن دور هم جمع نشده‌اند؛ بلکه نقطه‌ی اتصال و انگیزه‌ی اصلیِ آن‌ها، نفرتِ عمیقشان از ثروتمندان و قدرتمندان جامعه است.

امروزه نیز با رویکردی مشابه نسبت به رهبری و مدیریتِ مردانه روبه‌رو هستیم؛ ساختاری که در ادبیاتِ مدرن تحت عنوان «پدرسالاری» شناخته می‌شود و نوک پیکان حملات قرار دارد.
یکی از ریشه‌های فکریِ این نفرتِ ساختاری از پدرسالاری، به ماکس هورکهایمر (Max Horkheimer)، از متفکران مکتب فرانکفورت (Frankfurt School) بازمی‌گردد. او که پیرو ایده‌های مارکسیسم بود و از نظریه‌پردازان اصلی «نظریه انتقادی» (critical theory) محسوب می‌شد، دیدگاهی رادیکال به جریانِ قدرت داشت.
هورکهایمر بر این باور بود که آموزش و روشنفکری باید منحصراً در خدمتِ تغییراتِ اجتماعی قرار گیرد و به‌جای تلاش برای رشد و توانمندسازی زنان، هدف اصلی باید مبارزه با قدرتمندانِ ستمگر (که در نگاه او مردانِ حاکم بودند) و نابودی آن‌ها باشد. در ادامه‌ی همین تفکر است که امروز می‌بینیم در دوره‌های علوم انسانیِ سراسر جهان، اقدامِ سیاسیِ مطلوب و توصیه‌شده، برچیدن و نابودیِ فرهنگ «مردانگی» (ماچو) است.

در این گفتمان، همه چیز بر پایه‌ی تخریبِ وضع موجود بنا شده است، نه اصلاح یا خلقِ ساختارهای جدید و کارآمد. به اعتقادِ نویسنده‌ی کتاب، در دنیای امروز ما با خشمی کور و کوته‌بینانه با مردان و ویژگی‌های مردانه برخورد می‌کنیم؛ برخوردی که می‌تواند آسیب‌های جبران‌ناپذیری به همراه داشته باشد.
برای نمونه، در جریان مبارزه با ساختار پدرسالاری، بسیاری از دانش‌آموزان و دانشجویانِ پسر به‌طور مداوم با اتهاماتی خصمانه و پیش‌فرض‌های منفی روبه‌رو می‌شوند. اما باید بپذیریم که در مسیر رسیدن به برابری و تغییرات عادلانه، نمی‌توان تمام مردان را با یک چوب راند و آن‌ها را ذاتاً مقصر یا مجرم جنسی تلقی کرد.

تردیدی نیست که در طول تاریخ، بسیاری از مردان رفتارهای ظالمانه و اسفناکی داشته‌اند؛ اما پیترسون استدلال می‌کند که همین مردان، از غریزه‌ی تهاجمی و میلِ طبیعیِ خود برای ایجاد تحولات مثبت و دستاوردهای بزرگ نیز بهره برده‌اند. ویژگی‌هایی مانند میل به رقابت سازنده، جسارت برای کشف ناشناخته‌ها و مناطقِ خطرناک، و پیشبردِ نوآوری‌هایی که تمدن بشری برای بقا به‌شدت به آن‌ها نیازمند بوده است، همگی ریشه در همین روحیات دارند.

این فضای سرکوبگرانه، پیترسون را به یاد وضعیتِ اسکیت‌بازان می‌اندازد. در محوطه‌ی بیرونِ برخی از ساختمان‌های دانشگاه تورنتو (University of Toronto)، همواره اسکیت‌بازانِ ماهری بودند که با شجاعتی تحسین‌برانگیز و میلی غریزی به پذیرشِ خطر، حرکات نمایشیِ فوق‌العاده‌ای انجام می‌دادند. اما پس از مدتی، مقامات شهری تصمیم گرفتند برای حفظ «نظم»، اسکیت‌سواری را در کل محوطه‌ی دانشگاه ممنوع کنند.

این مثال، ما را به هسته‌ی اصلی قانون یازدهم می‌رساند: جوانان را زمانی که در حال اسکیت‌بازی (و تمرین شجاعت و خطرپذیری) هستند، آزار ندهید.
ما نمی‌توانیم قوانینی را وضع و تحمیل کنیم که در تضادِ کامل با ماهیت و فطرتِ ما انسان‌ها باشد. بله، قوانینِ اجتماعی باید چارچوبی برای محافظت از ما بسازند؛ اما این چارچوب هرگز نباید به ابزاری برای سرکوبِ غرایزِ سازنده، شجاعت و ویژگی‌های مثبتِ افراد تبدیل شود.

اگر جامعه تلاش کند ماهیتِ مردان را سرکوب کرده و آن‌ها را از ویژگی‌های طبیعی‌شان تهی کند، چه فاجعه‌ای رخ خواهد داد؟ همان‌طور که در فیلم و داستان معروف «باشگاه مشت‌زنی» (Fight Club) به تصویر کشیده شده است، پرخاشگریِ سرکوب‌شده از بین نمی‌رود، بلکه به میوه‌ای ممنوعه و جذابی تبدیل می‌شود که در نهایت، خود را در قالبِ تمایلات افراطی، فاشیستی و خشونت‌آمیز نشان خواهد داد. یکی دیگر از نمودهای واقعیِ واکنش جامعه به این سرکوب و انزجارِ تحمیل‌شده، قدرت گرفتنِ دوباره‌ی جریان‌های راست‌گرای افراطی در سیاستِ امروزِ جهان است.

در پایان، حقیقت این است که خودِ زنان نیز علاقه‌ای ندارند پسرانشان در محیطی ایزوله و بدون فرصتی برای تجربه‌ی استقلال و خطرپذیری بزرگ شوند. پیترسون به‌درستی اشاره می‌کند که هر پسری یک مادر دارد؛ و کدام مادری در جهان است که آرزو داشته باشد پسرش در بزرگسالی فردی ترسو و وابسته باقی بماند، به‌جای آنکه به مردی مستقل و قوی تبدیل شود؟

فصل 12
از 11

قانون دوازدهم: در میانه‌ی رنج‌ها، شادی‌های کوچک زندگی را ببینید و جشن بگیرید

آیا تا به حال مجبور شده‌اید برای مدتی طولانی از یک بیمار مراقبت کنید؟ این تجربه، یکی از سخت‌ترین و فرسایشی‌ترین چالش‌هایی است که زندگی می‌تواند پیشِ روی انسان بگذارد.
دخترِ جردن پیترسون از سن شش‌سالگی با بیماریِ دردناک و شدیدِ آرتروز دست‌وپنجه نرم می‌کند. او تمام سال‌های کودکی و نوجوانی‌اش را با دردِ مزمن گذرانده و برای ادامه‌ی زندگی، مجبور به تحمل تزریق‌های مداوم و جراحی‌های سنگینِ متعدد برای تعویض مفاصلش بوده است.

اگر شما در چنین موقعیتِ دردناکی قرار داشتید، احتمالاً به این نتیجه می‌رسیدید که زندگی کاملاً بی‌رحم و ناعادلانه است. اما درک این حقیقت بسیار ضروری است که دقیقاً همین روزهای تاریک، همین رنج‌ها و اندوه‌ها هستند که به لحظاتِ روشن و خوبِ زندگی، ارزش و معنا می‌بخشند.

برای درک بهتر، به داستان شخصیتِ سوپرمن نگاه کنید. زمانی که این ابرقهرمان برای اولین بار در کمیک‌ها خلق شد، محبوبیت و جذابیتِ بی‌نظیری داشت. اما با گذشت زمان، نویسندگان برای جذاب‌تر کردن داستان، مدام قدرت‌های جدیدی به او اضافه کردند؛ تا جایی که سوپرمن عملاً به موجودی شکست‌ناپذیر و رویین‌تن تبدیل شد. نتیجه چه بود؟ خوانندگان پس از مدتی به شدت از او خسته شدند، زیرا دنبال کردنِ داستانِ قهرمانی که هیچ نقطه‌ضعفی ندارد و از هیچ آسیبی نمی‌ترسد، به‌شدت کسالت‌بار است.

واقعیت این است که اگر خطر و چالشی در کار نباشد، پیروزیِ سوپرمن نیز توخالی و بی‌ارزش خواهد بود. در زندگی انسان‌ها نیز این قانون برقرار است: اگر برای رسیدن به قله‌ی پیروزی مجبور نبودیم با رنج‌ها، سختی‌ها و ناامیدی‌ها مبارزه کنیم، لحظاتِ رسیدن به موفقیت و آرامش، کاملاً فاقدِ معنا و لذت می‌شدند.

به همین دلیل است که باید قانون دوازدهم را به خاطر بسپارید: حتی از کوچک‌ترین شادی‌ها و دلخوشی‌های زندگی، به بهترین شکل ممکن استفاده کنید.
اجرای این قانون به شما کمک می‌کند که زندگی را با تمامِ پستی‌ها و بلندی‌هایش در آغوش بگیرید و قدردانِ هر اتفاقِ مثبتی باشید که در مسیرتان قرار می‌گیرد. همچنین، به شما این ظرفیت را می‌بخشد که در طولِ مواجهه با دورانِ سخت و طاقت‌فرسا (حتی اگر بسیار طولانی باشند)، تحملِ بیشتری داشته باشید و خودتان را بهتر بشناسید.

پس از سال‌ها تحملِ درد و رنجِ مداوم، دختر پیترسون در نهایت توانست با کمکِ یک فیزیوتراپیست جدید، راهی برای افزایش تحرکِ خود پیدا کند که به کاهشِ چشمگیرِ دردهایش منجر شد. البته ممکن است در آینده باز هم عوارض و روزهای سختی در پیش باشد؛ اما در حال حاضر، پدر و دختر تصمیم گرفته‌اند که در زمانِ بهبودی، تمام‌قد از این اتفاقِ مثبت لذت ببرند و قدردانِ این پنجره‌ی آرامش باشند.

این بهترین و سالم‌ترین نگرشی است که می‌توان به هستی داشت؛ نگرشی که به شما می‌گوید اگر در حال عبور از یک پیاده‌رویِ شلوغ و پرهیاهو هستید و چشمتان به گربه‌ای افتاد، چند لحظه مکث کنید، از شتابِ زندگی دست بکشید و با نوازشِ آن حیوان، از این دلخوشیِ کوچک لذت ببرید.
فراموش نکنید، هیچ روزی بدونِ تاریکیِ شب معنا ندارد؛ همان‌طور که هیچ نظمی در جهان نمی‌تواند بدونِ وجودِ هرج‌ومرج دوام بیاورد. بله، زندگی پر از رنج و تقلاست، اما دقیقاً همین رنج است که به استقامتِ ما معنا می‌بخشد و باعث می‌شود لحظاتِ کوتاهِ آرامش و شادی را مانند یک جواهر، گران‌بها و ارزشمند بشماریم.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب 12 قانون زندگی

هستی، یک میدانِ مبارزه‌ی دائمی و آمیخته با رنج و دشواری است، و تنها چیزی که در زندگی می‌توان از آن مطمئن بود این است که همواره مشکلات تازه‌ای در کمین نشسته‌اند. اما در کنارِ این تاریکی، زیبایی و شادی نیز وجود دارد؛ هرچند که این لحظات گذرا و محدود باشند. در چنین شرایطی، تنها راهکارِ نجات‌بخش این است که تمام تلاشِ خود را برای ایستادگی به کار بگیرید، صداقت و راستی را پیشه کنید و از افتادن در دامِ خودخواهی و غرورِ مخرب دوری کنید.
رسالتِ اصلی شما این است که مسئولیتِ تمام و کمالِ زندگیِ خود را بر دوش بکشید و بهانه‌جویی را کنار بگذارید؛ جهان یا اطرافیانتان را به خاطر کمبودها و شکست‌هایتان سرزنش نکنید. در نهایت، این فقط و فقط خودِ شما هستید که قدرتِ تغییر و بهتر کردنِ مسیرِ زندگی‌تان را در دست دارید.

راهکار عملی: از خودتان بپرسید «چگونه اشتباه کردم؟»

با وجود اینکه احتمال دارد از جواب این پرسش خوشتان نیاید، اما تنها از همین طریق است که می‌توانید به رشد خود ادامه دهید و با خودتان روراست بمانید. وقتی هر چند وقت یک بار و به‌صورت منظم و مداوم این سؤال را از خود بپرسید، از حس رشد و پیشرفت هر روزه‌ی خود در تلاش برای تبدیل شدن به یک فرد شایسته‌تر لذت می‌برید.

خلاصه کتاب‌های مشابه

اثر پیتر دراکر
رایگان
اثر مالکوم گلدول
اثر رابرت کیوساکی، جان فلمینگ، کیم کیوساکی
اثر پیتر دراکر
اثر مورگان هاوزل

جدیدترین خلاصه کتاب‌ها

رایگان
اثر اندرو راس سورکین
رایگان
اثر جی کنراد لوینسون
اثر هانس رزلینگ، اولا روزلینگ و آنا روزلینگ رونلاند
اثر بیل جورج، پیتر سیمز
اثر کارول دوک