کتاب جایزه رایگان درون جعبه

فرمول پنهان برای متمایز شدن در بازار پرهیاهوی امروز
خلاصه کتاب رایگان
n ذخیره

در کتابخانه کاربران

امتیاز 4.5

توسط خوانندگان کتاب

m نفر

در حال مطالعه کتاب

k مرتبه

اتمام مطالعه کتاب

دسته‌بندی‌: بازاریابی و فروش

معرفی کتاب جایزه رایگان درون جعبه

کتاب «جایزه رایگان درون جعبه» اثری تحسین‌شده از ست گودین است که در سال ۲۰۰۴ منتشر شد و به یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های دنیای تجارت پاسخ داد. در روزگاری که بمباران تبلیغاتی باعث شده تا مردم نسبت به پیام‌های بازرگانی بی‌تفاوت شوند، چگونه می‌توانیم صدای خود را به گوش مخاطب برسانیم؟ این کتاب دقیقاً برای پاسخ به همین چالش نوشته شده است.

ست گودین در این کتاب نگاه ما را به مفهوم نوآوری تغییر می‌دهد. او نشان می‌دهد که برای درخشیدن در بازار، لزوماً به بودجه‌های نجومی و اختراعات شگفت‌انگیز نیازی نداریم. در عوض، با استفاده از قدرت نوآوری‌های کوچک و هوشمندانه، می‌توانیم محصول و خدماتمان را چنان جذاب کنیم که از میان هیاهوی زندگی مدرن، مستقیماً به قلب و ذهن مشتری راه پیدا کنند.

خواندن این کتاب برای کارآفرینان، بازاریابان و صاحبان کسب‌وکار یک ضرورت است؛ زیرا به آن‌ها یاد می‌دهد که چگونه با خلق یک ارزش افزوده ساده اما چشمگیر، محصول خود را از رقبا متمایز کنند. گودین با لحنی شیوا و مثال‌هایی کاربردی، فرمول جدیدی از بازاریابی را ارائه می‌دهد که بر پایه‌ی خلاقیت‌های در دسترس و کم‌هزینه بنا شده است.

مشخصات کتاب جایزه رایگان درون جعبه

Free Prize Inside
The Next Big Marketing Idea
2004 میلادی
انگلیسی
جایزه رایگان

برداشت‌ها و تعابیر از موضوع کتاب:

فرمول جدید بازاریابی

خلاصه کتاب جایزه رایگان درون جعبه

29 دقیقه

زمان مطالعه خلاصه کتاب

10 فصل

عصاره از مطالب کتاب

مقدمه

استراتژی جایزه رایگان؛ افزایش فروش بدون تبلیغات پرهزینه

اگر سنتان قد بدهد، احتمالاً جعبه‌های غلات صبحانه را به یاد دارید که با وعده‌ی یک «جایزه‌ی رایگان درون»، دل از کودکان می‌بردند. در چشم پدر و مادرها، آن جایزه فقط یک تکه پلاستیک بی‌ارزش بود؛ اما برای بچه‌هایی که مشتاقانه جعبه را باز می‌کردند، حکم گنجی گران‌بها را داشت و همین شوق کافی بود تا والدین را به خرید دوباره‌ی آن محصول وادار کنند. جدا از بحث‌های اخلاقی پیرامون بازاریابی برای کودکان، این ترفند یک استراتژی تجاری بی‌نظیر بود. این جوایز فقط برای شرکت‌های غلات «رایگان» یا به عبارتی بسیار کم‌هزینه تمام می‌شدند، اما سود سرشاری به همراه داشتند. این شرکت‌ها بدون اینکه نیازی به تغییر در محصول اصلی خود داشته باشند یا کمپین‌های تبلیغاتی پرهزینه‌ای راه بیندازند، فقط به لطف همان جایزه‌ی کوچک، فروششان را چند برابر می‌کردند.

حالا لحظه‌ای تصور کنید که بتوانید چنین «جایزه‌ی رایگانی» را برای محصول، خدمات یا کسب‌وکار خودتان خلق کنید. فکرش را بکنید که تنها با اضافه کردن یک ویژگی کوچک و جذاب، محصول شما درست مثل همان اسباب‌بازی ساده‌ی درون جعبه، به خواسته‌ای وسوسه‌کننده برای مشتریان تبدیل شود. چه می‌شد اگر می‌توانستید این جذابیت را با کمترین هزینه، پایین‌ترین ریسک و محدودترین منابع بازتولید کنید؟ دیگر نیازی به رویاپردازی نیست؛ شما دقیقاً در حال یادگیری همین مهارت هستید.

فصل 1
از 10

پایان دوران تبلیغات پرهزینه و قمار روی نوآوری‌های بزرگ

تصور کنید مدیریت شرکتی را بر عهده دارید که به بن‌بست خورده است؛ سوددهی متوقف شده و محصولتان رنگ‌وبوی کهنگی گرفته است. در چنین شرایطی برای نجات کسب‌وکارتان چه می‌کنید؟ در دنیای تجارت معمولاً دو راه‌حل کلاسیک برای این بحران پیشنهاد می‌شود. راه اول، به راه انداختن یک کمپین تبلیغاتی عظیم است. در قرن بیستم، همین کار برای دیده شدن یک محصول در قفسه‌ی فروشگاه‌ها کفایت می‌کرد. اگر مردم به محصول شما بی‌توجهی می‌کردند، می‌توانستید با بمباران تبلیغاتی در مجلات و تلویزیون، آن‌ها را وادار کنید تا شما را ببینند. اما در قرن بیست‌ویکم، تبلیغات دیگر آن قدرت جادویی سابق را ندارد. حجم پیام‌های بازرگانی و رسانه‌هایی که برای جلب توجه مخاطب با هم می‌جنگند، آن‌قدر زیاد شده که پیام شما در میان آن‌ها گم می‌شود؛ درست مثل برفک تلویزیون که همه به‌سادگی از کنارش می‌گذرند.

وقتی تبلیغات جواب نمی‌دهد، چاره‌ی دوم پیش کشیده می‌شود: خلق یک نوآوری بزرگ و انقلابی. منطق اقتصادی این راهکار بسیار ساده است؛ اگر بتوانید محصول یا خدمتی چنان منحصربه‌فرد ارائه دهید که هیچ‌کس دیگری توان ساخت آن را نداشته باشد، می‌توانید هر قیمتی که دوست دارید روی آن بگذارید. در این حالت، دیگر نگران رقبای مزاحم نخواهید بود، دست‌کم تا زمانی که آن‌ها بتوانند خودشان را به سطح شما برسانند. در این فاصله‌ی طلایی، تمام سود بازار به‌تنهایی به جیب شما می‌رود.

به همین دلیل است که بسیاری از شرکت‌ها برای تسخیر بازار و رسیدن به حاشیه سود بالا، پول‌های هنگفتی را پای پروژه‌های بزرگ فناوری، عرضه‌ی محصولات جدید یا برنامه‌های تحقیق و توسعه می‌ریزند. تصور عمومی این است که هرچه نوآوری عظیم‌تر باشد، سود احتمالی آن هم بزرگ‌تر خواهد بود. فقط تصور کنید اگر بتوانید در صنعت خودتان محصولی انقلابی در حد «آی‌پاد» خلق کنید، چه ثروتی به دست می‌آورید. اما این سکه روی دیگری هم دارد: نوآوری‌های بزرگ نیازمند سرمایه‌گذاری‌های سنگین هستند و سرمایه‌گذاری‌های بزرگ یعنی قمار کردن؛ قمارهایی که خیلی از اوقات به شکست ختم می‌شوند.

در اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰، یک شرکت مخابراتی به نام «ایریدیوم» این درس تلخ را به‌سختی آموخت. آن‌ها برای پرتاب ۶۶ ماهواره‌ی ارتباطی به مدار زمین، ۳ میلیارد دلار هزینه کردند. این یک قمار بزرگ بود که در نهایت جواب نداد و شرکت را به ورشکستگی کشاند. مشکل دقیقاً همینجاست: وقتی ۳ میلیارد دلار برای راه‌اندازی محصولتان خرج می‌کنید، فقط برای اینکه ضرر نکرده باشید، باید ۳ میلیارد دلار درآمد کسب کنید. هرچه بودجه‌ی بیشتری را صرف نوآوری‌های بزرگ کنید، آستانه‌ی موفقیت شما دورتر می‌شود و خطرتان برای شکست افزایش می‌یابد.

پس چاره‌ی واقعی چیست؟ در فصل بعد به این پرسش کلیدی پاسخ خواهیم داد.

فصل 2
از 10

جادوی نوآوری‌های نرم در اقتصاد امروز

اگر به حرف‌های سخنرانان برنامه‌های «تد» یا نویسندگان کتاب‌های تجاری گوش دهید، می‌بینید که تقریباً همه‌ی آن‌ها روی یک موضوع توافق دارند: کلید موفقیت در اقتصاد مدرن، نوآوری است. بسیاری از آن‌ها هم تاکید می‌کنند که برای نوآوری باید «بزرگ فکر کنیم». راستش را بخواهید، کسی با دیدن یک کامپیوتر که قدرت پردازش آن فقط کمی بیشتر شده، هیجان‌زده نمی‌شود. اگر می‌خواهید توجه عموم را جلب کنید، باید محصولی انقلابی به بازار بفرستید، درست است؟ هم بله و هم خیر. همه‌چیز به این بستگی دارد که تعریف شما از کلمه‌ی «انقلابی» چه باشد.

آیا منظورتان چیزی است که جامعه را به‌طور ریشه‌ای دگرگون کند، مثل لامپ توماس ادیسون؟ اگر جوابتان مثبت است، احتمالاً دارید بیش از حد بزرگ فکر می‌کنید. از زمان ادیسون به بعد، دنیا پیشرفت‌های فناورانه‌ی بی‌شماری را به خود دیده است. در نتیجه، برای اکثر شرکت‌ها بسیار سخت است که بتوانند نمونه‌ی امروزی لامپ را اختراع کنند. برای چنین کاری باید سراغ نوآوری‌های پیشگامانه‌ای مثل نانوربات‌ها یا سفرهای فضایی بروید که بدون شک به بودجه‌ی هنگفتی برای تحقیق و توسعه نیاز دارند. به احتمال زیاد شما به چنین بودجه‌ای دسترسی ندارید؛ و حتی اگر داشته باشید، ممکن است با یک قمار اشتباه تمام آن را به باد بدهید، درست مثل بلایی که سر شرکت «ایریدیوم» آمد.

اما خبر خوب اینجاست: در صنعت شما، همیشه فضایی برای انقلاب‌های کوچک‌تر وجود دارد؛ انقلاب‌هایی که می‌توانید با هزینه‌ی کمتر و ریسک پایین‌تر به آن‌ها دست پیدا کنید. به‌جای اینکه به فکر اختراع لامپ بعدی باشید، می‌توانید یک طرح قیمت‌گذاری جدید برای تلفن‌های هوشمند طراحی کنید، خدمات تعویض سریع روغن ارائه دهید یا سس کچاپ بنفش تولید کنید. این ایده‌ها شاید به اندازه‌ی نانوربات‌ها هیجان‌انگیز نباشند، اما می‌توانند پول زیادی برایتان به ارمغان بیاورند و دستیابی به آن‌ها بسیار عملی‌تر است.

بیایید نام این پدیده‌ها را «نوآوری‌های نرم» بگذاریم؛ ایده‌های کوچک و هوشمندانه‌ای که تقریباً به ذهن هر کسی می‌رسند و برای اجرایی کردنشان نیازی به داشتن دکترا در نانوتکنولوژی نیست. با کمی جسارت و دانش فنی، تقریباً هر سازمانی می‌تواند بدون نیاز به یک دپارتمان تحقیق و توسعه‌ی بزرگ، این نوآوری‌ها را پیاده‌سازی کند.

متأسفانه باید بدانید که همه‌ی نوآوری‌های نرم به یک اندازه خلق نمی‌شوند. برخی از آن‌ها نسبت به بقیه نوآورانه‌تر هستند و اکثرشان هم هرگز موفقیت چشمگیری به دست نخواهند آورد. در فصل بعد به بررسی تفاوت‌های بین آن‌ها خواهیم پرداخت.

فصل 3
از 10

چگونه محصولی خلق کنیم که ارزش حرف زدن داشته باشد؟

سعی کنید به یاد بیاورید که آخرین بار چگونه از یک محصول جدید و پرطرفدار باخبر شدید. احتمالاً پای یک تبلیغ سنتی در میان نبوده است. به احتمال خیلی زیاد، از طریق نوعی ارتباط دهان‌به‌دهان درباره‌ی آن شنیده‌اید؛ شاید در یک مکالمه به گوشتان خورده باشد یا به‌صورت آنلاین درباره‌اش خوانده باشید. اکنون که تبلیغات دیگر به اندازه‌ی گذشته مؤثر نیست، بازاریابی دهان‌به‌دهان اصلی‌ترین روشی است که محصولات و خدمات این روزها مورد توجه قرار می‌گیرند. مردم درباره‌ی آن‌ها صحبت می‌کنند؛ اما اگر می‌خواهید مردم درباره‌ی محصول شما حرف بزنند، باید دلیلی محکم به آن‌ها بدهید. یعنی محصول شما باید «قابل‌توجه» باشد؛ به عبارت دیگر، ارزش این را داشته باشد که درباره‌اش به دیگران گفته شود.

بیایید برای لحظه‌ای تصور کنیم شما صاحب یک پیست اسکی هستید. آیا دوست ندارید بازدیدکنندگانتان چنان از رستوران مکزیکی حاضر در پیست شگفت‌زده شوند که مدام درباره‌ی آن با دوستانشان حرف بزنند؟ این رستوران باید به‌خودی‌خود آن‌قدر قابل‌توجه باشد که زبانزد شود. دقت کنید که رستوران مکزیکی به‌طور خاص هیچ ربطی به اسکی ندارد. این رستوران درست مثل همان اسباب‌بازی درون جعبه‌ی غلات، یک ویژگی اضافی است که به محصول اصلی پیوند خورده است. به‌طور دقیق، محصول برای انجام کارکرد اصلی خود، نیازی به این ویژگی ندارد. شما می‌توانید بدون اسباب‌بازی غلات بخورید و می‌توانید بدون خوردن غذای مکزیکی به اسکی بروید؛ اما این موارد اضافی به محصول اصلی کمک می‌کنند تا از بقیه متمایز شود.

این ویژگی‌ها نه‌تنها محصول را قابل‌توجه می‌کنند، بلکه آن را «مطلوب‌تر» هم می‌سازند. حقیقت این است که ما فقط به دنبال خوردن غلات یا پیدا کردن مکانی برای اسکی نیستیم؛ ما به دنبال تفریح هستیم و می‌خواهیم یک تعطیلات خوب را تجربه کنیم. اینجاست که اسباب‌بازی و رستوران وارد عمل می‌شوند. آن‌ها به غلات و پیست اسکی کمک می‌کنند تا فراتر از خواسته‌های اولیه‌ی ما، خواسته‌های فرعی‌مان را هم که در کنار نیاز اصلی وجود دارند، برآورده کنند. این خواسته‌های ثانویه اغلب نقش مهمی در تصمیمات خرید مصرف‌کنندگان بازی می‌کنند. برای مثال، مردم ساعت را فقط به خاطر توانایی سنجش زمان نمی‌خرند؛ آن‌ها ساعت را به خاطر زیبایی‌اش یا ارزش آن به‌عنوان یک نماد اجتماعی تهیه می‌کنند.

بنابراین، این‌ها همان نوآوری‌های نرمی هستند که باید به دنبالشان باشید: تغییرات کوچک‌مقیاس که تفاوت بزرگی ایجاد می‌کنند. چطور؟ با قابل‌توجه و مطلوب کردن محصول یا خدمات شما. وقتی به یکی از این نوآوری‌ها دست پیدا می‌کنید، در واقع هم به مشتریان و هم به شرکت خود یک جایزه‌ی رایگان داده‌اید. این جایزه برای مشتریان شما یک مزیت جانبی لذت‌بخش است و برای شرکتتان راهی نسبتاً ارزان تا فروشش را افزایش دهد. البته این جایزه به معنای واقعی کلمه رایگان نیست، اما به یک مزیت رایگان که شما و مشتریانتان هنگام تجارت با هم به دست می‌آورید، بسیار نزدیک است.

فصل 4
از 10

هنر لبه‌سازی؛ حرکت به سوی مرزهای جذابیت

بسیار خب، تنها کاری که اکنون باید انجام دهید این است که ایده‌ای برای یک جایزه‌ی رایگان پیدا کنید؛ جایزه‌ای که محصول یا خدمات شما را آن‌قدر قابل‌توجه و مطلوب کند که مردم مدام درباره‌ی آن حرف بزنند. شاید به نظر برسد این از آن حرف‌هایی است که گفتنش آسان اما انجام دادنش سخت است؛ اما در این مورد خاص، عمل کردن واقعاً بسیار آسان است. برای پیدا کردن یک نوآوری نرم که شما را از رقبا جلو بیندازد، تکنیک ساده‌ای وجود دارد. نام این تکنیک «لبه‌سازی» (Edgecraft) است؛ هنر دادن یک مزیت برنده به محصول یا خدمات شما.

هیچ‌کس درباره‌ی چیزهای خسته‌کننده حرف نمی‌زند. تصور کنید صاحب یک شرکت امنیتی هستید و همه‌ی نگهبان‌های شما لباس فرم معمولی می‌پوشند. این کاملاً خسته‌کننده است و هیچ‌کس درباره‌ی آن صحبت نخواهد کرد. حالا تصور کنید آن‌ها را با بارانی‌های لاتکس مشکی بپوشانید، درست مثل شخصیت‌های فیلم ماتریکس. این ویژگی جذاب محسوب می‌شود و چیزی است که مردم ممکن است درباره‌اش حرف بزنند.

اما چگونه محصول یا خدمات خود را جذاب می‌کنید؟ با رفتن به سمت لبه‌ها. این یعنی یکی از جنبه‌های محصول یا خدمات خود را در نظر بگیرید و آن را تا حد امکان در یک جهت جدید سوق دهید. قرار نیست این مسیر را تا نیمه بروید یا فقط به هدف نزدیک شوید؛ باید تا انتهای خط بتازید. محدوده‌ی نهایی که دیگر نمی‌توانید آن ویژگی را بیشتر تحت فشار قرار دهید، یکی از «لبه‌های» محصول شماست. هر محصول یا خدماتی لبه‌های متعددی دارد که می‌توانید آن‌ها را هدف قرار دهید. وظیفه‌ی شما این است که یکی از آن‌ها را پیدا کنید و روی آن مستقر شوید.

به‌عنوان مثال، فرض کنید صاحب یک رستوران هستید. خدماتی که ارائه می‌دهید، تجربه‌ی غذا خوردن مشتریان است. این تجربه جنبه‌های مختلفی دارد که می‌توانید تغییرشان دهید: منو، آشپز، دکوراسیون، موقعیت مکانی، پیشخدمت‌ها و مواردی از این دست. بیایید روی پیشخدمت‌ها تمرکز کنیم. چگونه می‌توانید آن‌ها را به لبه ببرید؟ در اینجا یک راه وجود دارد: فقط افراد جذاب را استخدام کنید. حالا، اگر آن‌ها فقط کمی جذاب باشند، خیلی به چشم نمی‌آیند و شما هنوز تا رسیدن به یک لبه فاصله‌ی زیادی دارید. اما اگر همه‌ی آن‌ها شبیه سوپرمدل‌ها باشند چه؟ اگر همه‌شان بدنساز باشند چطور؟ یا اگر همگی دوقلو باشند؟ حالا دارید به لبه نزدیک می‌شوید. بنابراین هنگام جست‌وجوی لبه‌ی خود، محافظه‌کار نباشید. محافظه‌کار بودن خسته‌کننده است و هیچ‌چیزِ خسته‌کننده‌ای نمی‌فروشد.

فصل 5
از 10

الهام گرفتن از صنایع دیگر برای خلق ایده‌های ناب

اکنون که با مفهوم کلی لبه‌سازی آشنا شدیم، بیایید آستین‌های خود را بالا بزنیم و به جزئیات نحوه‌ی اجرای آن بپردازیم. برای شروع، تصور کنید یک محصول، خدمات یا کسب‌وکار دارید که می‌خواهید آن را به لبه ببرید، اما هیچ ایده‌ای برای انجام این کار ندارید. چگونه یک ایده‌ی نوآورانه پیدا می‌کنید؟ نیازی نیست منتظر یک لحظه‌ی الهام‌بخش بمانید یا تکنیک‌های پیچیده‌ی طوفان فکری را تمرین کنید. یک فرآیند ساده‌ی چهارمرحله‌ای وجود دارد که ذهن شما را فعال می‌کند و می‌توانید از آن به‌عنوان میان‌بری به سمت لبه‌ی خود استفاده کنید.

برای شروع، یک محصول، خدمات یا کسب‌وکار را از صنعتی کاملاً متفاوت با حوزه‌ی کاری خودتان انتخاب کنید. به‌عنوان مثال، اگر صاحب یک فروشگاه ابزارفروشی هستید، می‌توانید یک رستوران را در نظر بگیرید. اکنون، در هر بخشی از بازار که انتخاب کرده‌اید، کسی یا چیزی را پیدا کنید که با داشتن یک لبه‌ی قابل‌توجه، به موفقیت چشمگیری رسیده است. برای ادامه‌ی مثال قبلی، فرض کنید یک رستوران محبوب در نزدیکی فروشگاه ابزارآلات شما وجود دارد. راز موفقیت آن چیست؟ برگزاری یک شب در هر هفته برای خوردن نامحدود فلفل تند. از زمانی که رستوران این رویداد خاص را راه انداخته، محبوبیت آن به‌شدت افزایش یافته است.

بسیار خب، حالا نوبت به سؤال میلیون دلاری می‌رسد: لبه چیست؟ با مثال ما، پاسخ کاملاً واضح به نظر می‌رسد: برگزاری شب خوردن فلفل تند؛ اما باید عمیق‌تر نگاه کنید. این رویداد هفتگی نشان‌دهنده‌ی چیست؟ چه چیزی آن را تا این حد جذاب می‌کند؟ کدام نیاز پنهان را در بین مشتریان رستوران برآورده می‌کند و به جز سوزش معده، چه چیزی به آن‌ها می‌دهد؟ پاسخ یک کلمه است: افراط. مشتریان برای یک شب این فرصت را پیدا می‌کنند تا بدون هیچ محدودیت خارجی، تا جایی که می‌توانند یا مایل هستند از چیزی مصرف کنند.

مسلماً برگزاری شب خوردن نامحدود فلفل تند در فروشگاه ابزارفروشی شما کمی عجیب خواهد بود، اما می‌توانید از اصل اساسی آن یعنی «افراط» وام بگیرید. این ما را به مرحله‌ی نهایی می‌رساند: تطبیق لبه‌ی آن کسب‌وکار با اهداف خودتان. به‌عنوان مثال، در فروشگاه ابزارفروشی خود می‌توانید یک رویداد حمل نامحدود آجر برگزار کنید؛ مشتریان ۹ دلار می‌پردازند و در عوض با هر تعداد آجری که بتوانند در دست بگیرند از فروشگاه خارج می‌شوند.

هرچه بیشتر به نمونه‌های موفق محصولات، خدمات و مشاغل جذاب نگاه کنید، بیشتر این نوع اصول اساسی را کشف خواهید کرد. در فصل بعد، به چند مورد دیگر از آن‌ها نگاهی می‌اندازیم.

فصل 6
از 10

تخیل شما، تنها مرز برای پیدا کردن لبه‌ها

اگر نگاهی به یک فرهنگ لغت بیندازید، می‌توانید تقریباً هر صفتی را بردارید و آن را به لبه‌ی خود تبدیل کنید: افراطی، مد روز، ارگونومیک، حسی، تعاملی، راحت و صدها مورد دیگر. از آنجا که نمی‌توانیم تمام آن‌ها را پوشش دهیم، بیایید فقط روی تعداد کمی تمرکز کنیم که درس‌های گسترده‌تری درباره‌ی هنر لبه‌سازی به ما می‌دهند.

اول از همه، «دید» یا در معرض دید قرار گرفتن. برخی از لبه‌ها یک محصول یا خدمات را که قبلاً نامرئی بوده، بسیار مرئی می‌کنند. به‌عنوان مثال، خدمات یک سالن ماساژ برای افرادی که در خیابان از کنار آن عبور می‌کنند، تقریباً نامرئی است. صاحب سالن برای مرئی کردن کسب‌وکارش می‌تواند صندلی‌های ماساژ را روی پیاده‌رو قرار دهد تا همه بتوانند فرآیند ماساژ گرفتن مشتریان را ببینند. اما فراموش نکنید که در کل نباید برای لبه‌ها خیلی تحت‌اللفظی فکر کنید. دید می‌تواند معنای وسیع‌تر و مجازی‌تری داشته باشد. مثلاً یک ماشین معمولی با ظاهری کسل‌کننده به معنای واقعی کلمه نامرئی نیست؛ مردم کاملاً آن را می‌بینند. اما به معنای مجازی‌تر، یعنی جلب توجه نکردن، نامرئی است. این ماشین در میان انبوه ماشین‌های تکراریِ دیگر که در جاده حرکت می‌کنند، گم می‌شود. در مقابل، خودرویی مانند «فولکس واگن بیتل» ایده‌ی یک خودرو را می‌گیرد و آن را بسیار مرئی می‌کند، به این معنا که به‌شدت جلب توجه می‌کند. البته، گاهی اوقات در معرض دید بودن برای شما یا مشتریانتان کیفیت مطلوبی نیست. در این صورت، با نامرئی کردن یک محصول مرئی، می‌توان به‌راحتی به سمت لبه‌ی مخالف حرکت کرد.

تقابل بین مرئی بودن و نامرئی بودن، ما را به یک درس کلی دیگر درباره‌ی لبه‌سازی می‌رساند: اغلب شما می‌توانید با یک لبه شروع کنید، دقیقاً در جهت مخالف بروید و به یک لبه‌ی قدرتمند دیگر برسید. به‌عنوان مثال، تنوع بخشی از جذابیت نمایندگی مشهور موتورسیکلت‌های «هارلی دیویدسون» در ایالت «دلاور» آمریکا است، جایی که می‌توانید تقریباً تمام انواع موتورسیکلت در جهان را پیدا کنید. در مقابل، نبودِ تنوع بخشی از جذابیت همبرگرفروشی زنجیره‌ای «In-N-Out» است؛ جایی که کل منوی آن فقط از هفت آیتم تشکیل شده است.

ممکن است فکر کنید که مردم همیشه تنوع را ترجیح می‌دهند، اما لبه‌ها اغلب غیرقابل‌پیش‌بینی هستند. مثلاً ساعات کار را در نظر بگیرید. منطق می‌گوید بیشتر بهتر است، درست است؟ مردم عاشق مغازه‌های ۲۴ ساعته هستند. اما یک فروشگاه کفش را تصور کنید که فقط روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه باز باشد. این ایده بسیار جالب است، نه؟ و این دقیقاً همان نکته‌ی اصلی است که باید در لبه‌سازی به آن توجه کنید.

فصل 7
از 10

بزرگ‌ترین مانع نوآوری، همکاران شما هستند، نه تکنولوژی

آیا برای شروع تمرین لبه‌سازی آماده‌اید؟ اگر چنین است، خبرهای خوب و بدی برایتان وجود دارد. بیایید با خبر خوب شروع کنیم: تا پایان امروز، احتمالاً می‌توانید ده‌ها ایده‌ی خارق‌العاده برای لبه‌هایی پیدا کنید که در کسب‌وکارتان قابل ادغام هستند. اما خبر بد اینجاست: ارائه‌ی ایده برای لبه، بخش آسان کار است؛ تحقق بخشیدن به آن، جایی است که چالش واقعی آغاز می‌شود. با این حال، چیزی که این کار را چالش‌برانگیز می‌کند، با انتظارات شما تفاوت دارد.

این موانع فنی نیستند که سر راه شما قرار می‌گیرند. موانع فنی معمولاً بسیار جزئی هستند. از این گذشته، یکی از مزایای اصلی نوآوری نرم همین است: اجرای آن از نظر فناوری بسیار عملی و شدنی است. آن یونیفورم‌های عجیب را که می‌خواستید تن نگهبانان خود کنید، به یاد دارید؟ احتمالاً می‌توانید آن‌ها را از یک فروشگاه لباس‌های فانتزی بخرید. یا روشی را که با آن خدمات سالن ماساژ را مرئی کردید، به خاطر دارید؟ فقط کافی بود صندلی‌ها را به پیاده‌رو ببرید. هیچ‌کدام از این کارها پیچیده نیست و همگی با قرار دادن ۶۶ ماهواره در مدار زمین تفاوت زیادی دارند.

موانع واقعی از سوی اعضای سازمان خودتان بر سر راهتان سبز می‌شوند. بسیار محتمل است که از همان ابتدا افراد زیادی با ایده‌ی شما همراهی نکنند. آن‌ها مردد، شکاک، منتقد یا کاملاً مخالف خواهند بود. این مقاومت اغلب به‌طور مؤدبانه ابراز می‌شود، اما به همان اندازه ناامیدکننده است. شما ایده‌ی خود را در اتاق جلسات مطرح می‌کنید و سپس شخصی از بخش مهندسی می‌گوید: «ایده‌ی خوبی به نظر می‌رسد، اما…». و درست از اینجا او و همکارانتان شروع به بیان تمام دلایلی می‌کنند که چرا این ایده نشدنی است یا به آن شکلی که شما فکر می‌کنید نتیجه نخواهد داد. این مخالفت‌ها را شخصی نکنید و حرف آن‌ها را به حساب ضعف ایده‌تان نگذارید. واکنش آن‌ها بازتابی از کیفیت ایده‌ی شما نیست؛ فقط نشان‌دهنده‌ی ترس درونی خودشان است: ترس از تغییر، ترس از ایجاد تزلزل در سیستم، ترس از خلاف جریان رفتن و ترس از ناشناخته‌ها.

البته این ترس‌های کلی و غیرمنطقی، ممکن است با برخی از ترس‌های بسیار خاص و منطقی همراه شوند. تیم فروش شما ممکن است نگران باشد و بپرسد: «اگر مشتریان ما آن را دوست نداشته باشند چه؟» مدیران شما هم که دغدغه‌ی حق خرید سهامشان را دارند، ممکن است بپرسند: «اگر بازار سهام به این ایده واکنش منفی نشان دهد چه؟».

در فصل بعدی، به نحوه‌ی برخورد با این نوع نگرانی‌ها و به ثمر رساندن ایده‌تان خواهیم پرداخت.

فصل 8
از 10

چگونه سازمان را با ایده‌های جسورانه‌ی خود همراه کنیم؟

عالی می‌شد اگر همکارانتان به‌محض شنیدن ایده‌ی جدید شما، از خوشحالی فریاد می‌زدند و به افتخارش جشن می‌گرفتند. اما همان‌طور که دیدیم، آن‌ها در برخورد اول به‌احتمال زیاد در برابر شما مقاومت خواهند کرد. برای غلبه بر این مقاومت، باید با ایجاد یک تکیه‌گاه در سازمان، نفوذ پیدا کنید. این یعنی یافتن نقطه‌ی فشاری که بتوانید ایده‌ی خود را به‌طور مؤثر در آنجا قرار دهید و از آن برای متقاعد کردن کل سازمان به نفع خود استفاده کنید. در نگاه اول، این موضوع مبهم و پیچیده به نظر می‌رسد، اما در عمل بسیار ساده و سرراست است. همه‌چیز به پاسخ دادن به چند سؤال اساسی درباره‌ی ایده‌تان برمی‌گردد. سؤال اول: آیا این ایده جواب می‌دهد؟

برای پاسخ به این سؤال، بدیهی است که باید هرگونه مدرک و استدلالی را که به نفعتان است جمع‌آوری کنید و یک ارائه‌ی کامل و قانع‌کننده داشته باشید. این کار قطعاً کمک بزرگی به شما می‌کند، اما متأسفانه قدرت آن محدود است، زیرا در واقعیت نمی‌توان به این سؤالِ اساسی پاسخی قطعی داد. اگر ایده‌ی شما واقعاً یک نوآوری ناب باشد، نمی‌توانید از قبل ثابت کنید که جواب می‌دهد. از این گذشته، اگر آن کار قبلاً هرگز انجام نشده باشد، شما با اجرای آن وارد دنیای ناشناخته‌ها خواهید شد و چه کسی می‌داند در آنجا با چه چیزی روبه‌رو می‌شوید؟

خوشبختانه، نیازی نیست به معنای علمی یا منطقی ثابت کنید که ایده‌ی شما جواب می‌دهد. شما فقط باید کاری کنید که همکارانتان این موضوع را «باور» کنند؛ آن هم به شیوه‌ای احساسی، نه فکری. یکی از مؤثرترین راه‌ها برای ایجاد این باور، این است که جنبه‌های جسورانه‌تر و نوآورانه‌تر ایده‌ی خود را به چیزی امن‌تر و امتحان‌پس‌داده گره بزنید. این دقیقاً همان کاری است که شرکت تویوتا با مدل «پریوس» انجام داد. آن‌ها یک موتور انقلابیِ هیبریدی-الکتریکی ساختند، اما برای اینکه مردم را نترسانند، آن را داخل یک ماشین سدان با ظاهری کاملاً معمولی قرار دادند.

راه دیگر برای جلب اعتماد در داخل سازمان این است که با روش‌های سنتی شرکتتان راه بیایید. به‌عنوان مثال، شاید مدیران شما دوست دارند ایده‌های جدید را روی «گروه‌های کانونی» (Focus Group) آزمایش کنند و شما در دلتان فکر می‌کنید که این کار اتلاف وقت است. اما به هر حال باید کوتاه بیایید و گروه کانونی را تشکیل دهید، فقط برای اینکه خیال همکارانتان را درباره‌ی ایده‌ی خود راحت کنید. با این روش‌ها می‌توانید سازمانتان را متقاعد کنید که ایده‌ی شما عملی است. اما صرفاً به این دلیل که کاری را می‌توان انجام داد، به این معنی نیست که باید انجام شود. این یک بحث کاملاً جداگانه است که در فصل بعد به آن می‌پردازیم.

فصل 9
از 10

تغییر دادن زاویه‌ی دید؛ چرا وضعیت موجود از نوآوری خطرناک‌تر است؟

در این مرحله، شما توانسته‌اید بر تردید همکارانتان درباره‌ی شدنی بودن ایده غلبه کنید. اما آن‌ها هنوز درگیر سؤال بعدی هستند: با فرض اینکه این کار قابل انجام است، آیا اصلاً ارزش انجام دادن دارد؟ راز متقاعد کردن همکاران در این مرحله این است که بدانید افراد مختلف، به دلایل کاملاً متفاوت برای چیزهای مختلف ارزش قائل هستند. مثلاً برای بابک در بخش مهندسی، ایده‌ی شما تنها در صورتی ارزش پیگیری دارد که چالش جالبی برای او ایجاد کند. در مقابل، سالی در بخش فروش که نگران حفظ شغل خود است، فقط می‌خواهد مطمئن شود شرکت سرپا می‌ماند. از سوی دیگر، جیم در تیم مدیریت ارشد، تمام حواسش به ارزش حق خرید سهام خود است. برای موفقیت، باید صحبت‌های خود را دقیقاً با دغدغه‌های خاص هر یک از این افراد تنظیم کنید.

در حین انجام این کار، می‌توانید از ترس همکارانتان هم به نفع خود استفاده کنید؛ لوله‌ی تفنگِ ترس را از سمت ایده‌ی خود برگردانید و به سمت «وضعیت موجود» نشانه بروید؛ یعنی همان وضعیتی که آن‌ها در حال دفاع از آن هستند. به یاد داشته باشید که مقاومت سازمان در برابر ایده‌ی شما، ریشه در ترس دارد و این ترس از احساس راحتی با شرایط فعلی نشئت می‌گیرد. همکارانتان دوست ندارند اوضاع تغییر کند چون حس می‌کنند در حال حاضر همه‌چیز دارد خوب پیش می‌رود. استدلال آن‌ها معمولاً این است: «با وجود اینکه سود ما سر به فلک نمی‌کشد، اما نسبتاً مناسب است». در ذهن آن‌ها، ایده‌ی شما یک تهدید است که این وضعیتِ نسبتاً خوب را به خطر می‌اندازد.

اما حقیقت این است که این وضعیت از قبل در خطر است؛ نه توسط ایده‌ی شما، بلکه توسط خود وضعیت موجود. شرایط فعلی شرکت شما پر از نقاط ضعفی است که به‌مرور زمان، جایگاهتان را در بازار متزلزل خواهد کرد. ایده‌ی شما با تقویت شرکت در زمینه‌هایی که اکنون در آن‌ها ضعیف است، در واقع نقش یک سپر محافظ را بازی می‌کند.

این موضوع را با مثال‌های ملموس برای همکارانتان توضیح دهید. فرض کنید ایده‌ی شما نوآوری‌ای است که به خدمات بهتر به مشتریان ختم می‌شود. و فرض کنید آمارها نشان می‌دهند که در حال حاضر ۱۲ درصد از تماس‌های بخش پشتیبانی شما به نارضایتی مشتری منجر می‌شود. در این شرایط می‌توانید بگویید: «ببینید، هر کدام از این مشتریان یک بمب ساعتی برای تبلیغات منفی و دهان‌به‌دهان علیه شرکت ما هستند. هرچه دست روی دست بگذاریم و این وضعیت ادامه پیدا کند، اعتبار ما بیشتر آسیب می‌بیند؛ تنها راه نجاتمان اجرای این ایده است». با این زاویه‌ی دید، احتمالاً خیلی زودتر متقاعد می‌شوند. حالا فقط یک قدم نهایی باقی مانده است که در فصل آخر به آن می‌پردازیم.

فصل 10
از 10

اعتبار و اعتمادبه‌نفس؛ دو بال پرواز برای رهبری یک نوآوری

حالا که همکارانتان را متقاعد کرده‌اید که ایده‌ی شما یک شاهکار برنده است، فقط یک مأموریت دیگر باقی مانده که باید آن‌ها را درباره‌اش متقاعد کنید: خودتان. به هر حال، شما رهبر این ابتکار عمل هستید. حتی اگر ایده‌ی شما بسیار نوآورانه و بی‌نظیر باشد، در صورتی که مهارت‌های رهبری لازم برای هدایت تیم و تبدیل آن به واقعیت را نداشته باشید، ایده‌تان فقط در حد یک رؤیای ذهنی باقی می‌ماند و هرگز رنگ واقعیت را نمی‌بیند.

اگر در گذشته کارنامه‌ی درخشانی در به اتمام رساندن پروژه‌های مشابه داشته‌اید، احتمالاً متقاعد کردن همکارانتان کار نسبتاً آسانی خواهد بود. اما اگر سابقه‌ی چندانی ندارید، باید خود را برای یک مسیر دشوار آماده کنید. اعتبار شما (یا فقدان آن) پیش از خودتان حرف می‌زند. وقتی شخصی مثل «استیون اسپیلبرگ» وارد دفتر یک تهیه‌کننده‌ی هالیوودی می‌شود، برای معرفی فیلم خود مسیر بسیار آسان‌تری نسبت به یک فیلم‌ساز تازه‌کار پیش رو دارد. حالا احتمالاً شما در صنعت خودتان استیون اسپیلبرگ نیستید؛ اما حتی اگر در نقطه‌ی شروع قرار دارید و یک تازه‌کار محسوب می‌شوید، نباید پیش از آغاز تسلیم شوید. هر کسی باید از یک جایی شروع کند. شاید این ایده همان نقطه‌ی عطفی باشد که مسیر حرفه‌ای شما را دگرگون می‌کند، اما برای رسیدن به آن باید تلاش کنید.

از قدم‌های کوچک شروع کنید. با داوطلب شدن برای انجام کارهای ساده، مهارت‌های رهبری خود را به دیگران ثابت کنید. اولین کار می‌تواند به سادگیِ برنامه‌ریزی برای یک ناهار گروهی باشد. انجام دادن همین کار هم از آنچه فکر می‌کنید سخت‌تر است و عیار رهبری شما را نشان می‌دهد. شما باید مکان مناسبی را پیدا کنید، زمان آزاد همکاران را هماهنگ کنید، سفارش‌ها را به رستوران اعلام کنید، صورت‌حساب را تقسیم کنید و در نهایت همه را راضی نگه دارید. از آنجا به بعد، می‌توانید به‌تدریج کارهای بزرگ‌تری را بر عهده بگیرید و در این مسیر، ابعاد بیشتری از توانمندی‌های رهبری خود را به نمایش بگذارید. مثلاً بعد از پروژه‌ی ناهار، سراغ حل یک مشکل کوچک در خدمات مشتری بروید و بعد از آن، پیشنهاد یک تغییر کوچک در لوگوی شرکت را مطرح کنید.

وقتی با این روش‌ها اعتبار خود را به‌عنوان یک رهبر ساختید، در روز ارائه‌ی ایده‌ی اصلی، در موقعیت بسیار قدرتمندتری خواهید بود. در آن روز، مهارت‌های رهبری شما از قبل ثابت شده است. اکنون فقط باید آخرین قطعه‌ی پازل را به آن اضافه کنید: اعتمادبه‌نفس. برای اینکه همکاران روی توانایی شما حساب باز کنند، باید با تمام وجود احساس کنند که شما به خودتان اعتماد دارید. به یاد داشته باشید: شما تنها مدافع ایده‌ی خود هستید؛ پس باید مانند یک مدافع واقعی، باصلابت رفتار کنید و حرف بزنید!

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب جایزه رایگان درون جعبه

در دنیای امروز، نوآوری‌های بزرگ فناوری برای اکثر شرکت‌ها دور از دسترس هستند و تبلیغات سنتی نیز دیگر مسیر مؤثری برای ارتباط با مردم نیست. خوشبختانه یک راهکار جایگزین و قدرتمند وجود دارد: پناه بردن به نوآوری‌های کوچک و نرم. شما می‌توانید با ایجاد یک مزیت رقابتی خلاقانه، محصول، خدمات یا کسب‌وکار خود را در بازار متمایز کنید. این نوآوری‌ها درست مانند جوایز رایگان برای شما و مشتریانتان عمل می‌کنند؛ از یک سو برای شما روشی بسیار کم‌هزینه برای ایجاد سر و صدا در بازار فراهم می‌سازند و از سوی دیگر، برای مشتریان به یک ویژگی اضافی و وسوسه‌کننده تبدیل می‌شوند.

مقدمه

استراتژی جایزه رایگان؛ افزایش فروش بدون تبلیغات پرهزینه

اگر سنتان قد بدهد، احتمالاً جعبه‌های غلات صبحانه را به یاد دارید که با وعده‌ی یک «جایزه‌ی رایگان درون»، دل از کودکان می‌بردند. در چشم پدر و مادرها، آن جایزه فقط یک تکه پلاستیک بی‌ارزش بود؛ اما برای بچه‌هایی که مشتاقانه جعبه را باز می‌کردند، حکم گنجی گران‌بها را داشت و همین شوق کافی بود تا والدین را به خرید دوباره‌ی آن محصول وادار کنند. جدا از بحث‌های اخلاقی پیرامون بازاریابی برای کودکان، این ترفند یک استراتژی تجاری بی‌نظیر بود. این جوایز فقط برای شرکت‌های غلات «رایگان» یا به عبارتی بسیار کم‌هزینه تمام می‌شدند، اما سود سرشاری به همراه داشتند. این شرکت‌ها بدون اینکه نیازی به تغییر در محصول اصلی خود داشته باشند یا کمپین‌های تبلیغاتی پرهزینه‌ای راه بیندازند، فقط به لطف همان جایزه‌ی کوچک، فروششان را چند برابر می‌کردند.

حالا لحظه‌ای تصور کنید که بتوانید چنین «جایزه‌ی رایگانی» را برای محصول، خدمات یا کسب‌وکار خودتان خلق کنید. فکرش را بکنید که تنها با اضافه کردن یک ویژگی کوچک و جذاب، محصول شما درست مثل همان اسباب‌بازی ساده‌ی درون جعبه، به خواسته‌ای وسوسه‌کننده برای مشتریان تبدیل شود. چه می‌شد اگر می‌توانستید این جذابیت را با کمترین هزینه، پایین‌ترین ریسک و محدودترین منابع بازتولید کنید؟ دیگر نیازی به رویاپردازی نیست؛ شما دقیقاً در حال یادگیری همین مهارت هستید.

فصل 1
از 10

پایان دوران تبلیغات پرهزینه و قمار روی نوآوری‌های بزرگ

تصور کنید مدیریت شرکتی را بر عهده دارید که به بن‌بست خورده است؛ سوددهی متوقف شده و محصولتان رنگ‌وبوی کهنگی گرفته است. در چنین شرایطی برای نجات کسب‌وکارتان چه می‌کنید؟ در دنیای تجارت معمولاً دو راه‌حل کلاسیک برای این بحران پیشنهاد می‌شود. راه اول، به راه انداختن یک کمپین تبلیغاتی عظیم است. در قرن بیستم، همین کار برای دیده شدن یک محصول در قفسه‌ی فروشگاه‌ها کفایت می‌کرد. اگر مردم به محصول شما بی‌توجهی می‌کردند، می‌توانستید با بمباران تبلیغاتی در مجلات و تلویزیون، آن‌ها را وادار کنید تا شما را ببینند. اما در قرن بیست‌ویکم، تبلیغات دیگر آن قدرت جادویی سابق را ندارد. حجم پیام‌های بازرگانی و رسانه‌هایی که برای جلب توجه مخاطب با هم می‌جنگند، آن‌قدر زیاد شده که پیام شما در میان آن‌ها گم می‌شود؛ درست مثل برفک تلویزیون که همه به‌سادگی از کنارش می‌گذرند.

وقتی تبلیغات جواب نمی‌دهد، چاره‌ی دوم پیش کشیده می‌شود: خلق یک نوآوری بزرگ و انقلابی. منطق اقتصادی این راهکار بسیار ساده است؛ اگر بتوانید محصول یا خدمتی چنان منحصربه‌فرد ارائه دهید که هیچ‌کس دیگری توان ساخت آن را نداشته باشد، می‌توانید هر قیمتی که دوست دارید روی آن بگذارید. در این حالت، دیگر نگران رقبای مزاحم نخواهید بود، دست‌کم تا زمانی که آن‌ها بتوانند خودشان را به سطح شما برسانند. در این فاصله‌ی طلایی، تمام سود بازار به‌تنهایی به جیب شما می‌رود.

به همین دلیل است که بسیاری از شرکت‌ها برای تسخیر بازار و رسیدن به حاشیه سود بالا، پول‌های هنگفتی را پای پروژه‌های بزرگ فناوری، عرضه‌ی محصولات جدید یا برنامه‌های تحقیق و توسعه می‌ریزند. تصور عمومی این است که هرچه نوآوری عظیم‌تر باشد، سود احتمالی آن هم بزرگ‌تر خواهد بود. فقط تصور کنید اگر بتوانید در صنعت خودتان محصولی انقلابی در حد «آی‌پاد» خلق کنید، چه ثروتی به دست می‌آورید. اما این سکه روی دیگری هم دارد: نوآوری‌های بزرگ نیازمند سرمایه‌گذاری‌های سنگین هستند و سرمایه‌گذاری‌های بزرگ یعنی قمار کردن؛ قمارهایی که خیلی از اوقات به شکست ختم می‌شوند.

در اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰، یک شرکت مخابراتی به نام «ایریدیوم» این درس تلخ را به‌سختی آموخت. آن‌ها برای پرتاب ۶۶ ماهواره‌ی ارتباطی به مدار زمین، ۳ میلیارد دلار هزینه کردند. این یک قمار بزرگ بود که در نهایت جواب نداد و شرکت را به ورشکستگی کشاند. مشکل دقیقاً همینجاست: وقتی ۳ میلیارد دلار برای راه‌اندازی محصولتان خرج می‌کنید، فقط برای اینکه ضرر نکرده باشید، باید ۳ میلیارد دلار درآمد کسب کنید. هرچه بودجه‌ی بیشتری را صرف نوآوری‌های بزرگ کنید، آستانه‌ی موفقیت شما دورتر می‌شود و خطرتان برای شکست افزایش می‌یابد.

پس چاره‌ی واقعی چیست؟ در فصل بعد به این پرسش کلیدی پاسخ خواهیم داد.

فصل 2
از 10

جادوی نوآوری‌های نرم در اقتصاد امروز

اگر به حرف‌های سخنرانان برنامه‌های «تد» یا نویسندگان کتاب‌های تجاری گوش دهید، می‌بینید که تقریباً همه‌ی آن‌ها روی یک موضوع توافق دارند: کلید موفقیت در اقتصاد مدرن، نوآوری است. بسیاری از آن‌ها هم تاکید می‌کنند که برای نوآوری باید «بزرگ فکر کنیم». راستش را بخواهید، کسی با دیدن یک کامپیوتر که قدرت پردازش آن فقط کمی بیشتر شده، هیجان‌زده نمی‌شود. اگر می‌خواهید توجه عموم را جلب کنید، باید محصولی انقلابی به بازار بفرستید، درست است؟ هم بله و هم خیر. همه‌چیز به این بستگی دارد که تعریف شما از کلمه‌ی «انقلابی» چه باشد.

آیا منظورتان چیزی است که جامعه را به‌طور ریشه‌ای دگرگون کند، مثل لامپ توماس ادیسون؟ اگر جوابتان مثبت است، احتمالاً دارید بیش از حد بزرگ فکر می‌کنید. از زمان ادیسون به بعد، دنیا پیشرفت‌های فناورانه‌ی بی‌شماری را به خود دیده است. در نتیجه، برای اکثر شرکت‌ها بسیار سخت است که بتوانند نمونه‌ی امروزی لامپ را اختراع کنند. برای چنین کاری باید سراغ نوآوری‌های پیشگامانه‌ای مثل نانوربات‌ها یا سفرهای فضایی بروید که بدون شک به بودجه‌ی هنگفتی برای تحقیق و توسعه نیاز دارند. به احتمال زیاد شما به چنین بودجه‌ای دسترسی ندارید؛ و حتی اگر داشته باشید، ممکن است با یک قمار اشتباه تمام آن را به باد بدهید، درست مثل بلایی که سر شرکت «ایریدیوم» آمد.

اما خبر خوب اینجاست: در صنعت شما، همیشه فضایی برای انقلاب‌های کوچک‌تر وجود دارد؛ انقلاب‌هایی که می‌توانید با هزینه‌ی کمتر و ریسک پایین‌تر به آن‌ها دست پیدا کنید. به‌جای اینکه به فکر اختراع لامپ بعدی باشید، می‌توانید یک طرح قیمت‌گذاری جدید برای تلفن‌های هوشمند طراحی کنید، خدمات تعویض سریع روغن ارائه دهید یا سس کچاپ بنفش تولید کنید. این ایده‌ها شاید به اندازه‌ی نانوربات‌ها هیجان‌انگیز نباشند، اما می‌توانند پول زیادی برایتان به ارمغان بیاورند و دستیابی به آن‌ها بسیار عملی‌تر است.

بیایید نام این پدیده‌ها را «نوآوری‌های نرم» بگذاریم؛ ایده‌های کوچک و هوشمندانه‌ای که تقریباً به ذهن هر کسی می‌رسند و برای اجرایی کردنشان نیازی به داشتن دکترا در نانوتکنولوژی نیست. با کمی جسارت و دانش فنی، تقریباً هر سازمانی می‌تواند بدون نیاز به یک دپارتمان تحقیق و توسعه‌ی بزرگ، این نوآوری‌ها را پیاده‌سازی کند.

متأسفانه باید بدانید که همه‌ی نوآوری‌های نرم به یک اندازه خلق نمی‌شوند. برخی از آن‌ها نسبت به بقیه نوآورانه‌تر هستند و اکثرشان هم هرگز موفقیت چشمگیری به دست نخواهند آورد. در فصل بعد به بررسی تفاوت‌های بین آن‌ها خواهیم پرداخت.

فصل 3
از 10

چگونه محصولی خلق کنیم که ارزش حرف زدن داشته باشد؟

سعی کنید به یاد بیاورید که آخرین بار چگونه از یک محصول جدید و پرطرفدار باخبر شدید. احتمالاً پای یک تبلیغ سنتی در میان نبوده است. به احتمال خیلی زیاد، از طریق نوعی ارتباط دهان‌به‌دهان درباره‌ی آن شنیده‌اید؛ شاید در یک مکالمه به گوشتان خورده باشد یا به‌صورت آنلاین درباره‌اش خوانده باشید. اکنون که تبلیغات دیگر به اندازه‌ی گذشته مؤثر نیست، بازاریابی دهان‌به‌دهان اصلی‌ترین روشی است که محصولات و خدمات این روزها مورد توجه قرار می‌گیرند. مردم درباره‌ی آن‌ها صحبت می‌کنند؛ اما اگر می‌خواهید مردم درباره‌ی محصول شما حرف بزنند، باید دلیلی محکم به آن‌ها بدهید. یعنی محصول شما باید «قابل‌توجه» باشد؛ به عبارت دیگر، ارزش این را داشته باشد که درباره‌اش به دیگران گفته شود.

بیایید برای لحظه‌ای تصور کنیم شما صاحب یک پیست اسکی هستید. آیا دوست ندارید بازدیدکنندگانتان چنان از رستوران مکزیکی حاضر در پیست شگفت‌زده شوند که مدام درباره‌ی آن با دوستانشان حرف بزنند؟ این رستوران باید به‌خودی‌خود آن‌قدر قابل‌توجه باشد که زبانزد شود. دقت کنید که رستوران مکزیکی به‌طور خاص هیچ ربطی به اسکی ندارد. این رستوران درست مثل همان اسباب‌بازی درون جعبه‌ی غلات، یک ویژگی اضافی است که به محصول اصلی پیوند خورده است. به‌طور دقیق، محصول برای انجام کارکرد اصلی خود، نیازی به این ویژگی ندارد. شما می‌توانید بدون اسباب‌بازی غلات بخورید و می‌توانید بدون خوردن غذای مکزیکی به اسکی بروید؛ اما این موارد اضافی به محصول اصلی کمک می‌کنند تا از بقیه متمایز شود.

این ویژگی‌ها نه‌تنها محصول را قابل‌توجه می‌کنند، بلکه آن را «مطلوب‌تر» هم می‌سازند. حقیقت این است که ما فقط به دنبال خوردن غلات یا پیدا کردن مکانی برای اسکی نیستیم؛ ما به دنبال تفریح هستیم و می‌خواهیم یک تعطیلات خوب را تجربه کنیم. اینجاست که اسباب‌بازی و رستوران وارد عمل می‌شوند. آن‌ها به غلات و پیست اسکی کمک می‌کنند تا فراتر از خواسته‌های اولیه‌ی ما، خواسته‌های فرعی‌مان را هم که در کنار نیاز اصلی وجود دارند، برآورده کنند. این خواسته‌های ثانویه اغلب نقش مهمی در تصمیمات خرید مصرف‌کنندگان بازی می‌کنند. برای مثال، مردم ساعت را فقط به خاطر توانایی سنجش زمان نمی‌خرند؛ آن‌ها ساعت را به خاطر زیبایی‌اش یا ارزش آن به‌عنوان یک نماد اجتماعی تهیه می‌کنند.

بنابراین، این‌ها همان نوآوری‌های نرمی هستند که باید به دنبالشان باشید: تغییرات کوچک‌مقیاس که تفاوت بزرگی ایجاد می‌کنند. چطور؟ با قابل‌توجه و مطلوب کردن محصول یا خدمات شما. وقتی به یکی از این نوآوری‌ها دست پیدا می‌کنید، در واقع هم به مشتریان و هم به شرکت خود یک جایزه‌ی رایگان داده‌اید. این جایزه برای مشتریان شما یک مزیت جانبی لذت‌بخش است و برای شرکتتان راهی نسبتاً ارزان تا فروشش را افزایش دهد. البته این جایزه به معنای واقعی کلمه رایگان نیست، اما به یک مزیت رایگان که شما و مشتریانتان هنگام تجارت با هم به دست می‌آورید، بسیار نزدیک است.

فصل 4
از 10

هنر لبه‌سازی؛ حرکت به سوی مرزهای جذابیت

بسیار خب، تنها کاری که اکنون باید انجام دهید این است که ایده‌ای برای یک جایزه‌ی رایگان پیدا کنید؛ جایزه‌ای که محصول یا خدمات شما را آن‌قدر قابل‌توجه و مطلوب کند که مردم مدام درباره‌ی آن حرف بزنند. شاید به نظر برسد این از آن حرف‌هایی است که گفتنش آسان اما انجام دادنش سخت است؛ اما در این مورد خاص، عمل کردن واقعاً بسیار آسان است. برای پیدا کردن یک نوآوری نرم که شما را از رقبا جلو بیندازد، تکنیک ساده‌ای وجود دارد. نام این تکنیک «لبه‌سازی» (Edgecraft) است؛ هنر دادن یک مزیت برنده به محصول یا خدمات شما.

هیچ‌کس درباره‌ی چیزهای خسته‌کننده حرف نمی‌زند. تصور کنید صاحب یک شرکت امنیتی هستید و همه‌ی نگهبان‌های شما لباس فرم معمولی می‌پوشند. این کاملاً خسته‌کننده است و هیچ‌کس درباره‌ی آن صحبت نخواهد کرد. حالا تصور کنید آن‌ها را با بارانی‌های لاتکس مشکی بپوشانید، درست مثل شخصیت‌های فیلم ماتریکس. این ویژگی جذاب محسوب می‌شود و چیزی است که مردم ممکن است درباره‌اش حرف بزنند.

اما چگونه محصول یا خدمات خود را جذاب می‌کنید؟ با رفتن به سمت لبه‌ها. این یعنی یکی از جنبه‌های محصول یا خدمات خود را در نظر بگیرید و آن را تا حد امکان در یک جهت جدید سوق دهید. قرار نیست این مسیر را تا نیمه بروید یا فقط به هدف نزدیک شوید؛ باید تا انتهای خط بتازید. محدوده‌ی نهایی که دیگر نمی‌توانید آن ویژگی را بیشتر تحت فشار قرار دهید، یکی از «لبه‌های» محصول شماست. هر محصول یا خدماتی لبه‌های متعددی دارد که می‌توانید آن‌ها را هدف قرار دهید. وظیفه‌ی شما این است که یکی از آن‌ها را پیدا کنید و روی آن مستقر شوید.

به‌عنوان مثال، فرض کنید صاحب یک رستوران هستید. خدماتی که ارائه می‌دهید، تجربه‌ی غذا خوردن مشتریان است. این تجربه جنبه‌های مختلفی دارد که می‌توانید تغییرشان دهید: منو، آشپز، دکوراسیون، موقعیت مکانی، پیشخدمت‌ها و مواردی از این دست. بیایید روی پیشخدمت‌ها تمرکز کنیم. چگونه می‌توانید آن‌ها را به لبه ببرید؟ در اینجا یک راه وجود دارد: فقط افراد جذاب را استخدام کنید. حالا، اگر آن‌ها فقط کمی جذاب باشند، خیلی به چشم نمی‌آیند و شما هنوز تا رسیدن به یک لبه فاصله‌ی زیادی دارید. اما اگر همه‌ی آن‌ها شبیه سوپرمدل‌ها باشند چه؟ اگر همه‌شان بدنساز باشند چطور؟ یا اگر همگی دوقلو باشند؟ حالا دارید به لبه نزدیک می‌شوید. بنابراین هنگام جست‌وجوی لبه‌ی خود، محافظه‌کار نباشید. محافظه‌کار بودن خسته‌کننده است و هیچ‌چیزِ خسته‌کننده‌ای نمی‌فروشد.

فصل 5
از 10

الهام گرفتن از صنایع دیگر برای خلق ایده‌های ناب

اکنون که با مفهوم کلی لبه‌سازی آشنا شدیم، بیایید آستین‌های خود را بالا بزنیم و به جزئیات نحوه‌ی اجرای آن بپردازیم. برای شروع، تصور کنید یک محصول، خدمات یا کسب‌وکار دارید که می‌خواهید آن را به لبه ببرید، اما هیچ ایده‌ای برای انجام این کار ندارید. چگونه یک ایده‌ی نوآورانه پیدا می‌کنید؟ نیازی نیست منتظر یک لحظه‌ی الهام‌بخش بمانید یا تکنیک‌های پیچیده‌ی طوفان فکری را تمرین کنید. یک فرآیند ساده‌ی چهارمرحله‌ای وجود دارد که ذهن شما را فعال می‌کند و می‌توانید از آن به‌عنوان میان‌بری به سمت لبه‌ی خود استفاده کنید.

برای شروع، یک محصول، خدمات یا کسب‌وکار را از صنعتی کاملاً متفاوت با حوزه‌ی کاری خودتان انتخاب کنید. به‌عنوان مثال، اگر صاحب یک فروشگاه ابزارفروشی هستید، می‌توانید یک رستوران را در نظر بگیرید. اکنون، در هر بخشی از بازار که انتخاب کرده‌اید، کسی یا چیزی را پیدا کنید که با داشتن یک لبه‌ی قابل‌توجه، به موفقیت چشمگیری رسیده است. برای ادامه‌ی مثال قبلی، فرض کنید یک رستوران محبوب در نزدیکی فروشگاه ابزارآلات شما وجود دارد. راز موفقیت آن چیست؟ برگزاری یک شب در هر هفته برای خوردن نامحدود فلفل تند. از زمانی که رستوران این رویداد خاص را راه انداخته، محبوبیت آن به‌شدت افزایش یافته است.

بسیار خب، حالا نوبت به سؤال میلیون دلاری می‌رسد: لبه چیست؟ با مثال ما، پاسخ کاملاً واضح به نظر می‌رسد: برگزاری شب خوردن فلفل تند؛ اما باید عمیق‌تر نگاه کنید. این رویداد هفتگی نشان‌دهنده‌ی چیست؟ چه چیزی آن را تا این حد جذاب می‌کند؟ کدام نیاز پنهان را در بین مشتریان رستوران برآورده می‌کند و به جز سوزش معده، چه چیزی به آن‌ها می‌دهد؟ پاسخ یک کلمه است: افراط. مشتریان برای یک شب این فرصت را پیدا می‌کنند تا بدون هیچ محدودیت خارجی، تا جایی که می‌توانند یا مایل هستند از چیزی مصرف کنند.

مسلماً برگزاری شب خوردن نامحدود فلفل تند در فروشگاه ابزارفروشی شما کمی عجیب خواهد بود، اما می‌توانید از اصل اساسی آن یعنی «افراط» وام بگیرید. این ما را به مرحله‌ی نهایی می‌رساند: تطبیق لبه‌ی آن کسب‌وکار با اهداف خودتان. به‌عنوان مثال، در فروشگاه ابزارفروشی خود می‌توانید یک رویداد حمل نامحدود آجر برگزار کنید؛ مشتریان ۹ دلار می‌پردازند و در عوض با هر تعداد آجری که بتوانند در دست بگیرند از فروشگاه خارج می‌شوند.

هرچه بیشتر به نمونه‌های موفق محصولات، خدمات و مشاغل جذاب نگاه کنید، بیشتر این نوع اصول اساسی را کشف خواهید کرد. در فصل بعد، به چند مورد دیگر از آن‌ها نگاهی می‌اندازیم.

فصل 6
از 10

تخیل شما، تنها مرز برای پیدا کردن لبه‌ها

اگر نگاهی به یک فرهنگ لغت بیندازید، می‌توانید تقریباً هر صفتی را بردارید و آن را به لبه‌ی خود تبدیل کنید: افراطی، مد روز، ارگونومیک، حسی، تعاملی، راحت و صدها مورد دیگر. از آنجا که نمی‌توانیم تمام آن‌ها را پوشش دهیم، بیایید فقط روی تعداد کمی تمرکز کنیم که درس‌های گسترده‌تری درباره‌ی هنر لبه‌سازی به ما می‌دهند.

اول از همه، «دید» یا در معرض دید قرار گرفتن. برخی از لبه‌ها یک محصول یا خدمات را که قبلاً نامرئی بوده، بسیار مرئی می‌کنند. به‌عنوان مثال، خدمات یک سالن ماساژ برای افرادی که در خیابان از کنار آن عبور می‌کنند، تقریباً نامرئی است. صاحب سالن برای مرئی کردن کسب‌وکارش می‌تواند صندلی‌های ماساژ را روی پیاده‌رو قرار دهد تا همه بتوانند فرآیند ماساژ گرفتن مشتریان را ببینند. اما فراموش نکنید که در کل نباید برای لبه‌ها خیلی تحت‌اللفظی فکر کنید. دید می‌تواند معنای وسیع‌تر و مجازی‌تری داشته باشد. مثلاً یک ماشین معمولی با ظاهری کسل‌کننده به معنای واقعی کلمه نامرئی نیست؛ مردم کاملاً آن را می‌بینند. اما به معنای مجازی‌تر، یعنی جلب توجه نکردن، نامرئی است. این ماشین در میان انبوه ماشین‌های تکراریِ دیگر که در جاده حرکت می‌کنند، گم می‌شود. در مقابل، خودرویی مانند «فولکس واگن بیتل» ایده‌ی یک خودرو را می‌گیرد و آن را بسیار مرئی می‌کند، به این معنا که به‌شدت جلب توجه می‌کند. البته، گاهی اوقات در معرض دید بودن برای شما یا مشتریانتان کیفیت مطلوبی نیست. در این صورت، با نامرئی کردن یک محصول مرئی، می‌توان به‌راحتی به سمت لبه‌ی مخالف حرکت کرد.

تقابل بین مرئی بودن و نامرئی بودن، ما را به یک درس کلی دیگر درباره‌ی لبه‌سازی می‌رساند: اغلب شما می‌توانید با یک لبه شروع کنید، دقیقاً در جهت مخالف بروید و به یک لبه‌ی قدرتمند دیگر برسید. به‌عنوان مثال، تنوع بخشی از جذابیت نمایندگی مشهور موتورسیکلت‌های «هارلی دیویدسون» در ایالت «دلاور» آمریکا است، جایی که می‌توانید تقریباً تمام انواع موتورسیکلت در جهان را پیدا کنید. در مقابل، نبودِ تنوع بخشی از جذابیت همبرگرفروشی زنجیره‌ای «In-N-Out» است؛ جایی که کل منوی آن فقط از هفت آیتم تشکیل شده است.

ممکن است فکر کنید که مردم همیشه تنوع را ترجیح می‌دهند، اما لبه‌ها اغلب غیرقابل‌پیش‌بینی هستند. مثلاً ساعات کار را در نظر بگیرید. منطق می‌گوید بیشتر بهتر است، درست است؟ مردم عاشق مغازه‌های ۲۴ ساعته هستند. اما یک فروشگاه کفش را تصور کنید که فقط روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه باز باشد. این ایده بسیار جالب است، نه؟ و این دقیقاً همان نکته‌ی اصلی است که باید در لبه‌سازی به آن توجه کنید.

فصل 7
از 10

بزرگ‌ترین مانع نوآوری، همکاران شما هستند، نه تکنولوژی

آیا برای شروع تمرین لبه‌سازی آماده‌اید؟ اگر چنین است، خبرهای خوب و بدی برایتان وجود دارد. بیایید با خبر خوب شروع کنیم: تا پایان امروز، احتمالاً می‌توانید ده‌ها ایده‌ی خارق‌العاده برای لبه‌هایی پیدا کنید که در کسب‌وکارتان قابل ادغام هستند. اما خبر بد اینجاست: ارائه‌ی ایده برای لبه، بخش آسان کار است؛ تحقق بخشیدن به آن، جایی است که چالش واقعی آغاز می‌شود. با این حال، چیزی که این کار را چالش‌برانگیز می‌کند، با انتظارات شما تفاوت دارد.

این موانع فنی نیستند که سر راه شما قرار می‌گیرند. موانع فنی معمولاً بسیار جزئی هستند. از این گذشته، یکی از مزایای اصلی نوآوری نرم همین است: اجرای آن از نظر فناوری بسیار عملی و شدنی است. آن یونیفورم‌های عجیب را که می‌خواستید تن نگهبانان خود کنید، به یاد دارید؟ احتمالاً می‌توانید آن‌ها را از یک فروشگاه لباس‌های فانتزی بخرید. یا روشی را که با آن خدمات سالن ماساژ را مرئی کردید، به خاطر دارید؟ فقط کافی بود صندلی‌ها را به پیاده‌رو ببرید. هیچ‌کدام از این کارها پیچیده نیست و همگی با قرار دادن ۶۶ ماهواره در مدار زمین تفاوت زیادی دارند.

موانع واقعی از سوی اعضای سازمان خودتان بر سر راهتان سبز می‌شوند. بسیار محتمل است که از همان ابتدا افراد زیادی با ایده‌ی شما همراهی نکنند. آن‌ها مردد، شکاک، منتقد یا کاملاً مخالف خواهند بود. این مقاومت اغلب به‌طور مؤدبانه ابراز می‌شود، اما به همان اندازه ناامیدکننده است. شما ایده‌ی خود را در اتاق جلسات مطرح می‌کنید و سپس شخصی از بخش مهندسی می‌گوید: «ایده‌ی خوبی به نظر می‌رسد، اما…». و درست از اینجا او و همکارانتان شروع به بیان تمام دلایلی می‌کنند که چرا این ایده نشدنی است یا به آن شکلی که شما فکر می‌کنید نتیجه نخواهد داد. این مخالفت‌ها را شخصی نکنید و حرف آن‌ها را به حساب ضعف ایده‌تان نگذارید. واکنش آن‌ها بازتابی از کیفیت ایده‌ی شما نیست؛ فقط نشان‌دهنده‌ی ترس درونی خودشان است: ترس از تغییر، ترس از ایجاد تزلزل در سیستم، ترس از خلاف جریان رفتن و ترس از ناشناخته‌ها.

البته این ترس‌های کلی و غیرمنطقی، ممکن است با برخی از ترس‌های بسیار خاص و منطقی همراه شوند. تیم فروش شما ممکن است نگران باشد و بپرسد: «اگر مشتریان ما آن را دوست نداشته باشند چه؟» مدیران شما هم که دغدغه‌ی حق خرید سهامشان را دارند، ممکن است بپرسند: «اگر بازار سهام به این ایده واکنش منفی نشان دهد چه؟».

در فصل بعدی، به نحوه‌ی برخورد با این نوع نگرانی‌ها و به ثمر رساندن ایده‌تان خواهیم پرداخت.

فصل 8
از 10

چگونه سازمان را با ایده‌های جسورانه‌ی خود همراه کنیم؟

عالی می‌شد اگر همکارانتان به‌محض شنیدن ایده‌ی جدید شما، از خوشحالی فریاد می‌زدند و به افتخارش جشن می‌گرفتند. اما همان‌طور که دیدیم، آن‌ها در برخورد اول به‌احتمال زیاد در برابر شما مقاومت خواهند کرد. برای غلبه بر این مقاومت، باید با ایجاد یک تکیه‌گاه در سازمان، نفوذ پیدا کنید. این یعنی یافتن نقطه‌ی فشاری که بتوانید ایده‌ی خود را به‌طور مؤثر در آنجا قرار دهید و از آن برای متقاعد کردن کل سازمان به نفع خود استفاده کنید. در نگاه اول، این موضوع مبهم و پیچیده به نظر می‌رسد، اما در عمل بسیار ساده و سرراست است. همه‌چیز به پاسخ دادن به چند سؤال اساسی درباره‌ی ایده‌تان برمی‌گردد. سؤال اول: آیا این ایده جواب می‌دهد؟

برای پاسخ به این سؤال، بدیهی است که باید هرگونه مدرک و استدلالی را که به نفعتان است جمع‌آوری کنید و یک ارائه‌ی کامل و قانع‌کننده داشته باشید. این کار قطعاً کمک بزرگی به شما می‌کند، اما متأسفانه قدرت آن محدود است، زیرا در واقعیت نمی‌توان به این سؤالِ اساسی پاسخی قطعی داد. اگر ایده‌ی شما واقعاً یک نوآوری ناب باشد، نمی‌توانید از قبل ثابت کنید که جواب می‌دهد. از این گذشته، اگر آن کار قبلاً هرگز انجام نشده باشد، شما با اجرای آن وارد دنیای ناشناخته‌ها خواهید شد و چه کسی می‌داند در آنجا با چه چیزی روبه‌رو می‌شوید؟

خوشبختانه، نیازی نیست به معنای علمی یا منطقی ثابت کنید که ایده‌ی شما جواب می‌دهد. شما فقط باید کاری کنید که همکارانتان این موضوع را «باور» کنند؛ آن هم به شیوه‌ای احساسی، نه فکری. یکی از مؤثرترین راه‌ها برای ایجاد این باور، این است که جنبه‌های جسورانه‌تر و نوآورانه‌تر ایده‌ی خود را به چیزی امن‌تر و امتحان‌پس‌داده گره بزنید. این دقیقاً همان کاری است که شرکت تویوتا با مدل «پریوس» انجام داد. آن‌ها یک موتور انقلابیِ هیبریدی-الکتریکی ساختند، اما برای اینکه مردم را نترسانند، آن را داخل یک ماشین سدان با ظاهری کاملاً معمولی قرار دادند.

راه دیگر برای جلب اعتماد در داخل سازمان این است که با روش‌های سنتی شرکتتان راه بیایید. به‌عنوان مثال، شاید مدیران شما دوست دارند ایده‌های جدید را روی «گروه‌های کانونی» (Focus Group) آزمایش کنند و شما در دلتان فکر می‌کنید که این کار اتلاف وقت است. اما به هر حال باید کوتاه بیایید و گروه کانونی را تشکیل دهید، فقط برای اینکه خیال همکارانتان را درباره‌ی ایده‌ی خود راحت کنید. با این روش‌ها می‌توانید سازمانتان را متقاعد کنید که ایده‌ی شما عملی است. اما صرفاً به این دلیل که کاری را می‌توان انجام داد، به این معنی نیست که باید انجام شود. این یک بحث کاملاً جداگانه است که در فصل بعد به آن می‌پردازیم.

فصل 9
از 10

تغییر دادن زاویه‌ی دید؛ چرا وضعیت موجود از نوآوری خطرناک‌تر است؟

در این مرحله، شما توانسته‌اید بر تردید همکارانتان درباره‌ی شدنی بودن ایده غلبه کنید. اما آن‌ها هنوز درگیر سؤال بعدی هستند: با فرض اینکه این کار قابل انجام است، آیا اصلاً ارزش انجام دادن دارد؟ راز متقاعد کردن همکاران در این مرحله این است که بدانید افراد مختلف، به دلایل کاملاً متفاوت برای چیزهای مختلف ارزش قائل هستند. مثلاً برای بابک در بخش مهندسی، ایده‌ی شما تنها در صورتی ارزش پیگیری دارد که چالش جالبی برای او ایجاد کند. در مقابل، سالی در بخش فروش که نگران حفظ شغل خود است، فقط می‌خواهد مطمئن شود شرکت سرپا می‌ماند. از سوی دیگر، جیم در تیم مدیریت ارشد، تمام حواسش به ارزش حق خرید سهام خود است. برای موفقیت، باید صحبت‌های خود را دقیقاً با دغدغه‌های خاص هر یک از این افراد تنظیم کنید.

در حین انجام این کار، می‌توانید از ترس همکارانتان هم به نفع خود استفاده کنید؛ لوله‌ی تفنگِ ترس را از سمت ایده‌ی خود برگردانید و به سمت «وضعیت موجود» نشانه بروید؛ یعنی همان وضعیتی که آن‌ها در حال دفاع از آن هستند. به یاد داشته باشید که مقاومت سازمان در برابر ایده‌ی شما، ریشه در ترس دارد و این ترس از احساس راحتی با شرایط فعلی نشئت می‌گیرد. همکارانتان دوست ندارند اوضاع تغییر کند چون حس می‌کنند در حال حاضر همه‌چیز دارد خوب پیش می‌رود. استدلال آن‌ها معمولاً این است: «با وجود اینکه سود ما سر به فلک نمی‌کشد، اما نسبتاً مناسب است». در ذهن آن‌ها، ایده‌ی شما یک تهدید است که این وضعیتِ نسبتاً خوب را به خطر می‌اندازد.

اما حقیقت این است که این وضعیت از قبل در خطر است؛ نه توسط ایده‌ی شما، بلکه توسط خود وضعیت موجود. شرایط فعلی شرکت شما پر از نقاط ضعفی است که به‌مرور زمان، جایگاهتان را در بازار متزلزل خواهد کرد. ایده‌ی شما با تقویت شرکت در زمینه‌هایی که اکنون در آن‌ها ضعیف است، در واقع نقش یک سپر محافظ را بازی می‌کند.

این موضوع را با مثال‌های ملموس برای همکارانتان توضیح دهید. فرض کنید ایده‌ی شما نوآوری‌ای است که به خدمات بهتر به مشتریان ختم می‌شود. و فرض کنید آمارها نشان می‌دهند که در حال حاضر ۱۲ درصد از تماس‌های بخش پشتیبانی شما به نارضایتی مشتری منجر می‌شود. در این شرایط می‌توانید بگویید: «ببینید، هر کدام از این مشتریان یک بمب ساعتی برای تبلیغات منفی و دهان‌به‌دهان علیه شرکت ما هستند. هرچه دست روی دست بگذاریم و این وضعیت ادامه پیدا کند، اعتبار ما بیشتر آسیب می‌بیند؛ تنها راه نجاتمان اجرای این ایده است». با این زاویه‌ی دید، احتمالاً خیلی زودتر متقاعد می‌شوند. حالا فقط یک قدم نهایی باقی مانده است که در فصل آخر به آن می‌پردازیم.

فصل 10
از 10

اعتبار و اعتمادبه‌نفس؛ دو بال پرواز برای رهبری یک نوآوری

حالا که همکارانتان را متقاعد کرده‌اید که ایده‌ی شما یک شاهکار برنده است، فقط یک مأموریت دیگر باقی مانده که باید آن‌ها را درباره‌اش متقاعد کنید: خودتان. به هر حال، شما رهبر این ابتکار عمل هستید. حتی اگر ایده‌ی شما بسیار نوآورانه و بی‌نظیر باشد، در صورتی که مهارت‌های رهبری لازم برای هدایت تیم و تبدیل آن به واقعیت را نداشته باشید، ایده‌تان فقط در حد یک رؤیای ذهنی باقی می‌ماند و هرگز رنگ واقعیت را نمی‌بیند.

اگر در گذشته کارنامه‌ی درخشانی در به اتمام رساندن پروژه‌های مشابه داشته‌اید، احتمالاً متقاعد کردن همکارانتان کار نسبتاً آسانی خواهد بود. اما اگر سابقه‌ی چندانی ندارید، باید خود را برای یک مسیر دشوار آماده کنید. اعتبار شما (یا فقدان آن) پیش از خودتان حرف می‌زند. وقتی شخصی مثل «استیون اسپیلبرگ» وارد دفتر یک تهیه‌کننده‌ی هالیوودی می‌شود، برای معرفی فیلم خود مسیر بسیار آسان‌تری نسبت به یک فیلم‌ساز تازه‌کار پیش رو دارد. حالا احتمالاً شما در صنعت خودتان استیون اسپیلبرگ نیستید؛ اما حتی اگر در نقطه‌ی شروع قرار دارید و یک تازه‌کار محسوب می‌شوید، نباید پیش از آغاز تسلیم شوید. هر کسی باید از یک جایی شروع کند. شاید این ایده همان نقطه‌ی عطفی باشد که مسیر حرفه‌ای شما را دگرگون می‌کند، اما برای رسیدن به آن باید تلاش کنید.

از قدم‌های کوچک شروع کنید. با داوطلب شدن برای انجام کارهای ساده، مهارت‌های رهبری خود را به دیگران ثابت کنید. اولین کار می‌تواند به سادگیِ برنامه‌ریزی برای یک ناهار گروهی باشد. انجام دادن همین کار هم از آنچه فکر می‌کنید سخت‌تر است و عیار رهبری شما را نشان می‌دهد. شما باید مکان مناسبی را پیدا کنید، زمان آزاد همکاران را هماهنگ کنید، سفارش‌ها را به رستوران اعلام کنید، صورت‌حساب را تقسیم کنید و در نهایت همه را راضی نگه دارید. از آنجا به بعد، می‌توانید به‌تدریج کارهای بزرگ‌تری را بر عهده بگیرید و در این مسیر، ابعاد بیشتری از توانمندی‌های رهبری خود را به نمایش بگذارید. مثلاً بعد از پروژه‌ی ناهار، سراغ حل یک مشکل کوچک در خدمات مشتری بروید و بعد از آن، پیشنهاد یک تغییر کوچک در لوگوی شرکت را مطرح کنید.

وقتی با این روش‌ها اعتبار خود را به‌عنوان یک رهبر ساختید، در روز ارائه‌ی ایده‌ی اصلی، در موقعیت بسیار قدرتمندتری خواهید بود. در آن روز، مهارت‌های رهبری شما از قبل ثابت شده است. اکنون فقط باید آخرین قطعه‌ی پازل را به آن اضافه کنید: اعتمادبه‌نفس. برای اینکه همکاران روی توانایی شما حساب باز کنند، باید با تمام وجود احساس کنند که شما به خودتان اعتماد دارید. به یاد داشته باشید: شما تنها مدافع ایده‌ی خود هستید؛ پس باید مانند یک مدافع واقعی، باصلابت رفتار کنید و حرف بزنید!

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب جایزه رایگان درون جعبه

در دنیای امروز، نوآوری‌های بزرگ فناوری برای اکثر شرکت‌ها دور از دسترس هستند و تبلیغات سنتی نیز دیگر مسیر مؤثری برای ارتباط با مردم نیست. خوشبختانه یک راهکار جایگزین و قدرتمند وجود دارد: پناه بردن به نوآوری‌های کوچک و نرم. شما می‌توانید با ایجاد یک مزیت رقابتی خلاقانه، محصول، خدمات یا کسب‌وکار خود را در بازار متمایز کنید. این نوآوری‌ها درست مانند جوایز رایگان برای شما و مشتریانتان عمل می‌کنند؛ از یک سو برای شما روشی بسیار کم‌هزینه برای ایجاد سر و صدا در بازار فراهم می‌سازند و از سوی دیگر، برای مشتریان به یک ویژگی اضافی و وسوسه‌کننده تبدیل می‌شوند.

خلاصه کتاب‌های مشابه

اثر رایان هالیدی
رایگان
اثر ست گودین
اثر نیر ایال
رایگان

جدیدترین خلاصه کتاب‌ها

رایگان
اثر اندرو راس سورکین
رایگان
اثر جی کنراد لوینسون
اثر هانس رزلینگ، اولا روزلینگ و آنا روزلینگ رونلاند
اثر بیل جورج، پیتر سیمز
اثر کارول دوک