کتاب ساختن برای ماندن

راز ماندگاری شرکت‌های بزرگ در گذر زمان
خلاصه کتاب رایگان

نویسندگان:

جری پوراس (Jerry I. Porras)
n ذخیره

در کتابخانه کاربران

امتیاز 4.5

توسط خوانندگان کتاب

m نفر

در حال مطالعه کتاب

k مرتبه

اتمام مطالعه کتاب

معرفی کتاب ساختن برای ماندن

کتاب «ساختن برای ماندن» که در سال ۱۹۹۴ منتشر شد، دست به یک کنکاش عمیق می‌زند تا راز ماندگاری هجده شرکت فوق‌العاده و الهام‌بخش را کشف کند. این کتاب به‌دنبال پاسخ به این پرسش است که چه عاملی باعث می‌شود برخی سازمان‌ها بتوانند دهه‌ها و حتی نزدیک به دو قرن، با قدرت به حیات و شکوفایی خود ادامه دهند.

این تحقیق پیشگامانه و جذاب، تفاوت‌های ساده اما بسیار مهمی را به تصویر می‌کشد که خط فاصلی پررنگ میان این شرکت‌های پیشرو و رقبای کمتر موفقشان رسم می‌کند. در واقع، کتاب نشان می‌دهد که ماندگاری تصادفی نیست، بلکه ریشه در یک معماری دقیق و اصولی دارد که سازمان را در برابر تندبادهای تغییر، ایمن نگه می‌دارد.

آموزه‌ها و توصیه‌های این کتاب تاریخ انقضا ندارند و برای تمامی سطوح سازمانی، از کارمندان تازه‌کار تا مدیران عامل ارشد، راهگشا هستند. فرقی نمی‌کند عضوی از یک استارتاپ کوچک باشید، در یک بنیاد خیریه فعالیت کنید، یا بخشی از شرکت‌های فهرست فورچون ۵۰۰ باشید؛ درک اهمیت پایبندی به یک ایدئولوژی محوری، شما را برای ساختن مسیری بی‌انتها از پیشرفت و موفقیت آماده می‌کند.

مشخصات کتاب ساختن برای ماندن

Built to Last
Successful Habits of Visionary Companies
1994 میلادی
انگلیسی

برداشت‌ها و تعابیر از موضوع کتاب:

عادت‌های موفق شرکت‌های آرمانی
،
مسیر پیشرفت شرکت‌های موفق
،
چرا شرکت‌های موفق و دوراندیش به دنبال مدیران متواضع هستند؟
،
عادت‌ها و روش‌های موفقِ شرکت‌های آینده‌نگر

خلاصه کتاب ساختن برای ماندن

18 دقیقه

زمان مطالعه خلاصه کتاب

8 فصل

عصاره از مطالب کتاب

مقدمه

چرا برخی شرکت‌ها صد سال دوام می‌آورند؟ مقدمه‌ای بر ساختن برای ماندن

شرکت‌های پیشرو با موفقیت‌های خیره‌کننده و پایدارشان، درس‌های بی‌نظیری برای ما به همراه دارند. آن‌ها سازمان‌هایی با سابقه‌ی طولانی هستند که همواره در صنایع خود مورد تحسین قرار گرفته‌اند. جالب‌تر اینکه شکوفایی آن‌ها به یک فرد یا محصول وابسته نیست؛ حتی زمانی که رهبران بزرگشان بازنشسته می‌شوند یا محصولات پرفروششان از رده خارج می‌گردند، این شرکت‌ها همچنان با قدرت به راه خود ادامه می‌دهند.

نویسندگان کتاب برای کشف راز این موفقیت پایدار، ابتدا از صدها مدیر عامل برجسته نظرسنجی کردند تا نام شرکت‌های پیشرو را استخراج کنند. در نهایت، هجده شرکت که نامشان بیش از بقیه تکرار شده بود، برای این تحقیق انتخاب شدند؛ نام‌های آشنا و بزرگی مانند شرکت والت‌دیزنی، هتل‌های ماریوت و شرکت داروسازی مرک.

در گام بعدی، این هجده شرکت پیشرو با رقبای مشابه خود مقایسه شدند؛ سازمان‌هایی که بازارها و محصولات یکسانی داشتند و اصلاً هم ضعیف نبودند، اما در نگاه مدیران عامل، از جایگاه پیشرو بودن فاصله داشتند. میانگین تاریخ تاسیس هر دو گروه به دهه‌ی ۱۸۹۰ برمی‌گشت. نویسندگان با تکیه بر کوهی از داده‌ها، شامل مصاحبه‌ها، گزارش‌های سالانه، صورت‌های مالی و مقالات خبری، همه‌چیز را از ساختار مالکیت گرفته تا فرهنگ سازمانی این شرکت‌ها زیر ذره‌بین بردند.

برای درک عظمت این شرکت‌های پیشرو، فقط به این آمار خیره‌کننده دقت کنید: اگر در سال ۱۹۲۶، تنها یک دلار در سهام آن‌ها سرمایه‌گذاری می‌کردید، آن یک دلار تا سال ۱۹۹۰ به ۶۳۵۶ دلار تبدیل می‌شد! حالا این رقم را مقایسه کنید با ۹۵۵ دلاری که از سرمایه‌گذاری در شرکت‌های رقیبشان به دست می‌آوردید، یا رقم ناچیز ۴۱۵ دلار که حاصل سرمایه‌گذاری در بازار عمومی بود. با دیدن این ارقام، اصلاً جای تعجب نیست که تمام شرکت‌های فهرست فورچون ۵۰۰ از نتایج این تحقیق شگفت‌زده شوند؛ چرا که این سازمان‌های پیشرو، دقیقاً شبیه به ماشین‌هایی هستند که بی‌وقفه در حال تولید رهبران و محصولات بی‌نظیرند.

فصل 1
از 8

سازمان، مهم‌ترین محصول یک بنیان‌گذار است

برخلاف باور عمومی، موفقیت یک شرکت پیشرو لزوماً در گرو یک ایده‌ی اولیه و درخشان نیست. برای مثال، بنیان‌گذار شرکت سونی در ابتدا هیچ ایده‌ی مشخصی درباره‌ی محصولات شرکتش نداشت. او پس از تأسیس سونی، جلسات طوفان فکری به راه انداخت تا ایده‌های تجاری عجیب و غریبی را بررسی کند؛ از تولید خمیر لوبیای شیرین گرفته تا تجهیزات مینیاتوری گلف! بیل هیویت و دیو پکارد نیز وقتی شرکت هیولت پکارد (HP) را پایه‌گذاری کردند، هیچ ایده‌ی تجاری روشنی در سر نداشتند. ذهن آن‌ها پر از ایده‌های پراکنده و عجیبی مثل شست‌وشوی خودکار توالت و نشانگرهای خطای بولینگ بود.

بنابراین روشن است که برای ساختن یک شرکت پیشرو، نیازی به ایده‌های بزرگِ ابتدایی نیست. حتی وجود رهبران کاریزماتیک و پرهیاهو هم یک ضرورت محسوب نمی‌شود. درست است که شرکت‌های پیشرو افراد خارق‌العاده‌ای را در رأس خود داشتند، اما بیشتر آن‌ها انسان‌هایی عادی، محتاط و بسیار فروتن بودند.

پس راز این موفقیت پایدار در کجاست؟ بسیاری از رقبای آن‌ها هم ایده‌های بزرگ و رهبرانی قدرتمند داشتند، اما در نهایت از کورس رقابت جا ماندند. دلیلش این است که شرکت‌های پیشرویی که در کتاب «ساختن برای ماندن» بررسی شده‌اند، به‌جای اینکه تمام تمرکز خود را روی یک محصول خاص یا یک رهبر بی‌بدیل بگذارند، خودشان را به سازمان‌هایی مستحکم تبدیل کردند که وظیفه‌شان تولید مداوم ایده‌های ناب و رهبران توانمند بود.

شاهکار واقعی بنیان‌گذاران، نه خلق یک محصول، بلکه خلق خودِ «شرکت» بود؛ شرکتی که مستقل از هر فرد یا ایده‌ای، مسیر پیشرفت را طی می‌کرد. تفاوت این دو نگاه را می‌توان به ساعت دیواری تشبیه کرد: داشتن یک ایده‌ی بزرگ یا یک رهبر افسانه‌ای، شبیه این است که به یک ساعت نگاه کنید تا زمان را در همان لحظه متوجه شوید. اما ساختن سازمانی که دائماً ایده‌ها و رهبران بزرگ می‌پروراند، شبیه این است که خودتان یک ساعت بسازید؛ یک ماشین دقیق و قابل‌اعتماد که تا همیشه زمان درست را به شما نشان خواهد داد.

فصل 2
از 8

قطب‌نمای ارزش‌ها، فراتر از وسوسه‌ی سود

شرکت‌های پیشرو به‌جای آنکه بی‌وقفه در پی سودآوری باشند، اغلب اهداف والاتری را دنبال می‌کنند. در یک سوی این معادله، «ارزش‌های محوری» قرار دارند؛ اصول پایداری که مسیر هر تصمیمی را مشخص می‌کنند. در سوی دیگر، «ایده‌ئولوژی‌های محوری» جای گرفته‌اند؛ مجموعه‌ای از اصول بنیادین که در هر شرایطی راهنمای شرکت هستند. ترکیب این دو با هم، چیزی شبیه به اعلامیه‌ی استقلال آمریکا را برای یک سازمان می‌سازد.

به‌عنوان نمونه، شرکت داروسازی جانسون و جانسون (J&J) را در نظر بگیرید. در سال ۱۹۳۵، رابرت جانسون جونیور، مدیرعامل وقت، ایده‌ئولوژی محوری شرکت را در سندی با عنوان «عقیده‌ی ما» مکتوب کرد. او در این سند مسئولیت‌های شرکت را اولویت‌بندی کرد: اول مسئولیت در قبال مشتریان، دوم مسئولیت در قبال کارمندان و به همین ترتیب تا آخر. جالب اینجاست که جانسون، سهام‌داران و کسب سود منصفانه را در جایگاه پنجم و پایانی این فهرست قرار داد، یعنی بعد از آنکه تمام وظایف اخلاقی و انسانی شرکت را برشمرده بود.

اکثر شرکت‌های پیشرو نیز چنین رویکردی داشتند و سودآوری، هدف غایی آن‌ها نبود. شاید برخی از این ایده‌ئولوژی‌ها در نگاه اول آرمان‌گرایانه و دور از واقعیت به نظر برسند، اما این سازمان‌ها همیشه راهی یافته‌اند تا در تصمیمات تجاری خود واقع‌بین بمانند، بی‌آنکه حتی یک قدم از ایده‌ئولوژی محوری خود عقب‌نشینی کنند.

این ایده‌ئولوژی محوری در تمام دوران‌ها، چه در روزهای اوج و چه در دل بحران‌ها، نقشی حیاتی دارد. برای مثال در دهه‌ی ۱۹۸۰، زمانی که شرکت فورد با بحرانی ویرانگر دست‌وپنجه نرم می‌کرد، تیم مدیریتی به‌جای تصمیمات عجولانه، مکث کرد تا به یاد بیاورد هدف اصلی شرکت چیست و چگونه می‌توانند دوباره به ارزش‌های بنیان‌گذارشان، یعنی هنری فورد، متصل شوند. در نقطه‌ی مقابل، شرکت رقیب آن‌ها یعنی جنرال موتورز، هرگز چنین تلاشی از خود نشان نداد.

هر یک از شرکت‌های پیشرو، ایده‌ئولوژی محوری خاص خود را داشتند که محتوایشان با یکدیگر بسیار متفاوت بود. در واقع، آنچه اهمیت دارد محتوای دقیق این ایده‌ئولوژی نیست، بلکه داشتن یک ایده‌ئولوژی اصیل و پایبندی قاطعانه و عملی به آن است.

فصل 3
از 8

حفظ هسته، تغییر در پوسته

آنچه شرکت‌های پیشرو را تا این حد موفق و متمایز می‌کند، توانایی آن‌ها در حفظ ایده‌ئولوژی‌های محوری، هم‌زمان با ارتقا و تغییر در نمودهای ظاهری آن است. برای مثال، تلاش بی‌وقفه‌ی شرکت وال‌مارت برای برآورده کردن انتظارات مشتریان، بخش ثابت و تغییرناپذیر ایده‌ئولوژی محوری آن‌هاست؛ اما شیوه‌ی استقبال کارمندان از مشتریان در فروشگاه‌ها، روشی است که قابلیت تغییر و بهبود دارد. به همین شکل، پیشگام بودن در صنعت هوانوردی، ایده‌ئولوژی محوری شرکت بوئینگ است، اما ساخت جت‌های غول‌پیکر صرفاً نشانه‌ای از این ایده‌ئولوژی است که می‌تواند در گذر زمان تکامل یابد.

این انعطاف‌پذیری نشان می‌دهد که شرکت‌های پیشرو خود را در دوراهی انتخاب میان «ایده‌ئولوژی» و «پیشرفت» گرفتار نمی‌کنند. آن‌ها با نبوغی کم‌نظیر، هر دو را با هم پیش می‌برند؛ یعنی در حالی که با تمام توان به ایده‌ئولوژی محوری خود وفادارند، دست از آزمایش و توسعه هم برنمی‌دارند.

این سازمان‌ها از ایده‌ئولوژی محوری به‌عنوان لنگرگاهی برای ثبات استفاده می‌کنند، اما هم‌زمان می‌کوشند محصولات، ساختار و کسب‌وکارشان را بی‌وقفه بهبود دهند. آن‌ها هرگز به وضع موجود راضی نمی‌شوند و به دستاوردهای کوچک قناعت نمی‌کنند. جی. ویلارد ماریوت، بنیان‌گذار هتل‌های ماریوت، با این شعار قدرتمند زندگی می‌کرد: «به ساختن ادامه بده، کارهایی سازنده انجام بده تا وقتی که مرگ فرابرسد. هر روز را تا آخرین لحظه با ارزش کن.»

شاید اشاره به مرگ در این شعار کمی تاریک به نظر برسد، اما در دل خود تعهدی عمیق به پیشرفت همیشگی را جای داده است. در شرکت‌های پیشرو، عطش برای پیشرفت دقیقاً به اندازه‌ی ایده‌ئولوژی‌های محوری، امری ذاتی و جدایی‌ناپذیر است. آن‌ها با تعیین اهداف جسورانه و خلق روش‌های عملی برای تشویق کارکنان به نوآوری، این پیشرفت را رقم می‌زنند.

فصل 4
از 8

قدرت جادویی اهداف دلهره‌آور

شرکت‌های پیشرو برای حرکت رو به جلو، معمولاً اهدافی به‌شدت جسورانه برای خود ترسیم می‌کنند که در کتاب به آن‌ها «اهداف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگ» (BHAG) گفته می‌شود. این سازمان‌ها با تمام قوا و به‌طور مطلق خود را وقف رسیدن به این اهداف می‌کنند.

این اهداف به‌قدری جاه‌طلبانه هستند که به چشم افراد بیرون از سازمان، کاملاً غیرواقعی و محال به نظر می‌رسند. اما در عین حال، آن‌قدر شفاف و ملموس‌اند که همچون موتوری قدرتمند، به کل سازمان انرژی می‌دهند و تمرکز ایجاد می‌کنند. یکی از معروف‌ترین نمونه‌های غیرشرکتی از این «اهداف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگ»، هدفی بود که جان اف. کندی در سال ۱۹۶۱ تعیین کرد: او اعلام کرد که آمریکا در کمتر از یک دهه، انسانی را به ماه خواهد فرستاد و او را به سلامت به زمین بازخواهد گرداند. در آن روزگار، این ادعا آن‌قدر جسورانه بود که حتی مضحک به نظر می‌رسید، اما همین هدف توانست کل کشور را با شتابی شگفت‌انگیز به جلو براند.

شرکت بوئینگ در طول حیات خود، اهداف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگ فراوانی تعیین کرد؛ از جمله تعهد به ساخت جت ۷۴۷. بوئینگ تمام تمرکز خود را روی این پروژه گذاشت و حتی احتمال شکست را در ذهن راه نداد. مدیرعامل شرکت با قاطعیت اعلام کرد که آن‌ها این جت را خواهند ساخت، حتی اگر این کار به قیمت مصرف شدن کل بودجه‌ی شرکت تمام شود! و در واقعیت هم تقریباً همین اتفاق افتاد؛ در برهه‌ای از زمان، به دلیل برآورده نشدن انتظارات فروش، شرکت مجبور شد حدود ۸۶هزار نفر، یعنی نزدیک به شصت درصد از نیروی کار خود را اخراج کند.

توماس جی. واتسون سینیور نیز دقیقاً از همین استراتژی استفاده کرد. او بنیان‌گذار «شرکت محاسبه و ثبت اطلاعات کامپیوتری» بود که در گذشته چیزهایی مثل آسیاب قهوه و ترازوی قصابی می‌فروخت. او برای نشان دادن جاه‌طلبی خود جهت جهانی شدن، هدف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگی تعیین کرد و نام شرکت را تغییر داد. انتخاب این نام جدید در آن زمان بسیار جسورانه و گستاخانه بود: «ماشین‌های تجاری بین‌المللی» یا همان آی‌بی‌ام (IBM).

نکته‌ی مهم این است که این اهداف بزرگ، معمولاً راه خود را به سوی موفقیت باز می‌کنند. همان‌طور که برنامه‌ی فضایی آمریکا حتی پس از مرگ کندی ادامه یافت، در شرکت‌های پیشرو نیز «اهداف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگ» پس از رفت‌وآمد مدیران عامل مختلف، با قدرت پیگیری می‌شدند. و هرگاه یکی از این اهداف محقق می‌شد، هدف دلهره‌آور جدیدی دقیقاً در راستای ایده‌ئولوژی محوری شرکت متولد می‌گشت.

فصل 5
از 8

فرهنگ‌های سازمانیِ غیرقابل‌نفوذ

شرکت‌های پیشرو آن‌چنان با قدرت و تمرکز بر ایده‌ئولوژی محوری خود پافشاری می‌کنند که فرهنگ سازمانی‌شان فضایی تقریباً فرقه‌مانند به خود می‌گیرد. برای مثال، کارمندان تازه‌وارد باید در سریع‌ترین زمان ممکن با همکاران خود اُخت شوند و تحت هیچ شرایطی درباره‌ی اتفاقات و کارهای داخلی شرکت با افراد بیرون صحبت نکنند. در این سازمان‌ها، کارمندان به‌طور کامل در تاروپود ایده‌ئولوژی محوری شرکت غرق می‌شوند. مثلاً در دوره‌ای، مدیران آینده و در حال آموزشِ آی‌بی‌ام، موظف بودند در کنار هم این سرود را بخوانند: «با آی‌بی‌ام پیش برو. دست در دست دیگران، سخت‌ کار کن.»

شرکت والت‌دیزنی نیز دقیقاً چنین رویکردی داشت. آن‌ها از کارمندانشان انتظار داشتند که با ایده‌ئولوژی محوری شرکت، یعنی «سرگرمی خانوادگی سالم»، زندگی کنند و با آن نفس بکشند. قوانین به شدت سخت‌گیرانه بود؛ مثلاً مردانی که ریش داشتند حق کار کردن در پارک‌های تفریحی والت‌دیزنی را نداشتند و اگر کسی در حضور خود والت‌دیزنی از کلمات چهار حرفی (فحش‌های رکیک) استفاده می‌کرد، بدون هیچ استثنایی در همان لحظه اخراج می‌شد.

در شرکت‌های پیشرو، هیچ جایگاهی برای کسانی که نمی‌توانند خود را با استانداردهای سخت‌گیرانه‌ی سازمان تطبیق دهند، وجود ندارد. کارمندان جدید معمولاً یا خیلی زود در این فرهنگ جا می‌افتند و شکوفا می‌شوند، یا به دلیل عملکرد ضعیف و نارضایتی، خیلی زود شرکت را ترک می‌کنند. در این مورد خاص، شرکت‌های پیشرو اهل هیچ‌گونه سازش و مدارایی نیستند.

با این حال، روی دیگر سکه این است که وقتی کارمندان عمیقاً به ارزش‌ها و اهداف شرکت ایمان داشته باشند، مدیران می‌توانند آزادی عمل بی‌نظیری به آن‌ها بدهند تا ایده‌های جدید را آزمایش کنند. این استقلال عمل، نه‌تنها موتور پیشرفت شرکت را روشن نگه می‌دارد، بلکه از شکل‌گیری پدیده‌ی خطرناک «تفکر گروهی» (groupthink) نیز جلوگیری می‌کند.

البته باید به یک تفاوت ظریف اما حیاتی دقت کرد: شرکت‌های پیشرو، فرقه‌هایی شخصیت‌محور نیستند که حول یک بنیان‌گذار یا مدیرعامل کاریزماتیک شکل گرفته باشند؛ بلکه آن‌ها حول ایده‌ئولوژی محوری سازمان متحد شده‌اند. درست است که رهبران کاریزماتیک می‌توانند انگیزه‌ی مقطعی فوق‌العاده‌ای ایجاد کنند، اما مشکل اینجاست که وقتی این افراد سازمان را ترک می‌کنند، آن ساختار فرقه‌مانند نیز معمولاً از هم فرو می‌پاشد.

فصل 6
از 8

کارخانه‌ی تولید رهبران بومی

اغلب شرکت‌های پیشرویی که در این کتاب بررسی شدند، مدیران عامل فوق‌العاده‌ای در راس هرم خود داشتند. اما نکته‌ی بسیار شگفت‌انگیزتر، توانایی بی‌نظیر این سازمان‌ها در تولید و پرورش مداوم چنین رهبران موفقی بود.

این سازمان‌ها تمرکز ویژه‌ای بر پرورش استعدادهای مدیریتی در داخل خودِ شرکت داشتند، تا مطمئن شوند رهبران آینده دقیقاً در راستای ایده‌ئولوژی محوری سازمان گام برمی‌دارند. هم‌زمان، آن‌ها با دقتی وسواس‌گونه برای جانشینی مدیران برنامه‌ریزی می‌کردند تا در صورت بروز هرگونه اتفاق غیرمنتظره، قطار رهبری شرکت هرگز متوقف نشود.

نگاهی به شرکت جنرال الکتریک (GE) بیندازید؛ شرکتی که بدون‌شک نام‌آورترین مدیرعامل آن، جک ولش افسانه‌ای است. به لطف تأکید شدید جنرال الکتریک بر آموزش‌های داخلی مدیریت و برنامه‌ریزی دقیق برای جانشینی، این شرکت همیشه توانسته مدیران تراز اولی مانند جک ولش را به دنیای کسب‌وکار معرفی کند. در واقع، مدیران پرورش‌یافته در جنرال الکتریک، بیش از مدیران هر شرکت دیگری توانسته‌اند به مدیران عامل موفق در سایر شرکت‌های آمریکایی تبدیل شوند. خود جک ولش، برنامه‌ی جانشینی‌اش را از هفت سال پیش از بازنشستگی‌اش تدوین کرده بود. البته باب گالوین، مدیرعامل سابق موتورولا، حتی از ولش هم فراتر رفت و برنامه‌ریزی برای رهبری نسل بعدی را ۲۵ سال پیش از ترک شرکت آغاز کرد!

در سمت مقابل، رقبای این شرکت‌های پیشرو معمولاً مسیر دیگری را می‌رفتند. آن‌ها مدیران عامل را از بیرون سازمان استخدام می‌کردند؛ افرادی که شناختی از فرهنگ شرکت نداشتند و در بسیاری از مواقع، مسیرهای اشتباهی را در پیش می‌گرفتند. این مدیرانِ وارداتی غالباً روحیه‌ای مستبدانه داشتند و هیچ برنامه‌ای برای جانشینی خود نمی‌ریختند. به همین دلیل، پس از رفتنشان، سازمان را با بحران‌های عمیق رهبری رها می‌کردند.

وضعیت در برخی از شرکت‌های رقیب حتی فاجعه‌بارتر بود؛ آن‌ها مدیران عاملی داشتند که با خودخواهی تمام، فرآیند جانشین‌پروری را مختل می‌کردند و نامزدهای توانمند و بالقوه را از شرکت فراری می‌دادند. طبیعی است که با رفتن چنین مدیرانی، شیرازه‌ی شرکت به‌طور کامل از هم می‌پاشید.

فصل 7
از 8

تکامل از مسیر هزاران آزمایش

چارلز داروین به ما آموخت که تکامل، در واقع مجموعه‌ای از آزمایش‌های موفق طبیعت است؛ جایی که تغییراتی جزئی در یک گونه رخ می‌دهد و در نهایت، سرسخت‌ترین و سازگارترین موجوداتِ آن گونه‌ی جدید زنده می‌مانند. شرکت‌های پیشرو نیز دقیقاً با همین الگو، مفهوم «پیشرفت تکاملی» را در کسب‌وکار خود پیاده کردند. آن‌ها کارمندان و مدیرانشان را آزاد گذاشتند تا ایده‌ها، روش‌ها و محصولات جدید را بی‌وقفه آزمایش کنند؛ آزمایش‌هایی که برخی از آن‌ها به پیروزی‌های تاریخی و عظیمی ختم شدند.

داستان تولد بانداژهای معروف جانسون و جانسون را به یاد بیاورید. این محصول زمانی خلق شد که یکی از کارمندان شرکت، نوار جراحی را با مقداری گاز پانسمان ترکیب کرد تا انگشت همسرش را که با چاقوی آشپزخانه بریده شده بود، سریعاً باندپیچی کند. وقتی او این ایده‌ی ساده را با بخش بازاریابی شرکت در میان گذاشت، آن‌ها با آغوش باز از آن استقبال کردند. در نهایت، همین محصول که به «باند اید» یا همان چسب‌زخم معروف شد، به پرفروش‌ترین دسته‌ی محصولات جانسون و جانسون تبدیل گشت.

یا به رویکرد شرکت M3 نگاه کنید که به کارمندانش دستور داده بود پانزده درصد از زمان کاری خود را صرف پروژه‌های مورد علاقه‌شان کنند. نتیجه‌ی پروژه‌های شخصی دو تن از همین کارمندان، در نهایت به خلق کاغذهای یادداشت چسب‌دار (پست‌ایت نوت یا استیکی نوت) منجر شد. اگر شرکت M3 فرهنگ آزمایش کردن را تشویق نمی‌کرد و این آزادی عمل را به کارکنانش نمی‌داد، این محصول هرگز رنگ بازار را نمی‌دید؛ به‌خصوص که در آن زمان، مطالعات اولیه‌ی بازار اصلاً روی خوشی به این ایده نشان نداده بودند. در نقطه‌ی مقابل، شرکت رقیب آن‌ها، یعنی نورتون قرار داشت که درهای سازمان را به روی هر ایده‌ای خارج از چارچوب‌های سنتی شرکت بسته بود.

البته قرار نیست تمام این آزمایش‌ها به موفقیت برسند. شرکت‌های پیشرو طعم شکست‌های بزرگی را هم چشیده‌اند. مثلاً شرکت جانسون و جانسون زمانی گچ‌های رنگی مخصوصی برای شکستگی استخوان کودکان تولید کرد. اما این گچ‌ها خیلی زود ملحفه‌های سفید بیمارستان‌ها را به بوم‌های نقاشی پست‌مدرن تبدیل کردند و دردسر بزرگی برای کادر درمان به وجود آوردند! با این حال، شرکت‌های پیشرو به‌خوبی می‌دانند که برای رسیدن به پیشرفت تکاملی، چاره‌ای جز عبور از دل همین آزمایش‌های ناموفق وجود ندارد.

فصل 8
از 8

از شعارهای زیبا تا اقدام‌های ملموس

در دنیای کسب‌وکار، شرکت‌های زیادی هستند که ادعا می‌کنند به ارزش‌های انسانی و آرمان‌گرایانه پایبندند، فرهنگ آزمون‌ونطا را تشویق می‌کنند یا دغدغه‌ی پیشرفت مداوم دارند؛ اما در عمل، کمتر اثری از این ادعاها دیده می‌شود. تفاوت شرکت‌های پیشروی بررسی‌شده در این کتاب با بقیه، دقیقاً در همین نقطه است: آن‌ها ارزش‌های خود را از روی کاغذ به دل واقعیت آوردند. آن‌ها ساختارها و روش‌هایی را خلق کردند که مستقیماً روی تصمیمات روزمره و زندگی کاری کارمندانشان تأثیر می‌گذاشت.

شرکت M3 صرفاً به گفتن جمله‌ی «ما کارمندانی نوآور می‌خواهیم» بسنده نکرد؛ بلکه برای تحقق این ایده، ابزارهایی واقعی در اختیار آن‌ها قرار داد. قانون پانزده درصد زمان آزاد برای پروژه‌های شخصی یکی از این روش‌ها بود. قانون دیگر این بود که سی درصد از فروش سالانه‌ی هر بخش از شرکت، باید حتماً از محصولاتی تأمین شود که عمر تولیدشان کمتر از چهار سال است. شرکت‌های پیشرو به جای سخنرانی درباره‌ی بهبود مستمر، سیستم‌هایی برای تضمین آن می‌ساختند.

برای مثال، شرکت وال‌مارت برای اطمینان از رشد مداوم خود، از ابزاری به نام «دفترچه‌های شکست دادن دیروز» استفاده می‌کرد؛ دفترچه‌هایی که میزان فروش هر روز را با فروش همان روز در سال گذشته مقایسه می‌کردند تا همیشه معیاری برای پیشرفت وجود داشته باشد. در شرکت اچ‌پی (HP) نیز، سیستم رتبه‌بندی سالانه‌ی بسیار سخت‌گیرانه‌ای اجرا می‌شد تا مطمئن شوند کارمندان صرفاً بر اساس شایستگی‌های واقعی‌شان ارتقا پیدا می‌کنند، نه به خاطر سابقه یا جایگاهشان.

همچنین، این شرکت‌های پیشرو نگاهی به‌شدت بلندمدت داشتند. آن‌ها بسیار بیشتر از رقبای خود برای توسعه‌ی فناوری‌های نو، ابداع روش‌های جدید کسب‌وکار، آموزش و رشد سرمایه‌های انسانی، و همچنین حمایت از بخش تحقیق‌وتوسعه (R&D) هزینه می‌کردند. به‌عنوان نمونه، وقتی شرکت داروسازی مرک تصمیم گرفت به غولی در عرصه‌ی تحقیقات پزشکی تبدیل شود، آزمایشگاه‌های خود را دقیقاً شبیه به آزمایشگاه‌های دانشگاهی طراحی کرد و به محققانش اجازه داد نتایج یافته‌هایشان را در مجلات معتبر علمی منتشر کنند؛ اقدامی که در آن زمان برای یک شرکت خصوصی تجاری بسیار عجیب و بی‌سابقه بود. مرک همچنین بر این باور بود که این تحقیقات علمی هستند که باید مسیر توسعه‌ی محصول را روشن کنند، نه بخش بازاریابی. همین استراتژی هوشمندانه باعث شد تا برترین و نخبه‌ترین دانشمندان، جذب آزمایشگاه‌های مرک شوند.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب ساختن برای ماندن

هسته‌ی مرکزی و پیام اصلی کتاب «ساختن برای ماندن» این است که شرکت‌های پیشرو، موفقیت خیره‌کننده‌ی خود را مدیون دو عامل اصلی هستند: وفاداری بی‌قیدوشرط به ایده‌ئولوژی‌های محوریِ خود و عطش توقف‌ناپذیر برای پیشرفت.

ایدئولوژی محوری یک شرکت شامل ارزش‌های بنیادین و همچنین هدف غایی آن می‌شود؛ یعنی دلیلی برای بودن که بسیار فراتر از کسب سود یا بالا بردن ارزش سهام است. این شرکت‌های پیشرو برای آنکه به این ایده‌ئولوژی محوری جان ببخشند و آن را تکمیل کنند، همیشه با تعیین اهداف جسورانه و خلق روش‌های عملی ملموس، در مسیر پیشرفت مداوم گام برمی‌دارند.

مقدمه

چرا برخی شرکت‌ها صد سال دوام می‌آورند؟ مقدمه‌ای بر ساختن برای ماندن

شرکت‌های پیشرو با موفقیت‌های خیره‌کننده و پایدارشان، درس‌های بی‌نظیری برای ما به همراه دارند. آن‌ها سازمان‌هایی با سابقه‌ی طولانی هستند که همواره در صنایع خود مورد تحسین قرار گرفته‌اند. جالب‌تر اینکه شکوفایی آن‌ها به یک فرد یا محصول وابسته نیست؛ حتی زمانی که رهبران بزرگشان بازنشسته می‌شوند یا محصولات پرفروششان از رده خارج می‌گردند، این شرکت‌ها همچنان با قدرت به راه خود ادامه می‌دهند.

نویسندگان کتاب برای کشف راز این موفقیت پایدار، ابتدا از صدها مدیر عامل برجسته نظرسنجی کردند تا نام شرکت‌های پیشرو را استخراج کنند. در نهایت، هجده شرکت که نامشان بیش از بقیه تکرار شده بود، برای این تحقیق انتخاب شدند؛ نام‌های آشنا و بزرگی مانند شرکت والت‌دیزنی، هتل‌های ماریوت و شرکت داروسازی مرک.

در گام بعدی، این هجده شرکت پیشرو با رقبای مشابه خود مقایسه شدند؛ سازمان‌هایی که بازارها و محصولات یکسانی داشتند و اصلاً هم ضعیف نبودند، اما در نگاه مدیران عامل، از جایگاه پیشرو بودن فاصله داشتند. میانگین تاریخ تاسیس هر دو گروه به دهه‌ی ۱۸۹۰ برمی‌گشت. نویسندگان با تکیه بر کوهی از داده‌ها، شامل مصاحبه‌ها، گزارش‌های سالانه، صورت‌های مالی و مقالات خبری، همه‌چیز را از ساختار مالکیت گرفته تا فرهنگ سازمانی این شرکت‌ها زیر ذره‌بین بردند.

برای درک عظمت این شرکت‌های پیشرو، فقط به این آمار خیره‌کننده دقت کنید: اگر در سال ۱۹۲۶، تنها یک دلار در سهام آن‌ها سرمایه‌گذاری می‌کردید، آن یک دلار تا سال ۱۹۹۰ به ۶۳۵۶ دلار تبدیل می‌شد! حالا این رقم را مقایسه کنید با ۹۵۵ دلاری که از سرمایه‌گذاری در شرکت‌های رقیبشان به دست می‌آوردید، یا رقم ناچیز ۴۱۵ دلار که حاصل سرمایه‌گذاری در بازار عمومی بود. با دیدن این ارقام، اصلاً جای تعجب نیست که تمام شرکت‌های فهرست فورچون ۵۰۰ از نتایج این تحقیق شگفت‌زده شوند؛ چرا که این سازمان‌های پیشرو، دقیقاً شبیه به ماشین‌هایی هستند که بی‌وقفه در حال تولید رهبران و محصولات بی‌نظیرند.

فصل 1
از 8

سازمان، مهم‌ترین محصول یک بنیان‌گذار است

برخلاف باور عمومی، موفقیت یک شرکت پیشرو لزوماً در گرو یک ایده‌ی اولیه و درخشان نیست. برای مثال، بنیان‌گذار شرکت سونی در ابتدا هیچ ایده‌ی مشخصی درباره‌ی محصولات شرکتش نداشت. او پس از تأسیس سونی، جلسات طوفان فکری به راه انداخت تا ایده‌های تجاری عجیب و غریبی را بررسی کند؛ از تولید خمیر لوبیای شیرین گرفته تا تجهیزات مینیاتوری گلف! بیل هیویت و دیو پکارد نیز وقتی شرکت هیولت پکارد (HP) را پایه‌گذاری کردند، هیچ ایده‌ی تجاری روشنی در سر نداشتند. ذهن آن‌ها پر از ایده‌های پراکنده و عجیبی مثل شست‌وشوی خودکار توالت و نشانگرهای خطای بولینگ بود.

بنابراین روشن است که برای ساختن یک شرکت پیشرو، نیازی به ایده‌های بزرگِ ابتدایی نیست. حتی وجود رهبران کاریزماتیک و پرهیاهو هم یک ضرورت محسوب نمی‌شود. درست است که شرکت‌های پیشرو افراد خارق‌العاده‌ای را در رأس خود داشتند، اما بیشتر آن‌ها انسان‌هایی عادی، محتاط و بسیار فروتن بودند.

پس راز این موفقیت پایدار در کجاست؟ بسیاری از رقبای آن‌ها هم ایده‌های بزرگ و رهبرانی قدرتمند داشتند، اما در نهایت از کورس رقابت جا ماندند. دلیلش این است که شرکت‌های پیشرویی که در کتاب «ساختن برای ماندن» بررسی شده‌اند، به‌جای اینکه تمام تمرکز خود را روی یک محصول خاص یا یک رهبر بی‌بدیل بگذارند، خودشان را به سازمان‌هایی مستحکم تبدیل کردند که وظیفه‌شان تولید مداوم ایده‌های ناب و رهبران توانمند بود.

شاهکار واقعی بنیان‌گذاران، نه خلق یک محصول، بلکه خلق خودِ «شرکت» بود؛ شرکتی که مستقل از هر فرد یا ایده‌ای، مسیر پیشرفت را طی می‌کرد. تفاوت این دو نگاه را می‌توان به ساعت دیواری تشبیه کرد: داشتن یک ایده‌ی بزرگ یا یک رهبر افسانه‌ای، شبیه این است که به یک ساعت نگاه کنید تا زمان را در همان لحظه متوجه شوید. اما ساختن سازمانی که دائماً ایده‌ها و رهبران بزرگ می‌پروراند، شبیه این است که خودتان یک ساعت بسازید؛ یک ماشین دقیق و قابل‌اعتماد که تا همیشه زمان درست را به شما نشان خواهد داد.

فصل 2
از 8

قطب‌نمای ارزش‌ها، فراتر از وسوسه‌ی سود

شرکت‌های پیشرو به‌جای آنکه بی‌وقفه در پی سودآوری باشند، اغلب اهداف والاتری را دنبال می‌کنند. در یک سوی این معادله، «ارزش‌های محوری» قرار دارند؛ اصول پایداری که مسیر هر تصمیمی را مشخص می‌کنند. در سوی دیگر، «ایده‌ئولوژی‌های محوری» جای گرفته‌اند؛ مجموعه‌ای از اصول بنیادین که در هر شرایطی راهنمای شرکت هستند. ترکیب این دو با هم، چیزی شبیه به اعلامیه‌ی استقلال آمریکا را برای یک سازمان می‌سازد.

به‌عنوان نمونه، شرکت داروسازی جانسون و جانسون (J&J) را در نظر بگیرید. در سال ۱۹۳۵، رابرت جانسون جونیور، مدیرعامل وقت، ایده‌ئولوژی محوری شرکت را در سندی با عنوان «عقیده‌ی ما» مکتوب کرد. او در این سند مسئولیت‌های شرکت را اولویت‌بندی کرد: اول مسئولیت در قبال مشتریان، دوم مسئولیت در قبال کارمندان و به همین ترتیب تا آخر. جالب اینجاست که جانسون، سهام‌داران و کسب سود منصفانه را در جایگاه پنجم و پایانی این فهرست قرار داد، یعنی بعد از آنکه تمام وظایف اخلاقی و انسانی شرکت را برشمرده بود.

اکثر شرکت‌های پیشرو نیز چنین رویکردی داشتند و سودآوری، هدف غایی آن‌ها نبود. شاید برخی از این ایده‌ئولوژی‌ها در نگاه اول آرمان‌گرایانه و دور از واقعیت به نظر برسند، اما این سازمان‌ها همیشه راهی یافته‌اند تا در تصمیمات تجاری خود واقع‌بین بمانند، بی‌آنکه حتی یک قدم از ایده‌ئولوژی محوری خود عقب‌نشینی کنند.

این ایده‌ئولوژی محوری در تمام دوران‌ها، چه در روزهای اوج و چه در دل بحران‌ها، نقشی حیاتی دارد. برای مثال در دهه‌ی ۱۹۸۰، زمانی که شرکت فورد با بحرانی ویرانگر دست‌وپنجه نرم می‌کرد، تیم مدیریتی به‌جای تصمیمات عجولانه، مکث کرد تا به یاد بیاورد هدف اصلی شرکت چیست و چگونه می‌توانند دوباره به ارزش‌های بنیان‌گذارشان، یعنی هنری فورد، متصل شوند. در نقطه‌ی مقابل، شرکت رقیب آن‌ها یعنی جنرال موتورز، هرگز چنین تلاشی از خود نشان نداد.

هر یک از شرکت‌های پیشرو، ایده‌ئولوژی محوری خاص خود را داشتند که محتوایشان با یکدیگر بسیار متفاوت بود. در واقع، آنچه اهمیت دارد محتوای دقیق این ایده‌ئولوژی نیست، بلکه داشتن یک ایده‌ئولوژی اصیل و پایبندی قاطعانه و عملی به آن است.

فصل 3
از 8

حفظ هسته، تغییر در پوسته

آنچه شرکت‌های پیشرو را تا این حد موفق و متمایز می‌کند، توانایی آن‌ها در حفظ ایده‌ئولوژی‌های محوری، هم‌زمان با ارتقا و تغییر در نمودهای ظاهری آن است. برای مثال، تلاش بی‌وقفه‌ی شرکت وال‌مارت برای برآورده کردن انتظارات مشتریان، بخش ثابت و تغییرناپذیر ایده‌ئولوژی محوری آن‌هاست؛ اما شیوه‌ی استقبال کارمندان از مشتریان در فروشگاه‌ها، روشی است که قابلیت تغییر و بهبود دارد. به همین شکل، پیشگام بودن در صنعت هوانوردی، ایده‌ئولوژی محوری شرکت بوئینگ است، اما ساخت جت‌های غول‌پیکر صرفاً نشانه‌ای از این ایده‌ئولوژی است که می‌تواند در گذر زمان تکامل یابد.

این انعطاف‌پذیری نشان می‌دهد که شرکت‌های پیشرو خود را در دوراهی انتخاب میان «ایده‌ئولوژی» و «پیشرفت» گرفتار نمی‌کنند. آن‌ها با نبوغی کم‌نظیر، هر دو را با هم پیش می‌برند؛ یعنی در حالی که با تمام توان به ایده‌ئولوژی محوری خود وفادارند، دست از آزمایش و توسعه هم برنمی‌دارند.

این سازمان‌ها از ایده‌ئولوژی محوری به‌عنوان لنگرگاهی برای ثبات استفاده می‌کنند، اما هم‌زمان می‌کوشند محصولات، ساختار و کسب‌وکارشان را بی‌وقفه بهبود دهند. آن‌ها هرگز به وضع موجود راضی نمی‌شوند و به دستاوردهای کوچک قناعت نمی‌کنند. جی. ویلارد ماریوت، بنیان‌گذار هتل‌های ماریوت، با این شعار قدرتمند زندگی می‌کرد: «به ساختن ادامه بده، کارهایی سازنده انجام بده تا وقتی که مرگ فرابرسد. هر روز را تا آخرین لحظه با ارزش کن.»

شاید اشاره به مرگ در این شعار کمی تاریک به نظر برسد، اما در دل خود تعهدی عمیق به پیشرفت همیشگی را جای داده است. در شرکت‌های پیشرو، عطش برای پیشرفت دقیقاً به اندازه‌ی ایده‌ئولوژی‌های محوری، امری ذاتی و جدایی‌ناپذیر است. آن‌ها با تعیین اهداف جسورانه و خلق روش‌های عملی برای تشویق کارکنان به نوآوری، این پیشرفت را رقم می‌زنند.

فصل 4
از 8

قدرت جادویی اهداف دلهره‌آور

شرکت‌های پیشرو برای حرکت رو به جلو، معمولاً اهدافی به‌شدت جسورانه برای خود ترسیم می‌کنند که در کتاب به آن‌ها «اهداف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگ» (BHAG) گفته می‌شود. این سازمان‌ها با تمام قوا و به‌طور مطلق خود را وقف رسیدن به این اهداف می‌کنند.

این اهداف به‌قدری جاه‌طلبانه هستند که به چشم افراد بیرون از سازمان، کاملاً غیرواقعی و محال به نظر می‌رسند. اما در عین حال، آن‌قدر شفاف و ملموس‌اند که همچون موتوری قدرتمند، به کل سازمان انرژی می‌دهند و تمرکز ایجاد می‌کنند. یکی از معروف‌ترین نمونه‌های غیرشرکتی از این «اهداف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگ»، هدفی بود که جان اف. کندی در سال ۱۹۶۱ تعیین کرد: او اعلام کرد که آمریکا در کمتر از یک دهه، انسانی را به ماه خواهد فرستاد و او را به سلامت به زمین بازخواهد گرداند. در آن روزگار، این ادعا آن‌قدر جسورانه بود که حتی مضحک به نظر می‌رسید، اما همین هدف توانست کل کشور را با شتابی شگفت‌انگیز به جلو براند.

شرکت بوئینگ در طول حیات خود، اهداف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگ فراوانی تعیین کرد؛ از جمله تعهد به ساخت جت ۷۴۷. بوئینگ تمام تمرکز خود را روی این پروژه گذاشت و حتی احتمال شکست را در ذهن راه نداد. مدیرعامل شرکت با قاطعیت اعلام کرد که آن‌ها این جت را خواهند ساخت، حتی اگر این کار به قیمت مصرف شدن کل بودجه‌ی شرکت تمام شود! و در واقعیت هم تقریباً همین اتفاق افتاد؛ در برهه‌ای از زمان، به دلیل برآورده نشدن انتظارات فروش، شرکت مجبور شد حدود ۸۶هزار نفر، یعنی نزدیک به شصت درصد از نیروی کار خود را اخراج کند.

توماس جی. واتسون سینیور نیز دقیقاً از همین استراتژی استفاده کرد. او بنیان‌گذار «شرکت محاسبه و ثبت اطلاعات کامپیوتری» بود که در گذشته چیزهایی مثل آسیاب قهوه و ترازوی قصابی می‌فروخت. او برای نشان دادن جاه‌طلبی خود جهت جهانی شدن، هدف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگی تعیین کرد و نام شرکت را تغییر داد. انتخاب این نام جدید در آن زمان بسیار جسورانه و گستاخانه بود: «ماشین‌های تجاری بین‌المللی» یا همان آی‌بی‌ام (IBM).

نکته‌ی مهم این است که این اهداف بزرگ، معمولاً راه خود را به سوی موفقیت باز می‌کنند. همان‌طور که برنامه‌ی فضایی آمریکا حتی پس از مرگ کندی ادامه یافت، در شرکت‌های پیشرو نیز «اهداف بی‌باکانه و مخاطره‌آمیز بزرگ» پس از رفت‌وآمد مدیران عامل مختلف، با قدرت پیگیری می‌شدند. و هرگاه یکی از این اهداف محقق می‌شد، هدف دلهره‌آور جدیدی دقیقاً در راستای ایده‌ئولوژی محوری شرکت متولد می‌گشت.

فصل 5
از 8

فرهنگ‌های سازمانیِ غیرقابل‌نفوذ

شرکت‌های پیشرو آن‌چنان با قدرت و تمرکز بر ایده‌ئولوژی محوری خود پافشاری می‌کنند که فرهنگ سازمانی‌شان فضایی تقریباً فرقه‌مانند به خود می‌گیرد. برای مثال، کارمندان تازه‌وارد باید در سریع‌ترین زمان ممکن با همکاران خود اُخت شوند و تحت هیچ شرایطی درباره‌ی اتفاقات و کارهای داخلی شرکت با افراد بیرون صحبت نکنند. در این سازمان‌ها، کارمندان به‌طور کامل در تاروپود ایده‌ئولوژی محوری شرکت غرق می‌شوند. مثلاً در دوره‌ای، مدیران آینده و در حال آموزشِ آی‌بی‌ام، موظف بودند در کنار هم این سرود را بخوانند: «با آی‌بی‌ام پیش برو. دست در دست دیگران، سخت‌ کار کن.»

شرکت والت‌دیزنی نیز دقیقاً چنین رویکردی داشت. آن‌ها از کارمندانشان انتظار داشتند که با ایده‌ئولوژی محوری شرکت، یعنی «سرگرمی خانوادگی سالم»، زندگی کنند و با آن نفس بکشند. قوانین به شدت سخت‌گیرانه بود؛ مثلاً مردانی که ریش داشتند حق کار کردن در پارک‌های تفریحی والت‌دیزنی را نداشتند و اگر کسی در حضور خود والت‌دیزنی از کلمات چهار حرفی (فحش‌های رکیک) استفاده می‌کرد، بدون هیچ استثنایی در همان لحظه اخراج می‌شد.

در شرکت‌های پیشرو، هیچ جایگاهی برای کسانی که نمی‌توانند خود را با استانداردهای سخت‌گیرانه‌ی سازمان تطبیق دهند، وجود ندارد. کارمندان جدید معمولاً یا خیلی زود در این فرهنگ جا می‌افتند و شکوفا می‌شوند، یا به دلیل عملکرد ضعیف و نارضایتی، خیلی زود شرکت را ترک می‌کنند. در این مورد خاص، شرکت‌های پیشرو اهل هیچ‌گونه سازش و مدارایی نیستند.

با این حال، روی دیگر سکه این است که وقتی کارمندان عمیقاً به ارزش‌ها و اهداف شرکت ایمان داشته باشند، مدیران می‌توانند آزادی عمل بی‌نظیری به آن‌ها بدهند تا ایده‌های جدید را آزمایش کنند. این استقلال عمل، نه‌تنها موتور پیشرفت شرکت را روشن نگه می‌دارد، بلکه از شکل‌گیری پدیده‌ی خطرناک «تفکر گروهی» (groupthink) نیز جلوگیری می‌کند.

البته باید به یک تفاوت ظریف اما حیاتی دقت کرد: شرکت‌های پیشرو، فرقه‌هایی شخصیت‌محور نیستند که حول یک بنیان‌گذار یا مدیرعامل کاریزماتیک شکل گرفته باشند؛ بلکه آن‌ها حول ایده‌ئولوژی محوری سازمان متحد شده‌اند. درست است که رهبران کاریزماتیک می‌توانند انگیزه‌ی مقطعی فوق‌العاده‌ای ایجاد کنند، اما مشکل اینجاست که وقتی این افراد سازمان را ترک می‌کنند، آن ساختار فرقه‌مانند نیز معمولاً از هم فرو می‌پاشد.

فصل 6
از 8

کارخانه‌ی تولید رهبران بومی

اغلب شرکت‌های پیشرویی که در این کتاب بررسی شدند، مدیران عامل فوق‌العاده‌ای در راس هرم خود داشتند. اما نکته‌ی بسیار شگفت‌انگیزتر، توانایی بی‌نظیر این سازمان‌ها در تولید و پرورش مداوم چنین رهبران موفقی بود.

این سازمان‌ها تمرکز ویژه‌ای بر پرورش استعدادهای مدیریتی در داخل خودِ شرکت داشتند، تا مطمئن شوند رهبران آینده دقیقاً در راستای ایده‌ئولوژی محوری سازمان گام برمی‌دارند. هم‌زمان، آن‌ها با دقتی وسواس‌گونه برای جانشینی مدیران برنامه‌ریزی می‌کردند تا در صورت بروز هرگونه اتفاق غیرمنتظره، قطار رهبری شرکت هرگز متوقف نشود.

نگاهی به شرکت جنرال الکتریک (GE) بیندازید؛ شرکتی که بدون‌شک نام‌آورترین مدیرعامل آن، جک ولش افسانه‌ای است. به لطف تأکید شدید جنرال الکتریک بر آموزش‌های داخلی مدیریت و برنامه‌ریزی دقیق برای جانشینی، این شرکت همیشه توانسته مدیران تراز اولی مانند جک ولش را به دنیای کسب‌وکار معرفی کند. در واقع، مدیران پرورش‌یافته در جنرال الکتریک، بیش از مدیران هر شرکت دیگری توانسته‌اند به مدیران عامل موفق در سایر شرکت‌های آمریکایی تبدیل شوند. خود جک ولش، برنامه‌ی جانشینی‌اش را از هفت سال پیش از بازنشستگی‌اش تدوین کرده بود. البته باب گالوین، مدیرعامل سابق موتورولا، حتی از ولش هم فراتر رفت و برنامه‌ریزی برای رهبری نسل بعدی را ۲۵ سال پیش از ترک شرکت آغاز کرد!

در سمت مقابل، رقبای این شرکت‌های پیشرو معمولاً مسیر دیگری را می‌رفتند. آن‌ها مدیران عامل را از بیرون سازمان استخدام می‌کردند؛ افرادی که شناختی از فرهنگ شرکت نداشتند و در بسیاری از مواقع، مسیرهای اشتباهی را در پیش می‌گرفتند. این مدیرانِ وارداتی غالباً روحیه‌ای مستبدانه داشتند و هیچ برنامه‌ای برای جانشینی خود نمی‌ریختند. به همین دلیل، پس از رفتنشان، سازمان را با بحران‌های عمیق رهبری رها می‌کردند.

وضعیت در برخی از شرکت‌های رقیب حتی فاجعه‌بارتر بود؛ آن‌ها مدیران عاملی داشتند که با خودخواهی تمام، فرآیند جانشین‌پروری را مختل می‌کردند و نامزدهای توانمند و بالقوه را از شرکت فراری می‌دادند. طبیعی است که با رفتن چنین مدیرانی، شیرازه‌ی شرکت به‌طور کامل از هم می‌پاشید.

فصل 7
از 8

تکامل از مسیر هزاران آزمایش

چارلز داروین به ما آموخت که تکامل، در واقع مجموعه‌ای از آزمایش‌های موفق طبیعت است؛ جایی که تغییراتی جزئی در یک گونه رخ می‌دهد و در نهایت، سرسخت‌ترین و سازگارترین موجوداتِ آن گونه‌ی جدید زنده می‌مانند. شرکت‌های پیشرو نیز دقیقاً با همین الگو، مفهوم «پیشرفت تکاملی» را در کسب‌وکار خود پیاده کردند. آن‌ها کارمندان و مدیرانشان را آزاد گذاشتند تا ایده‌ها، روش‌ها و محصولات جدید را بی‌وقفه آزمایش کنند؛ آزمایش‌هایی که برخی از آن‌ها به پیروزی‌های تاریخی و عظیمی ختم شدند.

داستان تولد بانداژهای معروف جانسون و جانسون را به یاد بیاورید. این محصول زمانی خلق شد که یکی از کارمندان شرکت، نوار جراحی را با مقداری گاز پانسمان ترکیب کرد تا انگشت همسرش را که با چاقوی آشپزخانه بریده شده بود، سریعاً باندپیچی کند. وقتی او این ایده‌ی ساده را با بخش بازاریابی شرکت در میان گذاشت، آن‌ها با آغوش باز از آن استقبال کردند. در نهایت، همین محصول که به «باند اید» یا همان چسب‌زخم معروف شد، به پرفروش‌ترین دسته‌ی محصولات جانسون و جانسون تبدیل گشت.

یا به رویکرد شرکت M3 نگاه کنید که به کارمندانش دستور داده بود پانزده درصد از زمان کاری خود را صرف پروژه‌های مورد علاقه‌شان کنند. نتیجه‌ی پروژه‌های شخصی دو تن از همین کارمندان، در نهایت به خلق کاغذهای یادداشت چسب‌دار (پست‌ایت نوت یا استیکی نوت) منجر شد. اگر شرکت M3 فرهنگ آزمایش کردن را تشویق نمی‌کرد و این آزادی عمل را به کارکنانش نمی‌داد، این محصول هرگز رنگ بازار را نمی‌دید؛ به‌خصوص که در آن زمان، مطالعات اولیه‌ی بازار اصلاً روی خوشی به این ایده نشان نداده بودند. در نقطه‌ی مقابل، شرکت رقیب آن‌ها، یعنی نورتون قرار داشت که درهای سازمان را به روی هر ایده‌ای خارج از چارچوب‌های سنتی شرکت بسته بود.

البته قرار نیست تمام این آزمایش‌ها به موفقیت برسند. شرکت‌های پیشرو طعم شکست‌های بزرگی را هم چشیده‌اند. مثلاً شرکت جانسون و جانسون زمانی گچ‌های رنگی مخصوصی برای شکستگی استخوان کودکان تولید کرد. اما این گچ‌ها خیلی زود ملحفه‌های سفید بیمارستان‌ها را به بوم‌های نقاشی پست‌مدرن تبدیل کردند و دردسر بزرگی برای کادر درمان به وجود آوردند! با این حال، شرکت‌های پیشرو به‌خوبی می‌دانند که برای رسیدن به پیشرفت تکاملی، چاره‌ای جز عبور از دل همین آزمایش‌های ناموفق وجود ندارد.

فصل 8
از 8

از شعارهای زیبا تا اقدام‌های ملموس

در دنیای کسب‌وکار، شرکت‌های زیادی هستند که ادعا می‌کنند به ارزش‌های انسانی و آرمان‌گرایانه پایبندند، فرهنگ آزمون‌ونطا را تشویق می‌کنند یا دغدغه‌ی پیشرفت مداوم دارند؛ اما در عمل، کمتر اثری از این ادعاها دیده می‌شود. تفاوت شرکت‌های پیشروی بررسی‌شده در این کتاب با بقیه، دقیقاً در همین نقطه است: آن‌ها ارزش‌های خود را از روی کاغذ به دل واقعیت آوردند. آن‌ها ساختارها و روش‌هایی را خلق کردند که مستقیماً روی تصمیمات روزمره و زندگی کاری کارمندانشان تأثیر می‌گذاشت.

شرکت M3 صرفاً به گفتن جمله‌ی «ما کارمندانی نوآور می‌خواهیم» بسنده نکرد؛ بلکه برای تحقق این ایده، ابزارهایی واقعی در اختیار آن‌ها قرار داد. قانون پانزده درصد زمان آزاد برای پروژه‌های شخصی یکی از این روش‌ها بود. قانون دیگر این بود که سی درصد از فروش سالانه‌ی هر بخش از شرکت، باید حتماً از محصولاتی تأمین شود که عمر تولیدشان کمتر از چهار سال است. شرکت‌های پیشرو به جای سخنرانی درباره‌ی بهبود مستمر، سیستم‌هایی برای تضمین آن می‌ساختند.

برای مثال، شرکت وال‌مارت برای اطمینان از رشد مداوم خود، از ابزاری به نام «دفترچه‌های شکست دادن دیروز» استفاده می‌کرد؛ دفترچه‌هایی که میزان فروش هر روز را با فروش همان روز در سال گذشته مقایسه می‌کردند تا همیشه معیاری برای پیشرفت وجود داشته باشد. در شرکت اچ‌پی (HP) نیز، سیستم رتبه‌بندی سالانه‌ی بسیار سخت‌گیرانه‌ای اجرا می‌شد تا مطمئن شوند کارمندان صرفاً بر اساس شایستگی‌های واقعی‌شان ارتقا پیدا می‌کنند، نه به خاطر سابقه یا جایگاهشان.

همچنین، این شرکت‌های پیشرو نگاهی به‌شدت بلندمدت داشتند. آن‌ها بسیار بیشتر از رقبای خود برای توسعه‌ی فناوری‌های نو، ابداع روش‌های جدید کسب‌وکار، آموزش و رشد سرمایه‌های انسانی، و همچنین حمایت از بخش تحقیق‌وتوسعه (R&D) هزینه می‌کردند. به‌عنوان نمونه، وقتی شرکت داروسازی مرک تصمیم گرفت به غولی در عرصه‌ی تحقیقات پزشکی تبدیل شود، آزمایشگاه‌های خود را دقیقاً شبیه به آزمایشگاه‌های دانشگاهی طراحی کرد و به محققانش اجازه داد نتایج یافته‌هایشان را در مجلات معتبر علمی منتشر کنند؛ اقدامی که در آن زمان برای یک شرکت خصوصی تجاری بسیار عجیب و بی‌سابقه بود. مرک همچنین بر این باور بود که این تحقیقات علمی هستند که باید مسیر توسعه‌ی محصول را روشن کنند، نه بخش بازاریابی. همین استراتژی هوشمندانه باعث شد تا برترین و نخبه‌ترین دانشمندان، جذب آزمایشگاه‌های مرک شوند.

چکیده پایانی

پیام کلیدی کتاب ساختن برای ماندن

هسته‌ی مرکزی و پیام اصلی کتاب «ساختن برای ماندن» این است که شرکت‌های پیشرو، موفقیت خیره‌کننده‌ی خود را مدیون دو عامل اصلی هستند: وفاداری بی‌قیدوشرط به ایده‌ئولوژی‌های محوریِ خود و عطش توقف‌ناپذیر برای پیشرفت.

ایدئولوژی محوری یک شرکت شامل ارزش‌های بنیادین و همچنین هدف غایی آن می‌شود؛ یعنی دلیلی برای بودن که بسیار فراتر از کسب سود یا بالا بردن ارزش سهام است. این شرکت‌های پیشرو برای آنکه به این ایده‌ئولوژی محوری جان ببخشند و آن را تکمیل کنند، همیشه با تعیین اهداف جسورانه و خلق روش‌های عملی ملموس، در مسیر پیشرفت مداوم گام برمی‌دارند.

خلاصه کتاب‌های مشابه

اثر مایکل بانگی استانیر
رایگان
اثر شین پریش
رایگان
اثر دارن هاردی

جدیدترین خلاصه کتاب‌ها

اثر هانس رزلینگ، اولا روزلینگ و آنا روزلینگ رونلاند
اثر بیل جورج، پیتر سیمز
اثر کارول دوک
رایگان
اثر آنا لمبکی
رایگان
اثر دنیل لیبرمن، مایکل لانگ
اثر پیتر تیل، بلیک مسترز