کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها

راهنمایی نامتعارف برای رهایی از اضطراب
خلاصه کتاب رایگان
n ذخیره

در کتابخانه کاربران

امتیاز 4.3

توسط خوانندگان کتاب

m نفر

در حال مطالعه کتاب

k مرتبه

اتمام مطالعه کتاب

معرفی کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها

کتاب «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» که در سال ۲۰۱۶ منتشر شد، دعوتی است جسورانه برای تغییر نگاه ما به مفهوم زندگی خوب. این کتاب با شکستن کلیشه‌های رایج مثبت‌اندیشی، به ما نشان می‌دهد که کلید خوشبختی در این نیست که به همه‌چیز اهمیت بدهیم؛ بلکه دقیقاً در این است که یاد بگیریم به چیزهای کمتری اهمیت بدهیم.

دنیای امروز مدام به ما می‌گوید که باید همیشه موفق، شاد، ثروتمند و بی‌نقص باشیم. اما این کتاب با لحنی صریح و بی‌پرده می‌گوید که تلاش برای رسیدن به این تصویر ایده‌آل و دست‌نیافتنی، تنها باعث افزایش استرس و فرسودگی ما می‌شود. در واقع، دغدغه‌های بیش از حد و اهمیت دادن به موضوعات بی‌ارزش، ما را از زندگی واقعی دور می‌کند.

با خواندن این اثر یاد می‌گیریم که اگر چند قانون ساده اما عمیق را در زندگی خود پیاده کنیم، می‌توانیم از زیر بار انتظارات بیهوده رها شویم. این کتاب به ما ابزاری می‌دهد تا دغدغه‌هایمان را فیلتر کنیم، مسائل مهم را نگه داریم و با بی‌خیال شدن نسبت به بقیه‌ی چیزها، زندگی شادتر، آرام‌تر و اصیل‌تری را تجربه کنیم.

مشخصات کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها

The Subtle Art of Not Giving a F*ck
A Counterintuitive Approach to Living a Good Life
2016 میلادی
انگلیسی
هنر رندانه بی خیالی
،
هنر ظریف به هیچ نشمردن
،
هنر ظریف اهمیت ندادن
،
هنر ظریف بی خیالی
،
هنر رندانه به تخم گرفتن
،
هنر ظریف بی خیال بودن
،
زیاد به خودت سخت نگیر!

برداشت‌ها و تعابیر از موضوع کتاب:

رویکردی نامتعارف به خوب زیستن
،
روشی نو برای خوب زندگی کردن
،
رویکردی غیر منطقی برای زندگی بهتر
،
کتابی درباره پیدا کردن چیزهایی که واقعا برایتان اهمیت دارند و رها کردن بقیه‌ی چیزها
،
فلسفه‌ ای غیر متعارف برای داشتن یک زندگی خوب

خلاصه کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها

21 دقیقه

زمان مطالعه خلاصه کتاب

8 فصل

عصاره از مطالب کتاب

مقدمه

چرا در دوران فراوانی انتخاب‌ها ناراضی و مضطربیم؟

ما در دوران طلایی فرصت‌ها زندگی می‌کنیم. امروزه برای انتخاب شغل، شریک عاطفی یا حتی پیدا کردن معتبرترین منبع خبری، با گزینه‌هایی بی‌نهایت روبه‌رو هستیم. اما با وجود این حجم از امکانات، چرا زندگی‌هایمان شبیه به یک سعادت و خوشبختی مطلق نیست؟ چرا بخش بزرگی از ما همیشه مضطرب، خسته و ناراضی هستیم؟ منطق می‌گوید با این همه گزینه‌ی رنگارنگ، باید به هرآنچه آرزویش را داریم برسیم!

دلیل اصلی این ناکامی این است که ما می‌خواهیم به همه‌چیز دست پیدا کنیم و همه‌کار انجام دهیم. فراوانیِ بیش از حدِ انتخاب‌ها باعث می‌شود که ذهن ما مدام درگیر سنجش فرصت‌های مختلف باشد. نتیجه‌ی این کار چیزی نیست جز هدر رفتن انرژی حیاتی و از پا درآمدنِ خودمان. اما راه فرار از این چرخه‌ی فرسایشی چیست؟

«هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» به زیبایی نشان می‌دهد که راه چاره، پیدا کردن همان معدود چیزهایی است که واقعاً در زندگی اهمیت دارند. وقتی آن موارد کلیدی را پیدا کردیم، باید تمام تمرکزمان را معطوف آن‌ها کنیم. اما تکلیف بقیه‌ی چیزها چه می‌شود؟ پاسخ ساده است: اصلاً نباید برایمان مهم باشند! این متن به شما نشان می‌دهد که چگونه آن چند هدف ارزشمند و محدود را که واقعاً لایق دغدغه و اهمیت شما هستند، کشف کنید.

فصل 1
از 8

رنج کشیدن اجتناب‌ناپذیر است؛ رنجی را انتخاب کنید که ارزشش را داشته باشد

واقعاً از این دنیا چه می‌خواهید؟ یا اگر بخواهیم عمیق‌تر نگاه کنیم، هدف نهایی شما در زندگی چیست؟ دوست دارید در نهایت چه دستاوردی روی سنگ قبرتان حک شود؟ پاسخ دادن به این سؤالات اصلاً کار ساده‌ای نیست. البته بیشتر ما به‌سرعت می‌گوییم که آرزویمان رسیدن به خوشبختی، داشتن یک خانواده‌ی گرم و مهربان و شغلی است که از آن لذت ببریم. اما واقعیت این است که این‌ها هدف‌هایی بسیار کلی و مبهم هستند و هدف‌های مبهم، نیروی محرکه‌ی لازم برای تلاش و رسیدن به موفقیت را در درون شما بیدار نمی‌کنند.

حقیقت تلخ اما مهم زندگی این است که برای پیشرفت، هیچ راهی جز در آغوش کشیدن سختی‌ها وجود ندارد. برای رسیدن به خواسته‌هایتان باید سرسختانه کار کنید، استقامت به خرج دهید و بپذیرید که مسیر پیشِ رو پر از دست‌انداز و مانع است. اگر هدفی نداشته باشید که با تمام وجود برایش بجنگید، با اولین مشکلی که سر راهتان سبز شود، جا می‌زنید و تسلیم می‌شوید.

برای مثال، بیایید فرض کنیم هدف شما این است که به جایگاه مدیرعاملی یک شرکت برسید. داشتن قدرت، مسئولیت و پرستیژ مدیرعاملی از دور بسیار درخشان و وسوسه‌کننده به نظر می‌رسد. اما این صندلی، بهای سنگینی دارد. یک مدیرعامل معمولاً هفته‌ای شصت ساعت کار می‌کند، باید مدام تصمیم‌های استرس‌زایی بگیرد و این آمادگی روانی را داشته باشد که بارها و بارها کارمندانش را اخراج کند. اگر از صمیم قلب نخواهید که مدیرعامل شوید، زیر بار این فشار خرد می‌شوید و شانس موفقیتتان به حداقل می‌رسد. چالش و سختی در زندگی قطعی است؛ پس هنر شما این است که چیزی را پیدا کنید که ارزش جنگیدن و درد کشیدن را داشته باشد. باید کشف کنید که واقعاً از انجام چه کاری لذت می‌برید، زیرا کار کردن روی چیزی که قلباً شادتان می‌کند، باعث می‌شود نه‌تنها از مبارزه خسته نشوید، بلکه عاشق آن سختی‌ها باشید.

تجربه‌ی شخصی خود نویسنده، مارک منسون، مثال خوبی برای این موضوع است. او متوجه شد که به نوشتن درباره‌ی روابط، آشنایی و قرارهای عاشقانه علاقه‌ی زیادی دارد. بنابراین تصمیم گرفت وبلاگی راه بیندازد و در این زمینه مشاوره بدهد. روزهای اول کار بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود، اما چون عاشق کارش بود، خود آن مشکلات برایش تبدیل به انگیزه شدند. در نهایت، پشتکار او نتیجه داد؛ وبلاگش صدها هزار دنبال‌کننده جذب کرد و درآمدش به سطحی رسید که توانست وبلاگ‌نویسی را به شغل تمام‌وقت خود تبدیل کند.

جست‌وجو برای یک زندگی کاملاً راحت و بدون دغدغه، تلاشی عبث و بی‌فایده است. شما تنها زمانی رشد می‌کنید که هدفی بیابید که حاضر باشید برای آن بجنگید. اما در کنار این تلاش، بسیار مهم است که یاد بگیرید به تمام کارها و سختی‌هایی که حس خوبی به شما نمی‌دهند، با قاطعیت «نه» بگویید. بی‌رحم باشید و دست از دنبال کردن مسیرهایی که خوشحالتان نمی‌کنند، بردارید. تمام انرژی‌تان را روی آن چند چیز فوق‌العاده‌ی زندگی متمرکز کنید و بقیه‌ی دنیا را به حال خود رها کنید.

فصل 2
از 8

موفقیت به‌تنهایی کافی نیست؛ مراقب متر و معیارهای ذهنی‌تان باشید

اگر بخواهیم روشن‌ترین نمونه‌های رسیدن به موفقیت از دل تاریکی و سختی را پیدا کنیم، دنیای هنر بهترین مقصد است. در ذهن همه‌ی ما، یک هنرمند معمولاً فردی بی‌پول و قدرندیده است که تا روزی که نبوغش کشف نشود، دست از تلاش برنمی‌دارد؛ کلیشه‌ای که اتفاقاً فاصله‌ی چندانی با واقعیت ندارد.

داستان زندگی دیو ماستین، گیتاریست مشهور، مثال بی‌نظیری در این زمینه است. در سال ۱۹۸۳، درست زمانی که گروه موسیقی آن‌ها در یک قدمی شهرت جهانی بود، ماستین از گروه اخراج شد. او که از این اتفاق پر از خشم و کینه شده بود، تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده به اعضای سابق گروهش ثابت کند که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده‌اند. ماستین دو سال تمام با اراده‌ای پولادین کار کرد، مهارت‌های نوازندگی‌اش را ارتقا داد و بهترین نوازنده‌ها را دور هم جمع کرد تا گروهی بسیار قدرتمندتر بسازد. نتیجه‌ی این تلاش‌ها، تولد گروهی به نام «مگادث» بود؛ یک گروه موسیقی به‌شدت پرطرفدار که موفق شد بیش از ۲۵ میلیون نسخه از آلبوم‌هایش را در سراسر جهان به فروش برساند. اما بخش تلخ ماجرا اینجاست که دیو ماستین با وجود این موفقیت خیره‌کننده، هرگز انسان شادی نشد. او همیشه دستاوردهای خودش را با موفقیت گروه قبلی‌اش مقایسه می‌کرد و از بخت بد او، آن گروه قبلی «متالیکا» بود؛ یکی از افسانه‌ای‌ترین و بزرگ‌ترین گروه‌های موسیقی در تاریخ جهان! به همین دلیل، با وجود اینکه ماستین یک ستاره‌ی بی‌چون‌وچرا بود، در ذهن خودش همیشه یک بازنده محسوب می‌شد.

درد و نارضایتی دائمی ماستین، ریشه در یک مشکل بسیار رایج دارد: سنجش ارزش خود از طریق مقایسه با دیگران. در ذهن ماستین، موفقیت واقعی تنها زمانی معنا داشت که او از هم‌تیمی‌های سابقش بالاتر قرار بگیرد؛ معیاری که سرانجامی جز سرخوردگی و ناامیدی برایش نداشت. نیازی به توضیح نیست که ما برای درک موفقیت، به ارزش‌ها و معیارهای بسیار سالم‌تری نیاز داریم.

در نقطه‌ی مقابل، داستان پیت بست به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه انتخاب ارزش‌های درست می‌تواند طعم خوشبختی را به زندگی برگرداند. پیت بست هم دقیقاً مثل دیو ماستین، درست در لحظه‌ای که گروهش در آستانه‌ی درخشش بود، اخراج شد. از قضا، گروه او «بیتلز» بود؛ بزرگ‌ترین و تاریخ‌سازترین گروه موسیقی تمام دوران‌ها! بست وقتی می‌دید هم‌گروهی‌های سابقش چگونه قله‌های شهرت را فتح می‌کنند، به افسردگی بسیار عمیقی مبتلا شد. اما پس از مدتی، او دست به کار بزرگی زد و ارزش‌های درونی‌اش را تغییر داد. او به این درک رسید که چیزی که واقعاً از این دنیا می‌خواهد، داشتن یک خانواده‌ی گرم و یک زندگی خانوادگی سرشار از آرامش است. البته او همچنان به موسیقی عشق می‌ورزید و می‌خواست در این عرصه بماند، اما دیگر اجازه نداد که میزان موفقیتش در موسیقی، تعریف‌کننده‌ی هویت و ارزش زندگی‌اش باشد. همین تغییر زاویه‌ی دید، برای او یک زندگی شاد و رضایت‌بخش به ارمغان آورد. پیت بست حتی دوباره توانست از ساختن موسیقی لذت ببرد، اما این بار برای گروه‌هایی که شهرت کمتری داشتند و دور از هیاهوی ستارگان بودند.

همان‌طور که می‌بینید، برای لمس خوشبختی، ارزش‌هایی که انتخاب می‌کنیم بسیار مهم‌تر از خودِ موفقیت هستند. در بخش بعدی خواهیم دید که چگونه می‌توانیم ارزش‌های اصیل و درستی را برای زندگی خود برگزینیم.

فصل 3
از 8

ارزش‌های مخرب را دور بریزید و به معیارهای اصیل تکیه کنید

در بخش پیشین دیدیم که اگر بخواهید ارزش وجودی خود را در کفه‌ی ترازوی مقایسه با دیگران بگذارید، حاصلی جز احساس یأس و ناامیدی برداشت نخواهید کرد. اما این تنها یکی از ده‌ها ارزش توخالی و مخربی است که می‌تواند شما را از مسیر آرامش و خوشبختی منحرف کند.

برای درک بهتر، بیایید مفهوم «لذت» را بررسی کنیم. خیلی از آدم‌ها تصمیم می‌گیرند که کسب لذت را به اولویت شماره یک زندگی‌شان تبدیل کنند. اما اولویت دادن لذت بر هر چیز دیگری، رویکردی بیمارگونه است. در واقع، لذت‌جوییِ بی‌قیدوشرط، ارزش اصلی و موتور محرک افراد معتاد، انسان‌های خیانت‌کار و آدم‌های حریص است. پژوهش‌های علمی نیز ثابت کرده‌اند افرادی که لذت را به‌عنوان بالاترین فضیلت و هدف زندگی می‌شناسند، با احتمال بسیار بیشتری در دام اضطراب و افسردگی گرفتار می‌شوند.

یکی دیگر از ارزش‌های پوچ اما بسیار رایج، انتخاب «موفقیت مادی» به‌عنوان معیار سنجش زندگی است. این طرز فکر معمولاً خودش را در قالب آرزوهایی مثل داشتن ماشینی گران‌تر از ماشین همسایه، یا به رخ کشیدن یک ساعت رولکس جدید نشان می‌دهد. این میل آن‌قدر فراگیر است که احتمالاً همه‌ی ما در برهه‌ای از زمان به آن دچار شده‌ایم. اما واقعیت این است که ثروت‌اندوزیِ صرف، حال درونی ما را بهتر نمی‌کند. مطالعات متعدد نشان می‌دهند که وقتی نیازهای اولیه‌ی انسان برطرف شد، اضافه شدن ثروت مادی دیگر تأثیر چندانی در افزایش میزان خوشبختی ندارد. فاجعه زمانی رخ می‌دهد که برای رسیدن به این پول و ثروت، ارزش‌های اصیلی مثل خانواده، صداقت یا شرافت انسانی را زیر پا بگذاریم؛ کاری که آسیب‌های روانی جبران‌ناپذیری به همراه دارد.

پس راه چاره چیست و چطور می‌توانیم از این ارزش‌های مسموم دوری کنیم؟ حقیقت این است که گرایش ما به ارزش‌های پوچ، اغلب به دلیل خالی بودن جای ارزش‌های شایسته و معنادار در درون ماست. اگر نمی‌خواهید یک لذت‌گرای چشم‌بسته باشید یا تمام عمرتان را در حسرت دارایی‌های دیگران بگذرانید، باید معیارهایی را پیدا کنید که واقعاً ارزش صرف کردن عمر را داشته باشند.

این ارزش‌های سالم و سازنده، باید سه ویژگی مهم داشته باشند: اول اینکه ریشه در واقعیت داشته باشند، دوم اینکه به نفع جامعه و دیگران باشند، و سوم اینکه تأثیر آن‌ها به‌طور مستقیم در دست و تحت کنترل خود شما باشد.

برای مثال، «صداقت» را در نظر بگیرید. صداقت یک ارزش فوق‌العاده و بی‌نظیر برای زندگی است؛ زیرا اختیار آن کاملاً در دست شماست (تنها خود شمایید که انتخاب می‌کنید راست بگویید یا دروغ). از طرفی، کاملاً بر پایه‌ی واقعیت استوار است و چون به دیگران بازتابی حقیقی از شرایط می‌دهد، ارزشی بسیار سودمند به حساب می‌آید. از دیگر ارزش‌های درخشانی که هر سه شرط بالا را در خود دارند، می‌توان به خلاقیت، بخشندگی و تواضع اشاره کرد.

فصل 4
از 8

نقش قربانی را رها کنید؛ پذیرش مسئولیت، نقطه‌ی آغاز تغییر است

هر ساله هزاران دونده‌ی آماتور و غیرحرفه‌ای در مسابقات ماراتن شرکت می‌کنند که هدف خیلی از آن‌ها جمع‌آوری کمک برای خیریه‌هاست. این افراد پس از ساعت‌ها دویدن، با بدنی کوفته و خسته از خط پایان می‌گذرند؛ اما با وجود تمام این دردهای جسمانی، قلبشان سرشار از افتخار و غرور است. حالا یک لحظه تصور کنید که کسی شما را به زور اسلحه مجبور می‌کرد در یک ماراتن شرکت کنید. در آن حالت، حتی اگر رکوردی عالی هم ثبت می‌کردید، از تک‌تک لحظات آن مسابقه متنفر می‌شدید.

قانون ساده است: وقتی کاری به شما تحمیل شود، دیگر قطره‌ای از آن لذت نخواهید برد. متأسفانه، بسیاری از ما در زندگی روزمره طوری رفتار می‌کنیم که انگار تمام اتفاقات، بدون خواست ما و از روی اجبار به ما تحمیل شده‌اند. فرقی نمی‌کند در یک مصاحبه‌ی شغلی رد شده باشیم، از فرد مورد علاقه‌مان جواب منفی شنیده باشیم یا حتی از اتوبوس جا مانده باشیم؛ در هر صورت، خیلی سریع خودمان را در قالب یک قربانیِ بیچاره و بی‌دفاع می‌بینیم.

برای درک عمق این تله‌ی ذهنی، بیایید به یک نمونه‌ی تاریخی نگاه کنیم. در قرن نوزدهم میلادی، ویلیام جیمز در یک خانواده‌ی بسیار ثروتمند و سرشناس در آمریکا به دنیا آمد. اما او از نظر جسمی بسیار ضعیف بود و مدام از حمله‌های شدید استفراغ و اسپاسم‌های دردناک کمر رنج می‌برد. رؤیای بزرگ او در زندگی نقاش شدن بود، اما در این مسیر هیچ موفقیتی کسب نکرد و پدرش همیشه او را به خاطر بی‌عرضگی و نداشتن استعداد تحقیر می‌کرد. جیمز برای جلب رضایت خانواده وارد دانشکده‌ی پزشکی شد، اما این مسیر را هم نیمه‌کاره رها کرد.

ویلیام جیمز که حالا فردی بیمار، بیکار، افسرده و طردشده از سوی خانواده بود، به نقطه‌ای رسید که به خودکشی فکر می‌کرد. اما در همین روزهای تاریک، او با نوشته‌های فیلسوفی به نام چارلز پیرس آشنا شد. پیام اصلی پیرس بسیار صریح بود: «هر انسانی باید مسئولیت صددرصدِ زندگی خود را بر عهده بگیرد.» خواندن این جمله، مانند یک صاعقه به ذهن جیمز برخورد کرد. او ناگهان متوجه شد که ریشه‌ی تمام بدبختی‌هایش در این است که خودش را قربانیِ بی‌اراده‌ی شرایط می‌داند. او همیشه عوامل بیرونی مثل بیماری‌های جسمی یا سرزنش‌های پدرش را مقصر ناکامی‌های خود می‌دانست و همین نگاه، او را به موجودی ضعیف و منفعل تبدیل کرده بود. وقتی جیمز درک کرد که مسئولیت کامل اعمال و مسیر زندگی‌اش تنها و تنها بر دوش خودش است، قدرتی عظیم در درونش بیدار شد تا همه‌چیز را از نو بسازد. او با تکیه بر این قدرت، پس از سال‌ها تلاشِ بی‌وقفه، توانست به یکی از بنیان‌گذاران بزرگ علم روان‌شناسی در آمریکا تبدیل شود. بنابراین، هر زمان که احساس کردید دنیا در حق شما بی‌انصافی کرده و خواستید نقش قربانی را بازی کنید، داستان ویلیام جیمز را به یاد بیاورید و شجاعانه سکان زندگی‌تان را در دست بگیرید.

برای روشن‌تر شدن موضوع، فرض کنید رابطه‌ی عاطفی‌تان با شکست روبه‌رو شده است. راحت‌ترین کار دنیا این است که تمام کاسه‌کوزه‌ها را بر سر طرف مقابل بشکنید و او را به بی‌رحمی، قدرنشناسی یا بی‌تفاوتی متهم کنید. اما رویکرد خردمندانه‌تر این است که ذره‌بین را بردارید و سهم خودتان را در فروپاشی این رابطه پیدا کنید. شاید در انجام کارهای مشترک خانه تنبلی کرده‌اید، یا شاید آن‌طور که باید، پشتوانه‌ی اهداف و آرزوهای شریک زندگی‌تان نبوده‌اید. وقتی با شهامت اشتباهات خود را می‌پذیرید و برای اصلاح آن‌ها قدم برمی‌دارید، در واقع دارید از تکرار این چرخه در آینده جلوگیری می‌کنید. این، تنها مسیری است که شما را به یک زندگی سالم‌تر و شادتر می‌رساند.

فصل 5
از 8

هویت‌های ساختگی را رها کنید؛ راز رهایی در فلسفه‌ی بوداست

تصور کنید در یک شرکت بسیار بزرگ و معتبر، به مقام مدیر ارشد رسیده‌اید. از شغل و درآمدتان بی‌نهایت راضی هستید؛ ماشین لوکس سوار می‌شوید، لباس‌های گران‌قیمت می‌پوشید و همکارانتان احترام زیادی برای شما قائل‌اند. اما مهم‌تر از همه‌ی این دستاوردهای مادی، شما عاشق خودِ «مدیر ارشد بودن» هستید. این جایگاه و عنوان، تبدیل به هویت شما شده است.

حالا فرض کنید فرصتی استثنایی پیش می‌آید تا به بالاترین مقام سازمان یعنی صندلی مدیرعاملی برسید. اما این فرصت طلایی، ریسک‌های بسیار وحشتناکی هم دارد. اگر نتوانید این مسئولیت را به‌خوبی مدیریت کنید، همه‌چیز را یکجا از دست خواهید داد؛ شغلتان، ماشینتان، احترامتان و از همه مهلک‌تر، هویتتان را. آیا حاضر می‌شوید چنین قمار بزرگی بکنید؟ واقعیت این است که اکثریت مردم از پذیرش چنین ریسک‌هایی فرار می‌کنند. این رفتار، نمونه‌ی بارز چیزی است که نویسنده در کتاب، نام آن را «قانون گریز منسن» گذاشته است: ما انسان‌ها ذاتاً تمایل داریم از هر چیزی که تصویر و هویت ساخته‌شده‌مان را تهدید کند، دوری کنیم.

دوری کردن از خطرهای بزرگ، در نگاه اول کاملاً منطقی به نظر می‌رسد؛ اما حقیقت تلخ این است که اصرار شدید ما برای چسبیدن به هویتمان، بیشتر از آنکه محافظ ما باشد، به ما ضربه می‌زند. برای مثال، خیلی از هنرمندان و نویسندگان تازه‌کار، هرگز جرئت نمی‌کنند آثارشان را به کسی نشان دهند یا آن‌ها را منتشر کنند. آن‌ها در اعماق وجودشان می‌ترسند که مبادا کارشان با استقبال روبه‌رو نشود. این شکست احتمالی، هویتی را که آن‌ها در خلوت برای خود ساخته‌اند—یعنی هویت «هنرمندی که روزی به یک نابغه تبدیل خواهد شد»—ویران می‌کند. ترس از فروپاشی این هویت ساختگی باعث می‌شود که آن‌ها اصلاً دست به هیچ اقدام واقعی و عملی نزنند.

خوشبختانه برای خنثی کردن اثرات فلج‌کننده‌ی «قانون گریز منسن»، یک راهکار عالی وجود دارد و آن هم پناه بردن به آموزه‌های بوداست. فلسفه‌ی بودا به ما می‌آموزد که هویتی که از خود ساخته‌ایم، چیزی جز یک توهم بزرگ نیست. تمام برچسب‌هایی که روی خودمان می‌چسبانیم—مثل آدمِ ثروتمند، فقیر، شاد، غمگین، انسان موفق یا یک شکست‌خورده—فقط و فقط ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما هستند. این برچسب‌ها هیچ‌کدام وجود خارجی و واقعی ندارند، پس نباید اجازه دهیم فرمان زندگی‌مان را به دست بگیرند. در نتیجه، بزرگ‌ترین لطف در حق خودتان این است که یاد بگیرید این هویت‌های سفت‌وسخت را رها کنید.

آزاد شدن از زندان هویت، تجربه‌ای به‌شدت لذت‌بخش و رهایی‌بخش است. برای مثال، شاید شما تا امروز همیشه خودتان را انسانی می‌دانستید که کار و حرفه‌اش در خط اول زندگی قرار دارد و به همین دلیل، همیشه خانواده و تفریحاتتان را قربانی پیشرفت شغلی کرده‌اید. اما اگر شجاعت به خرج دهید و خود را از قید این تصویر محدودکننده رها کنید، ناگهان احساس آزادی خواهید کرد. آن‌وقت می‌توانید به سراغ هر کاری بروید که واقعاً قلبتان را شاد می‌کند؛ چه این کار وقت گذراندن با فرزندانتان باشد، چه ساختن ماکت هواپیماهای کوچک!

فصل 6
از 8

با ناامنی‌هایتان روبه‌رو شوید؛ شک کردن به خود، آغاز خرد است

آیا شما هم از دست آدم‌های لجباز و خودرأیی که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستند اشتباهشان را بپذیرند، کلافه نمی‌شوید؟ همان کسانی که حتی اگر با سند و مدرک به آن‌ها ثابت کنید که مسیر را اشتباه می‌روند، باز هم حرف خودشان را می‌زنند! احتمالاً الان با خودتان می‌گویید: «خدا را شکر که من اصلاً شبیه آن‌ها نیستم.» اما متأسفانه باید با یک حقیقت تلخ روبه‌رویتان کنم: شما هم دقیقاً یکی از همان‌ها هستید. همه‌ی ما بدون استثنا، گاهی در این تله‌ی ذهنی می‌افتیم که فکر می‌کنیم صددرصد حق با ماست؛ درحالی‌که واقعاً این‌طور نیست.

بگذارید ماجرایی را از زبان نویسنده تعریف کنم. یکی از دوستان او به‌تازگی نامزد کرده بود. تمام اعضای خانواده و دوستان، داماد آینده را انسانی خوش‌قلب، شریف و مهربان می‌دانستند، به‌جز یک نفر: برادرِ عروس! این برادر بی‌وقفه از انتخاب خواهرش ایراد می‌گرفت و با قاطعیت ادعا می‌کرد که این مرد در نهایت قلب خواهرش را می‌شکند و به او آسیب می‌زند. تمام اطرافیان، از جمله خود دختر، می‌دانستند که حق با برادر نیست. اما با وجود تمام بحث‌ها و تلاش‌ها، هیچ‌کس نتوانست حتی سرسوزنی او را متقاعد کند که شاید، فقط شاید، دیدگاهش کمی بدبینانه و غیرمنطقی باشد.

اگر دوست ندارید در زندگی شبیه به این برادرِ لجباز رفتار کنید، باید همیشه این ظرفیت و شجاعت را داشته باشید که از خودتان بپرسید: «آیا ممکن است من در اشتباه باشم؟» این تنها کلیدی است که با آن می‌توانید قفل نقاط کور ذهنتان را باز کنید؛ همان نقاطی که در آن‌ها با توهمی شیرین، فکر می‌کنید حقیقت مطلق در دستان شماست.

البته اعتراف به اشتباه اصلاً کار راحتی نیست. دلیل روان‌شناختی آن این است که باورهای غلط ما، اغلب نقش یک سپر دفاعی را برای پوشاندن ناامنی‌ها و ترس‌های درونی‌مان بازی می‌کنند. به بیان دیگر، وقتی ما تصمیم‌ها و افکارمان را زیر سؤال می‌بریم، در واقع مجبور می‌شویم با حقایق زشت و تلخی درباره‌ی نقاط ضعف خودمان چشم در چشم شویم.

بیایید دوباره به داستان آن برادر ایرادگیر نگاه کنیم. با بررسی دقیق‌تر، به احتمال بسیار زیاد مخالفت‌های سرسختانه‌ی او با نامزد خواهرش، مستقیماً از ناامنی‌های درون خودش سرچشمه می‌گرفت. شاید او در اعماق وجودش حسادت می‌کرد که خواهرش عشق زندگی‌اش را پیدا کرده، درحالی‌که خودش هنوز تنهاست. شاید از این می‌ترسید که دیگر مرکز توجه خواهرش نباشد و این جایگاه را به یک غریبه واگذار کند. یا حتی ممکن بود از اینکه خواهرش به حرف‌ها و خواسته‌های او بی‌توجهی کرده، احساس خشم می‌کرد. دلیل اصلی هرچه که بود، برای ذهن او بسیار راحت‌تر بود که به یک مشت فرضیه‌ی خیالی درباره‌ی بد بودنِ داماد بچسبد، تا اینکه بخواهد با حسادت‌ها و ضعف‌های درونی خودش روبه‌رو شود.

خوشبختانه قرار نیست شما هم اسیر چنین چرخه‌ی مخربی بمانید. اگر این شهامت را پیدا کنید که باورهای قطعی‌تان را به چالش بکشید و با چشمانی باز به سراغ ناامنی‌هایتان بروید، بدون شک مسیر را برای داشتن رفتارها و زندگی شادتر و سالم‌تری هموار خواهید کرد.

فصل 7
از 8

عشق رمانتیک شمشیری دولبه است؛ مرز بین عشق سالم و مخرب

نمایشنامه‌ی «رومئو و ژولیت» بدون شک مشهورترین داستان عاشقانه‌ی تاریخ ادبیات جهان است. اما اگر خوب دقت کنیم، این داستان اصلاً قصه‌ی شاد و امیدبخشی نیست؛ بلکه روایتی است پرآشوب از قتل، کینه‌های قدیمی، تبعید و درگیری‌های خونین خانوادگی که در نهایت به خودکشی دلخراش هر دو عاشق ختم می‌شود.

این داستان غم‌انگیز از دو عاشقِ بدعاقبت، به شفاف‌ترین شکل ممکن قدرت ویرانگر عشق رمانتیک را به تصویر می‌کشد. علم امروز نیز این موضوع را تأیید می‌کند؛ پژوهش‌های عصب‌شناسی نشان داده‌اند که افتادن در دام یک رابطه‌ی پرشور و عاشقانه، تغییراتی در مغز انسان ایجاد می‌کند که شباهت عجیبی به تأثیر مصرف کوکائین دارد! فرایند به این شکل است که شما با ترشح هورمون‌ها به یک اوج سرخوشی و لذت بی‌نظیر می‌رسید، اما پس از مدتی ناگهان به قعر دره سقوط می‌کنید. سپس ذهنِ معتادِ شما، دیوانه‌وار به دنبال راهی می‌گردد تا دوباره آن حس پرواز را تجربه کند؛ تجربه‌ای که لزوماً قرار نیست با همان فرد قبلی تکرار شود. این چرخه‌ی معیوب، چیزی جز درد و رنجِ تمام‌نشدنی به همراه ندارد.

در دوران زندگی شکسپیر، مردم به‌خوبی از خطرهای عشق‌های کور و آتشین آگاه بودند. حتی بسیاری از منتقدان معتقدند که هدف اصلی شکسپیر از نوشتن «رومئو و ژولیت»، نه ستایش عشق، بلکه هشدار دادن درباره‌ی طبیعت نابودگر احساسات رمانتیک بوده است. بد نیست بدانید که تا پیش از قرن نوزدهم میلادی، اکثر ازدواج‌ها و روابط انسانی نه بر پایه‌ی تب‌وتاب عاشقی، بلکه بیشتر بر اساس تناسب مهارت‌ها، جایگاه اجتماعی و منطقِ طرفین شکل می‌گرفت. البته شرایط دنیای مدرن امروز کاملاً زیرورو شده است. امروزه عشق رمانتیک به‌عنوان بالاترین آرمان انسانی پرستش می‌شود و دقیقاً به همین دلیل است که آمار شکست‌های عاطفی تا این حد بالا رفته است. اما چاره‌ی کار چیست؟ آیا باید درهای قلبمان را ببندیم و کلاً قید عشق رمانتیک را بزنیم؟ نه لزوماً.

عشق رمانتیک، بسته به معیارهایی که برای آن تعریف می‌کنیم، می‌تواند دارویی شفابخش یا زهری کشنده باشد. یک عشق زمانی ناسالم و مخرب است که دو نفر از رابطه‌شان به‌عنوان یک سرپناه برای فرار از مشکلات شخصی‌شان استفاده کنند. مثلاً ممکن است هر دو از زندگی‌های فردی خودشان ناراضی و خسته باشند و بخواهند با غرق شدن در احساسات و شور عاشقی، واقعیت‌های تلخ زندگی‌شان را فراموش کنند. اما از آنجا که هیچ مشکلی تا ابد زیر فرش پنهان نمی‌ماند، این هیجانات کاذب خیلی زود فروکش می‌کنند و جای خود را به تلخی و سرخوردگی می‌دهند.

در نقطه‌ی مقابل، یک عشق زمانی سالم و اصیل است که هر دو نفر با تمام وجود و آگاهانه روی رابطه سرمایه‌گذاری کنند. آن‌ها به‌جای اینکه از مشکلات فرار کنند، با تعهدی عمیق در کنار یکدیگر می‌ایستند تا مسائل را حل کنند. در یک رابطه‌ی سالم، هر طرف به‌جای اینکه فقط به دنبال ارضای نیازهای عاطفی خودش باشد، از شریک زندگی‌اش حمایت کامل می‌کند. البته این حمایت یک شرط بسیار مهم دارد: نباید تبدیل به دخالت و کنترل‌گری شود. اگر یکی از طرفین مرزهای شخصی را بشکند و مثلاً بخواهد با حل کردن تمام مشکلاتِ طرف مقابل، او را به خود وابسته کرده و کنترلش کند، زنگ خطر به صدا درمی‌آید. میل به تسلط و سلطه‌جویی بر شریک عاطفی، نشانه‌ی قطعی و انکارناپذیرِ یک عشق بیمار و ناسالم است.

فصل 8
از 8

سایه‌ی مرگ را بپذیرید تا طعم واقعی زندگی را بچشید

شاید فکر کردن به این موضوع لرزه بر اندامتان بیندازد و اصلاً برایتان خوشایند نباشد، اما واقعیتی غیرقابل‌انکار وجود دارد: همه‌ی ما روزی طعم مرگ را خواهیم چشید. این حقیقتِ به‌ظاهر تلخ و شیوه‌ای که ما برای روبه‌رو شدن با آن انتخاب می‌کنیم، تأثیری شگرف و زیربنایی بر تمام ابعاد زندگی ما می‌گذارد.

برای اینکه عمق تأثیر مرگ بر روان انسان را بهتر درک کنیم، باید به سراغ آثار درخشان ارنست بکر برویم. بکر، یک انسان‌شناس برجسته و شخصیتی کاملاً ساختارشکن بود. اگرچه زاویه‌ی دید متفاوت و مرگ زودهنگامش اجازه نداد که او در محیط‌های دانشگاهی به جایگاه درخوری برسد، اما او پیش از مرگش کتابی بی‌نهایت مهم و تکان‌دهنده به نام «انکار مرگ» نوشت. بکر در این شاهکار فکری، دو ایده‌ی اساسی را مطرح می‌کند.

ایده‌ی اول او این است که انسان‌ها وحشتی عمیق و فلج‌کننده از مرگ دارند. ما برخلاف سایر حیوانات، دارای قدرت تخیل و تفکر انتزاعی هستیم و می‌توانیم موقعیت‌های فرضی را در ذهنمان بسازیم. مثلاً به‌راحتی می‌توانیم تصور کنیم که اگر در دانشگاه رشته‌ی متفاوتی خوانده بودیم، الان مسیر زندگی‌مان چگونه بود، یا اگر به‌جای معلم شدن شغل داروسازی را انتخاب می‌کردیم، چه اتفاقاتی می‌افتاد.

اما این قدرت شگفت‌انگیزِ ذهن، یک جنبه‌ی تاریک هم دارد: ما به کمک همین تخیل می‌توانیم دنیای پس از مرگ خودمان را تصویرسازی کنیم! و دقیقاً همین‌جاست که به ایده‌ی دوم بکر می‌رسیم: ما چون از ته دل می‌دانیم که مرگ، ایستگاه پایانی ماست، با تمام قوا تلاش می‌کنیم یک «خودِ مفهومی» بسازیم که بتواند پس از متلاشی شدنِ جسممان، به زندگی ادامه دهد. به عبارت دیگر، ما تمام روزهای ارزشمندِ زندگی فانی‌مان را فدای چیزی به نام «پروژه‌های جاودانگی» می‌کنیم؛ یعنی دست زدن به هر کاری که باعث شود نام و میراثی از ما در این دنیا باقی بماند.

همین عطشِ سیری‌ناپذیر برای جاودانه شدن است که عده‌ای را به جنونِ شهرت می‌کشاند و گروهی دیگر را وادار می‌کند تا برای ثبت نامشان در تاریخ، به عرصه‌های پرالتهاب سیاست، تجارت یا دین وارد شوند. اما این میل غریزی به جاودانگی، دردسرهای بزرگی برای بشریت ایجاد کرده است. تمایل انسان‌ها به اینکه دنیا را دقیقاً مطابق با سلیقه و باورهای خودشان تغییر دهند، تا به امروز عامل اصلی به راه افتادن جنگ‌های خونین، ویرانی‌ها و مصیبت‌های بی‌شماری بوده است. فراتر از جامعه، این میل برای روانِ خودمان هم سمی است. فشار روانی و تقلا برای اینکه حتماً اثری بزرگ از خودمان به جا بگذاریم، ما را در گردابی از استرس و اضطرابِ دائمی غرق می‌کند.

اما جای نگرانی نیست، چون برای این بحران یک راهکار بسیار ساده و سرراست وجود دارد: ما باید همین حالا دست از تقلا برای جاودانگی برداریم. باید میل به شهرت، قدرت و ماندگاری را از ذهنمان پاک کنیم و در عوض، تمام حواسمان را به معجزه‌ی «زمان حال» بدهیم. در همین لحظه‌ای که در آن نفس می‌کشیم به دنبال معنا بگردیم و تلاش کنیم در هر نقطه و جایگاهی که هستیم، بذر شادی و لذت را بپاشیم.

این هنرِ رها کردن و بی‌خیالی، فقط مخصوص مواجهه با مرگ نیست. همان‌طور که در سرتاسر «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» خواندید، تقلا برای راضی نگه داشتن همه‌ی آدم‌ها و اهمیت دادن به همه‌چیز، نتیجه‌ای جز رنج و فرسودگی ندارد. اگر واقعاً تشنه‌ی یک زندگی شاد و آرام هستید، فقط روی چیزهایی تمرکز کنید که با تمام وجود از آن‌ها لذت می‌برید؛ چه این دلخوشی یک کار و تلاشِ معنادار باشد، چه یک رابطه‌ی عاطفیِ سالم و امن. فراموش نکنید که هر چیز دیگری غیر از این‌ها، فقط یک سرگرمی توخالی و یک حواس‌پرتیِ بی‌فایده است.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها

بیشتر ما در طول زندگی تلاش می‌کنیم همه‌چیز را با هم داشته باشیم و به همه‌کار برسیم؛ اما این دست‌وپازدنِ بی‌وقفه، تنها دستاوردی که برایمان دارد اضطراب، استرس و نارضایتی عمیق است. راه نجات این است که هنرمندانه یاد بگیریم به تمام آن مسائلی که فقط مایه‌ی رنج و عذابمان هستند، کاملاً بی‌اعتنا باشیم. ما باید با آگاهی و جسارت انتخاب کنیم که واقعاً دلمان می‌خواهد دغدغه‌ی چه چیزهایی را داشته باشیم و با این فیلتر ذهنی، رویکردی بسیار سالم‌تر، سازنده‌تر و واقعی‌تر نسبت به کار، عشق و خودِ مفهوم زندگی پیدا کنیم.

توصیه‌ی عملی: بر ترسِ از دست دادن غلبه کنید و «نه» بگویید.

اگر می‌خواهید تمام تمرکزتان را فقط روی مسائل واقعاً مهم بگذارید، باید یاد بگیرید که به بقیه‌ی چیزها «نه» بگویید. «ترس از دست دادن فرصت‌ها» یا همان فومو (FOMO) معمولاً ما را دچار اضطراب می‌کند؛ اما واقعیتِ گریزناپذیر این است که ما در هر حال قرار است چیزهایی را از دست بدهیم. شما نمی‌توانید هم‌زمان هم یک شغل رؤیایی داشته باشید، هم وقت زیادی را با خانواده بگذرانید و هم ساعت‌های بی‌شماری را به موج‌سواری در ساحل اختصاص دهید. 

هنر واقعی در این است که بدانید دقیقاً چه چیزهایی ارزشِ از دست دادن دارند. پس فقط آن چیزی را که برایتان مهم است انتخاب کنید و بقیه‌ی گزینه‌ها را کنار بگذارید. در این مسیر باید کاملاً قاطع و مصمم باشید. برای مثال، می‌توانید از مسیر محمد العریان، مدیرعامل میلیونر، الگو بگیرید؛ کسی که از شغل بسیار سودآور خود کناره‌گیری کرد تا بتواند وقت بیشتری را در کنار دختر کوچکش سپری کند.

مقدمه

چرا در دوران فراوانی انتخاب‌ها ناراضی و مضطربیم؟

ما در دوران طلایی فرصت‌ها زندگی می‌کنیم. امروزه برای انتخاب شغل، شریک عاطفی یا حتی پیدا کردن معتبرترین منبع خبری، با گزینه‌هایی بی‌نهایت روبه‌رو هستیم. اما با وجود این حجم از امکانات، چرا زندگی‌هایمان شبیه به یک سعادت و خوشبختی مطلق نیست؟ چرا بخش بزرگی از ما همیشه مضطرب، خسته و ناراضی هستیم؟ منطق می‌گوید با این همه گزینه‌ی رنگارنگ، باید به هرآنچه آرزویش را داریم برسیم!

دلیل اصلی این ناکامی این است که ما می‌خواهیم به همه‌چیز دست پیدا کنیم و همه‌کار انجام دهیم. فراوانیِ بیش از حدِ انتخاب‌ها باعث می‌شود که ذهن ما مدام درگیر سنجش فرصت‌های مختلف باشد. نتیجه‌ی این کار چیزی نیست جز هدر رفتن انرژی حیاتی و از پا درآمدنِ خودمان. اما راه فرار از این چرخه‌ی فرسایشی چیست؟

«هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» به زیبایی نشان می‌دهد که راه چاره، پیدا کردن همان معدود چیزهایی است که واقعاً در زندگی اهمیت دارند. وقتی آن موارد کلیدی را پیدا کردیم، باید تمام تمرکزمان را معطوف آن‌ها کنیم. اما تکلیف بقیه‌ی چیزها چه می‌شود؟ پاسخ ساده است: اصلاً نباید برایمان مهم باشند! این متن به شما نشان می‌دهد که چگونه آن چند هدف ارزشمند و محدود را که واقعاً لایق دغدغه و اهمیت شما هستند، کشف کنید.

فصل 1
از 8

رنج کشیدن اجتناب‌ناپذیر است؛ رنجی را انتخاب کنید که ارزشش را داشته باشد

واقعاً از این دنیا چه می‌خواهید؟ یا اگر بخواهیم عمیق‌تر نگاه کنیم، هدف نهایی شما در زندگی چیست؟ دوست دارید در نهایت چه دستاوردی روی سنگ قبرتان حک شود؟ پاسخ دادن به این سؤالات اصلاً کار ساده‌ای نیست. البته بیشتر ما به‌سرعت می‌گوییم که آرزویمان رسیدن به خوشبختی، داشتن یک خانواده‌ی گرم و مهربان و شغلی است که از آن لذت ببریم. اما واقعیت این است که این‌ها هدف‌هایی بسیار کلی و مبهم هستند و هدف‌های مبهم، نیروی محرکه‌ی لازم برای تلاش و رسیدن به موفقیت را در درون شما بیدار نمی‌کنند.

حقیقت تلخ اما مهم زندگی این است که برای پیشرفت، هیچ راهی جز در آغوش کشیدن سختی‌ها وجود ندارد. برای رسیدن به خواسته‌هایتان باید سرسختانه کار کنید، استقامت به خرج دهید و بپذیرید که مسیر پیشِ رو پر از دست‌انداز و مانع است. اگر هدفی نداشته باشید که با تمام وجود برایش بجنگید، با اولین مشکلی که سر راهتان سبز شود، جا می‌زنید و تسلیم می‌شوید.

برای مثال، بیایید فرض کنیم هدف شما این است که به جایگاه مدیرعاملی یک شرکت برسید. داشتن قدرت، مسئولیت و پرستیژ مدیرعاملی از دور بسیار درخشان و وسوسه‌کننده به نظر می‌رسد. اما این صندلی، بهای سنگینی دارد. یک مدیرعامل معمولاً هفته‌ای شصت ساعت کار می‌کند، باید مدام تصمیم‌های استرس‌زایی بگیرد و این آمادگی روانی را داشته باشد که بارها و بارها کارمندانش را اخراج کند. اگر از صمیم قلب نخواهید که مدیرعامل شوید، زیر بار این فشار خرد می‌شوید و شانس موفقیتتان به حداقل می‌رسد. چالش و سختی در زندگی قطعی است؛ پس هنر شما این است که چیزی را پیدا کنید که ارزش جنگیدن و درد کشیدن را داشته باشد. باید کشف کنید که واقعاً از انجام چه کاری لذت می‌برید، زیرا کار کردن روی چیزی که قلباً شادتان می‌کند، باعث می‌شود نه‌تنها از مبارزه خسته نشوید، بلکه عاشق آن سختی‌ها باشید.

تجربه‌ی شخصی خود نویسنده، مارک منسون، مثال خوبی برای این موضوع است. او متوجه شد که به نوشتن درباره‌ی روابط، آشنایی و قرارهای عاشقانه علاقه‌ی زیادی دارد. بنابراین تصمیم گرفت وبلاگی راه بیندازد و در این زمینه مشاوره بدهد. روزهای اول کار بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود، اما چون عاشق کارش بود، خود آن مشکلات برایش تبدیل به انگیزه شدند. در نهایت، پشتکار او نتیجه داد؛ وبلاگش صدها هزار دنبال‌کننده جذب کرد و درآمدش به سطحی رسید که توانست وبلاگ‌نویسی را به شغل تمام‌وقت خود تبدیل کند.

جست‌وجو برای یک زندگی کاملاً راحت و بدون دغدغه، تلاشی عبث و بی‌فایده است. شما تنها زمانی رشد می‌کنید که هدفی بیابید که حاضر باشید برای آن بجنگید. اما در کنار این تلاش، بسیار مهم است که یاد بگیرید به تمام کارها و سختی‌هایی که حس خوبی به شما نمی‌دهند، با قاطعیت «نه» بگویید. بی‌رحم باشید و دست از دنبال کردن مسیرهایی که خوشحالتان نمی‌کنند، بردارید. تمام انرژی‌تان را روی آن چند چیز فوق‌العاده‌ی زندگی متمرکز کنید و بقیه‌ی دنیا را به حال خود رها کنید.

فصل 2
از 8

موفقیت به‌تنهایی کافی نیست؛ مراقب متر و معیارهای ذهنی‌تان باشید

اگر بخواهیم روشن‌ترین نمونه‌های رسیدن به موفقیت از دل تاریکی و سختی را پیدا کنیم، دنیای هنر بهترین مقصد است. در ذهن همه‌ی ما، یک هنرمند معمولاً فردی بی‌پول و قدرندیده است که تا روزی که نبوغش کشف نشود، دست از تلاش برنمی‌دارد؛ کلیشه‌ای که اتفاقاً فاصله‌ی چندانی با واقعیت ندارد.

داستان زندگی دیو ماستین، گیتاریست مشهور، مثال بی‌نظیری در این زمینه است. در سال ۱۹۸۳، درست زمانی که گروه موسیقی آن‌ها در یک قدمی شهرت جهانی بود، ماستین از گروه اخراج شد. او که از این اتفاق پر از خشم و کینه شده بود، تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده به اعضای سابق گروهش ثابت کند که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده‌اند. ماستین دو سال تمام با اراده‌ای پولادین کار کرد، مهارت‌های نوازندگی‌اش را ارتقا داد و بهترین نوازنده‌ها را دور هم جمع کرد تا گروهی بسیار قدرتمندتر بسازد. نتیجه‌ی این تلاش‌ها، تولد گروهی به نام «مگادث» بود؛ یک گروه موسیقی به‌شدت پرطرفدار که موفق شد بیش از ۲۵ میلیون نسخه از آلبوم‌هایش را در سراسر جهان به فروش برساند. اما بخش تلخ ماجرا اینجاست که دیو ماستین با وجود این موفقیت خیره‌کننده، هرگز انسان شادی نشد. او همیشه دستاوردهای خودش را با موفقیت گروه قبلی‌اش مقایسه می‌کرد و از بخت بد او، آن گروه قبلی «متالیکا» بود؛ یکی از افسانه‌ای‌ترین و بزرگ‌ترین گروه‌های موسیقی در تاریخ جهان! به همین دلیل، با وجود اینکه ماستین یک ستاره‌ی بی‌چون‌وچرا بود، در ذهن خودش همیشه یک بازنده محسوب می‌شد.

درد و نارضایتی دائمی ماستین، ریشه در یک مشکل بسیار رایج دارد: سنجش ارزش خود از طریق مقایسه با دیگران. در ذهن ماستین، موفقیت واقعی تنها زمانی معنا داشت که او از هم‌تیمی‌های سابقش بالاتر قرار بگیرد؛ معیاری که سرانجامی جز سرخوردگی و ناامیدی برایش نداشت. نیازی به توضیح نیست که ما برای درک موفقیت، به ارزش‌ها و معیارهای بسیار سالم‌تری نیاز داریم.

در نقطه‌ی مقابل، داستان پیت بست به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه انتخاب ارزش‌های درست می‌تواند طعم خوشبختی را به زندگی برگرداند. پیت بست هم دقیقاً مثل دیو ماستین، درست در لحظه‌ای که گروهش در آستانه‌ی درخشش بود، اخراج شد. از قضا، گروه او «بیتلز» بود؛ بزرگ‌ترین و تاریخ‌سازترین گروه موسیقی تمام دوران‌ها! بست وقتی می‌دید هم‌گروهی‌های سابقش چگونه قله‌های شهرت را فتح می‌کنند، به افسردگی بسیار عمیقی مبتلا شد. اما پس از مدتی، او دست به کار بزرگی زد و ارزش‌های درونی‌اش را تغییر داد. او به این درک رسید که چیزی که واقعاً از این دنیا می‌خواهد، داشتن یک خانواده‌ی گرم و یک زندگی خانوادگی سرشار از آرامش است. البته او همچنان به موسیقی عشق می‌ورزید و می‌خواست در این عرصه بماند، اما دیگر اجازه نداد که میزان موفقیتش در موسیقی، تعریف‌کننده‌ی هویت و ارزش زندگی‌اش باشد. همین تغییر زاویه‌ی دید، برای او یک زندگی شاد و رضایت‌بخش به ارمغان آورد. پیت بست حتی دوباره توانست از ساختن موسیقی لذت ببرد، اما این بار برای گروه‌هایی که شهرت کمتری داشتند و دور از هیاهوی ستارگان بودند.

همان‌طور که می‌بینید، برای لمس خوشبختی، ارزش‌هایی که انتخاب می‌کنیم بسیار مهم‌تر از خودِ موفقیت هستند. در بخش بعدی خواهیم دید که چگونه می‌توانیم ارزش‌های اصیل و درستی را برای زندگی خود برگزینیم.

فصل 3
از 8

ارزش‌های مخرب را دور بریزید و به معیارهای اصیل تکیه کنید

در بخش پیشین دیدیم که اگر بخواهید ارزش وجودی خود را در کفه‌ی ترازوی مقایسه با دیگران بگذارید، حاصلی جز احساس یأس و ناامیدی برداشت نخواهید کرد. اما این تنها یکی از ده‌ها ارزش توخالی و مخربی است که می‌تواند شما را از مسیر آرامش و خوشبختی منحرف کند.

برای درک بهتر، بیایید مفهوم «لذت» را بررسی کنیم. خیلی از آدم‌ها تصمیم می‌گیرند که کسب لذت را به اولویت شماره یک زندگی‌شان تبدیل کنند. اما اولویت دادن لذت بر هر چیز دیگری، رویکردی بیمارگونه است. در واقع، لذت‌جوییِ بی‌قیدوشرط، ارزش اصلی و موتور محرک افراد معتاد، انسان‌های خیانت‌کار و آدم‌های حریص است. پژوهش‌های علمی نیز ثابت کرده‌اند افرادی که لذت را به‌عنوان بالاترین فضیلت و هدف زندگی می‌شناسند، با احتمال بسیار بیشتری در دام اضطراب و افسردگی گرفتار می‌شوند.

یکی دیگر از ارزش‌های پوچ اما بسیار رایج، انتخاب «موفقیت مادی» به‌عنوان معیار سنجش زندگی است. این طرز فکر معمولاً خودش را در قالب آرزوهایی مثل داشتن ماشینی گران‌تر از ماشین همسایه، یا به رخ کشیدن یک ساعت رولکس جدید نشان می‌دهد. این میل آن‌قدر فراگیر است که احتمالاً همه‌ی ما در برهه‌ای از زمان به آن دچار شده‌ایم. اما واقعیت این است که ثروت‌اندوزیِ صرف، حال درونی ما را بهتر نمی‌کند. مطالعات متعدد نشان می‌دهند که وقتی نیازهای اولیه‌ی انسان برطرف شد، اضافه شدن ثروت مادی دیگر تأثیر چندانی در افزایش میزان خوشبختی ندارد. فاجعه زمانی رخ می‌دهد که برای رسیدن به این پول و ثروت، ارزش‌های اصیلی مثل خانواده، صداقت یا شرافت انسانی را زیر پا بگذاریم؛ کاری که آسیب‌های روانی جبران‌ناپذیری به همراه دارد.

پس راه چاره چیست و چطور می‌توانیم از این ارزش‌های مسموم دوری کنیم؟ حقیقت این است که گرایش ما به ارزش‌های پوچ، اغلب به دلیل خالی بودن جای ارزش‌های شایسته و معنادار در درون ماست. اگر نمی‌خواهید یک لذت‌گرای چشم‌بسته باشید یا تمام عمرتان را در حسرت دارایی‌های دیگران بگذرانید، باید معیارهایی را پیدا کنید که واقعاً ارزش صرف کردن عمر را داشته باشند.

این ارزش‌های سالم و سازنده، باید سه ویژگی مهم داشته باشند: اول اینکه ریشه در واقعیت داشته باشند، دوم اینکه به نفع جامعه و دیگران باشند، و سوم اینکه تأثیر آن‌ها به‌طور مستقیم در دست و تحت کنترل خود شما باشد.

برای مثال، «صداقت» را در نظر بگیرید. صداقت یک ارزش فوق‌العاده و بی‌نظیر برای زندگی است؛ زیرا اختیار آن کاملاً در دست شماست (تنها خود شمایید که انتخاب می‌کنید راست بگویید یا دروغ). از طرفی، کاملاً بر پایه‌ی واقعیت استوار است و چون به دیگران بازتابی حقیقی از شرایط می‌دهد، ارزشی بسیار سودمند به حساب می‌آید. از دیگر ارزش‌های درخشانی که هر سه شرط بالا را در خود دارند، می‌توان به خلاقیت، بخشندگی و تواضع اشاره کرد.

فصل 4
از 8

نقش قربانی را رها کنید؛ پذیرش مسئولیت، نقطه‌ی آغاز تغییر است

هر ساله هزاران دونده‌ی آماتور و غیرحرفه‌ای در مسابقات ماراتن شرکت می‌کنند که هدف خیلی از آن‌ها جمع‌آوری کمک برای خیریه‌هاست. این افراد پس از ساعت‌ها دویدن، با بدنی کوفته و خسته از خط پایان می‌گذرند؛ اما با وجود تمام این دردهای جسمانی، قلبشان سرشار از افتخار و غرور است. حالا یک لحظه تصور کنید که کسی شما را به زور اسلحه مجبور می‌کرد در یک ماراتن شرکت کنید. در آن حالت، حتی اگر رکوردی عالی هم ثبت می‌کردید، از تک‌تک لحظات آن مسابقه متنفر می‌شدید.

قانون ساده است: وقتی کاری به شما تحمیل شود، دیگر قطره‌ای از آن لذت نخواهید برد. متأسفانه، بسیاری از ما در زندگی روزمره طوری رفتار می‌کنیم که انگار تمام اتفاقات، بدون خواست ما و از روی اجبار به ما تحمیل شده‌اند. فرقی نمی‌کند در یک مصاحبه‌ی شغلی رد شده باشیم، از فرد مورد علاقه‌مان جواب منفی شنیده باشیم یا حتی از اتوبوس جا مانده باشیم؛ در هر صورت، خیلی سریع خودمان را در قالب یک قربانیِ بیچاره و بی‌دفاع می‌بینیم.

برای درک عمق این تله‌ی ذهنی، بیایید به یک نمونه‌ی تاریخی نگاه کنیم. در قرن نوزدهم میلادی، ویلیام جیمز در یک خانواده‌ی بسیار ثروتمند و سرشناس در آمریکا به دنیا آمد. اما او از نظر جسمی بسیار ضعیف بود و مدام از حمله‌های شدید استفراغ و اسپاسم‌های دردناک کمر رنج می‌برد. رؤیای بزرگ او در زندگی نقاش شدن بود، اما در این مسیر هیچ موفقیتی کسب نکرد و پدرش همیشه او را به خاطر بی‌عرضگی و نداشتن استعداد تحقیر می‌کرد. جیمز برای جلب رضایت خانواده وارد دانشکده‌ی پزشکی شد، اما این مسیر را هم نیمه‌کاره رها کرد.

ویلیام جیمز که حالا فردی بیمار، بیکار، افسرده و طردشده از سوی خانواده بود، به نقطه‌ای رسید که به خودکشی فکر می‌کرد. اما در همین روزهای تاریک، او با نوشته‌های فیلسوفی به نام چارلز پیرس آشنا شد. پیام اصلی پیرس بسیار صریح بود: «هر انسانی باید مسئولیت صددرصدِ زندگی خود را بر عهده بگیرد.» خواندن این جمله، مانند یک صاعقه به ذهن جیمز برخورد کرد. او ناگهان متوجه شد که ریشه‌ی تمام بدبختی‌هایش در این است که خودش را قربانیِ بی‌اراده‌ی شرایط می‌داند. او همیشه عوامل بیرونی مثل بیماری‌های جسمی یا سرزنش‌های پدرش را مقصر ناکامی‌های خود می‌دانست و همین نگاه، او را به موجودی ضعیف و منفعل تبدیل کرده بود. وقتی جیمز درک کرد که مسئولیت کامل اعمال و مسیر زندگی‌اش تنها و تنها بر دوش خودش است، قدرتی عظیم در درونش بیدار شد تا همه‌چیز را از نو بسازد. او با تکیه بر این قدرت، پس از سال‌ها تلاشِ بی‌وقفه، توانست به یکی از بنیان‌گذاران بزرگ علم روان‌شناسی در آمریکا تبدیل شود. بنابراین، هر زمان که احساس کردید دنیا در حق شما بی‌انصافی کرده و خواستید نقش قربانی را بازی کنید، داستان ویلیام جیمز را به یاد بیاورید و شجاعانه سکان زندگی‌تان را در دست بگیرید.

برای روشن‌تر شدن موضوع، فرض کنید رابطه‌ی عاطفی‌تان با شکست روبه‌رو شده است. راحت‌ترین کار دنیا این است که تمام کاسه‌کوزه‌ها را بر سر طرف مقابل بشکنید و او را به بی‌رحمی، قدرنشناسی یا بی‌تفاوتی متهم کنید. اما رویکرد خردمندانه‌تر این است که ذره‌بین را بردارید و سهم خودتان را در فروپاشی این رابطه پیدا کنید. شاید در انجام کارهای مشترک خانه تنبلی کرده‌اید، یا شاید آن‌طور که باید، پشتوانه‌ی اهداف و آرزوهای شریک زندگی‌تان نبوده‌اید. وقتی با شهامت اشتباهات خود را می‌پذیرید و برای اصلاح آن‌ها قدم برمی‌دارید، در واقع دارید از تکرار این چرخه در آینده جلوگیری می‌کنید. این، تنها مسیری است که شما را به یک زندگی سالم‌تر و شادتر می‌رساند.

فصل 5
از 8

هویت‌های ساختگی را رها کنید؛ راز رهایی در فلسفه‌ی بوداست

تصور کنید در یک شرکت بسیار بزرگ و معتبر، به مقام مدیر ارشد رسیده‌اید. از شغل و درآمدتان بی‌نهایت راضی هستید؛ ماشین لوکس سوار می‌شوید، لباس‌های گران‌قیمت می‌پوشید و همکارانتان احترام زیادی برای شما قائل‌اند. اما مهم‌تر از همه‌ی این دستاوردهای مادی، شما عاشق خودِ «مدیر ارشد بودن» هستید. این جایگاه و عنوان، تبدیل به هویت شما شده است.

حالا فرض کنید فرصتی استثنایی پیش می‌آید تا به بالاترین مقام سازمان یعنی صندلی مدیرعاملی برسید. اما این فرصت طلایی، ریسک‌های بسیار وحشتناکی هم دارد. اگر نتوانید این مسئولیت را به‌خوبی مدیریت کنید، همه‌چیز را یکجا از دست خواهید داد؛ شغلتان، ماشینتان، احترامتان و از همه مهلک‌تر، هویتتان را. آیا حاضر می‌شوید چنین قمار بزرگی بکنید؟ واقعیت این است که اکثریت مردم از پذیرش چنین ریسک‌هایی فرار می‌کنند. این رفتار، نمونه‌ی بارز چیزی است که نویسنده در کتاب، نام آن را «قانون گریز منسن» گذاشته است: ما انسان‌ها ذاتاً تمایل داریم از هر چیزی که تصویر و هویت ساخته‌شده‌مان را تهدید کند، دوری کنیم.

دوری کردن از خطرهای بزرگ، در نگاه اول کاملاً منطقی به نظر می‌رسد؛ اما حقیقت تلخ این است که اصرار شدید ما برای چسبیدن به هویتمان، بیشتر از آنکه محافظ ما باشد، به ما ضربه می‌زند. برای مثال، خیلی از هنرمندان و نویسندگان تازه‌کار، هرگز جرئت نمی‌کنند آثارشان را به کسی نشان دهند یا آن‌ها را منتشر کنند. آن‌ها در اعماق وجودشان می‌ترسند که مبادا کارشان با استقبال روبه‌رو نشود. این شکست احتمالی، هویتی را که آن‌ها در خلوت برای خود ساخته‌اند—یعنی هویت «هنرمندی که روزی به یک نابغه تبدیل خواهد شد»—ویران می‌کند. ترس از فروپاشی این هویت ساختگی باعث می‌شود که آن‌ها اصلاً دست به هیچ اقدام واقعی و عملی نزنند.

خوشبختانه برای خنثی کردن اثرات فلج‌کننده‌ی «قانون گریز منسن»، یک راهکار عالی وجود دارد و آن هم پناه بردن به آموزه‌های بوداست. فلسفه‌ی بودا به ما می‌آموزد که هویتی که از خود ساخته‌ایم، چیزی جز یک توهم بزرگ نیست. تمام برچسب‌هایی که روی خودمان می‌چسبانیم—مثل آدمِ ثروتمند، فقیر، شاد، غمگین، انسان موفق یا یک شکست‌خورده—فقط و فقط ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما هستند. این برچسب‌ها هیچ‌کدام وجود خارجی و واقعی ندارند، پس نباید اجازه دهیم فرمان زندگی‌مان را به دست بگیرند. در نتیجه، بزرگ‌ترین لطف در حق خودتان این است که یاد بگیرید این هویت‌های سفت‌وسخت را رها کنید.

آزاد شدن از زندان هویت، تجربه‌ای به‌شدت لذت‌بخش و رهایی‌بخش است. برای مثال، شاید شما تا امروز همیشه خودتان را انسانی می‌دانستید که کار و حرفه‌اش در خط اول زندگی قرار دارد و به همین دلیل، همیشه خانواده و تفریحاتتان را قربانی پیشرفت شغلی کرده‌اید. اما اگر شجاعت به خرج دهید و خود را از قید این تصویر محدودکننده رها کنید، ناگهان احساس آزادی خواهید کرد. آن‌وقت می‌توانید به سراغ هر کاری بروید که واقعاً قلبتان را شاد می‌کند؛ چه این کار وقت گذراندن با فرزندانتان باشد، چه ساختن ماکت هواپیماهای کوچک!

فصل 6
از 8

با ناامنی‌هایتان روبه‌رو شوید؛ شک کردن به خود، آغاز خرد است

آیا شما هم از دست آدم‌های لجباز و خودرأیی که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستند اشتباهشان را بپذیرند، کلافه نمی‌شوید؟ همان کسانی که حتی اگر با سند و مدرک به آن‌ها ثابت کنید که مسیر را اشتباه می‌روند، باز هم حرف خودشان را می‌زنند! احتمالاً الان با خودتان می‌گویید: «خدا را شکر که من اصلاً شبیه آن‌ها نیستم.» اما متأسفانه باید با یک حقیقت تلخ روبه‌رویتان کنم: شما هم دقیقاً یکی از همان‌ها هستید. همه‌ی ما بدون استثنا، گاهی در این تله‌ی ذهنی می‌افتیم که فکر می‌کنیم صددرصد حق با ماست؛ درحالی‌که واقعاً این‌طور نیست.

بگذارید ماجرایی را از زبان نویسنده تعریف کنم. یکی از دوستان او به‌تازگی نامزد کرده بود. تمام اعضای خانواده و دوستان، داماد آینده را انسانی خوش‌قلب، شریف و مهربان می‌دانستند، به‌جز یک نفر: برادرِ عروس! این برادر بی‌وقفه از انتخاب خواهرش ایراد می‌گرفت و با قاطعیت ادعا می‌کرد که این مرد در نهایت قلب خواهرش را می‌شکند و به او آسیب می‌زند. تمام اطرافیان، از جمله خود دختر، می‌دانستند که حق با برادر نیست. اما با وجود تمام بحث‌ها و تلاش‌ها، هیچ‌کس نتوانست حتی سرسوزنی او را متقاعد کند که شاید، فقط شاید، دیدگاهش کمی بدبینانه و غیرمنطقی باشد.

اگر دوست ندارید در زندگی شبیه به این برادرِ لجباز رفتار کنید، باید همیشه این ظرفیت و شجاعت را داشته باشید که از خودتان بپرسید: «آیا ممکن است من در اشتباه باشم؟» این تنها کلیدی است که با آن می‌توانید قفل نقاط کور ذهنتان را باز کنید؛ همان نقاطی که در آن‌ها با توهمی شیرین، فکر می‌کنید حقیقت مطلق در دستان شماست.

البته اعتراف به اشتباه اصلاً کار راحتی نیست. دلیل روان‌شناختی آن این است که باورهای غلط ما، اغلب نقش یک سپر دفاعی را برای پوشاندن ناامنی‌ها و ترس‌های درونی‌مان بازی می‌کنند. به بیان دیگر، وقتی ما تصمیم‌ها و افکارمان را زیر سؤال می‌بریم، در واقع مجبور می‌شویم با حقایق زشت و تلخی درباره‌ی نقاط ضعف خودمان چشم در چشم شویم.

بیایید دوباره به داستان آن برادر ایرادگیر نگاه کنیم. با بررسی دقیق‌تر، به احتمال بسیار زیاد مخالفت‌های سرسختانه‌ی او با نامزد خواهرش، مستقیماً از ناامنی‌های درون خودش سرچشمه می‌گرفت. شاید او در اعماق وجودش حسادت می‌کرد که خواهرش عشق زندگی‌اش را پیدا کرده، درحالی‌که خودش هنوز تنهاست. شاید از این می‌ترسید که دیگر مرکز توجه خواهرش نباشد و این جایگاه را به یک غریبه واگذار کند. یا حتی ممکن بود از اینکه خواهرش به حرف‌ها و خواسته‌های او بی‌توجهی کرده، احساس خشم می‌کرد. دلیل اصلی هرچه که بود، برای ذهن او بسیار راحت‌تر بود که به یک مشت فرضیه‌ی خیالی درباره‌ی بد بودنِ داماد بچسبد، تا اینکه بخواهد با حسادت‌ها و ضعف‌های درونی خودش روبه‌رو شود.

خوشبختانه قرار نیست شما هم اسیر چنین چرخه‌ی مخربی بمانید. اگر این شهامت را پیدا کنید که باورهای قطعی‌تان را به چالش بکشید و با چشمانی باز به سراغ ناامنی‌هایتان بروید، بدون شک مسیر را برای داشتن رفتارها و زندگی شادتر و سالم‌تری هموار خواهید کرد.

فصل 7
از 8

عشق رمانتیک شمشیری دولبه است؛ مرز بین عشق سالم و مخرب

نمایشنامه‌ی «رومئو و ژولیت» بدون شک مشهورترین داستان عاشقانه‌ی تاریخ ادبیات جهان است. اما اگر خوب دقت کنیم، این داستان اصلاً قصه‌ی شاد و امیدبخشی نیست؛ بلکه روایتی است پرآشوب از قتل، کینه‌های قدیمی، تبعید و درگیری‌های خونین خانوادگی که در نهایت به خودکشی دلخراش هر دو عاشق ختم می‌شود.

این داستان غم‌انگیز از دو عاشقِ بدعاقبت، به شفاف‌ترین شکل ممکن قدرت ویرانگر عشق رمانتیک را به تصویر می‌کشد. علم امروز نیز این موضوع را تأیید می‌کند؛ پژوهش‌های عصب‌شناسی نشان داده‌اند که افتادن در دام یک رابطه‌ی پرشور و عاشقانه، تغییراتی در مغز انسان ایجاد می‌کند که شباهت عجیبی به تأثیر مصرف کوکائین دارد! فرایند به این شکل است که شما با ترشح هورمون‌ها به یک اوج سرخوشی و لذت بی‌نظیر می‌رسید، اما پس از مدتی ناگهان به قعر دره سقوط می‌کنید. سپس ذهنِ معتادِ شما، دیوانه‌وار به دنبال راهی می‌گردد تا دوباره آن حس پرواز را تجربه کند؛ تجربه‌ای که لزوماً قرار نیست با همان فرد قبلی تکرار شود. این چرخه‌ی معیوب، چیزی جز درد و رنجِ تمام‌نشدنی به همراه ندارد.

در دوران زندگی شکسپیر، مردم به‌خوبی از خطرهای عشق‌های کور و آتشین آگاه بودند. حتی بسیاری از منتقدان معتقدند که هدف اصلی شکسپیر از نوشتن «رومئو و ژولیت»، نه ستایش عشق، بلکه هشدار دادن درباره‌ی طبیعت نابودگر احساسات رمانتیک بوده است. بد نیست بدانید که تا پیش از قرن نوزدهم میلادی، اکثر ازدواج‌ها و روابط انسانی نه بر پایه‌ی تب‌وتاب عاشقی، بلکه بیشتر بر اساس تناسب مهارت‌ها، جایگاه اجتماعی و منطقِ طرفین شکل می‌گرفت. البته شرایط دنیای مدرن امروز کاملاً زیرورو شده است. امروزه عشق رمانتیک به‌عنوان بالاترین آرمان انسانی پرستش می‌شود و دقیقاً به همین دلیل است که آمار شکست‌های عاطفی تا این حد بالا رفته است. اما چاره‌ی کار چیست؟ آیا باید درهای قلبمان را ببندیم و کلاً قید عشق رمانتیک را بزنیم؟ نه لزوماً.

عشق رمانتیک، بسته به معیارهایی که برای آن تعریف می‌کنیم، می‌تواند دارویی شفابخش یا زهری کشنده باشد. یک عشق زمانی ناسالم و مخرب است که دو نفر از رابطه‌شان به‌عنوان یک سرپناه برای فرار از مشکلات شخصی‌شان استفاده کنند. مثلاً ممکن است هر دو از زندگی‌های فردی خودشان ناراضی و خسته باشند و بخواهند با غرق شدن در احساسات و شور عاشقی، واقعیت‌های تلخ زندگی‌شان را فراموش کنند. اما از آنجا که هیچ مشکلی تا ابد زیر فرش پنهان نمی‌ماند، این هیجانات کاذب خیلی زود فروکش می‌کنند و جای خود را به تلخی و سرخوردگی می‌دهند.

در نقطه‌ی مقابل، یک عشق زمانی سالم و اصیل است که هر دو نفر با تمام وجود و آگاهانه روی رابطه سرمایه‌گذاری کنند. آن‌ها به‌جای اینکه از مشکلات فرار کنند، با تعهدی عمیق در کنار یکدیگر می‌ایستند تا مسائل را حل کنند. در یک رابطه‌ی سالم، هر طرف به‌جای اینکه فقط به دنبال ارضای نیازهای عاطفی خودش باشد، از شریک زندگی‌اش حمایت کامل می‌کند. البته این حمایت یک شرط بسیار مهم دارد: نباید تبدیل به دخالت و کنترل‌گری شود. اگر یکی از طرفین مرزهای شخصی را بشکند و مثلاً بخواهد با حل کردن تمام مشکلاتِ طرف مقابل، او را به خود وابسته کرده و کنترلش کند، زنگ خطر به صدا درمی‌آید. میل به تسلط و سلطه‌جویی بر شریک عاطفی، نشانه‌ی قطعی و انکارناپذیرِ یک عشق بیمار و ناسالم است.

فصل 8
از 8

سایه‌ی مرگ را بپذیرید تا طعم واقعی زندگی را بچشید

شاید فکر کردن به این موضوع لرزه بر اندامتان بیندازد و اصلاً برایتان خوشایند نباشد، اما واقعیتی غیرقابل‌انکار وجود دارد: همه‌ی ما روزی طعم مرگ را خواهیم چشید. این حقیقتِ به‌ظاهر تلخ و شیوه‌ای که ما برای روبه‌رو شدن با آن انتخاب می‌کنیم، تأثیری شگرف و زیربنایی بر تمام ابعاد زندگی ما می‌گذارد.

برای اینکه عمق تأثیر مرگ بر روان انسان را بهتر درک کنیم، باید به سراغ آثار درخشان ارنست بکر برویم. بکر، یک انسان‌شناس برجسته و شخصیتی کاملاً ساختارشکن بود. اگرچه زاویه‌ی دید متفاوت و مرگ زودهنگامش اجازه نداد که او در محیط‌های دانشگاهی به جایگاه درخوری برسد، اما او پیش از مرگش کتابی بی‌نهایت مهم و تکان‌دهنده به نام «انکار مرگ» نوشت. بکر در این شاهکار فکری، دو ایده‌ی اساسی را مطرح می‌کند.

ایده‌ی اول او این است که انسان‌ها وحشتی عمیق و فلج‌کننده از مرگ دارند. ما برخلاف سایر حیوانات، دارای قدرت تخیل و تفکر انتزاعی هستیم و می‌توانیم موقعیت‌های فرضی را در ذهنمان بسازیم. مثلاً به‌راحتی می‌توانیم تصور کنیم که اگر در دانشگاه رشته‌ی متفاوتی خوانده بودیم، الان مسیر زندگی‌مان چگونه بود، یا اگر به‌جای معلم شدن شغل داروسازی را انتخاب می‌کردیم، چه اتفاقاتی می‌افتاد.

اما این قدرت شگفت‌انگیزِ ذهن، یک جنبه‌ی تاریک هم دارد: ما به کمک همین تخیل می‌توانیم دنیای پس از مرگ خودمان را تصویرسازی کنیم! و دقیقاً همین‌جاست که به ایده‌ی دوم بکر می‌رسیم: ما چون از ته دل می‌دانیم که مرگ، ایستگاه پایانی ماست، با تمام قوا تلاش می‌کنیم یک «خودِ مفهومی» بسازیم که بتواند پس از متلاشی شدنِ جسممان، به زندگی ادامه دهد. به عبارت دیگر، ما تمام روزهای ارزشمندِ زندگی فانی‌مان را فدای چیزی به نام «پروژه‌های جاودانگی» می‌کنیم؛ یعنی دست زدن به هر کاری که باعث شود نام و میراثی از ما در این دنیا باقی بماند.

همین عطشِ سیری‌ناپذیر برای جاودانه شدن است که عده‌ای را به جنونِ شهرت می‌کشاند و گروهی دیگر را وادار می‌کند تا برای ثبت نامشان در تاریخ، به عرصه‌های پرالتهاب سیاست، تجارت یا دین وارد شوند. اما این میل غریزی به جاودانگی، دردسرهای بزرگی برای بشریت ایجاد کرده است. تمایل انسان‌ها به اینکه دنیا را دقیقاً مطابق با سلیقه و باورهای خودشان تغییر دهند، تا به امروز عامل اصلی به راه افتادن جنگ‌های خونین، ویرانی‌ها و مصیبت‌های بی‌شماری بوده است. فراتر از جامعه، این میل برای روانِ خودمان هم سمی است. فشار روانی و تقلا برای اینکه حتماً اثری بزرگ از خودمان به جا بگذاریم، ما را در گردابی از استرس و اضطرابِ دائمی غرق می‌کند.

اما جای نگرانی نیست، چون برای این بحران یک راهکار بسیار ساده و سرراست وجود دارد: ما باید همین حالا دست از تقلا برای جاودانگی برداریم. باید میل به شهرت، قدرت و ماندگاری را از ذهنمان پاک کنیم و در عوض، تمام حواسمان را به معجزه‌ی «زمان حال» بدهیم. در همین لحظه‌ای که در آن نفس می‌کشیم به دنبال معنا بگردیم و تلاش کنیم در هر نقطه و جایگاهی که هستیم، بذر شادی و لذت را بپاشیم.

این هنرِ رها کردن و بی‌خیالی، فقط مخصوص مواجهه با مرگ نیست. همان‌طور که در سرتاسر «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» خواندید، تقلا برای راضی نگه داشتن همه‌ی آدم‌ها و اهمیت دادن به همه‌چیز، نتیجه‌ای جز رنج و فرسودگی ندارد. اگر واقعاً تشنه‌ی یک زندگی شاد و آرام هستید، فقط روی چیزهایی تمرکز کنید که با تمام وجود از آن‌ها لذت می‌برید؛ چه این دلخوشی یک کار و تلاشِ معنادار باشد، چه یک رابطه‌ی عاطفیِ سالم و امن. فراموش نکنید که هر چیز دیگری غیر از این‌ها، فقط یک سرگرمی توخالی و یک حواس‌پرتیِ بی‌فایده است.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها

بیشتر ما در طول زندگی تلاش می‌کنیم همه‌چیز را با هم داشته باشیم و به همه‌کار برسیم؛ اما این دست‌وپازدنِ بی‌وقفه، تنها دستاوردی که برایمان دارد اضطراب، استرس و نارضایتی عمیق است. راه نجات این است که هنرمندانه یاد بگیریم به تمام آن مسائلی که فقط مایه‌ی رنج و عذابمان هستند، کاملاً بی‌اعتنا باشیم. ما باید با آگاهی و جسارت انتخاب کنیم که واقعاً دلمان می‌خواهد دغدغه‌ی چه چیزهایی را داشته باشیم و با این فیلتر ذهنی، رویکردی بسیار سالم‌تر، سازنده‌تر و واقعی‌تر نسبت به کار، عشق و خودِ مفهوم زندگی پیدا کنیم.

توصیه‌ی عملی: بر ترسِ از دست دادن غلبه کنید و «نه» بگویید.

اگر می‌خواهید تمام تمرکزتان را فقط روی مسائل واقعاً مهم بگذارید، باید یاد بگیرید که به بقیه‌ی چیزها «نه» بگویید. «ترس از دست دادن فرصت‌ها» یا همان فومو (FOMO) معمولاً ما را دچار اضطراب می‌کند؛ اما واقعیتِ گریزناپذیر این است که ما در هر حال قرار است چیزهایی را از دست بدهیم. شما نمی‌توانید هم‌زمان هم یک شغل رؤیایی داشته باشید، هم وقت زیادی را با خانواده بگذرانید و هم ساعت‌های بی‌شماری را به موج‌سواری در ساحل اختصاص دهید. 

هنر واقعی در این است که بدانید دقیقاً چه چیزهایی ارزشِ از دست دادن دارند. پس فقط آن چیزی را که برایتان مهم است انتخاب کنید و بقیه‌ی گزینه‌ها را کنار بگذارید. در این مسیر باید کاملاً قاطع و مصمم باشید. برای مثال، می‌توانید از مسیر محمد العریان، مدیرعامل میلیونر، الگو بگیرید؛ کسی که از شغل بسیار سودآور خود کناره‌گیری کرد تا بتواند وقت بیشتری را در کنار دختر کوچکش سپری کند.

خلاصه کتاب‌های مشابه

اثر جردن پیترسون
رایگان
اثر دنیل پینک
اثر مورگان هاوزل
اثر هانا آرنت
اثر جیم کالینز

جدیدترین خلاصه کتاب‌ها

اثر هانس رزلینگ، اولا روزلینگ و آنا روزلینگ رونلاند
اثر بیل جورج، پیتر سیمز
اثر کارول دوک
رایگان
اثر آنا لمبکی
رایگان
اثر دنیل لیبرمن، مایکل لانگ
اثر پیتر تیل، بلیک مسترز