جورج اورول (George Orwell)، نویسندهی نامآشنا، در کتاب خود با عنوان «جادهای به اسکلهی ویگان» (The Road to Wigan Pier)، به نتیجهگیریِ تأملبرانگیزی دربارهی فضای سیاسیِ انگلستان میرسد. او متوجه شد که طرفدارانِ جریانِ سوسیالیسم (socialism) در این کشور، لزوماً به خاطر همدلی و دلسوزی برای شرایطِ اسفبار کارگرانِ معدن دور هم جمع نشدهاند؛ بلکه نقطهی اتصال و انگیزهی اصلیِ آنها، نفرتِ عمیقشان از ثروتمندان و قدرتمندان جامعه است.
امروزه نیز با رویکردی مشابه نسبت به رهبری و مدیریتِ مردانه روبهرو هستیم؛ ساختاری که در ادبیاتِ مدرن تحت عنوان «پدرسالاری» شناخته میشود و نوک پیکان حملات قرار دارد.
یکی از ریشههای فکریِ این نفرتِ ساختاری از پدرسالاری، به ماکس هورکهایمر (Max Horkheimer)، از متفکران مکتب فرانکفورت (Frankfurt School) بازمیگردد. او که پیرو ایدههای مارکسیسم بود و از نظریهپردازان اصلی «نظریه انتقادی» (critical theory) محسوب میشد، دیدگاهی رادیکال به جریانِ قدرت داشت.
هورکهایمر بر این باور بود که آموزش و روشنفکری باید منحصراً در خدمتِ تغییراتِ اجتماعی قرار گیرد و بهجای تلاش برای رشد و توانمندسازی زنان، هدف اصلی باید مبارزه با قدرتمندانِ ستمگر (که در نگاه او مردانِ حاکم بودند) و نابودی آنها باشد. در ادامهی همین تفکر است که امروز میبینیم در دورههای علوم انسانیِ سراسر جهان، اقدامِ سیاسیِ مطلوب و توصیهشده، برچیدن و نابودیِ فرهنگ «مردانگی» (ماچو) است.
در این گفتمان، همه چیز بر پایهی تخریبِ وضع موجود بنا شده است، نه اصلاح یا خلقِ ساختارهای جدید و کارآمد. به اعتقادِ نویسندهی کتاب، در دنیای امروز ما با خشمی کور و کوتهبینانه با مردان و ویژگیهای مردانه برخورد میکنیم؛ برخوردی که میتواند آسیبهای جبرانناپذیری به همراه داشته باشد.
برای نمونه، در جریان مبارزه با ساختار پدرسالاری، بسیاری از دانشآموزان و دانشجویانِ پسر بهطور مداوم با اتهاماتی خصمانه و پیشفرضهای منفی روبهرو میشوند. اما باید بپذیریم که در مسیر رسیدن به برابری و تغییرات عادلانه، نمیتوان تمام مردان را با یک چوب راند و آنها را ذاتاً مقصر یا مجرم جنسی تلقی کرد.
تردیدی نیست که در طول تاریخ، بسیاری از مردان رفتارهای ظالمانه و اسفناکی داشتهاند؛ اما پیترسون استدلال میکند که همین مردان، از غریزهی تهاجمی و میلِ طبیعیِ خود برای ایجاد تحولات مثبت و دستاوردهای بزرگ نیز بهره بردهاند. ویژگیهایی مانند میل به رقابت سازنده، جسارت برای کشف ناشناختهها و مناطقِ خطرناک، و پیشبردِ نوآوریهایی که تمدن بشری برای بقا بهشدت به آنها نیازمند بوده است، همگی ریشه در همین روحیات دارند.
این فضای سرکوبگرانه، پیترسون را به یاد وضعیتِ اسکیتبازان میاندازد. در محوطهی بیرونِ برخی از ساختمانهای دانشگاه تورنتو (University of Toronto)، همواره اسکیتبازانِ ماهری بودند که با شجاعتی تحسینبرانگیز و میلی غریزی به پذیرشِ خطر، حرکات نمایشیِ فوقالعادهای انجام میدادند. اما پس از مدتی، مقامات شهری تصمیم گرفتند برای حفظ «نظم»، اسکیتسواری را در کل محوطهی دانشگاه ممنوع کنند.
این مثال، ما را به هستهی اصلی قانون یازدهم میرساند: جوانان را زمانی که در حال اسکیتبازی (و تمرین شجاعت و خطرپذیری) هستند، آزار ندهید.
ما نمیتوانیم قوانینی را وضع و تحمیل کنیم که در تضادِ کامل با ماهیت و فطرتِ ما انسانها باشد. بله، قوانینِ اجتماعی باید چارچوبی برای محافظت از ما بسازند؛ اما این چارچوب هرگز نباید به ابزاری برای سرکوبِ غرایزِ سازنده، شجاعت و ویژگیهای مثبتِ افراد تبدیل شود.
اگر جامعه تلاش کند ماهیتِ مردان را سرکوب کرده و آنها را از ویژگیهای طبیعیشان تهی کند، چه فاجعهای رخ خواهد داد؟ همانطور که در فیلم و داستان معروف «باشگاه مشتزنی» (Fight Club) به تصویر کشیده شده است، پرخاشگریِ سرکوبشده از بین نمیرود، بلکه به میوهای ممنوعه و جذابی تبدیل میشود که در نهایت، خود را در قالبِ تمایلات افراطی، فاشیستی و خشونتآمیز نشان خواهد داد. یکی دیگر از نمودهای واقعیِ واکنش جامعه به این سرکوب و انزجارِ تحمیلشده، قدرت گرفتنِ دوبارهی جریانهای راستگرای افراطی در سیاستِ امروزِ جهان است.
در پایان، حقیقت این است که خودِ زنان نیز علاقهای ندارند پسرانشان در محیطی ایزوله و بدون فرصتی برای تجربهی استقلال و خطرپذیری بزرگ شوند. پیترسون بهدرستی اشاره میکند که هر پسری یک مادر دارد؛ و کدام مادری در جهان است که آرزو داشته باشد پسرش در بزرگسالی فردی ترسو و وابسته باقی بماند، بهجای آنکه به مردی مستقل و قوی تبدیل شود؟
