فردریش نیچه (Friedrich Nietzsche)، فیلسوف بزرگ آلمانی، دیدگاه جالبی داشت؛ او معتقد بود برای سنجش قدرتِ روح یک انسان، کافی است ببینید او چه مقدار از «حقیقتِ تحملناپذیر» را میتواند در درون خود هضم کند و هر روز با آن زندگی کند.
در فرهنگ ما، راستگویی همواره بهعنوان یک فضیلت ارزشمند ستایش میشود؛ اما واقعیت این است که انسانها در طول روز مدام دروغ میگویند.
یکی از ریشهایترین دلایل دروغ گفتن (چه به خودمان و چه به دیگران) این است که میخواهیم شرایط را طوری جلوه دهیم که با آرزوها و تصورات ما همخوانی داشته باشد. آلفرد آدلر (Alfred Adler)، روانشناس برجستهی اتریشی، این نوع رفتارها را «دروغهای زندگی» نامگذاری کرده است. او این دروغها را شامل حرفها و کارهایی میداند که ما به آنها متوسل میشویم تا شاید بتوانیم یک احتمال بسیار ضعیف و دور از ذهن را، در ذهن خودمان به واقعیت تبدیل کنیم.
بهعنوان نمونه، تصور کنید که رویای شما سپری کردن دوران بازنشستگی در یک ساحل خلوت در مکزیک، همراه با ذخیرهی بیپایانی از نوشیدنی است. این رویای شیرین آنقدر برایتان جذاب است که مدام با آن خود را فریب میدهید و وانمود میکنید که چنین آیندهای قطعاً در انتظار شماست؛ حتی اگر واقعیتِ زندگیتان کاملاً خلاف این را ثابت کند. مثلاً ممکن است شما به آفتاب، شن و ماسه یا حتی الکل حساسیتِ شدید داشته باشید، و از طرفی هیچ اقدام عملی و قدمِ مشخصی هم برای رسیدن به این آرزو برنداشته باشید؛ اما با این حال، همچنان به خودتان دربارهی این برنامهی رویایی دروغ میگویید.
این نوع خیالپردازیهای خام و توهمآمیز، معمولاً دستبهدست هم میدهند تا ما را در جهل نگه دارند؛ تا جایی که احمقانه باور میکنیم هر آنچه را که باید دربارهی جهان بدانیم، از پیش میدانیم. این یک زاویهی دیدِ بسیار خطرناک است، زیرا میلِ غریزی و حیاتی ما به یادگیری و رشد را در نطفه خفه میکند.
اما از این خیالپردازیها مخربتر، آن دسته از دروغهایی هستند که شما را وادار میکنند تمام زندگیتان را بر پایهی یک فریب بنا کنید و چشمتان را بهطور کامل روی حقیقت ببندید. در شاهکار حماسیِ جان میلتون (John Milton) به نام «بهشت گمشده» (Paradise Lost)، شخصیت لوسیفر (Lucifer) در ابتدا موجودی خردمند و منطقی تصویر میشود؛ اما او رفتهرفته آنچنان مغرور و شیفتهی توانمندیهای خود میشود که جایگاهش را گم میکند. همین گستاخی و تلاش برای به چالش کشیدنِ حقیقتِ مطلق خداوند، در نهایت باعث میشود او و پیروانش برای همیشه از بهشت رانده شوند.
این مثالها، ضرورت اجرای قانون هشتم را روشن میکند: دست از دروغ گفتن بردارید و در زندگی با خودتان و جهان صادق باشید.
پذیرش این قانون به معنای دست کشیدن از اهداف بلندپروازانه نیست؛ بلکه به این معناست که باید آنقدر انعطافپذیر باشید که بتوانید اهدافتان را با تکیه بر واقعیت و بر بستر حقیقت بنا کنید. با گذشت زمان و تغییر کردن جهانبینی و درک شما از اطراف، اهدافتان نیز باید با این تغییرات همگام شوند. اگر احساس میکنید قطار زندگیتان از ریل خارج شده است، احتمالاً زمان آن فرا رسیده که حقیقتی را که تا امروز به آن چسبیدهاید، به چالش بکشید؛ مخصوصاً اگر آن حقیقتِ فرضی باعث میشود احساس ضعف، طردشدگی یا بیارزشی کنید.
حقیقتِ اصیل وجودتان را دوباره کشف کنید تا راه بازگشت به مسیر درست برایتان هموار شود.
