کتاب توتالیتاریسم

ردیابی سایه‌ی تاریک استبداد در تاریخ مدرن
خلاصه کتاب رایگان
n ذخیره

در کتابخانه کاربران

امتیاز 4.7

توسط خوانندگان کتاب

m نفر

در حال مطالعه کتاب

k مرتبه

اتمام مطالعه کتاب

معرفی کتاب توتالیتاریسم

کتاب «توتالیتاریسم» (The Origins of Totalitarianism) شاهکاری بی‌بدیل از هانا آرنت است که نقابی از چهره‌ی یکی از تاریک‌ترین پدیده‌های سیاسی تاریخ بشر برمی‌دارد. این اثر عمیق و تکان‌دهنده، به کالبدشکافی دقیق وقایعی می‌پردازد که در قلب اروپا رخ دادند و بستر را برای زایش رژیم‌های مخوفی چون آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی فراهم کردند. آرنت در این کتاب با قلمی نافذ نشان می‌دهد که چگونه یک جامعه می‌تواند به تسخیر تاریکی درآید.

آنچه این کتاب را از یک روایت تاریخیِ صرف متمایز می‌کند، نگاه موشکافانه‌ی نویسنده به نقش دولت‌های ناکارآمد دموکراتیک است. آرنت به‌خوبی تصویر می‌کند که چگونه ضعف، بی‌کفایتی و شکنندگی دموکراسی‌ها توانست جاده‌صاف‌کنِ روی کار آمدن حکومت‌های وحشت‌آفرین باشد. او با مهارتی بی‌نظیر، پیوند میان انزوای اجتماعی، فروپاشی ساختارهای سنتی و تولد هیولای تمامیت‌خواهی را ترسیم می‌کند.

پیام بنیادین کتاب این است که آزادی و گفتمان باز در جامعه، موهبت‌هایی تضمین‌شده و ابدی نیستند، بلکه نیاز به مراقبت و پاسداری مداوم دارند. آرنت به ما هشدار می‌دهد که هرگونه شکاف عمیق میان افراد جامعه و طرد شدن گروه‌های انسانی، می‌تواند زمینه‌ساز فجایعی غیرقابل‌تصور شود. خواندن این کتاب هشداری بیدارکننده است تا فراموش نکنیم که اگر مراقب نباشیم، تاریخ با بی‌رحمی تمام تکرار خواهد شد.

مشخصات کتاب توتالیتاریسم

The Origins of Totalitarianism
Hannah Arendt's Landmark Work About Europe's Anti-Semitic and Imperialist Roots
1951 میلادی
انگلیسی
خاستگاه‌های توتالیتاریسم‎

برداشت‌ها و تعابیر از موضوع کتاب:

عناصر و خاستگاه های حاکمیت توتالیتر
،
ریشه های یهودستیزی و امپریالیستی اروپا
،
چرا به دام حکومت های توتالیتر می‌افتیم و چگونه می‌توانیم از آن‌ها نجات پیدا کنیم؟
،
وقتی ایدئولوژی، جواب وجدان رو میده

خلاصه کتاب توتالیتاریسم

23 دقیقه

زمان مطالعه خلاصه کتاب

9 فصل

عصاره از مطالب کتاب

مقدمه

ریشه‌های توتالیتاریسم؛ درس‌های هانا آرنت برای جهان امروز

شاید با خود بپرسید خواندن این کتاب چه سودی برای من دارد؟ این اثر، گزارشی حیاتی و بی‌نهایت مهم از این واقعیت است که چگونه پدیده‌ی توتالیتاریسم می‌تواند روح و روان انسان‌ها را فاسد کند. ما از آن دوران تاریک راه درازی را پیموده‌ایم و در طول سال‌ها به پیشرفت‌های شگرفی دست یافته‌ایم؛ اما نمی‌توانیم این حقیقت تلخ را انکار کنیم که ما تنها چند نسل با یکی از مخرب‌ترین و ویرانگرترین جنگ‌هایی که بشریت تا به حال به چشم دیده است، فاصله داریم.

اینکه با خیالی آسوده تصور کنیم از وحشی‌گری‌های آن دوران برای همیشه عبور کرده‌ایم و حالا تبدیل به نسل عاقل‌تری شده‌ایم، خیالی خام و نادرست است. ما باید با چشمی باز بپذیریم که احتمال تکرار آن فجایع هنوز هم وجود دارد.

اگر واقعاً دل در گرو این داریم که از جنایات آینده پیشگیری کنیم، باید همواره مراقب این حقیقت هولناک باشیم: یک جامعه‌ی دموکراتیک می‌تواند با سرعتی باورنکردنی علیه مردم خودش تغییر مسیر دهد و حاکمان تمامیت‌خواه و توتالیتر را بر مسند قدرت بنشاند.

در این خلاصه‌ی جذاب و خواندنی، همراه با هانا آرنت کشف خواهیم کرد که تئوری‌های توطئه تا چه اندازه می‌توانند مرگ‌بار و خطرناک باشند. همچنین خواهیم دید که چگونه یک محاکمه‌ی جنایی ساده می‌تواند شکاف‌های عمیق نژادی در یک کشور را برملا کند و در نهایت درک می‌کنیم که چرا یک جنبش توتالیتر، همیشه انسان‌های تنها و منزوی را به‌عنوان طعمه‌های اصلی خود هدف قرار می‌دهد.

فصل 1
از 9

ریشه‌های تاریخی یهودستیزی و شکل‌گیری تئوری‌های توطئه

برای درک تاریخ قرن بیستم، باید بدانیم که توتالیتاریسم پیوندی ناگسستنی و محکم با یهودستیزی داشت. این نفرت ریشه‌دار، علت‌های پیچیده و گوناگونی دارد که برای فهم آن‌ها باید به عقب برگردیم و ببینیم نظام طبقاتی اروپا در گذر تاریخ چگونه دگرگون شد.

در اواسط قرن هفدهم، اروپا برای دورانی طولانی تحت سیطره‌ی قوانین فئودالیسم یا همان نظام ارباب-رعیتی اداره می‌شد. در آن روزگار، جامعه به‌طور کلی به دو دسته‌ی اصلی تقسیم می‌شد: اشراف و دهقانان. در این میان، یهودیان طبقه‌ی ثروتمند و وام‌دهنده‌ی جامعه به شمار می‌رفتند و طبيعتاً از رفاهی به‌مراتب بیشتر از دهقانان برخوردار بودند. آن‌ها مدیریت حساب‌های مالی اشراف را بر عهده داشتند و در عوض، امتیازهای ویژه‌ای دریافت می‌کردند که بقیه‌ی مردم از آن‌ها محروم بودند؛ برای مثال، امتیاز اعطای وام به دیگران که حتی خود اشراف هم اجازه‌ی انجام آن را نداشتند. همین تفاوت‌ها و امتیازات، رفته‌رفته بذر خشم و حسادت را در دل مسیحیان و طبقات محروم جامعه کاشت.

اما در سال ۱۶۴۸ با امضای «پیمان وستفالی»، ورق برای یهودیان برگشت. این پیمان که مجموعه‌ای از معاهدات تاریخی بود، رسماً به نظام ارباب-رعیتی در بسیاری از کشورهای اروپایی پایان داد. از دل خاکستر ساختار فئودالی، نوع کاملاً جدیدی از جامعه متولد شد؛ جامعه‌ای که دیگر توسط پادشاهان اداره نمی‌شد، بلکه دولت‌ها کنترل آن را در دست داشتند. با این تغییر ساختار، کشورهای اروپایی رشدی همگن‌تر را تجربه کردند و در نهایت، سیستمی جدید به نام «دولت-ملت» در مناطق مختلف اروپا پذیرفته شد.

در دوران گذار از فئودالیسم، یهودیانی که پیش‌تر مدیران مالی اشراف بودند، حالا به کار برای دولت‌های جدید روی آوردند. از آنجا که سیستم جدید بسیار پیچیده‌تر بود و به حجم کار بیشتری نیاز داشت، یهودیان با تکیه بر سال‌ها تجربه‌ی خود در زمینه‌ی وام‌دهی و مدیریت مالی، توانستند جایگاه خود را ارتقا دهند؛ حتی آن دسته از یهودیانی که قبلاً بهره‌ای از امتیازات فئودالی نبرده بودند.

با این حال، چه در دوران فئودالیسم و چه در ساختار دولت-ملت، اوضاع برای یهودیان هرگز کاملاً امن نبود؛ چرا که خودشان هم به‌خوبی می‌دانستند تمام ارکان جامعه آن‌ها را به‌عنوان «بیگانه» می‌شناسند. کار در بدنه‌ی دولت باعث شد یهودیان به محافل و رویدادهای ویژه‌ی اشراف و نخبگان راه پیدا کنند. طبقه‌ی کارگر این دسترسی را ناعادلانه می‌دید و همین امر آتش خشم آن‌ها را شعله‌ورتر می‌کرد.

هرچه خشم و حسادت طبقات ضعیف بیشتر می‌شد، تعداد یهودیانی که از نردبان ترقی اجتماعی بالا می‌رفتند نیز افزایش می‌یافت. همین تقابل، زمینه‌ساز شکل‌گیری یک «تئوری توطئه»ی خطرناک شد: مردم عادی تصور می‌کردند که یهودیان در حال توطئه برای تصرف تمام اروپا هستند.

البته این نگاه فقط مختص مردم عادی نبود؛ طبقات حاکم اروپا نیز یهودیان را بیگانه می‌پنداشتند. آن‌ها به یهودیان صرفاً به چشم یک «معاون» یا ابزار نگاه می‌کردند. هرچند تحمل یهودیان برای طبقه‌ی حاکم ناخوشایند بود، اما به‌خاطر نقش کلیدی آن‌ها در ساختار دولت و اقتصاد، چاره‌ای جز مدارا نداشتند. در نتیجه، برخی یهودیان در سطح فردی پذیرفته می‌شدند، اما در سطح کلان همچنان تحقیر می‌شدند؛ حتی توسط همان کسانی که بیشترین سود را از کمک‌ها و تخصص آن‌ها برده بودند.

فصل 2
از 9

تولد امپریالیسم و نقش پان‌ناسیونالیسم نژادپرست در نظام جدید

با ظهور سیستم دولت-ملت، این امید در دل‌ها جوانه زد که جامعه‌ی مدرن می‌تواند هم‌زمان قدرتمند و عادلانه باشد. اما این امید خیلی زود رنگ باخت، چراکه رقابت و جنگ بر سر تصاحب قدرت در سراسر اروپا آغاز شد.

در اروپای پس از فئودالیسم، طبقه‌ی بورژوازی در حال رشد و قدرت گرفتن بود. بورژواها به‌عنوان نیرومندترین گروه اقتصادی، جایگاه سنتی اشراف را به‌شدت به خطر انداخته بودند. با این حال، دولت‌های نوپا به جاه‌طلبی‌های سرمایه‌دارانه‌ی بورژواها اجازه‌ی شکوفایی دادند. آن‌ها برای گسترش تجارت، مرزهای خود را باز گذاشتند تا بازرگانان بتوانند به بازارهایی فراتر از مرزهای کشورشان چنگ بیندازند. همین سیاست‌های توسعه‌طلبانه بود که کم‌کم پدیده‌ی «امپریالیسم» را به وجود آورد.

طبیعتاً امپریالیسم با چالش‌های اخلاقی و حقوقی فراوانی روبه‌رو بود؛ زیرا ماهیت آن بر پایه‌ی استخراج پول و منابع از یک کشور ضعیف، انتقال آن به کشوری دیگر و تثبیت قوانین استعمارگرانه‌ی دولت-ملت در کشورِ مغلوب بنا شده است. از آنجا که کلمه‌ی امپریالیسم بار معنایی منفی داشت و معادل «استعمارگری» شناخته می‌شد، قدرت‌های بزرگ برای توجیه این توسعه‌طلبی به مفاهیم نژادپرستانه متوسل شدند.

از نظر تاریخی، وقتی کشوری سرزمین جدیدی را فتح می‌کرد، قوانین خود را در قلمرو تازه‌تصرف‌شده به اجرا می‌گذاشت. اما این کار برای تجارتِ کشورهای استعمارگر مضر بود، زیرا اجرای قوانین برابر، به مردم مستعمره حقوقی معادل شهروندان کشور فاتح می‌داد. اعمال چنین قوانینی با هدف اصلی امپریالیسم، یعنی گسترش قدرت و کسب سود حداکثری، در تضاد بود.

بنابراین، قدرت‌های امپریالیستی به‌جای اجرای قوانین داخلی خود، تصمیم گرفتند جمعیت‌های بومی را از طریق بوروکراسی‌های خاص و سرکوب‌گرانه کنترل کنند. این روش، سود سرشاری برای کشور قدرتمند به همراه داشت، اما هم‌زمان حقوق بشر را نقض می‌کرد و هزاران انسان بی‌گناه را درگیر مشکلات دردناکی می‌ساخت. برای توجیه این ظلم سیستماتیک، آن‌ها از دیدگاه‌های نژادپرستانه بهره بردند تا ثابت کنند بومیانِ سرزمین‌های تسخیر شده موجوداتی پست‌تر هستند و لایق برخورداری از قوانین انسانیِ رایج در کشورهای اروپایی نیستند.

اما طولی نکشید که مبارزه با امپریالیسم، توسط فعالان جنبش‌های «پان‌ناسیونالیستی» مورد استفاده قرار گرفت. پان‌ناسیونالیسم نوعی ملی‌گرایی است که تلاش می‌کند با از بین بردن شکل‌های سنتیِ هویت ملی، همبستگی شدیدی میان مردم یک کشور ایجاد کند و ثابت کند که آن‌ها برترین نژاد هستند.

این جنبش‌ها نیازمند آن بودند که انسان‌های متفاوت را بر اساس مشترکاتی مانند زبان متحد کنند. در جنبش‌هایی مانند پان‌ژرمنیسم و پان‌اسلاویسم، هم‌زبان‌ها دور هم جمع شدند، در نهایت بر قوانین محلی غلبه کردند و از نژادپرستی به‌عنوان ابزاری برای توجیه موقعیت ممتازی که به خود داده بودند، بهره بردند.

جنبش‌های پان‌ناسیونالیستی فریبندگان و دروغ‌گوهای قهاری بودند که توانستند تاریخ اروپا را بازنویسی کنند و این توهم را در ذهن مردم بکارند که نژاد آن‌ها، نژاد برتر جهان است. در نهایت، قوانین پان‌ناسیونالیسم با تلقین‌های مداوم و بسیار، به‌عنوان یک «نظم طبیعی» در کشورهای اروپایی تصویب و از سوی توده‌ها پذیرفته شد.

در همین راستا، برای حزب نازی در آلمان، نژاد آریایی به‌عنوان «نژاد ارباب» ترسیم شد که وظیفه داشت از خود در برابر «یهودیان خبیث» دفاع کند؛ زیرا آریایی‌ها با این باور که حاکمان برحق جهان هستند، تصور می‌کردند باید ثروت غصب‌شده‌ی خود را از چنگ یهودیان بیرون بکشند. همین تصورِ دروغین بود که آتش جنگ علیه یهودیان را شعله‌ور ساخت.

فصل 3
از 9

فروپاشی دولت‌-ملت‌ها و تبدیل یهودیان به مقصران بی‌نقص

در طول قرن نوزدهم، امپریالیست‌ها و جنبش‌های پان‌ناسیونالیستی رفته‌رفته قدرت را از چنگ دولت‌ها بیرون کشیدند. با رو به زوال رفتن دولت-ملت‌ها، یهودیان بیش از هر قشر دیگری از این اتفاق ضرر می‌کردند؛ هرچند در ابتدا خودشان از وخیم‌تر شدن اوضاع و طوفانی که در راه بود بی‌خبر بودند.

همپای کاهش قدرت و نفوذ دولت‌ها، نارضایتی و کینه‌توزی نسبت به یهودیان اوج گرفت. دلیل اصلی این خشم، ثروتمند بودن یهودیان بود. واقعیت این بود که یهودیان نقش مستقیمی در تصمیم‌گیری‌های دولتی نداشتند، اما به‌راحتی به‌عنوان مقصر شناخته می‌شدند.

در نتیجه، کسانی که به دنبال یک قربانی می‌گشتند، انگشت اتهام را به‌سوی جامعه‌ی یهودی نشانه رفتند و آن‌ها را دلیل اصلی ناکارآمدی دولت‌ها معرفی کردند. در آن دوران، یهودیان با القابی توهین‌آمیز نظیر «انگل» خطاب می‌شدند، چراکه مردم تصور می‌کردند آن‌ها بدون دلیل موجه و بدون انجام کار خاصی، صرفاً مواجب‌بگیر دولت هستند. همچنین، اروپایی‌ها یهودیان را خارجی‌هایی می‌پنداشتند که هرگز به‌طور کامل در بطن جامعه جذب نشدند.

نکته اینجا بود که چند نسل کار مستمر، یهودیان را به ثبات مالی رسانده بود و آن‌ها حاشیه‌ی امنیت قابل‌قبولی داشتند؛ در حالی که تحولات پرشتاب سیاسی و اقتصادی آن دوره، بر وضعیت معیشت و زندگی دیگر اقشار جامعه تاثیر ویرانگری می‌گذاشت. با این وجود، فارغ از میزان ناپایداری دولت یا میزان نفوذ یهودیان، مغالطه‌ی ترسناکِ توطئه‌ی یهودیان برای تسلط بر جهان همچنان با قدرت در ذهن توده‌ها باقی مانده بود.

در آغاز قرن بیستم، حادثه‌ی تاریخیِ دیگری رخ داد که برچسب مقصر بودن را محکم‌تر از قبل بر پیشانی یهودیان کوبید. در سال ۱۸۹۴، محاکمه‌ی معروفی به نام «ماجرای دریفوس» آغاز شد. این محاکمه علیه آلفرد دریفوس، کاپیتان یهودی ارتش فرانسه بود که به‌اشتباه متهم شد اسرار نظامی کشورش را به آلمانی‌ها فروخته است.

از همان روزهای نخست، گروه‌های یهودستیز با تمام قوا بر این نکته اصرار داشتند که اتهامات دریفوس، سندی قطعی بر دشمنی یهودیان با مردم فرانسه است. هرچند دوازده سالِ تمام طول کشید تا دادگاه سرانجام رأی به بی‌گناهی دریفوس داد، اما اختلافات و شکاف‌های ناشی از این ماجرا به‌راحتی حل نشد. برخی از مردم همچنان خواستار بررسی دوباره‌ی پرونده بودند و عده‌ای دیگر با صراحت معتقد بودند همین که دریفوس یک یهودی است، برای محکومیتش کفایت می‌کند و به هیچ دلیل و مدرک دیگری نیاز نیست.

فصل 4
از 9

ظهور توده‌های بی‌طبقه و تولد انسان‌های اتمیزه‌شده

در آغاز قرن بیستم و در نتیجه‌ی بی‌ثباتی‌های پی‌درپیِ نظام دولت-ملت، مردم روزبه‌روز جایگاه خود را در جامعه از دست دادند.

احزاب سیاسی تنها به دنبال حفظ منافع طبقات متوسط و ثروتمند بودند و در این میان، بخش عظیمی از مردم اروپا فقیر بوده و از حقوق اولیه‌ی خود محروم مانده بودند. آن‌ها احساس می‌کردند که هیچ حزب سیاسی‌ای نماینده‌ی صدایشان نیست. این افراد به‌عنوان «توده‌های بی‌طبقه» شناخته می‌شدند و پس از ویرانی‌های گسترده‌ی جنگ جهانی اول، تعدادشان به‌شدت افزایش یافت.

پس از پایان جنگ جهانی اول، اوضاع به حدی ناامیدکننده شد که حتی نخبگان و روشنفکران نیز از ایده‌های لیبرالی و اندیشه‌ی آزاد دست کشیدند و دوشادوش مردم عادی و محروم، موافق فروپاشی دولت‌ها بودند.

کسانی که توده‌های بی‌طبقه را تشکیل می‌دادند، انسان‌هایی منزوی و خشمگین بودند که به‌راحتی با جنبش‌های توتالیتری که در پی جنگ جهانی اول رشد کرده بودند، همراه شدند. هانا آرنت این افراد را «اتمیزه‌شده» می‌نامد؛ به این معنی که آن‌ها کاملاً منزوی شده، دیگر هیچ‌گونه دیدگاه اجتماعی نداشتند و نگرانی‌شان صرفاً به تأمین منافع شخصی محدود می‌شد.

همین دنبال کردن منافع شخصی، آن‌ها را به جنبش‌های پان‌ناسیونالیستی نزدیک‌تر می‌کرد؛ جنبش‌هایی که متعلق به هیچ ملت یا طبقه‌ی خاصی نبودند، ولی در عین حال می‌توانستند برای این انسان‌های رهاشده، احساس معنا و تعلق ایجاد کنند.

گام بعدی برای جنبش‌های پان‌ناسیونالیستی، استقرار توتالیتاریسم بود؛ زیرا آن‌ها هوشمندانه از توده‌ها برای آشکار کردن یک نقص مهلک در سیستم‌های دموکراتیک استفاده می‌کردند. کسانی که هنوز درگیر سیاست‌های دموکراتیک بودند، اشتباه بزرگی را مرتکب شدند و این توده‌ها را بی‌اهمیت دانستند. آن‌ها بر این عقیده بودند که این پوپولیست‌ها قادر به ایجاد تغییری نیستند، زیرا اکثر آن‌ها حق شرکت در انتخابات را نداشتند و اگر هم این حق را داشتند، در انتخابات شرکت نمی‌کردند؛ اما طولی نکشید که متوجه شدند این باور به‌شدت نادرست است.

رهبران جنبش‌های توتالیتر در اروپا توانستند با وعده‌های خود توده‌ها را به پای صندوق‌های رأی بکشانند و قدرتی بلامنازع به دست آوردند تا بدون داشتن رقیب، روند دموکراتیک را تخریب کنند.

اما چرا اروپا به چنین مرحله‌ای رسید و مهم‌ترین دلیل آن چه بود؟ پاسخ این است: زمانی که دموکراسی نتواند نماینده‌ی واقعی اکثریت مردم باشد، توتالیتاریسم ظهور کرده و قدرت را به دست می‌گیرد. بنابراین، وقتی اکثریت مردم احساس می‌کنند از حق رأی محروم‌اند و از نظر سیاسی به‌اندازه‌ی کافی برای رأی دادن متقاعد نشده‌اند، طرفداران توتالیتر از این وضعیتِ شکننده سوءاستفاده کرده و با هدف ایجاد تغییرات انقلابی، خود را به‌عنوان صدای مردم جا می‌زنند.

فصل 5
از 9

قدرت ویرانگر پروپاگاندا و مرگ تفکر تحلیلی

حکم‌فرمایی توتالیتاریسم در یک جامعه، نشان‌دهنده‌ی این نکته‌ی تلخ است که مردم از تفکر تحلیلی و سیاسی فاصله گرفته‌اند. در یک جامعه‌ی توتالیتر، تنها چیزی که واقعاً اهمیت و اعتبار دارد، دیدگاه و چشم‌انداز رهبر برای آینده است. اگر شواهد واقعی برای رد آن دیدگاه یا ارائه‌ی یک جایگزین مناسب مطرح شود، آن شواهد فوراً به «تلاش دشمن برای گمراه کردن مردم» تبدیل می‌شود.

نازی‌ها پس از شکل‌گیری‌شان در سال‌های پس از جنگ جهانی اول، به‌صورت مداوم مردم را از تفکر تحلیلی دور می‌کردند. آن‌ها با تکرار داستان جعلی «توطئه‌ی یهود» و القای تهدید شیوه‌ی زندگی آلمانی‌ها از سوی یهودیان، جامعه را سرکوب می‌کردند. بارها و بارها به مردم هشدار داده شد که باید اقداماتی برای جلوگیری از موفقیت یهودیان انجام شود، وگرنه آینده‌ای وحشتناک و ظالمانه در پیش است. و از آنجایی که در جامعه‌ی توتالیتر نازی‌ها تنها یک دیدگاه اجازه‌ی حیات داشت، این داستان به‌سرعت به یک واقعیت عمومی تبدیل شد.

در روایت حکومتی نازی‌ها، رهبران حزب به‌عنوان محافظان قهرمانِ آریایی معرفی می‌شدند که در جنگ برای محافظت از آینده‌ی تمدن پیروز شده‌اند. نازی‌ها با انتشار گسترده‌ی این داستان و با هدف شکست دادن یهودیان، موقعیت خود را بیش از پیش تقویت کردند.

به هیچ وجه تصادفی نبود که جوزف استالین، دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی بین سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۵۳، از تاکتیک‌های کاملاً مشابهی برای تحکیم کنترل خود بر توده‌های پان‌اسلاویک در امپراتوری بزرگ شوروی استفاده کرد. او نیز در داستان‌سرایی‌های خود سعی داشت نشان دهد که از کمونیست‌های شریف و سخت‌کوش کشور در برابر توطئه‌گران محافظت می‌کند.

در انتشار این داستان‌های دروغین، یکی از قدرتمندترین ابزارهای رهبران تمامیت‌خواه، تبلیغات یا پروپاگاندا است؛ زیرا دقیقاً همین تبلیغات است که خلا ناشی از نبود دموکراسی را پر می‌کند.

مردم آلمان و اتحاد جماهیر شوروی به طرز ویژه‌ای در معرض این تبلیغات قرار گرفتند، زیرا آن‌ها حس هدف، هویت و معنای خود را در دولت-ملت از دست داده بودند. در حقیقت، آن‌ها دولت را متعلق به خود نمی‌دانستند و خود را نیز بخشی از آن نمی‌دیدند.

مردم آلمان و شوروی کاملاً ناامید شده بودند و احساس می‌کردند که دولت‌هایشان نماینده‌ی واقعیِ آن‌ها نیستند. زمانی که مردم عصبانی، بیکار و منزوی باشند (دقیقاً همان‌طور که بسیاری در آن زمان چنین وضعیتی داشتند)، مستعد و منتظر چیزی مانند نازیسم یا استالینیسم می‌مانند تا این خلا را پر کند و دستاوردی برایشان داشته باشد. وقتی مردم در چنین وضعیت شدید روحی و شکننده‌ای قرار می‌گیرند، ایده‌های عجیب‌وغریبی را که در تبلیغات می‌بینند به‌راحتی می‌پذیرند. هنگامی که واقعیت توسط ماشین تبلیغات تحریف می‌شود، توده‌ها بیشتر از قبل آماده می‌شوند تا کورکورانه رهبر خود را دنبال کنند.

فصل 6
از 9

سلطه‌ی ایدئولوژی و ماشین تاریخ‌سازی مستبدان

یکی از ویژگی‌های بارز ایدئولوژی این است که تاریخ را تحریف می‌کند تا آن را با واقعیتِ ایدئولوژیکِ خود تطبیق دهد.

از دیگر نشانه‌های معمول توتالیتاریسم این است که تلاش می‌کند از طریق تبلیغات و ایدئولوژی، تاریخ را به‌گونه‌ای بازنویسی کند که اقداماتِ رژیم توتالیتر توجیه شود. برای مثال، در نسخه‌ی تحریف‌شده‌ی نازی‌ها از تاریخ، آریایی‌ها به‌عنوان نژاد ارباب ابدی معرفی می‌شدند و این‌گونه نشان داده می‌شد که تمام تاریخ به لحظه‌ای در دهه‌ی ۱۹۳۰ منتهی می‌شود تا آلمان بتواند به سرنوشت محتوم خود، یعنی فتح جهان، جامه‌ی عمل بپوشاند.

برای معنا دادن به این تاریخ تحریف‌شده، حزب توتالیتر ناگزیر است تفکر آزاد فردی را سرکوب کرده و توده‌های منزوی را به ابزاری مطیع تبدیل کند که آماده‌ی اجرای اراده‌ی رهبر هستند. وقتی این اتفاق رخ بدهد، تنها نسخه‌ی معقول و پذیرفته‌شده از تاریخ، نسخه‌ای خواهد بود که با ایدئولوژی حزب همسو باشد.

با این حال، آنچه اغلب در واقعیت رخ می‌دهد این است که داستان‌ها، ایدئولوژی‌ها و تبلیغات، همگی در خدمت دستور کار واقعیِ نهضت، یعنی «گسترش و دستیابی به قدرت» قرار می‌گیرند. مسلماً ایدئولوژی نازی مبنی بر اینکه نژاد ارباب آریایی جهان را از یک توطئه‌ی یهودی نجات داده، صرفاً ابزاری برای همین دستور کار بود.

بر هیچ‌کس پوشیده نیست که نازی‌های عالی‌رتبه که مسئول تداوم افسانه‌ی نژاد ارباب آریایی بودند، به‌خوبی از ساختگی بودن آن آگاه بودند. آن‌ها همچنین می‌دانستند که تبلیغاتِ پیرامون مافوق بشری بودنِ رهبرشان نیز کاملاً دروغ و ساختگی است.

اما آن‌ها با تمام وجود به این ایده متعهد بودند که در مسیر خلق جامعه‌ای هستند که قرار است جهان را کنترل کند. آن‌ها می‌دانستند که می‌توانند توده‌ها را با داستان‌های خود همراه کنند و بر مبنای همین تواناییِ فریب، می‌خواستند قدرت خود را گسترش دهند.

نازی‌ها یهودیان را به‌عنوان «دشمن مشترک» معرفی کردند تا توده‌ها را با خود همسو کنند. آن‌ها به وجود چنین دشمنی نیاز داشتند تا مردم را متحد کرده و در اطراف خود نگه دارند. بنابراین، اگر حتی موفق می‌شدند آخرین فرد یهودی روی زمین را به قتل برسانند، کاملاً واضح بود که بلافاصله به خلق دشمنِ دیگری نیاز داشتند.

دولت توتالیتر صرفاً یک قانون طلایی دارد: «هدف»، در هسته‌ی مرکزیِ جنبش است.

در این میان، نقش ایدئولوژی فقط درگیر کردن و برانگیختن افرادی است که برای رسیدن به آن هدف مورد نیازند. در مرحله‌ی بعدی، آن‌ها به‌راحتی همان هدفِ سلطه‌گرانه را در یک ایدئولوژی دیگر قرار می‌دهند تا توده‌های تازه‌ای را هدف گرفته و به‌سوی خود جذب کنند.

برای طرفداران توتالیتاریسم، خودِ جنبش و گسترش آن، تنها اهدافی هستند که اهمیت دارند و برای تحقق آن تلاش می‌کنند. به همین دلیل، هر چیزی که در خدمت این رسالتِ محوری نباشد اهمیتی ندارد و همه‌چیز باید مطلقاً در خدمت ایدئولوژی قرار گیرد.

فصل 7
از 9

مسخ انسانیت و تبدیل شدن به چرخ‌دنده‌های یک ماشین

هر فردی که در یک جنبش توتالیتر حل شده و جزئی از توده‌ها می‌شود، جنبه‌ی انسانی کمتری پیدا می‌کند و بیشتر شبیه چرخ‌دنده‌ای بی‌اراده در یک ماشین عظیم می‌شود. با تبدیل شدن افراد به یک چرخ‌دنده‌ی ناشناس، ویژگی‌های اصیل انسانی مانند آزاداندیشی و خودمختاری به‌طور کامل از بین می‌روند.

یکی از راه‌های موفقیت توتالیتاریسم در تبدیل مردم به چرخ‌دنده‌های مطیع، از بین بردن عمدیِ حق انتخاب و تغییر ذهنیت افراد، یا به عبارت دقیق‌تر، از بین بردن معنای حقیقیِ «آزادی» است.

در یک دولت توتالیتر، اعضای توده‌ها هرگز در راستای منافع واقعی خود عمل نمی‌کنند؛ بلکه اقداماتشان بیشتر در راستای پایبندی به ایدئولوژی تنظیم می‌شود. به این ترتیب می‌توان گفت که توده‌ها کنترلِ کامل و آگاهانه‌ای بر زندگی خود ندارند، بلکه در واقع فقط اراده‌ی رهبر را اجرا می‌کنند.

به همین دلیل است که نمی‌توان با یک عضو از این توده گفت‌وگوی منطقی داشت و سؤالات منطقی درباره‌ی ایدئولوژی از او پرسید. چراکه گفت‌وگو، به آزاداندیشی و تأمل نیاز دارد؛ اما هنگامی که مردم با آگاهی کامل، از حق و مسئولیت خود برای تصمیم‌گیری آگاهانه چشم‌پوشی می‌کنند، دیگر قادر به ارزیابی انتقادی اعمال خود نیستند و اساساً تمایلی هم برای این کار ندارند. آن‌ها نمی‌خواهند خود را به گونه‌ای که واقعاً هستند ببینند و نسبت به تأثیراتِ رفتارشان نیز کاملاً بی‌تفاوت‌اند.

وقتی شما کنترل کامل و آگاهانه‌ای بر زندگی خود داشته باشید، می‌توانید به گذشته نگاه کنید، به کارهایی که انجام داده‌اید و چرایی آن‌ها فکر کنید؛ در نتیجه، می‌توانید در آینده رفتار متفاوتی در پیش بگیرید و تصمیم دیگری اتخاذ کنید. اما اگر انگیزه‌های شما برای اقدام، از همان ابتدا بر اساس ذات و اراده‌ی خودتان نباشد، هیچ جایگاه ثابتی ندارید که بتوانید از آن، بازتابِ معناداری دریافت کنید. حکومت توتالیتر نیز همواره از تکرار شعارها و ایجاد وحشت برای خنثی کردنِ اراده‌ی آزاد و خودانگیختگی استفاده می‌کند.

استفاده‌ی مکرر و سیستماتیک از خشونت، نه‌تنها مردم را از پایبندی به ایدئولوژی نمی‌ترساند، بلکه اثری هولناک‌تر دارد: می‌تواند آن‌ها را در برابر خشونت و کشتار کاملاً «بی‌حس» کند.

هرگاه خشونت به یک تهدید دائمی، مکانیکی و غیرشخصی تبدیل شود، هم قربانی و هم مرتکب‌کننده‌ی آن نسبت به آن بی‌حس می‌شوند. وقتی این اتفاق می‌افتد، هر دو طرف وجهه‌ی انسانی خود را از دست می‌دهند و همین مسخ‌شدگی، احتمال تداوم و تشدید تهاجم را بسیار بیشتر می‌کند.

در آلمان نازی، تبلیغات و پروپاگاندای عظیمی به راه افتاده بود تا چهره‌ای غیرانسانی از یهودیان بسازد. برای مثال، معمولاً رسانه‌ها یهودیان را به‌عنوان حیوانات موذی معرفی می‌کردند تا انتقال آن‌ها به اردوگاه‌های کار اجباری در ذهن مردم توجیه شود. کشتار آن‌ها نیز به حدی معمولی، برنامه‌ریزی‌شده و غیرشخصی انجام می‌شد که دیگر نیازی به هیچ‌گونه تصمیم‌گیری اخلاقیِ فردی نداشت؛ سیستمی که در نتیجه، قاتلان و مقتولان را کاملاً از حالت انسانی دور کرده بود.

فصل 8
از 9

تنهاییِ انسان مدرن؛ بهترین طعمه برای استبداد

هرگاه مردم منزوی می‌شوند و احساس می‌کنند که توسط جوامع خود کنار گذاشته شده یا طرد شده‌اند، بلافاصله به هدف اصلی یک جنبش تمامیت‌خواه تبدیل می‌شوند. زیرا هنگامی که شما جامعه‌ی خود را از دست می‌دهید، احساسِ خویشتن را نیز از دست می‌دهید. اگر سیستم به شما این حس را القا کند که انسانی یک‌بارمصرف یا ناخواسته‌اید، به احتمال زیاد شانسِ برقراریِ ارتباط معنادار با دیگران را از دست خواهید داد. این روندِ مخرب با این حس همراه است که دیگر جایی در جامعه برای شما وجود ندارد؛ پس چرا باید به خود زحمت دهید که در چیزی شرکت کنید یا مطالبه‌گریِ خاصی را شکل دهید؟

اما دقیقاً بعد از این احساس سرخوردگیِ عمیق، حس دیگری متولد می‌شود که این خلأ را پر می‌کند و باعث می‌شود مردم یک بار دیگر احساس کنند که به چیزی تعلق دارند. این روند، مردم را در برابر شعارها و وعده‌های یک جنبش توتالیتر به‌شدت آسیب‌پذیر می‌کند؛ چراکه توتالیتاریسم پر از وعده‌های فریبنده‌ای است که به مردم نشان می‌دهد آن‌ها بخشی از یک برنامه‌ی بسیار بزرگ‌تر و شکوهمند هستند.

از آنجایی که این نوع تنهایی در همه‌ی جوامع بشری وجود دارد، ما باید همیشه نسبت به توتالیتاریسم و تهدید جدیِ آن برای حقوق بشر، حساسیتِ بالایی به خرج دهیم.

از سوی دیگر، همیشه امیدی برای جلوگیری از پا گرفتن توتالیتاریسم وجود دارد. نکته‌ی کلیدی در این مسیر، زنده نگه داشتنِ جنبه‌ای از انسانیت است که توتالیتاریسم به دنبال نابودی آن است؛ جنبه‌ای که «خودانگیختگی» نام دارد.

اگرچه رژیم‌های توتالیتر با از بین بردنِ خودانگیختگیِ انسانی رشد می‌کنند، اما باید آگاه باشیم که گاهی همین خودانگیختگیِ هدایت‌نشده است که در وهله‌ی اول به توتالیتاریسم اجازه‌ی ظهور می‌دهد.

پیش از هر چیز، مهم است بدانیم که اتخاذ تصمیمات خودجوش، بدون درک کاملِ عواقب آن‌ها، می‌تواند به ظهور دولت‌های بی‌ثبات و از دست رفتنِ حقوق بشر منجر شود؛ عواملی که به‌سادگی راه را برای رهبران تمامیت‌خواه که مشتاقِ رفتار مستبدانه هستند، هموار می‌کند.

به همین دلیل، ضروری است که از اشتباهاتِ گذشته به‌خوبی درس بگیریم و از انسانیت خود، از جمله قدرت خودانگیختگی و فردیتِ آزاداندیش‌مان، همچون سپری برای دور نگاه داشتنِ جوامع خود از توتالیتاریسم استفاده کنیم.

ما باید در سطح جامعه مشارکتِ فعال داشته باشیم و جوامعی فراگیرتر و یکپارچه‌تر بسازیم. همچنین برای اطمینان بیشتر از اینکه تنهاییِ کمتری در جامعه وجود خواهد داشت، باید دولت‌هایی داشته باشیم که واقعاً نماینده‌ی همه‌ی مردم باشند.

در نهایت، بسیار مهم است که با استفاده از قوانین و سیاست‌های قدرتمند و منطقی، قدرت دولت را مهار و کنترل کنیم تا از تبدیل شدنِ یک حکومت دموکراتیک به یک حکومت دیکتاتوری توسط رهبری جاه‌طلب و توتالیتر، جلوگیری نماییم.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب توتالیتاریسم

جوامع زمانی در پرتگاهِ سقوط به دامان توتالیتاریسم قرار می‌گیرند که اکثریتِ محروم جامعه احساس کنند سیستم دموکراتیک در ماموریت خود شکست خورده است.

وقتی این پیوند و ارتباط قطع می‌شود، مردم به موجوداتی «اتمیزه‌شده» تبدیل می‌گردند و به‌شدت در برابر جنبش‌های توتالیتر آسیب‌پذیر می‌شوند.

ایدئولوژیِ جنبش‌های توتالیتر، با خلقِ یک یا چند دشمنِ فرضی، توده‌ها را در برابر آن‌ها متحد می‌کند؛ اما در عین حال با بی‌رحمی، خودانگیختگی و اراده‌ی آزادِ انسان را از بین می‌برد.

رژیم توتالیتر این مأموریت شوم را از طریق بمباران با ایدئولوژی تکراری، استفاده از ماشین تبلیغات و ایجاد رعب و ترور انجام می‌دهد و باعث می‌شود اعضای جامعه به‌جای تصمیم‌گیری با عقل خودشان، صرفاً اراده‌ی رهبر را اجرا کنند. با حفاظت از خصوصیات اصیل انسانی، پاسداری از خودانگیختگی و آزاداندیشی، و ساختنِ دولت‌هایی که نماینده‌ی واقعی مردم باشند، می‌توانیم با قدرتی بیشتر از ظهور رژیم‌های توتالیتر در آینده اجتناب کنیم.

مقدمه

ریشه‌های توتالیتاریسم؛ درس‌های هانا آرنت برای جهان امروز

شاید با خود بپرسید خواندن این کتاب چه سودی برای من دارد؟ این اثر، گزارشی حیاتی و بی‌نهایت مهم از این واقعیت است که چگونه پدیده‌ی توتالیتاریسم می‌تواند روح و روان انسان‌ها را فاسد کند. ما از آن دوران تاریک راه درازی را پیموده‌ایم و در طول سال‌ها به پیشرفت‌های شگرفی دست یافته‌ایم؛ اما نمی‌توانیم این حقیقت تلخ را انکار کنیم که ما تنها چند نسل با یکی از مخرب‌ترین و ویرانگرترین جنگ‌هایی که بشریت تا به حال به چشم دیده است، فاصله داریم.

اینکه با خیالی آسوده تصور کنیم از وحشی‌گری‌های آن دوران برای همیشه عبور کرده‌ایم و حالا تبدیل به نسل عاقل‌تری شده‌ایم، خیالی خام و نادرست است. ما باید با چشمی باز بپذیریم که احتمال تکرار آن فجایع هنوز هم وجود دارد.

اگر واقعاً دل در گرو این داریم که از جنایات آینده پیشگیری کنیم، باید همواره مراقب این حقیقت هولناک باشیم: یک جامعه‌ی دموکراتیک می‌تواند با سرعتی باورنکردنی علیه مردم خودش تغییر مسیر دهد و حاکمان تمامیت‌خواه و توتالیتر را بر مسند قدرت بنشاند.

در این خلاصه‌ی جذاب و خواندنی، همراه با هانا آرنت کشف خواهیم کرد که تئوری‌های توطئه تا چه اندازه می‌توانند مرگ‌بار و خطرناک باشند. همچنین خواهیم دید که چگونه یک محاکمه‌ی جنایی ساده می‌تواند شکاف‌های عمیق نژادی در یک کشور را برملا کند و در نهایت درک می‌کنیم که چرا یک جنبش توتالیتر، همیشه انسان‌های تنها و منزوی را به‌عنوان طعمه‌های اصلی خود هدف قرار می‌دهد.

فصل 1
از 9

ریشه‌های تاریخی یهودستیزی و شکل‌گیری تئوری‌های توطئه

برای درک تاریخ قرن بیستم، باید بدانیم که توتالیتاریسم پیوندی ناگسستنی و محکم با یهودستیزی داشت. این نفرت ریشه‌دار، علت‌های پیچیده و گوناگونی دارد که برای فهم آن‌ها باید به عقب برگردیم و ببینیم نظام طبقاتی اروپا در گذر تاریخ چگونه دگرگون شد.

در اواسط قرن هفدهم، اروپا برای دورانی طولانی تحت سیطره‌ی قوانین فئودالیسم یا همان نظام ارباب-رعیتی اداره می‌شد. در آن روزگار، جامعه به‌طور کلی به دو دسته‌ی اصلی تقسیم می‌شد: اشراف و دهقانان. در این میان، یهودیان طبقه‌ی ثروتمند و وام‌دهنده‌ی جامعه به شمار می‌رفتند و طبيعتاً از رفاهی به‌مراتب بیشتر از دهقانان برخوردار بودند. آن‌ها مدیریت حساب‌های مالی اشراف را بر عهده داشتند و در عوض، امتیازهای ویژه‌ای دریافت می‌کردند که بقیه‌ی مردم از آن‌ها محروم بودند؛ برای مثال، امتیاز اعطای وام به دیگران که حتی خود اشراف هم اجازه‌ی انجام آن را نداشتند. همین تفاوت‌ها و امتیازات، رفته‌رفته بذر خشم و حسادت را در دل مسیحیان و طبقات محروم جامعه کاشت.

اما در سال ۱۶۴۸ با امضای «پیمان وستفالی»، ورق برای یهودیان برگشت. این پیمان که مجموعه‌ای از معاهدات تاریخی بود، رسماً به نظام ارباب-رعیتی در بسیاری از کشورهای اروپایی پایان داد. از دل خاکستر ساختار فئودالی، نوع کاملاً جدیدی از جامعه متولد شد؛ جامعه‌ای که دیگر توسط پادشاهان اداره نمی‌شد، بلکه دولت‌ها کنترل آن را در دست داشتند. با این تغییر ساختار، کشورهای اروپایی رشدی همگن‌تر را تجربه کردند و در نهایت، سیستمی جدید به نام «دولت-ملت» در مناطق مختلف اروپا پذیرفته شد.

در دوران گذار از فئودالیسم، یهودیانی که پیش‌تر مدیران مالی اشراف بودند، حالا به کار برای دولت‌های جدید روی آوردند. از آنجا که سیستم جدید بسیار پیچیده‌تر بود و به حجم کار بیشتری نیاز داشت، یهودیان با تکیه بر سال‌ها تجربه‌ی خود در زمینه‌ی وام‌دهی و مدیریت مالی، توانستند جایگاه خود را ارتقا دهند؛ حتی آن دسته از یهودیانی که قبلاً بهره‌ای از امتیازات فئودالی نبرده بودند.

با این حال، چه در دوران فئودالیسم و چه در ساختار دولت-ملت، اوضاع برای یهودیان هرگز کاملاً امن نبود؛ چرا که خودشان هم به‌خوبی می‌دانستند تمام ارکان جامعه آن‌ها را به‌عنوان «بیگانه» می‌شناسند. کار در بدنه‌ی دولت باعث شد یهودیان به محافل و رویدادهای ویژه‌ی اشراف و نخبگان راه پیدا کنند. طبقه‌ی کارگر این دسترسی را ناعادلانه می‌دید و همین امر آتش خشم آن‌ها را شعله‌ورتر می‌کرد.

هرچه خشم و حسادت طبقات ضعیف بیشتر می‌شد، تعداد یهودیانی که از نردبان ترقی اجتماعی بالا می‌رفتند نیز افزایش می‌یافت. همین تقابل، زمینه‌ساز شکل‌گیری یک «تئوری توطئه»ی خطرناک شد: مردم عادی تصور می‌کردند که یهودیان در حال توطئه برای تصرف تمام اروپا هستند.

البته این نگاه فقط مختص مردم عادی نبود؛ طبقات حاکم اروپا نیز یهودیان را بیگانه می‌پنداشتند. آن‌ها به یهودیان صرفاً به چشم یک «معاون» یا ابزار نگاه می‌کردند. هرچند تحمل یهودیان برای طبقه‌ی حاکم ناخوشایند بود، اما به‌خاطر نقش کلیدی آن‌ها در ساختار دولت و اقتصاد، چاره‌ای جز مدارا نداشتند. در نتیجه، برخی یهودیان در سطح فردی پذیرفته می‌شدند، اما در سطح کلان همچنان تحقیر می‌شدند؛ حتی توسط همان کسانی که بیشترین سود را از کمک‌ها و تخصص آن‌ها برده بودند.

فصل 2
از 9

تولد امپریالیسم و نقش پان‌ناسیونالیسم نژادپرست در نظام جدید

با ظهور سیستم دولت-ملت، این امید در دل‌ها جوانه زد که جامعه‌ی مدرن می‌تواند هم‌زمان قدرتمند و عادلانه باشد. اما این امید خیلی زود رنگ باخت، چراکه رقابت و جنگ بر سر تصاحب قدرت در سراسر اروپا آغاز شد.

در اروپای پس از فئودالیسم، طبقه‌ی بورژوازی در حال رشد و قدرت گرفتن بود. بورژواها به‌عنوان نیرومندترین گروه اقتصادی، جایگاه سنتی اشراف را به‌شدت به خطر انداخته بودند. با این حال، دولت‌های نوپا به جاه‌طلبی‌های سرمایه‌دارانه‌ی بورژواها اجازه‌ی شکوفایی دادند. آن‌ها برای گسترش تجارت، مرزهای خود را باز گذاشتند تا بازرگانان بتوانند به بازارهایی فراتر از مرزهای کشورشان چنگ بیندازند. همین سیاست‌های توسعه‌طلبانه بود که کم‌کم پدیده‌ی «امپریالیسم» را به وجود آورد.

طبیعتاً امپریالیسم با چالش‌های اخلاقی و حقوقی فراوانی روبه‌رو بود؛ زیرا ماهیت آن بر پایه‌ی استخراج پول و منابع از یک کشور ضعیف، انتقال آن به کشوری دیگر و تثبیت قوانین استعمارگرانه‌ی دولت-ملت در کشورِ مغلوب بنا شده است. از آنجا که کلمه‌ی امپریالیسم بار معنایی منفی داشت و معادل «استعمارگری» شناخته می‌شد، قدرت‌های بزرگ برای توجیه این توسعه‌طلبی به مفاهیم نژادپرستانه متوسل شدند.

از نظر تاریخی، وقتی کشوری سرزمین جدیدی را فتح می‌کرد، قوانین خود را در قلمرو تازه‌تصرف‌شده به اجرا می‌گذاشت. اما این کار برای تجارتِ کشورهای استعمارگر مضر بود، زیرا اجرای قوانین برابر، به مردم مستعمره حقوقی معادل شهروندان کشور فاتح می‌داد. اعمال چنین قوانینی با هدف اصلی امپریالیسم، یعنی گسترش قدرت و کسب سود حداکثری، در تضاد بود.

بنابراین، قدرت‌های امپریالیستی به‌جای اجرای قوانین داخلی خود، تصمیم گرفتند جمعیت‌های بومی را از طریق بوروکراسی‌های خاص و سرکوب‌گرانه کنترل کنند. این روش، سود سرشاری برای کشور قدرتمند به همراه داشت، اما هم‌زمان حقوق بشر را نقض می‌کرد و هزاران انسان بی‌گناه را درگیر مشکلات دردناکی می‌ساخت. برای توجیه این ظلم سیستماتیک، آن‌ها از دیدگاه‌های نژادپرستانه بهره بردند تا ثابت کنند بومیانِ سرزمین‌های تسخیر شده موجوداتی پست‌تر هستند و لایق برخورداری از قوانین انسانیِ رایج در کشورهای اروپایی نیستند.

اما طولی نکشید که مبارزه با امپریالیسم، توسط فعالان جنبش‌های «پان‌ناسیونالیستی» مورد استفاده قرار گرفت. پان‌ناسیونالیسم نوعی ملی‌گرایی است که تلاش می‌کند با از بین بردن شکل‌های سنتیِ هویت ملی، همبستگی شدیدی میان مردم یک کشور ایجاد کند و ثابت کند که آن‌ها برترین نژاد هستند.

این جنبش‌ها نیازمند آن بودند که انسان‌های متفاوت را بر اساس مشترکاتی مانند زبان متحد کنند. در جنبش‌هایی مانند پان‌ژرمنیسم و پان‌اسلاویسم، هم‌زبان‌ها دور هم جمع شدند، در نهایت بر قوانین محلی غلبه کردند و از نژادپرستی به‌عنوان ابزاری برای توجیه موقعیت ممتازی که به خود داده بودند، بهره بردند.

جنبش‌های پان‌ناسیونالیستی فریبندگان و دروغ‌گوهای قهاری بودند که توانستند تاریخ اروپا را بازنویسی کنند و این توهم را در ذهن مردم بکارند که نژاد آن‌ها، نژاد برتر جهان است. در نهایت، قوانین پان‌ناسیونالیسم با تلقین‌های مداوم و بسیار، به‌عنوان یک «نظم طبیعی» در کشورهای اروپایی تصویب و از سوی توده‌ها پذیرفته شد.

در همین راستا، برای حزب نازی در آلمان، نژاد آریایی به‌عنوان «نژاد ارباب» ترسیم شد که وظیفه داشت از خود در برابر «یهودیان خبیث» دفاع کند؛ زیرا آریایی‌ها با این باور که حاکمان برحق جهان هستند، تصور می‌کردند باید ثروت غصب‌شده‌ی خود را از چنگ یهودیان بیرون بکشند. همین تصورِ دروغین بود که آتش جنگ علیه یهودیان را شعله‌ور ساخت.

فصل 3
از 9

فروپاشی دولت‌-ملت‌ها و تبدیل یهودیان به مقصران بی‌نقص

در طول قرن نوزدهم، امپریالیست‌ها و جنبش‌های پان‌ناسیونالیستی رفته‌رفته قدرت را از چنگ دولت‌ها بیرون کشیدند. با رو به زوال رفتن دولت-ملت‌ها، یهودیان بیش از هر قشر دیگری از این اتفاق ضرر می‌کردند؛ هرچند در ابتدا خودشان از وخیم‌تر شدن اوضاع و طوفانی که در راه بود بی‌خبر بودند.

همپای کاهش قدرت و نفوذ دولت‌ها، نارضایتی و کینه‌توزی نسبت به یهودیان اوج گرفت. دلیل اصلی این خشم، ثروتمند بودن یهودیان بود. واقعیت این بود که یهودیان نقش مستقیمی در تصمیم‌گیری‌های دولتی نداشتند، اما به‌راحتی به‌عنوان مقصر شناخته می‌شدند.

در نتیجه، کسانی که به دنبال یک قربانی می‌گشتند، انگشت اتهام را به‌سوی جامعه‌ی یهودی نشانه رفتند و آن‌ها را دلیل اصلی ناکارآمدی دولت‌ها معرفی کردند. در آن دوران، یهودیان با القابی توهین‌آمیز نظیر «انگل» خطاب می‌شدند، چراکه مردم تصور می‌کردند آن‌ها بدون دلیل موجه و بدون انجام کار خاصی، صرفاً مواجب‌بگیر دولت هستند. همچنین، اروپایی‌ها یهودیان را خارجی‌هایی می‌پنداشتند که هرگز به‌طور کامل در بطن جامعه جذب نشدند.

نکته اینجا بود که چند نسل کار مستمر، یهودیان را به ثبات مالی رسانده بود و آن‌ها حاشیه‌ی امنیت قابل‌قبولی داشتند؛ در حالی که تحولات پرشتاب سیاسی و اقتصادی آن دوره، بر وضعیت معیشت و زندگی دیگر اقشار جامعه تاثیر ویرانگری می‌گذاشت. با این وجود، فارغ از میزان ناپایداری دولت یا میزان نفوذ یهودیان، مغالطه‌ی ترسناکِ توطئه‌ی یهودیان برای تسلط بر جهان همچنان با قدرت در ذهن توده‌ها باقی مانده بود.

در آغاز قرن بیستم، حادثه‌ی تاریخیِ دیگری رخ داد که برچسب مقصر بودن را محکم‌تر از قبل بر پیشانی یهودیان کوبید. در سال ۱۸۹۴، محاکمه‌ی معروفی به نام «ماجرای دریفوس» آغاز شد. این محاکمه علیه آلفرد دریفوس، کاپیتان یهودی ارتش فرانسه بود که به‌اشتباه متهم شد اسرار نظامی کشورش را به آلمانی‌ها فروخته است.

از همان روزهای نخست، گروه‌های یهودستیز با تمام قوا بر این نکته اصرار داشتند که اتهامات دریفوس، سندی قطعی بر دشمنی یهودیان با مردم فرانسه است. هرچند دوازده سالِ تمام طول کشید تا دادگاه سرانجام رأی به بی‌گناهی دریفوس داد، اما اختلافات و شکاف‌های ناشی از این ماجرا به‌راحتی حل نشد. برخی از مردم همچنان خواستار بررسی دوباره‌ی پرونده بودند و عده‌ای دیگر با صراحت معتقد بودند همین که دریفوس یک یهودی است، برای محکومیتش کفایت می‌کند و به هیچ دلیل و مدرک دیگری نیاز نیست.

فصل 4
از 9

ظهور توده‌های بی‌طبقه و تولد انسان‌های اتمیزه‌شده

در آغاز قرن بیستم و در نتیجه‌ی بی‌ثباتی‌های پی‌درپیِ نظام دولت-ملت، مردم روزبه‌روز جایگاه خود را در جامعه از دست دادند.

احزاب سیاسی تنها به دنبال حفظ منافع طبقات متوسط و ثروتمند بودند و در این میان، بخش عظیمی از مردم اروپا فقیر بوده و از حقوق اولیه‌ی خود محروم مانده بودند. آن‌ها احساس می‌کردند که هیچ حزب سیاسی‌ای نماینده‌ی صدایشان نیست. این افراد به‌عنوان «توده‌های بی‌طبقه» شناخته می‌شدند و پس از ویرانی‌های گسترده‌ی جنگ جهانی اول، تعدادشان به‌شدت افزایش یافت.

پس از پایان جنگ جهانی اول، اوضاع به حدی ناامیدکننده شد که حتی نخبگان و روشنفکران نیز از ایده‌های لیبرالی و اندیشه‌ی آزاد دست کشیدند و دوشادوش مردم عادی و محروم، موافق فروپاشی دولت‌ها بودند.

کسانی که توده‌های بی‌طبقه را تشکیل می‌دادند، انسان‌هایی منزوی و خشمگین بودند که به‌راحتی با جنبش‌های توتالیتری که در پی جنگ جهانی اول رشد کرده بودند، همراه شدند. هانا آرنت این افراد را «اتمیزه‌شده» می‌نامد؛ به این معنی که آن‌ها کاملاً منزوی شده، دیگر هیچ‌گونه دیدگاه اجتماعی نداشتند و نگرانی‌شان صرفاً به تأمین منافع شخصی محدود می‌شد.

همین دنبال کردن منافع شخصی، آن‌ها را به جنبش‌های پان‌ناسیونالیستی نزدیک‌تر می‌کرد؛ جنبش‌هایی که متعلق به هیچ ملت یا طبقه‌ی خاصی نبودند، ولی در عین حال می‌توانستند برای این انسان‌های رهاشده، احساس معنا و تعلق ایجاد کنند.

گام بعدی برای جنبش‌های پان‌ناسیونالیستی، استقرار توتالیتاریسم بود؛ زیرا آن‌ها هوشمندانه از توده‌ها برای آشکار کردن یک نقص مهلک در سیستم‌های دموکراتیک استفاده می‌کردند. کسانی که هنوز درگیر سیاست‌های دموکراتیک بودند، اشتباه بزرگی را مرتکب شدند و این توده‌ها را بی‌اهمیت دانستند. آن‌ها بر این عقیده بودند که این پوپولیست‌ها قادر به ایجاد تغییری نیستند، زیرا اکثر آن‌ها حق شرکت در انتخابات را نداشتند و اگر هم این حق را داشتند، در انتخابات شرکت نمی‌کردند؛ اما طولی نکشید که متوجه شدند این باور به‌شدت نادرست است.

رهبران جنبش‌های توتالیتر در اروپا توانستند با وعده‌های خود توده‌ها را به پای صندوق‌های رأی بکشانند و قدرتی بلامنازع به دست آوردند تا بدون داشتن رقیب، روند دموکراتیک را تخریب کنند.

اما چرا اروپا به چنین مرحله‌ای رسید و مهم‌ترین دلیل آن چه بود؟ پاسخ این است: زمانی که دموکراسی نتواند نماینده‌ی واقعی اکثریت مردم باشد، توتالیتاریسم ظهور کرده و قدرت را به دست می‌گیرد. بنابراین، وقتی اکثریت مردم احساس می‌کنند از حق رأی محروم‌اند و از نظر سیاسی به‌اندازه‌ی کافی برای رأی دادن متقاعد نشده‌اند، طرفداران توتالیتر از این وضعیتِ شکننده سوءاستفاده کرده و با هدف ایجاد تغییرات انقلابی، خود را به‌عنوان صدای مردم جا می‌زنند.

فصل 5
از 9

قدرت ویرانگر پروپاگاندا و مرگ تفکر تحلیلی

حکم‌فرمایی توتالیتاریسم در یک جامعه، نشان‌دهنده‌ی این نکته‌ی تلخ است که مردم از تفکر تحلیلی و سیاسی فاصله گرفته‌اند. در یک جامعه‌ی توتالیتر، تنها چیزی که واقعاً اهمیت و اعتبار دارد، دیدگاه و چشم‌انداز رهبر برای آینده است. اگر شواهد واقعی برای رد آن دیدگاه یا ارائه‌ی یک جایگزین مناسب مطرح شود، آن شواهد فوراً به «تلاش دشمن برای گمراه کردن مردم» تبدیل می‌شود.

نازی‌ها پس از شکل‌گیری‌شان در سال‌های پس از جنگ جهانی اول، به‌صورت مداوم مردم را از تفکر تحلیلی دور می‌کردند. آن‌ها با تکرار داستان جعلی «توطئه‌ی یهود» و القای تهدید شیوه‌ی زندگی آلمانی‌ها از سوی یهودیان، جامعه را سرکوب می‌کردند. بارها و بارها به مردم هشدار داده شد که باید اقداماتی برای جلوگیری از موفقیت یهودیان انجام شود، وگرنه آینده‌ای وحشتناک و ظالمانه در پیش است. و از آنجایی که در جامعه‌ی توتالیتر نازی‌ها تنها یک دیدگاه اجازه‌ی حیات داشت، این داستان به‌سرعت به یک واقعیت عمومی تبدیل شد.

در روایت حکومتی نازی‌ها، رهبران حزب به‌عنوان محافظان قهرمانِ آریایی معرفی می‌شدند که در جنگ برای محافظت از آینده‌ی تمدن پیروز شده‌اند. نازی‌ها با انتشار گسترده‌ی این داستان و با هدف شکست دادن یهودیان، موقعیت خود را بیش از پیش تقویت کردند.

به هیچ وجه تصادفی نبود که جوزف استالین، دیکتاتور اتحاد جماهیر شوروی بین سال‌های ۱۹۲۴ تا ۱۹۵۳، از تاکتیک‌های کاملاً مشابهی برای تحکیم کنترل خود بر توده‌های پان‌اسلاویک در امپراتوری بزرگ شوروی استفاده کرد. او نیز در داستان‌سرایی‌های خود سعی داشت نشان دهد که از کمونیست‌های شریف و سخت‌کوش کشور در برابر توطئه‌گران محافظت می‌کند.

در انتشار این داستان‌های دروغین، یکی از قدرتمندترین ابزارهای رهبران تمامیت‌خواه، تبلیغات یا پروپاگاندا است؛ زیرا دقیقاً همین تبلیغات است که خلا ناشی از نبود دموکراسی را پر می‌کند.

مردم آلمان و اتحاد جماهیر شوروی به طرز ویژه‌ای در معرض این تبلیغات قرار گرفتند، زیرا آن‌ها حس هدف، هویت و معنای خود را در دولت-ملت از دست داده بودند. در حقیقت، آن‌ها دولت را متعلق به خود نمی‌دانستند و خود را نیز بخشی از آن نمی‌دیدند.

مردم آلمان و شوروی کاملاً ناامید شده بودند و احساس می‌کردند که دولت‌هایشان نماینده‌ی واقعیِ آن‌ها نیستند. زمانی که مردم عصبانی، بیکار و منزوی باشند (دقیقاً همان‌طور که بسیاری در آن زمان چنین وضعیتی داشتند)، مستعد و منتظر چیزی مانند نازیسم یا استالینیسم می‌مانند تا این خلا را پر کند و دستاوردی برایشان داشته باشد. وقتی مردم در چنین وضعیت شدید روحی و شکننده‌ای قرار می‌گیرند، ایده‌های عجیب‌وغریبی را که در تبلیغات می‌بینند به‌راحتی می‌پذیرند. هنگامی که واقعیت توسط ماشین تبلیغات تحریف می‌شود، توده‌ها بیشتر از قبل آماده می‌شوند تا کورکورانه رهبر خود را دنبال کنند.

فصل 6
از 9

سلطه‌ی ایدئولوژی و ماشین تاریخ‌سازی مستبدان

یکی از ویژگی‌های بارز ایدئولوژی این است که تاریخ را تحریف می‌کند تا آن را با واقعیتِ ایدئولوژیکِ خود تطبیق دهد.

از دیگر نشانه‌های معمول توتالیتاریسم این است که تلاش می‌کند از طریق تبلیغات و ایدئولوژی، تاریخ را به‌گونه‌ای بازنویسی کند که اقداماتِ رژیم توتالیتر توجیه شود. برای مثال، در نسخه‌ی تحریف‌شده‌ی نازی‌ها از تاریخ، آریایی‌ها به‌عنوان نژاد ارباب ابدی معرفی می‌شدند و این‌گونه نشان داده می‌شد که تمام تاریخ به لحظه‌ای در دهه‌ی ۱۹۳۰ منتهی می‌شود تا آلمان بتواند به سرنوشت محتوم خود، یعنی فتح جهان، جامه‌ی عمل بپوشاند.

برای معنا دادن به این تاریخ تحریف‌شده، حزب توتالیتر ناگزیر است تفکر آزاد فردی را سرکوب کرده و توده‌های منزوی را به ابزاری مطیع تبدیل کند که آماده‌ی اجرای اراده‌ی رهبر هستند. وقتی این اتفاق رخ بدهد، تنها نسخه‌ی معقول و پذیرفته‌شده از تاریخ، نسخه‌ای خواهد بود که با ایدئولوژی حزب همسو باشد.

با این حال، آنچه اغلب در واقعیت رخ می‌دهد این است که داستان‌ها، ایدئولوژی‌ها و تبلیغات، همگی در خدمت دستور کار واقعیِ نهضت، یعنی «گسترش و دستیابی به قدرت» قرار می‌گیرند. مسلماً ایدئولوژی نازی مبنی بر اینکه نژاد ارباب آریایی جهان را از یک توطئه‌ی یهودی نجات داده، صرفاً ابزاری برای همین دستور کار بود.

بر هیچ‌کس پوشیده نیست که نازی‌های عالی‌رتبه که مسئول تداوم افسانه‌ی نژاد ارباب آریایی بودند، به‌خوبی از ساختگی بودن آن آگاه بودند. آن‌ها همچنین می‌دانستند که تبلیغاتِ پیرامون مافوق بشری بودنِ رهبرشان نیز کاملاً دروغ و ساختگی است.

اما آن‌ها با تمام وجود به این ایده متعهد بودند که در مسیر خلق جامعه‌ای هستند که قرار است جهان را کنترل کند. آن‌ها می‌دانستند که می‌توانند توده‌ها را با داستان‌های خود همراه کنند و بر مبنای همین تواناییِ فریب، می‌خواستند قدرت خود را گسترش دهند.

نازی‌ها یهودیان را به‌عنوان «دشمن مشترک» معرفی کردند تا توده‌ها را با خود همسو کنند. آن‌ها به وجود چنین دشمنی نیاز داشتند تا مردم را متحد کرده و در اطراف خود نگه دارند. بنابراین، اگر حتی موفق می‌شدند آخرین فرد یهودی روی زمین را به قتل برسانند، کاملاً واضح بود که بلافاصله به خلق دشمنِ دیگری نیاز داشتند.

دولت توتالیتر صرفاً یک قانون طلایی دارد: «هدف»، در هسته‌ی مرکزیِ جنبش است.

در این میان، نقش ایدئولوژی فقط درگیر کردن و برانگیختن افرادی است که برای رسیدن به آن هدف مورد نیازند. در مرحله‌ی بعدی، آن‌ها به‌راحتی همان هدفِ سلطه‌گرانه را در یک ایدئولوژی دیگر قرار می‌دهند تا توده‌های تازه‌ای را هدف گرفته و به‌سوی خود جذب کنند.

برای طرفداران توتالیتاریسم، خودِ جنبش و گسترش آن، تنها اهدافی هستند که اهمیت دارند و برای تحقق آن تلاش می‌کنند. به همین دلیل، هر چیزی که در خدمت این رسالتِ محوری نباشد اهمیتی ندارد و همه‌چیز باید مطلقاً در خدمت ایدئولوژی قرار گیرد.

فصل 7
از 9

مسخ انسانیت و تبدیل شدن به چرخ‌دنده‌های یک ماشین

هر فردی که در یک جنبش توتالیتر حل شده و جزئی از توده‌ها می‌شود، جنبه‌ی انسانی کمتری پیدا می‌کند و بیشتر شبیه چرخ‌دنده‌ای بی‌اراده در یک ماشین عظیم می‌شود. با تبدیل شدن افراد به یک چرخ‌دنده‌ی ناشناس، ویژگی‌های اصیل انسانی مانند آزاداندیشی و خودمختاری به‌طور کامل از بین می‌روند.

یکی از راه‌های موفقیت توتالیتاریسم در تبدیل مردم به چرخ‌دنده‌های مطیع، از بین بردن عمدیِ حق انتخاب و تغییر ذهنیت افراد، یا به عبارت دقیق‌تر، از بین بردن معنای حقیقیِ «آزادی» است.

در یک دولت توتالیتر، اعضای توده‌ها هرگز در راستای منافع واقعی خود عمل نمی‌کنند؛ بلکه اقداماتشان بیشتر در راستای پایبندی به ایدئولوژی تنظیم می‌شود. به این ترتیب می‌توان گفت که توده‌ها کنترلِ کامل و آگاهانه‌ای بر زندگی خود ندارند، بلکه در واقع فقط اراده‌ی رهبر را اجرا می‌کنند.

به همین دلیل است که نمی‌توان با یک عضو از این توده گفت‌وگوی منطقی داشت و سؤالات منطقی درباره‌ی ایدئولوژی از او پرسید. چراکه گفت‌وگو، به آزاداندیشی و تأمل نیاز دارد؛ اما هنگامی که مردم با آگاهی کامل، از حق و مسئولیت خود برای تصمیم‌گیری آگاهانه چشم‌پوشی می‌کنند، دیگر قادر به ارزیابی انتقادی اعمال خود نیستند و اساساً تمایلی هم برای این کار ندارند. آن‌ها نمی‌خواهند خود را به گونه‌ای که واقعاً هستند ببینند و نسبت به تأثیراتِ رفتارشان نیز کاملاً بی‌تفاوت‌اند.

وقتی شما کنترل کامل و آگاهانه‌ای بر زندگی خود داشته باشید، می‌توانید به گذشته نگاه کنید، به کارهایی که انجام داده‌اید و چرایی آن‌ها فکر کنید؛ در نتیجه، می‌توانید در آینده رفتار متفاوتی در پیش بگیرید و تصمیم دیگری اتخاذ کنید. اما اگر انگیزه‌های شما برای اقدام، از همان ابتدا بر اساس ذات و اراده‌ی خودتان نباشد، هیچ جایگاه ثابتی ندارید که بتوانید از آن، بازتابِ معناداری دریافت کنید. حکومت توتالیتر نیز همواره از تکرار شعارها و ایجاد وحشت برای خنثی کردنِ اراده‌ی آزاد و خودانگیختگی استفاده می‌کند.

استفاده‌ی مکرر و سیستماتیک از خشونت، نه‌تنها مردم را از پایبندی به ایدئولوژی نمی‌ترساند، بلکه اثری هولناک‌تر دارد: می‌تواند آن‌ها را در برابر خشونت و کشتار کاملاً «بی‌حس» کند.

هرگاه خشونت به یک تهدید دائمی، مکانیکی و غیرشخصی تبدیل شود، هم قربانی و هم مرتکب‌کننده‌ی آن نسبت به آن بی‌حس می‌شوند. وقتی این اتفاق می‌افتد، هر دو طرف وجهه‌ی انسانی خود را از دست می‌دهند و همین مسخ‌شدگی، احتمال تداوم و تشدید تهاجم را بسیار بیشتر می‌کند.

در آلمان نازی، تبلیغات و پروپاگاندای عظیمی به راه افتاده بود تا چهره‌ای غیرانسانی از یهودیان بسازد. برای مثال، معمولاً رسانه‌ها یهودیان را به‌عنوان حیوانات موذی معرفی می‌کردند تا انتقال آن‌ها به اردوگاه‌های کار اجباری در ذهن مردم توجیه شود. کشتار آن‌ها نیز به حدی معمولی، برنامه‌ریزی‌شده و غیرشخصی انجام می‌شد که دیگر نیازی به هیچ‌گونه تصمیم‌گیری اخلاقیِ فردی نداشت؛ سیستمی که در نتیجه، قاتلان و مقتولان را کاملاً از حالت انسانی دور کرده بود.

فصل 8
از 9

تنهاییِ انسان مدرن؛ بهترین طعمه برای استبداد

هرگاه مردم منزوی می‌شوند و احساس می‌کنند که توسط جوامع خود کنار گذاشته شده یا طرد شده‌اند، بلافاصله به هدف اصلی یک جنبش تمامیت‌خواه تبدیل می‌شوند. زیرا هنگامی که شما جامعه‌ی خود را از دست می‌دهید، احساسِ خویشتن را نیز از دست می‌دهید. اگر سیستم به شما این حس را القا کند که انسانی یک‌بارمصرف یا ناخواسته‌اید، به احتمال زیاد شانسِ برقراریِ ارتباط معنادار با دیگران را از دست خواهید داد. این روندِ مخرب با این حس همراه است که دیگر جایی در جامعه برای شما وجود ندارد؛ پس چرا باید به خود زحمت دهید که در چیزی شرکت کنید یا مطالبه‌گریِ خاصی را شکل دهید؟

اما دقیقاً بعد از این احساس سرخوردگیِ عمیق، حس دیگری متولد می‌شود که این خلأ را پر می‌کند و باعث می‌شود مردم یک بار دیگر احساس کنند که به چیزی تعلق دارند. این روند، مردم را در برابر شعارها و وعده‌های یک جنبش توتالیتر به‌شدت آسیب‌پذیر می‌کند؛ چراکه توتالیتاریسم پر از وعده‌های فریبنده‌ای است که به مردم نشان می‌دهد آن‌ها بخشی از یک برنامه‌ی بسیار بزرگ‌تر و شکوهمند هستند.

از آنجایی که این نوع تنهایی در همه‌ی جوامع بشری وجود دارد، ما باید همیشه نسبت به توتالیتاریسم و تهدید جدیِ آن برای حقوق بشر، حساسیتِ بالایی به خرج دهیم.

از سوی دیگر، همیشه امیدی برای جلوگیری از پا گرفتن توتالیتاریسم وجود دارد. نکته‌ی کلیدی در این مسیر، زنده نگه داشتنِ جنبه‌ای از انسانیت است که توتالیتاریسم به دنبال نابودی آن است؛ جنبه‌ای که «خودانگیختگی» نام دارد.

اگرچه رژیم‌های توتالیتر با از بین بردنِ خودانگیختگیِ انسانی رشد می‌کنند، اما باید آگاه باشیم که گاهی همین خودانگیختگیِ هدایت‌نشده است که در وهله‌ی اول به توتالیتاریسم اجازه‌ی ظهور می‌دهد.

پیش از هر چیز، مهم است بدانیم که اتخاذ تصمیمات خودجوش، بدون درک کاملِ عواقب آن‌ها، می‌تواند به ظهور دولت‌های بی‌ثبات و از دست رفتنِ حقوق بشر منجر شود؛ عواملی که به‌سادگی راه را برای رهبران تمامیت‌خواه که مشتاقِ رفتار مستبدانه هستند، هموار می‌کند.

به همین دلیل، ضروری است که از اشتباهاتِ گذشته به‌خوبی درس بگیریم و از انسانیت خود، از جمله قدرت خودانگیختگی و فردیتِ آزاداندیش‌مان، همچون سپری برای دور نگاه داشتنِ جوامع خود از توتالیتاریسم استفاده کنیم.

ما باید در سطح جامعه مشارکتِ فعال داشته باشیم و جوامعی فراگیرتر و یکپارچه‌تر بسازیم. همچنین برای اطمینان بیشتر از اینکه تنهاییِ کمتری در جامعه وجود خواهد داشت، باید دولت‌هایی داشته باشیم که واقعاً نماینده‌ی همه‌ی مردم باشند.

در نهایت، بسیار مهم است که با استفاده از قوانین و سیاست‌های قدرتمند و منطقی، قدرت دولت را مهار و کنترل کنیم تا از تبدیل شدنِ یک حکومت دموکراتیک به یک حکومت دیکتاتوری توسط رهبری جاه‌طلب و توتالیتر، جلوگیری نماییم.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب توتالیتاریسم

جوامع زمانی در پرتگاهِ سقوط به دامان توتالیتاریسم قرار می‌گیرند که اکثریتِ محروم جامعه احساس کنند سیستم دموکراتیک در ماموریت خود شکست خورده است.

وقتی این پیوند و ارتباط قطع می‌شود، مردم به موجوداتی «اتمیزه‌شده» تبدیل می‌گردند و به‌شدت در برابر جنبش‌های توتالیتر آسیب‌پذیر می‌شوند.

ایدئولوژیِ جنبش‌های توتالیتر، با خلقِ یک یا چند دشمنِ فرضی، توده‌ها را در برابر آن‌ها متحد می‌کند؛ اما در عین حال با بی‌رحمی، خودانگیختگی و اراده‌ی آزادِ انسان را از بین می‌برد.

رژیم توتالیتر این مأموریت شوم را از طریق بمباران با ایدئولوژی تکراری، استفاده از ماشین تبلیغات و ایجاد رعب و ترور انجام می‌دهد و باعث می‌شود اعضای جامعه به‌جای تصمیم‌گیری با عقل خودشان، صرفاً اراده‌ی رهبر را اجرا کنند. با حفاظت از خصوصیات اصیل انسانی، پاسداری از خودانگیختگی و آزاداندیشی، و ساختنِ دولت‌هایی که نماینده‌ی واقعی مردم باشند، می‌توانیم با قدرتی بیشتر از ظهور رژیم‌های توتالیتر در آینده اجتناب کنیم.

خلاصه کتاب‌های مشابه

اثر یووال نوح هراری
اثر آلن دوباتن
رایگان
رایگان
رایگان
اثر فردریش فون هایک

جدیدترین خلاصه کتاب‌ها

اثر هانس رزلینگ، اولا روزلینگ و آنا روزلینگ رونلاند
اثر بیل جورج، پیتر سیمز
اثر کارول دوک
رایگان
اثر آنا لمبکی
رایگان
اثر دنیل لیبرمن، مایکل لانگ
اثر پیتر تیل، بلیک مسترز