کتاب سرزمین‌های خونین

روایتی تلخ از مردمی که میان چرخ‌دنده‌های استالین و هیتلر لِه شدند
خلاصه کتاب رایگان
n ذخیره

در کتابخانه کاربران

امتیاز 4.7

توسط خوانندگان کتاب

m نفر

در حال مطالعه کتاب

k مرتبه

اتمام مطالعه کتاب

معرفی کتاب سرزمین‌های خونین

کتاب «سرزمین‌های خونین» که در سال ۲۰۱۰ منتشر شد، پرده از یکی از تاریک‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های تاریخ معاصر برمی‌دارد. این اثر، داستان غم‌انگیز و فراموش‌نشدنی انسان‌هایی را روایت می‌کند که در کوران جنگ جهانی دوم، ناخواسته در میان دو نیروی ویرانگر تاریخ، یعنی آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی، گرفتار شدند.

مفهوم «سرزمین‌های خونین» در این کتاب به مناطقی اشاره دارد که مردمانش بی‌رحمانه‌ترین شرایط ممکن را تجربه کردند؛ سرزمین‌هایی که پس از پایان جنگ به بلوک شرق ضمیمه شدند. ساکنان این مناطق، نه‌تنها در طول جنگ، بلکه پیش و پس از آن نیز طعم تلخ اسارت و سرکوب را چشیدند و میان جاه‌طلبی‌های دو قدرت بی‌رحم دست‌وپا زدند.

تیموتی اسنایدر در این اثر تلاش می‌کند تا صدای خاموش میلیون‌ها قربانی بی‌گناهی باشد که هویت و جانشان وجه‌المصالحه‌ی بازی‌های سیاسی و ایدئولوژیک شد. خواندن این کتاب به ما نشان می‌دهد که چگونه یک جغرافیای خاص می‌تواند به مسلخ انسان‌هایی تبدیل شود که تنها جرمشان، زندگی در میانه‌ی مرزهای جنون‌آمیز دو دیکتاتور بزرگ بود.

مشخصات کتاب سرزمین‌های خونین

Bloodlands
Europe Between Hitler and Stalin
2010 میلادی
انگلیسی
اروپا بین هیتلر و استالین
،
اروپا در زمانه هیتلر و استالین

برداشت‌ها و تعابیر از موضوع کتاب:

اروپا میان هیتلر و استالین
،
اروپا‌ی تقسیم‌شده بین هیتلر و استالین
،
در‌ باب‌ اروپای هیتلر و‌ استالین

خلاصه کتاب سرزمین‌های خونین

26 دقیقه

زمان مطالعه خلاصه کتاب

12 فصل

عصاره از مطالب کتاب

مقدمه

مقدمه سرزمین‌های خونین؛ آنچه از جنایات استالین و هیتلر ناگفته مانده است

این کتاب پرده از سرنوشت هولناک انسان‌هایی برمی‌دارد که در دوران جنگ جهانی دوم، در میانه‌ی درگیری‌های آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی اسیر شدند. در آن سال‌های تاریک، بخش بزرگی از اروپا میان چنگال هیتلر و استالین گرفتار بود. با اینکه خاطرات بسیاری از این دوران مستند شده و یاد قربانیان در بناهای یادبود و کتاب‌های بی‌شماری گرامی داشته شده است، اما هنوز هم زوایای پنهانی وجود دارد که کمتر به آن‌ها پرداخته شده است.

یکی از حقایق تلخی که غالباً نادیده گرفته می‌شود، ابعاد ظلمی است که استالین، نه‌تنها بر مردم کشور خودش، بلکه بر کشورهای همسایه روا داشت. در سرزمین‌هایی مانند لهستان، اوکراین، بلاروس و کشورهای بالتیک امروزی، استالین و هیتلر موجی از آتش و ویرانی را بر سر مردمان «سرزمین‌های خونین» آوار کردند. آن‌ها برای تسلط نظامی و اثبات برتری ایدئولوژیک خود از هیچ جنایتی فروگذار نکردند. با خواندن این خلاصه متوجه خواهید شد که چگونه این دو دیکتاتور و رژیم‌های جنایتکارشان، میلیون‌ها انسان بی‌گناه را به کام مرگ کشاندند و نقشه‌ی اروپا را برای همیشه تکه‌پاره کردند.

فصل 1
از 12

فاجعه‌ی مزارع اشتراکی؛ چگونه سیاست‌های استالین میلیون‌ها نفر را به کام گرسنگی کشاند؟

سال ۱۹۳۳، سالی بسیار نفس‌گیر و دشوار بود؛ مردم در سراسر جهان شغل خود را از دست می‌دادند و در سایه‌ی رکود بزرگ اقتصادی، با فقر و گرسنگی دست‌وپنج نرم می‌کردند. با این حال، زندگی برای بخش بزرگی از مردم اروپای شرقی چیزی فراتر از یک بحران اقتصادی عادی بود. در این مناطق، سیاست‌های دولتی قحطی‌های فاجعه‌باری را رقم زد که جان میلیون‌ها انسان را گرفت. درست در همین سال بود که رهبر اتحاد جماهیر شوروی، یعنی استالین، یک برنامه‌ی اقتصادی پنج‌ساله برای صنعتی‌سازی کشور (با تمرکز ویژه بر بخش کشاورزی) را که از سال ۱۹۲۸ آغاز کرده بود، به پایان رساند.

بخش مهمی از این برنامه‌ی اقتصادی، به مصادره و تجمیع مزارع اختصاص داشت. بر اساس سیاست اصلاحات ارضی، کشاورزان موظف بودند زمین‌های کوچک و شخصی خود را رها کنند و برای کار اشتراکی، به مزارع بزرگ‌تر دولتی منتقل شوند. طبیعی بود که بسیاری از کشاورزان زیر بار این قانون نروند. در واکنش به این مقاومت، دولت قوانینی تصویب کرد که مزایای قانونی چشمگیری به مزارع جمعی اختصاص می‌داد و مزارع خصوصی را محدود می‌کرد. برای مثال، مزارع جمعی برای دریافت بذر حق تقدم داشتند. این فشارهای ساختاری باعث شد کشاورزان برای زنده ماندن، عملاً چاره‌ای جز پیوستن به مزارع جمعی نداشته باشند. هدف ظاهری این تجمیع، افزایش بهره‌وری کشاورزی بود، اما وقتی کشاورزان از زمین‌های آبا و اجدادی خود جدا شدند، انگیزه‌شان برای کار به شدت افت کرد.

از سوی دیگر، ماشین‌آلات کشاورزی در این مزارعِ جمعی اغلب قدیمی و فرسوده بودند و هیچ‌کس حاضر نبود هزینه‌ی تعمیر آن‌ها را بپردازد. به این مشکلات، سرمای استخوان‌سوز زمستان ۱۹۳۱ را هم اضافه کنید. نتیجه این شد که کشاورزان نتوانستند محصول کافی تولید کنند و سایه‌ی شوم گرسنگی بر سر مردم سنگینی کرد. اما استالین که حاضر نبود شکست برنامه‌هایش را بپذیرد، همچنان بر تحقق اهداف تعیین‌شده در برنامه‌ی اقتصادی‌اش پافشاری می‌کرد و حتی تا سال ۱۹۳۲، چشم روی این واقعیت تلخ بسته بود. او دستور داد مزارعی که به سهمیه‌ی تعیین‌شده نرسیده‌اند، تمام غلات و دام‌های خود را به دولت تحویل دهند؛ دستوری که دهقانانِ گرسنه را عملاً بدون هیچ غذایی رها کرد. حتی دانه‌های بذری که کشاورزان برای کشت فصل بعد نگه داشته بودند نیز مصادره شد و این وضعیت ناپایدار را به یک بحران تمام‌عیار تبدیل کرد.

ابعاد این قحطی، به‌ویژه در اوکراین، بسیار هولناک و گسترده بود. برآوردها نشان می‌دهد که تا پایان سال ۱۹۳۳، حدود ۵.۵ میلیون نفر در سراسر اتحاد جماهیر شوروی بر اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند که از این میان، ۳.۳ میلیون نفر از قربانیان تنها متعلق به اوکراین بودند.

فصل 2
از 12

ماشین سرکوب استالین؛ شکار اقلیت‌ها و دشمن‌تراشی برای بقای حکومت

هرچند تجمیع مزارع و برنامه‌های اقتصادی استالین پیامدهای ویرانگری برای مردم داشت، اما در عین حال به رشد سریع اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی نیز کمک کرد. با این حال، از آنجا که این سیاست‌ها افراد بسیاری را آواره و بی‌خانمان کرده بود، استالین به‌شدت از شکل‌گیری قیام‌های مردمی و شورش علیه حکومتش وحشت داشت. از همین رو، تصمیم گرفت هر کسی را که ممکن است کوچک‌ترین تهدیدی برای دولت به حساب بیاید، از سر راه بردارد. در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۲، در جریان برنامه‌ای تحت عنوان «دکولاک‌سازی»، کشاورزان ثروتمند یا همان «کولاک‌ها» به‌عنوان دشمنان طبقاتی معرفی شدند و به‌شدت مورد آزار و اذیت سیستماتیک دولت قرار گرفتند. در حالی که کشاورزان عادی هم دلِ خوشی از سیاست مزارع اشتراکی نداشتند، کولاک‌های ثروتمند سرسختانه‌تر با آن مخالفت می‌کردند. از آنجا که واژه‌ی «کولاک» یک اصطلاح رسمی و کشدارِ دولتی بود، مقامات می‌توانستند هر کسی را که می‌خواهند با این برچسب مجازات کنند. کشاورزانی که به عنوان کولاک شناسایی می‌شدند، بلافاصله دستگیر، تبعید و در بسیاری از موارد اعدام می‌شدند. در مجموع، حدود ۳۸۰,۰۰۰ نفر در طول برنامه‌ی دکولاک‌سازی به کام مرگ فرستاده شدند.

گروه دیگری که استالین آن‌ها را تهدیدی بالقوه می‌پنداشت، اقلیت‌های قومی ساکن در درون مرزهای اتحاد جماهیر شوروی بودند. او به‌طور ویژه از اقلیت لهستانیِ ساکن در سرزمین‌های غربی روسیه هراس داشت و نگران بود که لهستان و آلمان بخواهند از سمت غرب به اتحاد جماهیر شوروی حمله کنند. برای تخریب چهره‌ی این اقلیت قدرتمند، استالین تصمیم گرفت تقصیر قحطی سال ۱۹۳۳ را به گردن لهستانی‌ها بیندازد. در نتیجه، شمار زیادی از لهستانی‌ها با برچسب جنایتکار محکوم شده و یا به اردوگاه‌های کار اجباری تبعید شدند، یا مستقیماً به قتل رسیدند. تنها در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸، دولت شوروی حدود ۸۵,۰۰۰ لهستانی را اعدام کرد. اما ماشین سرکوب به همین‌جا ختم نشد.

دولت همچنین هزاران نفر از شهروندان لتونیایی، استونیایی و لیتوانیایی را به اتهام جاسوسی تحت تعقیب قرار داد. در دهه‌ی ۱۹۳۰ و در جریان موج پاکسازی‌های ملی، حدود ۲۷۴,۰۰۰ نفر جان خود را از دست دادند. همان‌طور که می‌بینید، حتی پیش از آنکه آتش جنگ جهانی دوم شعله‌ور شود، زندگی برای ساکنان «سرزمین‌های خونین» به هیچ‌وجه آسان نبود. و متاسفانه، روزهای تاریک‌تر و فجایع اصلی هنوز در راه بودند.

فصل 3
از 12

توافق شوم دو دیکتاتور؛ حمله‌ی همه‌جانبه‌ی آلمان و شوروی به خاک لهستان

تا پیش از یورش نیروهای نازی به لهستان، سایه‌ی سنگین دولت استالین تنها تهدیدی بود که جان و مال مردم لهستانیِ ساکن در «سرزمین‌های خونین» را به خطر می‌انداخت. اما با فرا رسیدن سال ۱۹۳۹، ورق برگشت و اوضاع شکل دیگری به خود گرفت.

در اقدامی که بُهت و حیرت جهانیان را به همراه داشت، هیتلر با دشمن سرسختِ ایدئولوژیک خود، یعنی استالین، یک پیمان هم‌پیمانی امضا کرد. هر دو دولت به توافق رسیدند که خاک لهستان را مورد هجوم قرار دهند؛ آلمان از سمت غرب و روسیه از سمت شرق. در تاریخ ۱ سپتامبر ۱۹۳۹، آلمان نازی بدون هیچ‌گونه هشدار قبلی به لهستان حمله کرد. در کمال ناباوری، متحدان لهستان، یعنی فرانسه و بریتانیا، هیچ اقدام عملی انجام ندادند و این کشور را در برابر ماشین جنگی آلمان به حال خود رها کردند. سرعت حمله‌ی آلمانی‌ها خیره‌کننده بود و لهستانی‌ها از همان روزهای نخستِ تهاجم، روزگار به شدت سیاهی را تجربه کردند. به سربازان نازی القا شده بود که لهستان اصلاً یک کشور واقعی نیست، بلکه سرزمینی است که باید تحت کنترل نازی‌ها درآید و مردمانش نیز انسان محسوب نمی‌شوند.

با چنین تفکری، در بسیاری از مواقع سربازان آلمانی از اسرای جنگیِ لهستانی به عنوان سپر انسانی استفاده می‌کردند و غیرنظامیان بی‌سلاح را با قساوت تمام به قتل می‌رساندند. وحشت از پیشروی آلمانی‌ها باعث شد بسیاری از لهستانی‌ها از غربِ کشور فرار کنند. با این حال، امید آن‌ها برای یافتن پناهگاهی امن خیلی زود به یأس تبدیل شد، چرا که در ۱۷ سپتامبر، اتحاد جماهیر شوروی نیز وارد میدان جنگ شد. حالا لهستان در میانه‌ی آتش دو ارتش بی‌رحم گرفتار شده بود. حدود ۵۰۰,۰۰۰ سرباز ارتش شوروی وارد خاک لهستان شدند که بسیاری از آن‌ها در دل امیدوار بودند در نهایت شانس جنگیدن با آلمان نازی را هم پیدا کنند. فراتر از این، مقامات شوروی بر این باور بودند که ضربه‌ی اولیه‌ی آلمان نازی، ساختار دولت لهستان را کاملاً در هم شکسته و زمین را برای تصرف و تسلط آن‌ها مهیا کرده است.

به این ترتیب، ارتش سرخ، مناطق شرقی لهستان را به اشغال خود درآورد و آلمان نازی نیز بر غربِ این کشور مسلط شد؛ درست همان‌طور که هیتلر و استالین در پیمان خود روی آن توافق کرده بودند. در شرایطی که سربازان نازی بدترین رفتارها را با شهروندان لهستانی داشتند، ارتش سرخ نیز از غافله عقب نماند و دست به قتل‌عام غیرنظامیان بی‌دفاع و سربازان خلع‌سلاح‌شده زد. نه‌ آلمان نازی و نه اتحاد جماهیر شوروی، پیش از آغاز این یورش ناجوانمردانه، هیچ‌گونه اعلان جنگ رسمی نکرده بودند. متأسفانه، رنج و عذاب لهستانی‌ها پس از این تجاوزهای نظامی همچنان با شدت ادامه یافت.

فصل 4
از 12

سایه‌ی وحشت ماموران مخفی؛ سرکوب خونین روشنفکران و مبارزان لهستانی توسط شوروی

ارتش سرخ تنها ابزار سرکوبی نبود که خاک لهستان را درنوردید. استالین با هدف تثبیت قدرت خود، ماموران سازمان مخفی اتحاد جماهیر شوروی یا همان «NKVD» را نیز روانه‌ی لهستان کرد. هدف اصلی استالین این بود که مناطق شرقی لهستان را در سریع‌ترین زمان ممکن به خاک شوروی ضمیمه کند و وظیفه‌ی ماموران NKVD، سرکوب بی‌رحمانه‌ی هرگونه هسته‌ی مقاومت احتمالی بود. رهبر شوروی خیلی زود لیستی از مشاغل «خطرناک» تهیه کرد و به ماموران دستور داد تا هر شهروند لهستانی را که در این مشاغل فعال است، هدف قرار دهند؛ نظامیان، نگهبانان، کارمندان دولت، نیروهای پلیس و سایر افراد مشابه، همگی در این فهرست سیاه جای داشتند. این سیاست به تبعید گسترده‌ی شهروندان لهستانی انجامید. در فوریه‌ی ۱۹۴۰، ماموران NKVD با دستور مستقیم استالین، حدود ۱۴,۰۰۰ نفر را دستگیر کردند. این افراد نگون‌بخت را در قطارهای باری مخصوص حمل کالا چپاندند و به اردوگاه‌های کار اجباری در مناطق دورافتاده‌ی قزاقستان یا سیبری فرستادند.

این پایان ماجرا نبود و موج‌های بعدی تبعید نیز از راه رسید. شرایط به قدری هولناک بود که در مجموع حدود ۵۰,۰۰۰ نفر تنها بر اثر فشار روانی و استرس جان خود را از دست دادند. در این میان، لهستانی‌های تحصیل‌کرده نیز به چشم یک تهدید جدی دیده می‌شدند. ماموران NKVD به خوبی می‌دانستند که اگر طبقه‌ی تحصیل‌کرده از بین برود، ساختار اجتماعی و سیاسی لهستان به‌طور کامل فرو خواهد پاشید؛ به همین دلیل، هر فردی را که در این دسته قرار می‌گرفت، شناسایی و بازداشت کردند. در آن دوران، حدود ۲۵,۰۰۰ نفر از مردم لهستان در گروه‌های مقاومت فعالیت داشتند. ماموران NKVD با نفوذ سریع به درون این سازمان‌ها، آن‌ها را مختل کردند، اما نفسِ وجود این گروه‌های مقاومت، بهانه‌ی خوبی به دست رهبران شوروی داد تا روشنفکران لهستانی را با شدت و خشونت بیشتری سرکوب کنند.

وضعیت به جایی رسید که در آن برهه، حدود ۹۷ درصد از کل زندانیانِ اردوگاه‌های کار اجباری شوروی را لهستانی‌های تحصیل‌کرده تشکیل می‌دادند. شرایط زیستی در این اردوگاه‌ها به معنای واقعی کلمه وحشتناک بود و بسیاری از کارگران در طول دوران حبس و بیگاری، جان خود را از دست دادند.

در نهایت، استالین با تکیه بر یک شبکه‌ی اطلاعاتی و نظارتی بسیار گسترده، توانست طبقه‌ی روشنفکر لهستان و تمامی گروه‌هایی را که زنگ خطری برای حکومتش می‌دانست، با موفقیت سرکوب کند. در سمت دیگر اما، سیستم سرکوب و خفقانِ آلمان نازی، اگرچه در روش متفاوت بود، اما در بی‌رحمی و قساوت دست‌کمی از شوروی نداشت.

فصل 5
از 12

زندگی در گتوها و قوانین تحقیرآمیز؛ رویکرد غیرانسانی نازی‌ها در سرزمین‌های اشغالی

هیتلر با آغاز اشغال خاک لهستان، جمعیتی عظیم شامل حدود ۲۰ میلیون لهستانی، ۶ میلیون چکی و ۲ میلیون یهودی را به زیر پرچم امپراتوری آلمان نازی کشاند. تا پایان سال ۱۹۳۹، آلمان به جایگاهی رسید که پس از اتحاد جماهیر شوروی، دومین دولت بزرگ چندملیتی در سراسر اروپا محسوب می‌شد.

با این حال، هیتلر نمی‌توانست مانند استالین افرادی را که «نامطلوب» می‌پنداشت به سادگی به اردوگاه‌های کار اجباری تبعید کند؛ در نتیجه مجبور شد به دنبال روش‌های دیگری برای سرکوب و حذف آن‌ها بگردد. در سال ۱۹۴۰، نازی‌ها قصد داشتند یهودیان لهستانی را از سرزمین‌های اشغالی بیرون برانند، اما چون نتوانستند مکان دائمی و مناسبی برای تبعید آن‌ها پیدا کنند، به یک راه‌حل موقت در لهستانِ تحتِ اشغال روی آوردند. آن‌ها یهودیان را مجبور کردند تا در مناطق حصارکشی‌شده و مشخصی که با نام «گتو» شناخته می‌شدند، زندگی کنند. افزون بر این، نازی‌ها برای شناسایی راحت‌تر یهودیان، آن‌ها را وادار کردند که ستاره‌ی زرد رنگی بر لباس خود بدوزند و تن به مجموعه‌ای از مقررات به‌شدت تحقیرآمیز بدهند. یهودیانی که به این گتوها فرستاده می‌شدند، حق داشتند تنها مقدار ناچیزی از اموال شخصی خود را به همراه ببرند. آن‌ها مجبور بودند در اتاق‌هایی به‌شدت متراکم و شلوغ زندگی کنند و جیره‌ی غذایی بسیار محدودی داشتند. وضعیت بهداشت و درمان در گتوها فاجعه‌بار بود.

نتیجه‌ی این شرایط غیرانسانی این شد که تنها در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۱، ۶۰,۰۰۰ یهودی فقط در گتوی ورشو بر اثر این فشارها جان باختند. از سوی دیگر، هر لهستانی که جزو طبقات تحصیل‌کرده به حساب می‌آمد، بدون درنگ به مرگ محکوم شده و تیرباران می‌شد. جالب اینجاست که نخبگان یهودیِ لهستانی در مراحل اولیه از اعدام معاف شدند، زیرا نازی‌ها مسئولیت اجرای سیاست‌ها و اداره‌ی امور درون گتوها را بر دوش آن‌ها گذاشته بودند؛ اما نخبگان غیر‌یهودی لهستانی همچنان یک تهدید سیاسی و امنیتی تلقی می‌شدند. در اوایل سال ۱۹۴۰، هیتلر فرمان بی‌رحمانه‌ای صادر کرد مبنی بر اینکه تمام مردم لهستانی که دارای جایگاه و موقعیت خاصی هستند، باید از صفحه‌ی روزگار محو شوند.

این فرمان خونین، شامل تمام افرادی می‌شد که به طبقات تحصیل‌کرده تعلق داشتند، همچنین روحانیون مذهبی و فعالان سیاسی را نیز در بر می‌گرفت. تا پایان همان سال، نازی‌ها ۳,۰۰۰ لهستانی را که از نظر سیاسی برایشان خطرناک ارزیابی می‌شدند، به قتل رساندند. یکی از تفاوت‌های آشکار دو رژیم این بود که برخلاف شوروی که تلاش می‌کرد اعدام‌هایش را در خفا و با پنهان‌کاری پیش ببرد، نازی‌ها هیچ ابایی از اعدام کردن قربانیان خود در ملأعام و جلوی چشم دیگران نداشتند.

فصل 6
از 12

یورش به شرق؛ قحطی عمدی و محاصره‌ی مرگبار لنینگراد

همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، زندگی برای اقلیت‌های قومی در زیر سایه‌ی حکومت اتحاد جماهیر شوروی بسیار طاقت‌فرسا بود. همین امر باعث شده بود که بسیاری از مردم تصور کنند ورود آلمان نازی ممکن است نوعی راه نجات و رستگاری برایشان به ارمغان بیاورد. اما با ورود نازی‌ها، اوضاع نه‌تنها بهتر نشد، بلکه به شکل وحشتناکی وخیم‌تر شد. زمانی که آلمان نازی پیمان عدم تعرضِ سال ۱۹۴۱ خود با شوروی را زیر پا گذاشت، هدف اصلی‌اش باز کردن مسیری برای تحقق ایده‌ی «لبنساریوم» (Lebensraum) یا ایجاد فضای حیاتی برای نژاد آریایی بود. در این نقشه‌ی کلان، هیچ‌کس برای جان و سرنوشت ساکنان سرزمین‌های خونین ارزشی قائل نبود. هیتلر مردمانی را که در مناطق شرقی زندگی می‌کردند، دشمنان ذاتی و طبیعی آلمان می‌دانست؛ بنابراین، عاقبت این تهاجم مدت‌ها پیش از شلیک اولین گلوله، کاملاً روشن بود.

طرح هیتلر این بود که ساکنان شرق را یا اخراج کند یا به طور کامل نابود سازد و در نهایت آلمانی‌ها را جایگزین آن‌ها کند. ماشین جنگی نازی‌ها حمله‌ی همه‌جانبه‌ی خود به اتحاد جماهیر شوروی را در تاریخ ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ آغاز کرد. فرماندهان آلمانی امید داشتند که در طول نُه تا دوازده هفته‌ی اول به یک پیروزی سریع و قاطع دست یابند. سربازان با سرعت بالایی پیشروی کردند و مناطقی را که پیش‌تر شامل لیتوانی، لتونی، استونی، لهستان شرقی، بلاروس و بخش‌هایی از اوکراین می‌شد، به تصرف خود درآوردند. ارتش آلمان تمام غذا و آذوقه‌ی موجود در سرزمین‌های فتح‌شده را به نفع خود مصادره کرد و غیرنظامیان را به حال خود رها کرد تا در چنگال گرسنگی تلف شوند. اسرای جنگی از کمترین میزان غذا محروم بودند و سربازان آلمانی برای آماده‌سازی خود در برابر سرمای زمستان، حتی لباس‌های گرمِ اسرا را هم از تنشان درمی‌آوردند. فراتر از این، آلمان یک سیاست بی‌رحمانه و سیستماتیکِ «قحطی اجباری» را برای جمعیت غیرنظامی به اجرا گذاشت که مرگ میلیون‌ها نفر را رقم زد.

هنگامی که نیروهای نازی به دروازه‌های شهر لنینگراد رسیدند، جنگ وارد فاز فرسایشی شد و سربازان در همان جا مستقر شدند. از جمعیت ۳.۵ میلیون نفری که در آن زمان ساکن لنینگراد بودند، حدود یک میلیون نفر در دوران محاصره‌ی شهر توسط آلمانی‌ها، صرفاً بر اثر گرسنگی مطلق جان باختند. در اردوگاه‌های اسرای جنگی نازی‌ها، وضعیت به مراتب فاجعه‌بارتر بود؛ نرخ مرگ‌ومیر سربازان ارتش سرخ در این اردوگاه‌ها در طول جنگ به ۵۷.۵ درصد رسید. در مجموع، در این دوره‌ی تاریک حدود ۳.۱ میلیون اسیر جنگیِ شوروی به قتل رسیدند.

فصل 7
از 12

تغییر استراتژی هیتلر؛ تبدیل اسرا به نیروی کار اجباری در جبهه‌های فرسایشی

هرچند نیروهای آلمان نازی در موج اولیه‌ی حمله‌ی خود به خاک اتحاد جماهیر شوروی پیشروی‌های بسیار چشمگیری داشتند، اما با رسیدنِ پاییز سال ۱۹۴۱، هنوز فاصله‌ی زیادی تا پیروزی نهایی احساس می‌شد. همین بن‌بست هیتلر را ناچار کرد تا در استراتژی نظامی خود بازنگری کند. هیتلر پیش‌تر بر این باور بود که با یورش به شوروی، آلمان خواهد توانست خطوط تأمین کالا و مواد خامِ بی‌کرانی را برای تغذیه‌ی ماشین جنگی خود به دست آورد.

اما در عمل، این درگیری نه‌تنها گرهی از مشکلات اقتصادی آلمان باز نکرد، بلکه بحران‌های تازه‌ای نیز آفرید. در شرایطی که نازی‌ها انتظار داشتند اتحاد جماهیر شوروی ظرف سه ماه از هم فرو بپاشد، ارتش سرخ اگرچه در حال عقب‌نشینی بود، اما همچنان تسلیم نشده بود. ساختار حاکمیت شوروی هنوز پابرجا بود و نیروهای آلمانی نتوانسته بودند خود را به مسکو برسانند. افزون بر این، با وجود اینکه سربازان نازی تلفات سنگینی به ارتش شوروی وارد کرده بودند، اما به دلیل جمعیت عظیم اتحاد جماهیر شوروی، ارتش سرخ همچنان بسیار وسیع بود و نیروی انسانی بی‌شماری برای جایگزینی در اختیار داشت. در سوی مقابل، ارتش آلمان در مسیر پیگیری رویای «پیروزی بزرگ»، تلفات سنگین و جبران‌ناپذیری را متحمل می‌شد؛ تا جایی که افسران ارتش مجبور شدند نیروهای تازه‌نفسی را مستقیماً از خود آلمان به خدمت بگیرند.

این وضعیت، هیتلر را با چالش‌های بزرگی روبه‌رو کرد. در روزهای ابتداییِ جنگ، سیاست سربازان نازی این بود که تمام مردان جوان و بالغ در سرزمین‌های اشغالی را به قتل برسانند، چرا که آن‌ها را یک تهدید بالقوه می‌دیدند. اما حالا ورق برگشته بود و همین «تهدیدها» به یک نیروی کار اجباری و حیاتی برای بقای ارتش آلمان تبدیل شده بودند. به همین دلیل، سربازان آلمانی حدود یک میلیون مرد را از میان جمعیت گرسنه و رو به موتِ اردوگاه‌های اسرای جنگی بیرون کشیدند تا برای خدمت به ارتش از آن‌ها استفاده کنند.

برخی از این اسرا مجبور به حفر خندق‌هایی شدند که در نهایت به گورهای دسته‌جمعی برای دفن یهودیانِ اعدام‌شده تبدیل می‌شد. گروهی دیگر نیز به عنوان نیروهای پلیس برای شکار یهودیان و یا به عنوان نگهبان در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها به کار گرفته شدند. به این ترتیب، آلمان نازی صرفاً از روی نیاز مبرم و ناچاری، تصمیم گرفت جان بخشی از شهروندان «سرزمین‌های خونین» را حفظ کند؛ اما در این میان، هیچ‌گونه رحم و شفقتی شامل حال یهودیان این مناطق نمی‌شد.

فصل 8
از 12

تغییر رویکرد نازی‌ها؛ از طرح‌های تبعید تا اجرای فاجعه‌ی هولوکاست

هم‌زمان با تغییراتی که در وضعیت اقتصادی آلمان نازی رخ داد، سیاست‌های این کشور در قبال یهودیانِ ساکن در سرزمین‌های اشغالیِ شرق نیز دستخوش تغییر شد. در حالی که برنامه‌ی اولیه‌ی نازی‌ها صرفاً اخراج و تبعید تمام یهودیان از قلمرو آلمان بود، این طرح به مرور زمان جای خود را به نقشه‌ای بسیار تاریک‌تر و شوم‌تر داد.

در طول سال‌های جنگ، سیاست آلمان در برابر یهودیان از «تبعید» به سمت «قتل‌عام دسته‌جمعی» تغییر جهت داد. تا پایان سال ۱۹۴۱، تعداد یهودیانی که در زیر سایه‌ی حکومت اشغالی آلمان زندگی می‌کردند، به بالاترین حد خود رسیده بود. در این مدت، دولت آلمان گزینه‌های گوناگونی را برای تبعید آن‌ها روی میز گذاشته بود؛ از جمله طرحی که قرار بود تمام یهودیان را به یک گتوی بسیار بزرگ در منطقه‌ی لوبلین واقع در لهستان منتقل کند. اما این طرح خیلی زود لغو شد، چرا که لوبلین به مناطقی که آلمانی‌ها در آن سکونت داشتند بسیار نزدیک بود. در فوریه‌ی ۱۹۴۰، هیتلر از استالین درخواست کرد که یهودیانِ ساکن در سرزمین‌های تحتِ اشغال آلمان را به خاک اتحاد جماهیر شوروی منتقل کند، اما استالین این پیشنهاد را قاطعانه رد کرد.

نقشه‌ی دیگری هم برای انتقال یهودیان به جزیره‌ی ماداگاسکار مطرح شد، اما از آنجا که نیروی دریایی متفقین و به‌ویژه بریتانیا کنترل مسیرهای دریایی را در دست داشتند، این ایده نیز عملاً غیرقابل‌اجرا بود. در این مقطع زمانی، حدود ۵ میلیون یهودی در مناطقی زندگی می‌کردند که تحت سلطه‌ی آلمان بود و از طرفی، احتمال سقوط زودهنگام اتحاد جماهیر شوروی هر روز پررنگ‌تر می‌شد. مجموعه‌ی این عوامل باعث شد تا هیتلر برنامه‌ی خود را به شکل هولناکی تغییر دهد. تا سال ۱۹۴۲، یهودیانِ ساکن در مناطق غربی آلمان پیش‌تر در گتوها متمرکز شده بودند. حالا به یگان‌های ویژه‌ی ارتش نازی اجازه داده شد تا وارد سرزمین‌های تازه‌فتح‌شده شوند و یهودیان را در این مناطق شکار و دستگیر کنند.

پس از آن، مقامات نازی شروع به احداث اردوگاه‌های کار اجباری متعددی در بخش‌های غربیِ رایش آلمان کردند تا یهودیان را در آن‌ها زندانی کنند. در این اردوگاه‌ها، بسیاری از زندانیان تا سرحد مرگ به بیگاری کشیده می‌شدند. اما استراتژی نازی‌ها در مناطق اشغالی لهستان حتی از این هم غیرانسانی‌تر بود. در آنجا، مقامات آلمانی تأسیسات پهناوری ساختند که تنها و تنها یک هدف داشت: اجرای سیستماتیک و صنعتیِ کشتار مردم یهود. در طول جنگ جهانی دوم، در مجموع ۶ میلیون یهودی به طرز بی‌رحمانه‌ای قتل‌عام شدند و تنها در یکی از این مراکز، یعنی اردوگاه مرگ تربلینکا، حدود یک میلیون انسان جان خود را از دست دادند.

فصل 9
از 12

تقلای بی‌حاصل برای بقا؛ چرا مقاومت در برابر ماشین جنگی نازی‌ها ممکن نبود؟

با وجود تمام فشارها، بالاخره هسته‌هایی از گروه‌های مقاومت مسلحانه در سرزمین‌های تحت اشغال آلمان شکل گرفت. با این حال، ایستادگی در برابر ماشین سرکوب نازی‌ها قماری به‌شدت خطرناک بود که در بیشتر مواقع پایانی جز مرگ نداشت.

برای مردمی که در «سرزمین‌های خونین» زندگی می‌کردند، نبرد با اشغالگران خارجی ماموریتی تقریبا ناممکن بود. به عنوان مثال، آن‌ها می‌دانستند که اگر با نازی‌ها وارد جنگ شوند، در واقع دارند مسیر را برای قدرت گرفتن دوباره‌ی شوروی هموار می‌کنند. مردم لهستان و ساکنان کشورهای منطقه‌ی بالتیک، پیش از شروع جنگ، طعم تلخ ظلم و ستم هر دو قدرتِ آلمان و اتحاد جماهیر شوروی را چشیده بودند. بسیاری از مردم به این نتیجه رسیده بودند که هرگونه مقاومتی کاملاً بی‌فایده است؛ آن‌ها خود را قربانیان یک جبر جغرافیایی می‌دیدند که در میانه‌ی دو نیروی اهریمنی گرفتار شده‌اند. در منطقه‌ی بالتیک، بسیاری از مردم معتقد بودند که جنگیدن با نازی‌ها هیچ دردی را دوا نمی‌کند، زیرا تنها نتیجه‌اش کمک به پیشروی شوروی خواهد بود. از این رو، تصمیم گرفتند رنج دوران جنگ را صبورانه تحمل کنند، به این امید که این درگیریِ ویرانگر هرچه زودتر به پایان برسد.

در این میان، یهودیانی که تحت اشغال آلمان بودند، به مراتب رنج و شکنجه‌ی بیشتری نسبت به دوران اشغال شوروی متحمل می‌شدند. برای گروه‌های یهودی، شکل دادن به هر نوع جنبش مقاومتی تقریباً محال بود، زیرا آن‌ها در درون گتوها تحت شدیدترین لایه‌های نظارتی و امنیتی قرار داشتند. هرگونه تلاش برای مقاومت، بلافاصله با حکم مرگ پاسخ داده می‌شد و کسانی که جسارت جنگیدن را به جان می‌خریدند، با بی‌رحمانه‌ترین روش‌ها کشته می‌شدند. البته برخی از نیروهای پارتیزان توانستند به موفقیت‌های محدود و کوچکی دست پیدا کنند، اما بیشتر این قیام‌ها خیلی زود در نطفه خفه شدند. علاوه بر این، به سربازان آلمانی دستور داده شده بود که در هنگام سرکوب شورش‌ها، هیچ تفاوتی میان پارتیزان‌های مسلح و غیرنظامیان عادی قائل نشوند؛ دستوری که به کشته شدن تعداد بی‌شماری از مردم بی‌گناه انجامید.

یکی از تلخ‌ترین نمونه‌ها زمانی رخ داد که یهودیانِ محبوس در گتوی ورشو در سال ۱۹۴۳ دست به قیام زدند. پاسخ ماشین جنگی آلمان به این شورش، وحشیانه و آخرالزمانی بود. هاینریش هیملر، یکی از عالی‌رتبه‌ترین رهبران نازی و طراح اصلی سیاست‌های هولوکاست، فرمان تخریب کامل گتو را صادر کرد. در جریان سرکوب این قیام، حدود ۱۳,۰۰۰ یهودی کشته شدند که بسیاری از آن‌ها زمانی که سربازان نازی خانه‌هایشان را به آتش کشیدند، زنده زنده در شعله‌ها سوختند. از ۵۰,۰۰۰ نفری هم که از این جهنم جان سالم به در بردند، تقریباً همگی به اردوگاه‌های مرگ فرستاده شدند تا سرنوشت تلخشان تکمیل شود.

فصل 10
از 12

بازی دوگانه‌ی استالین؛ سرکوب خونین پارتیزان‌ها و متحدان سابق پس از پیشروی ارتش سرخ

هم‌زمان با پیشروی قدرتمند ارتش سرخ و عقب‌راندن نیروهای آلمانی، پارتیزان‌هایی که تا پیش از آن برای شکست نازی‌ها مبارزه می‌کردند، تصمیم گرفتند برای رسیدن به هدفشان با نیروهای شوروی دست همکاری بدهند. اما آن‌ها یک واقعیت مهم را نادیده گرفته بودند: سربازان شوروی که تحت فرمان استالین حرکت می‌کردند، قرار نبود منجی آن‌ها باشند.

پارتیزان‌ها در بیشتر مواقع برای دستیابی به استقلال و آزادی سرزمینشان می‌جنگیدند، اما استالین هدف کاملاً متفاوتی داشت؛ او می‌خواست این مناطق را به طور کامل به خاک اتحاد جماهیر شوروی ضمیمه کند. در ماه‌های نخستِ اشغال، مقاومت در برابر نیروهای آلمانی که از برتری کامل نظامی برخوردار بودند، یک خودکشی تمام‌عیار محسوب می‌شد. اما با طولانی شدن جنگ و پیشروی گام‌به‌گام ارتش سرخ به سمت غرب، جرقه‌های امید در دل بسیاری از پارتیزان‌ها روشن شد. به همین دلیل، برخی از آن‌ها شروع به همکاری اطلاعاتی کرده و به صورت مخفیانه موقعیت و تحرکات ارتش آلمان را به نیروهای شوروی گزارش می‌دادند. با این وجود، ارتش شوروی در قبال این خدمات، کمک بسیار ناچیزی به آن‌ها ارائه می‌کرد. آن‌ها از یک‌سو گروه‌های پارتیزانی را برای ادامه‌ی نبرد با آلمان‌ها تشویق می‌کردند، اما از سوی دیگر هرگز حاضر نبودند پشتیبانی نظامی مستقیمی از آن‌ها به عمل آورند.

حقیقت ماجرا این بود که در نگاه استالین، هر نیروی پارتیزانی یک تهدید بالقوه و خطرناک محسوب می‌شد. منطق او این بود که هر کسی که امروز جسارت مقاومت در برابر اشغالگران آلمانی را دارد، فردا نیز در برابر اشغالگران شوروی دست به سلاح خواهد برد. اوج این نگاه بدبینانه زمانی نمایان شد که در سال ۱۹۴۴، ارتش زیرزمینی لهستان در شهر ورشو به نیروهای آلمانی حمله کرد. در حالی که ارتش سرخ در فاصله‌ی بسیار نزدیکی از شهر مستقر بود، هیچ‌گونه مداخله‌ای برای کمک به لهستانی‌ها نکرد و فقط نظاره‌گر ماند. با وجود اینکه مبارزان لهستانی با شور و اشتیاق فراوانی می‌جنگیدند، اما آلمانی‌ها از نظر تعداد نیرو و قدرت آتش دستِ بالا را داشتند. نتیجه‌ی این نبرد نابرابر، کشته شدن نیم میلیون انسان لهستانی بود. جالب‌تر آنکه وقتی ارتش سرخ در نهایت وارد میدان نبرد شد، به جای کمک به بازماندگان، بازماندگانِ مقاومت را خلع سلاح و بلافاصله دستگیر کرد. در کنار این، نیروهای شوروی هر فردی را هم که پیش‌تر با نازی‌ها همکاری کرده بود، دشمن تلقی می‌کردند.

به این ترتیب، یک تناقض مرگبار شکل گرفت: پارتیزان‌ها به این دلیل که در برابر نیروی اشغالگر خارجی مقاومت کرده بودند، یک تهدید امنیتی محسوب می‌شدند، و در مقابل، غیرنظامیان عادی نیز به این دلیل که مقاومت نکرده و در برابر حکومت آلمان مطیع رفتار کرده بودند، تهدید به حساب می‌آمدند! با چنین سیاست پهناور و بی‌منطقی، استالین می‌توانست به راحتی هر کسی را که می‌خواهد تحت پیگرد و مجازات قرار دهد. در نتیجه، ماشین سرکوب شوروی دوباره به سراغ تمام افرادی رفت که از نظر آن‌ها «نامطلوب» بودند؛ دقیقاً بازگشت به همان وضعیت تاریکی که پیش از آغاز جنگ بر این سرزمین‌ها حاکم بود.

فصل 11
از 12

انتقام ارتش سرخ؛ موج تجاوز، غارت و آوارگی شهروندان آلمانی

با فرا رسیدن فوریه‌ی ۱۹۴۵، جنگ هنوز به طور کامل به پایان نرسیده بود، اما شیرازه‌ی ارتش آلمان عملاً از هم پاشیده و این کشور در آستانه‌ی شکست قطعی قرار داشت. در این شرایط، قدرت‌های متفقین با یکدیگر توافق کردند که پس از پایان جنگ، آلمان باید در یک منطقه‌ی جغرافیایی کوچک در مرکز اروپا محدود شود و تمام آلمانی‌هایی که در سایر کشورها سکونت دارند، به این منطقه‌ی جدید منتقل و اسکان داده شوند.

با این حال، برای عملی کردن این نقشه‌ی کلان، متفقین ابتدا باید کار آلمان را یک‌سره کرده و خاک آن را فتح می‌کردند. در این میان، ارتش سرخ شوروی که از سمت شرق وارد قلمرو آلمان شده بود، فرصت را برای گرفتن یک انتقام خونین از غیرنظامیان مهیا دید. سربازان شوروی موجی از وحشت به راه انداختند؛ آن‌ها به شکلی گسترده به زنان تجاوز کردند و مردان آلمانی را تحت شدیدترین فشارها قرار دادند. از آنجا که مقامات اتحاد جماهیر شوروی حدود یک میلیون نفر از زندانیان جنایی خود را با هدف استفاده در میدان جنگ آزاد کرده بودند، این مجرمان که حالا لباس نظامی ارتش سرخ را بر تن داشتند، به جنایات بی‌شمار خود علیه مردم لهستان و مجارستان ادامه دادند. با نزدیک‌تر شدن نیروهای شوروی به مرزهای اصلی آلمان، دامنه‌ی این خشونت‌ها به شدت افزایش یافت. سربازان شوروی که مدت‌ها شاهد وحشی‌گری‌ها و قساوت‌های ارتش نازی بودند، حالا به دنبال فرصتی برای تلافی می‌گشتند. علاوه بر این کینه‌ی جنگی، یک تضاد طبقاتی هم وجود داشت؛ حتی کشاورزان ساده‌ی آلمانی نیز در مقایسه با استانداردهای زندگی در شوروی، افرادی ثروتمند محسوب می‌شدند و بسیاری از سربازان فقیرِ ارتش سرخ معتقد بودند که آلمانی‌ها این جنگ ویرانگر را صرفاً برای غارت ثروتِ بیشتر به راه انداخته‌اند.

در این هجوم، زنان آلمانی در هر گروه سنی، به شکلی سیستماتیک قربانی تجاوز می‌شدند و مردان آلمانی که قصد دفاع از آن‌ها را داشتند، بی‌درنگ مورد ضرب‌وشتم قرار گرفته یا به قتل می‌رسیدند. در ادامه‌ی این روند، حدود ۵۲۰,۰۰۰ آلمانی برای انجام کار اجباری به اسارت گرفته شدند که از این میان، حدود ۱۸۵,۰۰۰ نفر جان خود را از دست دادند. همچنین هر شهروند آلمانی که هنوز در سرزمین‌های ازدست‌رفته‌ی رایش زندگی می‌کرد، مشمول حکم تبعید شد. در نتیجه‌ی این سیاست، حدود ۳.۸ میلیون نفر مجبور شدند خانه و کاشانه‌ی خود را رها کنند. وضعیت قطارهای حملِ تبعیدشدگان به قدری وحشتناک و غیرانسانی بود که حدود ۴۰۰,۰۰۰ آلمانی در طول این مسیر، بر اثر گرسنگی یا بیماری‌های مختلف جان باختند.

فصل 12
از 12

پایان جنگ، تداوم رنج؛ مهندسی جمعیتی و تبعیدهای مرگبار استالین در اروپای شرقی

سرانجام با تسلیم بی‌قیدوشرط آلمان نازی در تاریخ ۸ مه ۱۹۴۵، کابوس جنگ جهانی دوم به پایان رسید. اما برای مردمی که در «سرزمین‌های خونین» زندگی می‌کردند، این پایان به معنای خاتمه‌ی رنج و عذاب نبود.

استالین که پیش از آغاز جنگ نیز هدایت ماشین تبعیدهای گسترده را بر عهده داشت، با پایان یافتن درگیری‌ها، این روند را با قدرتی دوباره از سر گرفت. با سقوط کامل آلمان، او مصمم بود تا قلمرو بیشتری را برای اتحاد جماهیر شوروی تصاحب و تثبیت کند. پیش از این و در جریان حمله‌ی آلمان در سال ۱۹۴۰، سربازان شوروی توانسته بودند کشورهای استونی، لیتوانی، لتونی و همچنین نیمی از مناطق شرقی لهستان را به اشغال خود درآورند. در تابستان سال ۱۹۴۵، زمانی که گردوخاک جنگ فرو نشسته بود، رهبران سه قدرت پیروز یعنی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده‌ی آمریکا و بریتانیا، در کنفرانس پوتسدام گرد هم آمدند. در این نشست، استالین با پافشاری استدلال کرد که برای جلوگیری از شکل‌گیری مجدد تهدید آلمان، کنترل شوروی بر سرزمین‌های اروپای شرقی یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است.

سایر متفقین نیز با استدلال‌های استالین موافقت کردند. بر اساس این تصمیمات، کشورهای حوزه‌ی بالتیک همچنان زیر یوغ کنترل شوروی باقی ماندند و مرزهای لهستان نیز به سمت غرب جابه‌جا شد. در واقع، کشورهای بالتیک مجبور شدند بخش‌هایی از خاک خود را واگذار کنند. با این تغییرات مرزی، مناطق شرقیِ لهستان به خاک اتحاد جماهیر شوروی ضمیمه شد و در عوض، مناطقی در غرب که پیش‌تر در کنترل آلمان بود، به عنوان غرامت به دولت جدید لهستان واگذار گردید. استالین که برای کنترل بهتر مخالفانش به دنبال ایجاد یک جامعه‌ی کاملاً یکدست و همگن بود، موج تبعیدها را در این سرزمین‌هایِ تازه الحاق‌شده به شوروی ادامه داد. او به شدت بیم آن داشت که ساکنان این مناطق جدید، وفاداریِ لازم را به سیستم حاکمیت شوروی نداشته باشند.

یک بار دیگر، ماشین سرکوب به راه افتاد و هر کسی که به عنوان یک تهدید بالقوه شناخته می‌شد، دستگیر و به بیابان‌های یخ‌زده‌ی سیبری تبعید شد. لهستانی‌هایی که حالا در قلمرو جدید شوروی قرار گرفته بودند، مجبور به کوچ اجباری به سمت غرب شدند. هزینه‌ی انسانیِ این مهندسی جمعیتی بسیار سنگین بود؛ آمارها نشان می‌دهد که در فاصله‌ی سال ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۷، حدود ۷۰۰,۰۰۰ آلمانی، ۱۵۰,۰۰۰ لهستانی، ۲۵۰,۰۰۰ اوکراینی و ۳۰۰,۰۰۰ شهروند اتحاد جماهیر شوروی، در جریان این تبعیدهای اجباری و بی‌رحمانه جان خود را از دست دادند.

فصل 13
از 12

پیام کلیدی کتاب سرزمین‌های خونین

جنگ جهانی دوم یکی از سیاه‌ترین و پرالتهاب‌ترین مقاطع تاریخ بشر بود که سراسر آن با ظلم‌ها و فجایع وحشتناکی گره خورده است؛ اما در این میان، هیچ جغرافیایی به اندازه‌ی «سرزمین‌های خونین» در اروپای شرقی، بار این رنج و ویرانی را به دوش نکشید. میلیون‌ها انسان بی‌گناه در این مناطق که ناخواسته میان ماشین جنگی آلمان نازی و سیستم سرکوبگر روسیه‌ی شوروی گرفتار شده بودند، جان خود را از دست دادند. این دو قدرتِ بی‌رحم و جنگ‌طلب، با یورش به این سرزمین‌ها و تحمیل سلطه‌ی تاریک خود، هستیِ مردمان محلی را به تاراج بردند. در نهایت، بسیاری از ساکنان این مناطق، در اوج استیصال و با از دست دادن هرگونه امیدی برای مقاومت، تنها تلاش می‌کردند تا در میانه‌ی این جهنم زنده بمانند و شرایط را تحمل کنند.

مقدمه

مقدمه سرزمین‌های خونین؛ آنچه از جنایات استالین و هیتلر ناگفته مانده است

این کتاب پرده از سرنوشت هولناک انسان‌هایی برمی‌دارد که در دوران جنگ جهانی دوم، در میانه‌ی درگیری‌های آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی اسیر شدند. در آن سال‌های تاریک، بخش بزرگی از اروپا میان چنگال هیتلر و استالین گرفتار بود. با اینکه خاطرات بسیاری از این دوران مستند شده و یاد قربانیان در بناهای یادبود و کتاب‌های بی‌شماری گرامی داشته شده است، اما هنوز هم زوایای پنهانی وجود دارد که کمتر به آن‌ها پرداخته شده است.

یکی از حقایق تلخی که غالباً نادیده گرفته می‌شود، ابعاد ظلمی است که استالین، نه‌تنها بر مردم کشور خودش، بلکه بر کشورهای همسایه روا داشت. در سرزمین‌هایی مانند لهستان، اوکراین، بلاروس و کشورهای بالتیک امروزی، استالین و هیتلر موجی از آتش و ویرانی را بر سر مردمان «سرزمین‌های خونین» آوار کردند. آن‌ها برای تسلط نظامی و اثبات برتری ایدئولوژیک خود از هیچ جنایتی فروگذار نکردند. با خواندن این خلاصه متوجه خواهید شد که چگونه این دو دیکتاتور و رژیم‌های جنایتکارشان، میلیون‌ها انسان بی‌گناه را به کام مرگ کشاندند و نقشه‌ی اروپا را برای همیشه تکه‌پاره کردند.

فصل 1
از 12

فاجعه‌ی مزارع اشتراکی؛ چگونه سیاست‌های استالین میلیون‌ها نفر را به کام گرسنگی کشاند؟

سال ۱۹۳۳، سالی بسیار نفس‌گیر و دشوار بود؛ مردم در سراسر جهان شغل خود را از دست می‌دادند و در سایه‌ی رکود بزرگ اقتصادی، با فقر و گرسنگی دست‌وپنج نرم می‌کردند. با این حال، زندگی برای بخش بزرگی از مردم اروپای شرقی چیزی فراتر از یک بحران اقتصادی عادی بود. در این مناطق، سیاست‌های دولتی قحطی‌های فاجعه‌باری را رقم زد که جان میلیون‌ها انسان را گرفت. درست در همین سال بود که رهبر اتحاد جماهیر شوروی، یعنی استالین، یک برنامه‌ی اقتصادی پنج‌ساله برای صنعتی‌سازی کشور (با تمرکز ویژه بر بخش کشاورزی) را که از سال ۱۹۲۸ آغاز کرده بود، به پایان رساند.

بخش مهمی از این برنامه‌ی اقتصادی، به مصادره و تجمیع مزارع اختصاص داشت. بر اساس سیاست اصلاحات ارضی، کشاورزان موظف بودند زمین‌های کوچک و شخصی خود را رها کنند و برای کار اشتراکی، به مزارع بزرگ‌تر دولتی منتقل شوند. طبیعی بود که بسیاری از کشاورزان زیر بار این قانون نروند. در واکنش به این مقاومت، دولت قوانینی تصویب کرد که مزایای قانونی چشمگیری به مزارع جمعی اختصاص می‌داد و مزارع خصوصی را محدود می‌کرد. برای مثال، مزارع جمعی برای دریافت بذر حق تقدم داشتند. این فشارهای ساختاری باعث شد کشاورزان برای زنده ماندن، عملاً چاره‌ای جز پیوستن به مزارع جمعی نداشته باشند. هدف ظاهری این تجمیع، افزایش بهره‌وری کشاورزی بود، اما وقتی کشاورزان از زمین‌های آبا و اجدادی خود جدا شدند، انگیزه‌شان برای کار به شدت افت کرد.

از سوی دیگر، ماشین‌آلات کشاورزی در این مزارعِ جمعی اغلب قدیمی و فرسوده بودند و هیچ‌کس حاضر نبود هزینه‌ی تعمیر آن‌ها را بپردازد. به این مشکلات، سرمای استخوان‌سوز زمستان ۱۹۳۱ را هم اضافه کنید. نتیجه این شد که کشاورزان نتوانستند محصول کافی تولید کنند و سایه‌ی شوم گرسنگی بر سر مردم سنگینی کرد. اما استالین که حاضر نبود شکست برنامه‌هایش را بپذیرد، همچنان بر تحقق اهداف تعیین‌شده در برنامه‌ی اقتصادی‌اش پافشاری می‌کرد و حتی تا سال ۱۹۳۲، چشم روی این واقعیت تلخ بسته بود. او دستور داد مزارعی که به سهمیه‌ی تعیین‌شده نرسیده‌اند، تمام غلات و دام‌های خود را به دولت تحویل دهند؛ دستوری که دهقانانِ گرسنه را عملاً بدون هیچ غذایی رها کرد. حتی دانه‌های بذری که کشاورزان برای کشت فصل بعد نگه داشته بودند نیز مصادره شد و این وضعیت ناپایدار را به یک بحران تمام‌عیار تبدیل کرد.

ابعاد این قحطی، به‌ویژه در اوکراین، بسیار هولناک و گسترده بود. برآوردها نشان می‌دهد که تا پایان سال ۱۹۳۳، حدود ۵.۵ میلیون نفر در سراسر اتحاد جماهیر شوروی بر اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند که از این میان، ۳.۳ میلیون نفر از قربانیان تنها متعلق به اوکراین بودند.

فصل 2
از 12

ماشین سرکوب استالین؛ شکار اقلیت‌ها و دشمن‌تراشی برای بقای حکومت

هرچند تجمیع مزارع و برنامه‌های اقتصادی استالین پیامدهای ویرانگری برای مردم داشت، اما در عین حال به رشد سریع اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی نیز کمک کرد. با این حال، از آنجا که این سیاست‌ها افراد بسیاری را آواره و بی‌خانمان کرده بود، استالین به‌شدت از شکل‌گیری قیام‌های مردمی و شورش علیه حکومتش وحشت داشت. از همین رو، تصمیم گرفت هر کسی را که ممکن است کوچک‌ترین تهدیدی برای دولت به حساب بیاید، از سر راه بردارد. در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۲، در جریان برنامه‌ای تحت عنوان «دکولاک‌سازی»، کشاورزان ثروتمند یا همان «کولاک‌ها» به‌عنوان دشمنان طبقاتی معرفی شدند و به‌شدت مورد آزار و اذیت سیستماتیک دولت قرار گرفتند. در حالی که کشاورزان عادی هم دلِ خوشی از سیاست مزارع اشتراکی نداشتند، کولاک‌های ثروتمند سرسختانه‌تر با آن مخالفت می‌کردند. از آنجا که واژه‌ی «کولاک» یک اصطلاح رسمی و کشدارِ دولتی بود، مقامات می‌توانستند هر کسی را که می‌خواهند با این برچسب مجازات کنند. کشاورزانی که به عنوان کولاک شناسایی می‌شدند، بلافاصله دستگیر، تبعید و در بسیاری از موارد اعدام می‌شدند. در مجموع، حدود ۳۸۰,۰۰۰ نفر در طول برنامه‌ی دکولاک‌سازی به کام مرگ فرستاده شدند.

گروه دیگری که استالین آن‌ها را تهدیدی بالقوه می‌پنداشت، اقلیت‌های قومی ساکن در درون مرزهای اتحاد جماهیر شوروی بودند. او به‌طور ویژه از اقلیت لهستانیِ ساکن در سرزمین‌های غربی روسیه هراس داشت و نگران بود که لهستان و آلمان بخواهند از سمت غرب به اتحاد جماهیر شوروی حمله کنند. برای تخریب چهره‌ی این اقلیت قدرتمند، استالین تصمیم گرفت تقصیر قحطی سال ۱۹۳۳ را به گردن لهستانی‌ها بیندازد. در نتیجه، شمار زیادی از لهستانی‌ها با برچسب جنایتکار محکوم شده و یا به اردوگاه‌های کار اجباری تبعید شدند، یا مستقیماً به قتل رسیدند. تنها در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸، دولت شوروی حدود ۸۵,۰۰۰ لهستانی را اعدام کرد. اما ماشین سرکوب به همین‌جا ختم نشد.

دولت همچنین هزاران نفر از شهروندان لتونیایی، استونیایی و لیتوانیایی را به اتهام جاسوسی تحت تعقیب قرار داد. در دهه‌ی ۱۹۳۰ و در جریان موج پاکسازی‌های ملی، حدود ۲۷۴,۰۰۰ نفر جان خود را از دست دادند. همان‌طور که می‌بینید، حتی پیش از آنکه آتش جنگ جهانی دوم شعله‌ور شود، زندگی برای ساکنان «سرزمین‌های خونین» به هیچ‌وجه آسان نبود. و متاسفانه، روزهای تاریک‌تر و فجایع اصلی هنوز در راه بودند.

فصل 3
از 12

توافق شوم دو دیکتاتور؛ حمله‌ی همه‌جانبه‌ی آلمان و شوروی به خاک لهستان

تا پیش از یورش نیروهای نازی به لهستان، سایه‌ی سنگین دولت استالین تنها تهدیدی بود که جان و مال مردم لهستانیِ ساکن در «سرزمین‌های خونین» را به خطر می‌انداخت. اما با فرا رسیدن سال ۱۹۳۹، ورق برگشت و اوضاع شکل دیگری به خود گرفت.

در اقدامی که بُهت و حیرت جهانیان را به همراه داشت، هیتلر با دشمن سرسختِ ایدئولوژیک خود، یعنی استالین، یک پیمان هم‌پیمانی امضا کرد. هر دو دولت به توافق رسیدند که خاک لهستان را مورد هجوم قرار دهند؛ آلمان از سمت غرب و روسیه از سمت شرق. در تاریخ ۱ سپتامبر ۱۹۳۹، آلمان نازی بدون هیچ‌گونه هشدار قبلی به لهستان حمله کرد. در کمال ناباوری، متحدان لهستان، یعنی فرانسه و بریتانیا، هیچ اقدام عملی انجام ندادند و این کشور را در برابر ماشین جنگی آلمان به حال خود رها کردند. سرعت حمله‌ی آلمانی‌ها خیره‌کننده بود و لهستانی‌ها از همان روزهای نخستِ تهاجم، روزگار به شدت سیاهی را تجربه کردند. به سربازان نازی القا شده بود که لهستان اصلاً یک کشور واقعی نیست، بلکه سرزمینی است که باید تحت کنترل نازی‌ها درآید و مردمانش نیز انسان محسوب نمی‌شوند.

با چنین تفکری، در بسیاری از مواقع سربازان آلمانی از اسرای جنگیِ لهستانی به عنوان سپر انسانی استفاده می‌کردند و غیرنظامیان بی‌سلاح را با قساوت تمام به قتل می‌رساندند. وحشت از پیشروی آلمانی‌ها باعث شد بسیاری از لهستانی‌ها از غربِ کشور فرار کنند. با این حال، امید آن‌ها برای یافتن پناهگاهی امن خیلی زود به یأس تبدیل شد، چرا که در ۱۷ سپتامبر، اتحاد جماهیر شوروی نیز وارد میدان جنگ شد. حالا لهستان در میانه‌ی آتش دو ارتش بی‌رحم گرفتار شده بود. حدود ۵۰۰,۰۰۰ سرباز ارتش شوروی وارد خاک لهستان شدند که بسیاری از آن‌ها در دل امیدوار بودند در نهایت شانس جنگیدن با آلمان نازی را هم پیدا کنند. فراتر از این، مقامات شوروی بر این باور بودند که ضربه‌ی اولیه‌ی آلمان نازی، ساختار دولت لهستان را کاملاً در هم شکسته و زمین را برای تصرف و تسلط آن‌ها مهیا کرده است.

به این ترتیب، ارتش سرخ، مناطق شرقی لهستان را به اشغال خود درآورد و آلمان نازی نیز بر غربِ این کشور مسلط شد؛ درست همان‌طور که هیتلر و استالین در پیمان خود روی آن توافق کرده بودند. در شرایطی که سربازان نازی بدترین رفتارها را با شهروندان لهستانی داشتند، ارتش سرخ نیز از غافله عقب نماند و دست به قتل‌عام غیرنظامیان بی‌دفاع و سربازان خلع‌سلاح‌شده زد. نه‌ آلمان نازی و نه اتحاد جماهیر شوروی، پیش از آغاز این یورش ناجوانمردانه، هیچ‌گونه اعلان جنگ رسمی نکرده بودند. متأسفانه، رنج و عذاب لهستانی‌ها پس از این تجاوزهای نظامی همچنان با شدت ادامه یافت.

فصل 4
از 12

سایه‌ی وحشت ماموران مخفی؛ سرکوب خونین روشنفکران و مبارزان لهستانی توسط شوروی

ارتش سرخ تنها ابزار سرکوبی نبود که خاک لهستان را درنوردید. استالین با هدف تثبیت قدرت خود، ماموران سازمان مخفی اتحاد جماهیر شوروی یا همان «NKVD» را نیز روانه‌ی لهستان کرد. هدف اصلی استالین این بود که مناطق شرقی لهستان را در سریع‌ترین زمان ممکن به خاک شوروی ضمیمه کند و وظیفه‌ی ماموران NKVD، سرکوب بی‌رحمانه‌ی هرگونه هسته‌ی مقاومت احتمالی بود. رهبر شوروی خیلی زود لیستی از مشاغل «خطرناک» تهیه کرد و به ماموران دستور داد تا هر شهروند لهستانی را که در این مشاغل فعال است، هدف قرار دهند؛ نظامیان، نگهبانان، کارمندان دولت، نیروهای پلیس و سایر افراد مشابه، همگی در این فهرست سیاه جای داشتند. این سیاست به تبعید گسترده‌ی شهروندان لهستانی انجامید. در فوریه‌ی ۱۹۴۰، ماموران NKVD با دستور مستقیم استالین، حدود ۱۴,۰۰۰ نفر را دستگیر کردند. این افراد نگون‌بخت را در قطارهای باری مخصوص حمل کالا چپاندند و به اردوگاه‌های کار اجباری در مناطق دورافتاده‌ی قزاقستان یا سیبری فرستادند.

این پایان ماجرا نبود و موج‌های بعدی تبعید نیز از راه رسید. شرایط به قدری هولناک بود که در مجموع حدود ۵۰,۰۰۰ نفر تنها بر اثر فشار روانی و استرس جان خود را از دست دادند. در این میان، لهستانی‌های تحصیل‌کرده نیز به چشم یک تهدید جدی دیده می‌شدند. ماموران NKVD به خوبی می‌دانستند که اگر طبقه‌ی تحصیل‌کرده از بین برود، ساختار اجتماعی و سیاسی لهستان به‌طور کامل فرو خواهد پاشید؛ به همین دلیل، هر فردی را که در این دسته قرار می‌گرفت، شناسایی و بازداشت کردند. در آن دوران، حدود ۲۵,۰۰۰ نفر از مردم لهستان در گروه‌های مقاومت فعالیت داشتند. ماموران NKVD با نفوذ سریع به درون این سازمان‌ها، آن‌ها را مختل کردند، اما نفسِ وجود این گروه‌های مقاومت، بهانه‌ی خوبی به دست رهبران شوروی داد تا روشنفکران لهستانی را با شدت و خشونت بیشتری سرکوب کنند.

وضعیت به جایی رسید که در آن برهه، حدود ۹۷ درصد از کل زندانیانِ اردوگاه‌های کار اجباری شوروی را لهستانی‌های تحصیل‌کرده تشکیل می‌دادند. شرایط زیستی در این اردوگاه‌ها به معنای واقعی کلمه وحشتناک بود و بسیاری از کارگران در طول دوران حبس و بیگاری، جان خود را از دست دادند.

در نهایت، استالین با تکیه بر یک شبکه‌ی اطلاعاتی و نظارتی بسیار گسترده، توانست طبقه‌ی روشنفکر لهستان و تمامی گروه‌هایی را که زنگ خطری برای حکومتش می‌دانست، با موفقیت سرکوب کند. در سمت دیگر اما، سیستم سرکوب و خفقانِ آلمان نازی، اگرچه در روش متفاوت بود، اما در بی‌رحمی و قساوت دست‌کمی از شوروی نداشت.

فصل 5
از 12

زندگی در گتوها و قوانین تحقیرآمیز؛ رویکرد غیرانسانی نازی‌ها در سرزمین‌های اشغالی

هیتلر با آغاز اشغال خاک لهستان، جمعیتی عظیم شامل حدود ۲۰ میلیون لهستانی، ۶ میلیون چکی و ۲ میلیون یهودی را به زیر پرچم امپراتوری آلمان نازی کشاند. تا پایان سال ۱۹۳۹، آلمان به جایگاهی رسید که پس از اتحاد جماهیر شوروی، دومین دولت بزرگ چندملیتی در سراسر اروپا محسوب می‌شد.

با این حال، هیتلر نمی‌توانست مانند استالین افرادی را که «نامطلوب» می‌پنداشت به سادگی به اردوگاه‌های کار اجباری تبعید کند؛ در نتیجه مجبور شد به دنبال روش‌های دیگری برای سرکوب و حذف آن‌ها بگردد. در سال ۱۹۴۰، نازی‌ها قصد داشتند یهودیان لهستانی را از سرزمین‌های اشغالی بیرون برانند، اما چون نتوانستند مکان دائمی و مناسبی برای تبعید آن‌ها پیدا کنند، به یک راه‌حل موقت در لهستانِ تحتِ اشغال روی آوردند. آن‌ها یهودیان را مجبور کردند تا در مناطق حصارکشی‌شده و مشخصی که با نام «گتو» شناخته می‌شدند، زندگی کنند. افزون بر این، نازی‌ها برای شناسایی راحت‌تر یهودیان، آن‌ها را وادار کردند که ستاره‌ی زرد رنگی بر لباس خود بدوزند و تن به مجموعه‌ای از مقررات به‌شدت تحقیرآمیز بدهند. یهودیانی که به این گتوها فرستاده می‌شدند، حق داشتند تنها مقدار ناچیزی از اموال شخصی خود را به همراه ببرند. آن‌ها مجبور بودند در اتاق‌هایی به‌شدت متراکم و شلوغ زندگی کنند و جیره‌ی غذایی بسیار محدودی داشتند. وضعیت بهداشت و درمان در گتوها فاجعه‌بار بود.

نتیجه‌ی این شرایط غیرانسانی این شد که تنها در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۱، ۶۰,۰۰۰ یهودی فقط در گتوی ورشو بر اثر این فشارها جان باختند. از سوی دیگر، هر لهستانی که جزو طبقات تحصیل‌کرده به حساب می‌آمد، بدون درنگ به مرگ محکوم شده و تیرباران می‌شد. جالب اینجاست که نخبگان یهودیِ لهستانی در مراحل اولیه از اعدام معاف شدند، زیرا نازی‌ها مسئولیت اجرای سیاست‌ها و اداره‌ی امور درون گتوها را بر دوش آن‌ها گذاشته بودند؛ اما نخبگان غیر‌یهودی لهستانی همچنان یک تهدید سیاسی و امنیتی تلقی می‌شدند. در اوایل سال ۱۹۴۰، هیتلر فرمان بی‌رحمانه‌ای صادر کرد مبنی بر اینکه تمام مردم لهستانی که دارای جایگاه و موقعیت خاصی هستند، باید از صفحه‌ی روزگار محو شوند.

این فرمان خونین، شامل تمام افرادی می‌شد که به طبقات تحصیل‌کرده تعلق داشتند، همچنین روحانیون مذهبی و فعالان سیاسی را نیز در بر می‌گرفت. تا پایان همان سال، نازی‌ها ۳,۰۰۰ لهستانی را که از نظر سیاسی برایشان خطرناک ارزیابی می‌شدند، به قتل رساندند. یکی از تفاوت‌های آشکار دو رژیم این بود که برخلاف شوروی که تلاش می‌کرد اعدام‌هایش را در خفا و با پنهان‌کاری پیش ببرد، نازی‌ها هیچ ابایی از اعدام کردن قربانیان خود در ملأعام و جلوی چشم دیگران نداشتند.

فصل 6
از 12

یورش به شرق؛ قحطی عمدی و محاصره‌ی مرگبار لنینگراد

همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، زندگی برای اقلیت‌های قومی در زیر سایه‌ی حکومت اتحاد جماهیر شوروی بسیار طاقت‌فرسا بود. همین امر باعث شده بود که بسیاری از مردم تصور کنند ورود آلمان نازی ممکن است نوعی راه نجات و رستگاری برایشان به ارمغان بیاورد. اما با ورود نازی‌ها، اوضاع نه‌تنها بهتر نشد، بلکه به شکل وحشتناکی وخیم‌تر شد. زمانی که آلمان نازی پیمان عدم تعرضِ سال ۱۹۴۱ خود با شوروی را زیر پا گذاشت، هدف اصلی‌اش باز کردن مسیری برای تحقق ایده‌ی «لبنساریوم» (Lebensraum) یا ایجاد فضای حیاتی برای نژاد آریایی بود. در این نقشه‌ی کلان، هیچ‌کس برای جان و سرنوشت ساکنان سرزمین‌های خونین ارزشی قائل نبود. هیتلر مردمانی را که در مناطق شرقی زندگی می‌کردند، دشمنان ذاتی و طبیعی آلمان می‌دانست؛ بنابراین، عاقبت این تهاجم مدت‌ها پیش از شلیک اولین گلوله، کاملاً روشن بود.

طرح هیتلر این بود که ساکنان شرق را یا اخراج کند یا به طور کامل نابود سازد و در نهایت آلمانی‌ها را جایگزین آن‌ها کند. ماشین جنگی نازی‌ها حمله‌ی همه‌جانبه‌ی خود به اتحاد جماهیر شوروی را در تاریخ ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ آغاز کرد. فرماندهان آلمانی امید داشتند که در طول نُه تا دوازده هفته‌ی اول به یک پیروزی سریع و قاطع دست یابند. سربازان با سرعت بالایی پیشروی کردند و مناطقی را که پیش‌تر شامل لیتوانی، لتونی، استونی، لهستان شرقی، بلاروس و بخش‌هایی از اوکراین می‌شد، به تصرف خود درآوردند. ارتش آلمان تمام غذا و آذوقه‌ی موجود در سرزمین‌های فتح‌شده را به نفع خود مصادره کرد و غیرنظامیان را به حال خود رها کرد تا در چنگال گرسنگی تلف شوند. اسرای جنگی از کمترین میزان غذا محروم بودند و سربازان آلمانی برای آماده‌سازی خود در برابر سرمای زمستان، حتی لباس‌های گرمِ اسرا را هم از تنشان درمی‌آوردند. فراتر از این، آلمان یک سیاست بی‌رحمانه و سیستماتیکِ «قحطی اجباری» را برای جمعیت غیرنظامی به اجرا گذاشت که مرگ میلیون‌ها نفر را رقم زد.

هنگامی که نیروهای نازی به دروازه‌های شهر لنینگراد رسیدند، جنگ وارد فاز فرسایشی شد و سربازان در همان جا مستقر شدند. از جمعیت ۳.۵ میلیون نفری که در آن زمان ساکن لنینگراد بودند، حدود یک میلیون نفر در دوران محاصره‌ی شهر توسط آلمانی‌ها، صرفاً بر اثر گرسنگی مطلق جان باختند. در اردوگاه‌های اسرای جنگی نازی‌ها، وضعیت به مراتب فاجعه‌بارتر بود؛ نرخ مرگ‌ومیر سربازان ارتش سرخ در این اردوگاه‌ها در طول جنگ به ۵۷.۵ درصد رسید. در مجموع، در این دوره‌ی تاریک حدود ۳.۱ میلیون اسیر جنگیِ شوروی به قتل رسیدند.

فصل 7
از 12

تغییر استراتژی هیتلر؛ تبدیل اسرا به نیروی کار اجباری در جبهه‌های فرسایشی

هرچند نیروهای آلمان نازی در موج اولیه‌ی حمله‌ی خود به خاک اتحاد جماهیر شوروی پیشروی‌های بسیار چشمگیری داشتند، اما با رسیدنِ پاییز سال ۱۹۴۱، هنوز فاصله‌ی زیادی تا پیروزی نهایی احساس می‌شد. همین بن‌بست هیتلر را ناچار کرد تا در استراتژی نظامی خود بازنگری کند. هیتلر پیش‌تر بر این باور بود که با یورش به شوروی، آلمان خواهد توانست خطوط تأمین کالا و مواد خامِ بی‌کرانی را برای تغذیه‌ی ماشین جنگی خود به دست آورد.

اما در عمل، این درگیری نه‌تنها گرهی از مشکلات اقتصادی آلمان باز نکرد، بلکه بحران‌های تازه‌ای نیز آفرید. در شرایطی که نازی‌ها انتظار داشتند اتحاد جماهیر شوروی ظرف سه ماه از هم فرو بپاشد، ارتش سرخ اگرچه در حال عقب‌نشینی بود، اما همچنان تسلیم نشده بود. ساختار حاکمیت شوروی هنوز پابرجا بود و نیروهای آلمانی نتوانسته بودند خود را به مسکو برسانند. افزون بر این، با وجود اینکه سربازان نازی تلفات سنگینی به ارتش شوروی وارد کرده بودند، اما به دلیل جمعیت عظیم اتحاد جماهیر شوروی، ارتش سرخ همچنان بسیار وسیع بود و نیروی انسانی بی‌شماری برای جایگزینی در اختیار داشت. در سوی مقابل، ارتش آلمان در مسیر پیگیری رویای «پیروزی بزرگ»، تلفات سنگین و جبران‌ناپذیری را متحمل می‌شد؛ تا جایی که افسران ارتش مجبور شدند نیروهای تازه‌نفسی را مستقیماً از خود آلمان به خدمت بگیرند.

این وضعیت، هیتلر را با چالش‌های بزرگی روبه‌رو کرد. در روزهای ابتداییِ جنگ، سیاست سربازان نازی این بود که تمام مردان جوان و بالغ در سرزمین‌های اشغالی را به قتل برسانند، چرا که آن‌ها را یک تهدید بالقوه می‌دیدند. اما حالا ورق برگشته بود و همین «تهدیدها» به یک نیروی کار اجباری و حیاتی برای بقای ارتش آلمان تبدیل شده بودند. به همین دلیل، سربازان آلمانی حدود یک میلیون مرد را از میان جمعیت گرسنه و رو به موتِ اردوگاه‌های اسرای جنگی بیرون کشیدند تا برای خدمت به ارتش از آن‌ها استفاده کنند.

برخی از این اسرا مجبور به حفر خندق‌هایی شدند که در نهایت به گورهای دسته‌جمعی برای دفن یهودیانِ اعدام‌شده تبدیل می‌شد. گروهی دیگر نیز به عنوان نیروهای پلیس برای شکار یهودیان و یا به عنوان نگهبان در اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها به کار گرفته شدند. به این ترتیب، آلمان نازی صرفاً از روی نیاز مبرم و ناچاری، تصمیم گرفت جان بخشی از شهروندان «سرزمین‌های خونین» را حفظ کند؛ اما در این میان، هیچ‌گونه رحم و شفقتی شامل حال یهودیان این مناطق نمی‌شد.

فصل 8
از 12

تغییر رویکرد نازی‌ها؛ از طرح‌های تبعید تا اجرای فاجعه‌ی هولوکاست

هم‌زمان با تغییراتی که در وضعیت اقتصادی آلمان نازی رخ داد، سیاست‌های این کشور در قبال یهودیانِ ساکن در سرزمین‌های اشغالیِ شرق نیز دستخوش تغییر شد. در حالی که برنامه‌ی اولیه‌ی نازی‌ها صرفاً اخراج و تبعید تمام یهودیان از قلمرو آلمان بود، این طرح به مرور زمان جای خود را به نقشه‌ای بسیار تاریک‌تر و شوم‌تر داد.

در طول سال‌های جنگ، سیاست آلمان در برابر یهودیان از «تبعید» به سمت «قتل‌عام دسته‌جمعی» تغییر جهت داد. تا پایان سال ۱۹۴۱، تعداد یهودیانی که در زیر سایه‌ی حکومت اشغالی آلمان زندگی می‌کردند، به بالاترین حد خود رسیده بود. در این مدت، دولت آلمان گزینه‌های گوناگونی را برای تبعید آن‌ها روی میز گذاشته بود؛ از جمله طرحی که قرار بود تمام یهودیان را به یک گتوی بسیار بزرگ در منطقه‌ی لوبلین واقع در لهستان منتقل کند. اما این طرح خیلی زود لغو شد، چرا که لوبلین به مناطقی که آلمانی‌ها در آن سکونت داشتند بسیار نزدیک بود. در فوریه‌ی ۱۹۴۰، هیتلر از استالین درخواست کرد که یهودیانِ ساکن در سرزمین‌های تحتِ اشغال آلمان را به خاک اتحاد جماهیر شوروی منتقل کند، اما استالین این پیشنهاد را قاطعانه رد کرد.

نقشه‌ی دیگری هم برای انتقال یهودیان به جزیره‌ی ماداگاسکار مطرح شد، اما از آنجا که نیروی دریایی متفقین و به‌ویژه بریتانیا کنترل مسیرهای دریایی را در دست داشتند، این ایده نیز عملاً غیرقابل‌اجرا بود. در این مقطع زمانی، حدود ۵ میلیون یهودی در مناطقی زندگی می‌کردند که تحت سلطه‌ی آلمان بود و از طرفی، احتمال سقوط زودهنگام اتحاد جماهیر شوروی هر روز پررنگ‌تر می‌شد. مجموعه‌ی این عوامل باعث شد تا هیتلر برنامه‌ی خود را به شکل هولناکی تغییر دهد. تا سال ۱۹۴۲، یهودیانِ ساکن در مناطق غربی آلمان پیش‌تر در گتوها متمرکز شده بودند. حالا به یگان‌های ویژه‌ی ارتش نازی اجازه داده شد تا وارد سرزمین‌های تازه‌فتح‌شده شوند و یهودیان را در این مناطق شکار و دستگیر کنند.

پس از آن، مقامات نازی شروع به احداث اردوگاه‌های کار اجباری متعددی در بخش‌های غربیِ رایش آلمان کردند تا یهودیان را در آن‌ها زندانی کنند. در این اردوگاه‌ها، بسیاری از زندانیان تا سرحد مرگ به بیگاری کشیده می‌شدند. اما استراتژی نازی‌ها در مناطق اشغالی لهستان حتی از این هم غیرانسانی‌تر بود. در آنجا، مقامات آلمانی تأسیسات پهناوری ساختند که تنها و تنها یک هدف داشت: اجرای سیستماتیک و صنعتیِ کشتار مردم یهود. در طول جنگ جهانی دوم، در مجموع ۶ میلیون یهودی به طرز بی‌رحمانه‌ای قتل‌عام شدند و تنها در یکی از این مراکز، یعنی اردوگاه مرگ تربلینکا، حدود یک میلیون انسان جان خود را از دست دادند.

فصل 9
از 12

تقلای بی‌حاصل برای بقا؛ چرا مقاومت در برابر ماشین جنگی نازی‌ها ممکن نبود؟

با وجود تمام فشارها، بالاخره هسته‌هایی از گروه‌های مقاومت مسلحانه در سرزمین‌های تحت اشغال آلمان شکل گرفت. با این حال، ایستادگی در برابر ماشین سرکوب نازی‌ها قماری به‌شدت خطرناک بود که در بیشتر مواقع پایانی جز مرگ نداشت.

برای مردمی که در «سرزمین‌های خونین» زندگی می‌کردند، نبرد با اشغالگران خارجی ماموریتی تقریبا ناممکن بود. به عنوان مثال، آن‌ها می‌دانستند که اگر با نازی‌ها وارد جنگ شوند، در واقع دارند مسیر را برای قدرت گرفتن دوباره‌ی شوروی هموار می‌کنند. مردم لهستان و ساکنان کشورهای منطقه‌ی بالتیک، پیش از شروع جنگ، طعم تلخ ظلم و ستم هر دو قدرتِ آلمان و اتحاد جماهیر شوروی را چشیده بودند. بسیاری از مردم به این نتیجه رسیده بودند که هرگونه مقاومتی کاملاً بی‌فایده است؛ آن‌ها خود را قربانیان یک جبر جغرافیایی می‌دیدند که در میانه‌ی دو نیروی اهریمنی گرفتار شده‌اند. در منطقه‌ی بالتیک، بسیاری از مردم معتقد بودند که جنگیدن با نازی‌ها هیچ دردی را دوا نمی‌کند، زیرا تنها نتیجه‌اش کمک به پیشروی شوروی خواهد بود. از این رو، تصمیم گرفتند رنج دوران جنگ را صبورانه تحمل کنند، به این امید که این درگیریِ ویرانگر هرچه زودتر به پایان برسد.

در این میان، یهودیانی که تحت اشغال آلمان بودند، به مراتب رنج و شکنجه‌ی بیشتری نسبت به دوران اشغال شوروی متحمل می‌شدند. برای گروه‌های یهودی، شکل دادن به هر نوع جنبش مقاومتی تقریباً محال بود، زیرا آن‌ها در درون گتوها تحت شدیدترین لایه‌های نظارتی و امنیتی قرار داشتند. هرگونه تلاش برای مقاومت، بلافاصله با حکم مرگ پاسخ داده می‌شد و کسانی که جسارت جنگیدن را به جان می‌خریدند، با بی‌رحمانه‌ترین روش‌ها کشته می‌شدند. البته برخی از نیروهای پارتیزان توانستند به موفقیت‌های محدود و کوچکی دست پیدا کنند، اما بیشتر این قیام‌ها خیلی زود در نطفه خفه شدند. علاوه بر این، به سربازان آلمانی دستور داده شده بود که در هنگام سرکوب شورش‌ها، هیچ تفاوتی میان پارتیزان‌های مسلح و غیرنظامیان عادی قائل نشوند؛ دستوری که به کشته شدن تعداد بی‌شماری از مردم بی‌گناه انجامید.

یکی از تلخ‌ترین نمونه‌ها زمانی رخ داد که یهودیانِ محبوس در گتوی ورشو در سال ۱۹۴۳ دست به قیام زدند. پاسخ ماشین جنگی آلمان به این شورش، وحشیانه و آخرالزمانی بود. هاینریش هیملر، یکی از عالی‌رتبه‌ترین رهبران نازی و طراح اصلی سیاست‌های هولوکاست، فرمان تخریب کامل گتو را صادر کرد. در جریان سرکوب این قیام، حدود ۱۳,۰۰۰ یهودی کشته شدند که بسیاری از آن‌ها زمانی که سربازان نازی خانه‌هایشان را به آتش کشیدند، زنده زنده در شعله‌ها سوختند. از ۵۰,۰۰۰ نفری هم که از این جهنم جان سالم به در بردند، تقریباً همگی به اردوگاه‌های مرگ فرستاده شدند تا سرنوشت تلخشان تکمیل شود.

فصل 10
از 12

بازی دوگانه‌ی استالین؛ سرکوب خونین پارتیزان‌ها و متحدان سابق پس از پیشروی ارتش سرخ

هم‌زمان با پیشروی قدرتمند ارتش سرخ و عقب‌راندن نیروهای آلمانی، پارتیزان‌هایی که تا پیش از آن برای شکست نازی‌ها مبارزه می‌کردند، تصمیم گرفتند برای رسیدن به هدفشان با نیروهای شوروی دست همکاری بدهند. اما آن‌ها یک واقعیت مهم را نادیده گرفته بودند: سربازان شوروی که تحت فرمان استالین حرکت می‌کردند، قرار نبود منجی آن‌ها باشند.

پارتیزان‌ها در بیشتر مواقع برای دستیابی به استقلال و آزادی سرزمینشان می‌جنگیدند، اما استالین هدف کاملاً متفاوتی داشت؛ او می‌خواست این مناطق را به طور کامل به خاک اتحاد جماهیر شوروی ضمیمه کند. در ماه‌های نخستِ اشغال، مقاومت در برابر نیروهای آلمانی که از برتری کامل نظامی برخوردار بودند، یک خودکشی تمام‌عیار محسوب می‌شد. اما با طولانی شدن جنگ و پیشروی گام‌به‌گام ارتش سرخ به سمت غرب، جرقه‌های امید در دل بسیاری از پارتیزان‌ها روشن شد. به همین دلیل، برخی از آن‌ها شروع به همکاری اطلاعاتی کرده و به صورت مخفیانه موقعیت و تحرکات ارتش آلمان را به نیروهای شوروی گزارش می‌دادند. با این وجود، ارتش شوروی در قبال این خدمات، کمک بسیار ناچیزی به آن‌ها ارائه می‌کرد. آن‌ها از یک‌سو گروه‌های پارتیزانی را برای ادامه‌ی نبرد با آلمان‌ها تشویق می‌کردند، اما از سوی دیگر هرگز حاضر نبودند پشتیبانی نظامی مستقیمی از آن‌ها به عمل آورند.

حقیقت ماجرا این بود که در نگاه استالین، هر نیروی پارتیزانی یک تهدید بالقوه و خطرناک محسوب می‌شد. منطق او این بود که هر کسی که امروز جسارت مقاومت در برابر اشغالگران آلمانی را دارد، فردا نیز در برابر اشغالگران شوروی دست به سلاح خواهد برد. اوج این نگاه بدبینانه زمانی نمایان شد که در سال ۱۹۴۴، ارتش زیرزمینی لهستان در شهر ورشو به نیروهای آلمانی حمله کرد. در حالی که ارتش سرخ در فاصله‌ی بسیار نزدیکی از شهر مستقر بود، هیچ‌گونه مداخله‌ای برای کمک به لهستانی‌ها نکرد و فقط نظاره‌گر ماند. با وجود اینکه مبارزان لهستانی با شور و اشتیاق فراوانی می‌جنگیدند، اما آلمانی‌ها از نظر تعداد نیرو و قدرت آتش دستِ بالا را داشتند. نتیجه‌ی این نبرد نابرابر، کشته شدن نیم میلیون انسان لهستانی بود. جالب‌تر آنکه وقتی ارتش سرخ در نهایت وارد میدان نبرد شد، به جای کمک به بازماندگان، بازماندگانِ مقاومت را خلع سلاح و بلافاصله دستگیر کرد. در کنار این، نیروهای شوروی هر فردی را هم که پیش‌تر با نازی‌ها همکاری کرده بود، دشمن تلقی می‌کردند.

به این ترتیب، یک تناقض مرگبار شکل گرفت: پارتیزان‌ها به این دلیل که در برابر نیروی اشغالگر خارجی مقاومت کرده بودند، یک تهدید امنیتی محسوب می‌شدند، و در مقابل، غیرنظامیان عادی نیز به این دلیل که مقاومت نکرده و در برابر حکومت آلمان مطیع رفتار کرده بودند، تهدید به حساب می‌آمدند! با چنین سیاست پهناور و بی‌منطقی، استالین می‌توانست به راحتی هر کسی را که می‌خواهد تحت پیگرد و مجازات قرار دهد. در نتیجه، ماشین سرکوب شوروی دوباره به سراغ تمام افرادی رفت که از نظر آن‌ها «نامطلوب» بودند؛ دقیقاً بازگشت به همان وضعیت تاریکی که پیش از آغاز جنگ بر این سرزمین‌ها حاکم بود.

فصل 11
از 12

انتقام ارتش سرخ؛ موج تجاوز، غارت و آوارگی شهروندان آلمانی

با فرا رسیدن فوریه‌ی ۱۹۴۵، جنگ هنوز به طور کامل به پایان نرسیده بود، اما شیرازه‌ی ارتش آلمان عملاً از هم پاشیده و این کشور در آستانه‌ی شکست قطعی قرار داشت. در این شرایط، قدرت‌های متفقین با یکدیگر توافق کردند که پس از پایان جنگ، آلمان باید در یک منطقه‌ی جغرافیایی کوچک در مرکز اروپا محدود شود و تمام آلمانی‌هایی که در سایر کشورها سکونت دارند، به این منطقه‌ی جدید منتقل و اسکان داده شوند.

با این حال، برای عملی کردن این نقشه‌ی کلان، متفقین ابتدا باید کار آلمان را یک‌سره کرده و خاک آن را فتح می‌کردند. در این میان، ارتش سرخ شوروی که از سمت شرق وارد قلمرو آلمان شده بود، فرصت را برای گرفتن یک انتقام خونین از غیرنظامیان مهیا دید. سربازان شوروی موجی از وحشت به راه انداختند؛ آن‌ها به شکلی گسترده به زنان تجاوز کردند و مردان آلمانی را تحت شدیدترین فشارها قرار دادند. از آنجا که مقامات اتحاد جماهیر شوروی حدود یک میلیون نفر از زندانیان جنایی خود را با هدف استفاده در میدان جنگ آزاد کرده بودند، این مجرمان که حالا لباس نظامی ارتش سرخ را بر تن داشتند، به جنایات بی‌شمار خود علیه مردم لهستان و مجارستان ادامه دادند. با نزدیک‌تر شدن نیروهای شوروی به مرزهای اصلی آلمان، دامنه‌ی این خشونت‌ها به شدت افزایش یافت. سربازان شوروی که مدت‌ها شاهد وحشی‌گری‌ها و قساوت‌های ارتش نازی بودند، حالا به دنبال فرصتی برای تلافی می‌گشتند. علاوه بر این کینه‌ی جنگی، یک تضاد طبقاتی هم وجود داشت؛ حتی کشاورزان ساده‌ی آلمانی نیز در مقایسه با استانداردهای زندگی در شوروی، افرادی ثروتمند محسوب می‌شدند و بسیاری از سربازان فقیرِ ارتش سرخ معتقد بودند که آلمانی‌ها این جنگ ویرانگر را صرفاً برای غارت ثروتِ بیشتر به راه انداخته‌اند.

در این هجوم، زنان آلمانی در هر گروه سنی، به شکلی سیستماتیک قربانی تجاوز می‌شدند و مردان آلمانی که قصد دفاع از آن‌ها را داشتند، بی‌درنگ مورد ضرب‌وشتم قرار گرفته یا به قتل می‌رسیدند. در ادامه‌ی این روند، حدود ۵۲۰,۰۰۰ آلمانی برای انجام کار اجباری به اسارت گرفته شدند که از این میان، حدود ۱۸۵,۰۰۰ نفر جان خود را از دست دادند. همچنین هر شهروند آلمانی که هنوز در سرزمین‌های ازدست‌رفته‌ی رایش زندگی می‌کرد، مشمول حکم تبعید شد. در نتیجه‌ی این سیاست، حدود ۳.۸ میلیون نفر مجبور شدند خانه و کاشانه‌ی خود را رها کنند. وضعیت قطارهای حملِ تبعیدشدگان به قدری وحشتناک و غیرانسانی بود که حدود ۴۰۰,۰۰۰ آلمانی در طول این مسیر، بر اثر گرسنگی یا بیماری‌های مختلف جان باختند.

فصل 12
از 12

پایان جنگ، تداوم رنج؛ مهندسی جمعیتی و تبعیدهای مرگبار استالین در اروپای شرقی

سرانجام با تسلیم بی‌قیدوشرط آلمان نازی در تاریخ ۸ مه ۱۹۴۵، کابوس جنگ جهانی دوم به پایان رسید. اما برای مردمی که در «سرزمین‌های خونین» زندگی می‌کردند، این پایان به معنای خاتمه‌ی رنج و عذاب نبود.

استالین که پیش از آغاز جنگ نیز هدایت ماشین تبعیدهای گسترده را بر عهده داشت، با پایان یافتن درگیری‌ها، این روند را با قدرتی دوباره از سر گرفت. با سقوط کامل آلمان، او مصمم بود تا قلمرو بیشتری را برای اتحاد جماهیر شوروی تصاحب و تثبیت کند. پیش از این و در جریان حمله‌ی آلمان در سال ۱۹۴۰، سربازان شوروی توانسته بودند کشورهای استونی، لیتوانی، لتونی و همچنین نیمی از مناطق شرقی لهستان را به اشغال خود درآورند. در تابستان سال ۱۹۴۵، زمانی که گردوخاک جنگ فرو نشسته بود، رهبران سه قدرت پیروز یعنی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده‌ی آمریکا و بریتانیا، در کنفرانس پوتسدام گرد هم آمدند. در این نشست، استالین با پافشاری استدلال کرد که برای جلوگیری از شکل‌گیری مجدد تهدید آلمان، کنترل شوروی بر سرزمین‌های اروپای شرقی یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است.

سایر متفقین نیز با استدلال‌های استالین موافقت کردند. بر اساس این تصمیمات، کشورهای حوزه‌ی بالتیک همچنان زیر یوغ کنترل شوروی باقی ماندند و مرزهای لهستان نیز به سمت غرب جابه‌جا شد. در واقع، کشورهای بالتیک مجبور شدند بخش‌هایی از خاک خود را واگذار کنند. با این تغییرات مرزی، مناطق شرقیِ لهستان به خاک اتحاد جماهیر شوروی ضمیمه شد و در عوض، مناطقی در غرب که پیش‌تر در کنترل آلمان بود، به عنوان غرامت به دولت جدید لهستان واگذار گردید. استالین که برای کنترل بهتر مخالفانش به دنبال ایجاد یک جامعه‌ی کاملاً یکدست و همگن بود، موج تبعیدها را در این سرزمین‌هایِ تازه الحاق‌شده به شوروی ادامه داد. او به شدت بیم آن داشت که ساکنان این مناطق جدید، وفاداریِ لازم را به سیستم حاکمیت شوروی نداشته باشند.

یک بار دیگر، ماشین سرکوب به راه افتاد و هر کسی که به عنوان یک تهدید بالقوه شناخته می‌شد، دستگیر و به بیابان‌های یخ‌زده‌ی سیبری تبعید شد. لهستانی‌هایی که حالا در قلمرو جدید شوروی قرار گرفته بودند، مجبور به کوچ اجباری به سمت غرب شدند. هزینه‌ی انسانیِ این مهندسی جمعیتی بسیار سنگین بود؛ آمارها نشان می‌دهد که در فاصله‌ی سال ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۷، حدود ۷۰۰,۰۰۰ آلمانی، ۱۵۰,۰۰۰ لهستانی، ۲۵۰,۰۰۰ اوکراینی و ۳۰۰,۰۰۰ شهروند اتحاد جماهیر شوروی، در جریان این تبعیدهای اجباری و بی‌رحمانه جان خود را از دست دادند.

فصل 13
از 12

پیام کلیدی کتاب سرزمین‌های خونین

جنگ جهانی دوم یکی از سیاه‌ترین و پرالتهاب‌ترین مقاطع تاریخ بشر بود که سراسر آن با ظلم‌ها و فجایع وحشتناکی گره خورده است؛ اما در این میان، هیچ جغرافیایی به اندازه‌ی «سرزمین‌های خونین» در اروپای شرقی، بار این رنج و ویرانی را به دوش نکشید. میلیون‌ها انسان بی‌گناه در این مناطق که ناخواسته میان ماشین جنگی آلمان نازی و سیستم سرکوبگر روسیه‌ی شوروی گرفتار شده بودند، جان خود را از دست دادند. این دو قدرتِ بی‌رحم و جنگ‌طلب، با یورش به این سرزمین‌ها و تحمیل سلطه‌ی تاریک خود، هستیِ مردمان محلی را به تاراج بردند. در نهایت، بسیاری از ساکنان این مناطق، در اوج استیصال و با از دست دادن هرگونه امیدی برای مقاومت، تنها تلاش می‌کردند تا در میانه‌ی این جهنم زنده بمانند و شرایط را تحمل کنند.

خلاصه کتاب‌های مشابه

رایگان
اثر جورج اورول
رایگان
اثر چیماماندا انگزی آدیچی
رایگان
اثر دارون عجم‌اوغلو، جیمز رابینسون
اثر رابرت گرین
رایگان
اثر میلتون فریدمن

جدیدترین خلاصه کتاب‌ها

اثر هانس رزلینگ، اولا روزلینگ و آنا روزلینگ رونلاند
اثر بیل جورج، پیتر سیمز
اثر کارول دوک
رایگان
اثر آنا لمبکی
رایگان
اثر دنیل لیبرمن، مایکل لانگ
اثر پیتر تیل، بلیک مسترز