آیا تابهحال در مکانهای عمومی شاهد خرابکاری یا بدرفتاری کودکی بودهاید، درحالیکه والدینش با خونسردی تمام کارهای او را نادیده میگیرند؟ در چنین لحظاتی احتمالاً از خود پرسیدهاید: آیا آنها واقعاً پدر و مادر بدی هستند، یا اینکه با یک استراتژی هوشمندانه میخواهند کودک آنقدر انرژی تخلیه کند تا خودش خسته شود؟
دلیل این سردرگمی این است که در طول سالیان متمادی، با تغییر دیدگاهها نسبت به غرایز ذاتی انسان، روشهای تربیت فرزند نیز دستخوش تغییرات زیادی شده است.
در قرن هجدهم میلادی، تفکری عمومی و پرطرفدار وجود داشت که ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau)، فیلسوف مشهور، از مدافعان اصلی آن بود. این تفکر بر این باور استوار بود که اجداد ماقبل تاریخِ انسانها، موجوداتی ذاتاً مهربان، ملایم و با روحیاتی کودکانه بودهاند. روسو معتقد بود که این تمدن بوده است که با تأثیرات مخرب خود، جنگ و خشونت را به انسان تحمیل کرده است.
اما علم امروز تصویر بسیار شفافتری از این واقعیت به ما میدهد که انسانها در حقیقت با مجموعهای از غرایز پرخاشگرانه پا به این جهان میگذارند و باید در طول مسیر رشد آموزش ببینند تا به بزرگسالانی مهربانتر، ملایمتر و اصطلاحاً «متمدنتر» تبدیل شوند. برای اثبات این موضوع، کافی است به یاد بیاورید که بچهها در یک زمین بازی گاهی چقدر میتوانند نسبت به هم بیرحم و شرور باشند؛ درحالیکه در مقام مقایسه، بیشتر محیطهای کاریِ بزرگسالان مکانهایی بسیار آرام و قانونمند هستند!
به باور نویسندهی کتاب، این وظیفهی قطعی والدین است که اطمینان حاصل کنند کودک پرخاشگرِ امروز، فردا به بزرگسالی سازگار با جامعه تبدیل میشود. این نکتهی مهم، اساس قانون پنجم را میسازد: والدین باید نقشی فراتر از یک دوست صمیمی ایفا کنند؛ وظیفهی اصلی آنها تربیت انسانی است که هم مسئولیتپذیر باشد و هم دوستداشتنی.
بدون شک اجرای این قانون کار دشواری است؛ چراکه هیچکس دوست ندارد در چشم فرزندش نقش «آدمبده» را بازی کند. اما واقعیت این است که پرخاشگری کودکان ریشه در غریزهی طبیعی آنها برای آزمایش کردن و جابهجا کردن مرزها دارد. آنها باید بدانند حد و مرز واقعی کجاست؛ و این والدین هستند که باید با قاطعیت این خطوط قرمز را برایشان ترسیم کنند.
شاید این کار از بیرون خشن به نظر برسد، اما به این پیامد فکر کنید: اگر کودکان قوانین زندگی اجتماعی را در محیط امن خانه و از والدینی مهربان و دلسوز نیاموزند، فردا مجبورند همان قوانین را از جامعهای یاد بگیرند که قطعاً با آنها هیچ شفقت و درکی نخواهد داشت.
برای اجرای درست این قانون، به این سه رویکرد کلیدی در تربیت فرزند توجه کنید:
- محدود کردن قوانین: تعیین قوانین بیشازحد و دستپاگیر، فقط باعث کلافگی و ناامیدی کودک میشود؛ چراکه او احساس میکند هر طرف که میرود با یک دیوار برخورد میکند. بنابراین، قوانین را به چند اصل اساسی، ساده و قابلفهم محدود کنید. مثلاً قاعدهای روشن بگذارید: کسی را گاز نگیر، لگد نزن یا مشت نکوب، مگر در شرایطی که مجبور به دفاع از خودت باشی.
- استفاده از حداقل نیروی لازم: انضباط تنها زمانی منصفانه و اثربخش است که عواقب قانونشکنی برای کودک کاملاً شفاف باشد. همچنین، میزان مجازات باید با نوع خطای انجامشده تناسب داشته باشد. شدت تنبیه باید دقیقاً بهاندازهای باشد که کودک یاد بگیرد دیگر آن قانون را زیر پا نگذارد، نه بیشتر. گاهی یک نگاه جدی و خشمگین از سوی پدر یا مادر برای فهماندن اشتباه کافی است، و گاهی ممکن است شرایط ایجاب کند که کودک برای یک هفته از انجام بازیهای ویدیویی محروم شود.
- هماهنگی کامل پدر و مادر: بچهها بسیار باهوشاند و اگر میان والدین اختلافی ببینند، سعی میکنند با بازی دادن یکی از آنها کار خود را پیش ببرند. به همین دلیل، داشتن یک جبههی متحد و هماهنگ میان والدین بسیار حیاتی است. البته هر پدر و مادری ممکن است در فرزندپروری دچار خطا شود، اما وقتی شریک زندگیاش بهعنوان یک حامی و همراه در کنارش باشد، متوجه این اشتباهات شده و با همفکری آنها را اصلاح میکنند.
