فصل 7
از 7

فرهنگ سازمانی: تفاوت مرگ و زندگی در درس‌های ناسا

تجدیدنظر و بازنگری، مهارتی نیست که فقط محدود به رشد فردیِ انسان‌ها باشد؛ بلکه اکسیژنِ ضروری برای ادامه‌ی حیاتِ سازمان‌هاست. در سال ۲۰۰۳، زمانی که شاتل فضایی کلمبیا (Space Shuttle Columbia) از ایستگاه ناسا (NASA) به فضا پرتاب شد، تکه‌ای از فومِ عایق از بدنه‌ی شاتل جدا شد. فکر می‌کنید واکنش تیمِ مستقر در ایستگاه زمینی به این اتفاق چه بود؟ آن‌ها خیلی سریع و با اطمینان نتیجه گرفتند که جای هیچ‌گونه نگرانی نیست؛ استدلالشان هم این بود که پیش‌تر در پرتاب‌های قبلی نیز چنین اتفاقی افتاده بود و هیچ بحرانی ایجاد نکرده بود.

اما اگر این تیم فقط کمی درنگ می‌کرد و درباره‌ی اهمیتِ جدا شدنِ فوم «دوباره فکر می‌کرد»، متوجه می‌شد که در آستانه‌ی یک فاجعه‌ی تمام‌عیار قرار دارند. همان تکه فومِ جداشده باعث شد تا شاتل فضایی در زمانِ ورود مجدد به جو زمین متلاشی شود و مرگِ دل‌خراشِ هر ۷ فضانوردِ سرنشینِ آن را رقم بزند.

اما ریشه‌ی این سهل‌انگاریِ مرگ‌بار چه بود؟ دلیل اصلی این بود که در آن زمان، فرهنگ حاکم بر ناسا به‌شدت «نتیجه‌گرا» بود. تمام تمرکز و اولویتِ سازمان بر این بود که مأموریت‌ها سر موعد انجام شوند و نتیجه به دست آید؛ در چنین فضاییِ خشک و پرفشاری، هیچ فرصت و اتمسفری برای شک کردن و بازنگری باقی نمی‌ماند. این تراژدی، اثباتی تلخ بر این مدعاست که فرهنگ سازمانیِ شما، مستقیماً تواناییِ تیمتان را برای تجدیدنظر و اصلاحِ خطاها تعیین می‌کند.

اگر به‌عنوان یک رهبر یا مدیر انتظار دارید که اعضای تیمتان جسارتِ بازنگری و ارزیابیِ مجددِ تصمیماتشان را داشته باشند، پیش از هر چیز باید «فرهنگ یادگیری» را در رگ‌های سازمانتان تزریق کنید. در یک فرهنگِ یادگیرنده، اولویتِ مطلق با رشد و توسعه است و فرایندِ تجدیدنظر، یک کارِ روزمره و عادی تلقی می‌شود. در این فضا، کارمندان دائماً روش‌ها و رویه‌های خود را زیر ذره‌بین می‌برند و به‌خوبی آگاه‌اند که چقدر از مسائل را هنوز نمی‌دانند. این طرز تفکر به این معناست که افراد تیم، به‌جایِ گرفتار شدن در تله‌ی اعتمادبه‌نفسِ کاذب، همواره فروتن و جویایِ یادگیری باقی می‌مانند.

شاید تصور کنید که شرکت‌های نتیجه‌گرا دستاوردهای بهتری دارند، اما پژوهش‌ها خطِ بطلانی بر این تصور می‌کشند. آمارها نشان می‌دهد سازمان‌هایی که فرهنگ یادگیری در آن‌ها نهادینه شده، نه‌تنها از نظر نوآوری پیشتاز هستند، بلکه کمترین میزانِ خطاهای استراتژیک را نیز مرتکب می‌شوند.

شاه‌کلیدِ استقرارِ این فرهنگ، ایجاد «امنیت روانی» برای اعضای تیم است. زمانی که کارمندان از نظر روانی احساسِ امنیت کنند، مطمئن می‌شوند که مدیرانشان با ریسک‌های معقول مشکلی ندارند و اگر در مسیرِ آزمودنِ یک کار جدید دچار خطا شوند، با تیغِ توبیخ و مجازات روبه‌رو نخواهند شد. در چنین محیطی، سطحِ اعتماد میان همکاران و مدیران چنان بالاست که هیچ‌کس از پذیرشِ اشتباهاتش نمی‌هراسد.

در نقطه‌ی مقابل، در فرهنگ‌های سفت‌وسخت و نتیجه‌گرا، کارمندان می‌دانند که در صورتِ شکست، تنبیه در انتظار آن‌هاست. در نتیجه، آن‌ها تمام انرژیِ خود را صرفِ لاپوشانی و مخفی کردنِ خطاهایشان می‌کنند. متأسفانه این اشتباهاتِ پنهان‌شده، بخار نمی‌شوند و به هوا نمی‌روند؛ بلکه روی هم تلنبار می‌شوند و در نهایت مصیبت‌هایی جبران‌ناپذیر —نظیرِ فاجعه‌ی شاتل کلمبیا— را به بار می‌آورند.

بنابراین، اگر می‌خواهید تیمتان در لحظاتِ حساس شجاعتِ تغییرِ مسیر و تجدیدنظر را داشته باشد، باید به آن‌ها ثابت کنید که شکست خوردن، بخشی طبیعی از مسیرِ پیشرفت است. اشتباه کردن و اصلاحِ رویکردها، نه‌تنها هیچ ایرادی ندارد، بلکه در گذر زمان، تنها مسیرِ تضمین‌شده برای یادگیری، شکوفایی و موفقیتِ پایدارِ سازمانِ شما خواهد بود.