اغلب ما فکر میکنیم بزرگترین نقطهضعفهایمان، دقیقاً همان کارهایی هستند که در آنها مهارتی نداریم. اما مطالعات علمی، واقعیتِ متفاوتی را به تصویر میکشند. تحقیقات متعدد نشان دادهاند افرادی که در آزمونهای استدلال منطقی یا حتی مسابقات کمدی پایینترین امتیازات را کسب کردهاند، مهارت و توانایی خود را بسیار بالاتر از سطح واقعیشان ارزیابی کردهاند. این یعنی توهم دانایی، بزرگترین سدِ راهِ رشدِ انسان است.
یکی از خطرناکترین پیامدهای این توهم آن است که فرد، دیگر هیچ نیازی به ارتقای مهارتهایش نمیبیند. او آنقدر به خود و دانستههایش غره است که اصلاً نمیتواند بپذیرد ممکن است در اشتباه باشد. در پژوهشی پیرامون هوش هیجانی، مشخص شد کسانی که پایینترین سطحِ هوش هیجانی را داشتند، نهتنها خود را از نظر عاطفی بسیار باهوشتر از بقیه میپنداشتند، بلکه حتی اعتقاد داشتند هیچ نیازی به پیشرفت و اصلاحِ رفتار در این زمینه ندارند.
اما پادزهرِ توهم دانایی چیست؟ فروتنی. زمانی که متواضعانه میپذیرید چیزهای بیشماری وجود دارد که از آنها بیخبرید، درهای ذهن خود را به روی یادگیری باز میکنید. شاید در نگاه اول نگران شوید که فروتنی به اعتمادبهنفس شما لطمه بزند؛ اما واقعیت این است که فروتنی اصلاً در نقطهی مقابلِ اعتمادبهنفس قرار ندارد.
اعتمادبهنفس، بازتابدهندهی خودباوری شماست؛ درحالیکه فروتنی نشان میدهد که آیا شما در حالِ ارزیابی و سنجشِ درستیِ روشهایتان هستید یا خیر. انسانِ با اعتمادبهنفس، ایمان دارد که سرانجام به هدفش خواهد رسید، اما انسانِ فروتن، مدام در حال بررسی است تا مطمئن شود آیا بهترین و کارآمدترین راه را برای رسیدن به آن هدف انتخاب کرده است یا خیر. جالب است بدانید که بیشترِ افرادِ تراز اول و موفق، همزمان از موهبتِ اعتمادبهنفس و فروتنی برخوردارند.
یک راهِ فوقالعادهی دیگر برای درهمشکستنِ توهم دانایی، ورود به بحثهای اصولی با دیگران و لذت بردن از فرایندِ آن است. وقتی با کسی بر سرِ موضوعی وارد بحث میشویم، در واقع این شانس را پیدا میکنیم که افکارِ زنگزدهی خود را بازبینی کنیم و در صورت لزوم، آنها را دور بریزیم.
این سبک از بحث کردن، شکلِ سازندهای از تعارض است. آدام گرنت در این کتاب تعارضها را به دو دستهی مجزا تقسیم میکند: تعارض احساسی و تعارض کاری. تعارض احساسی فقط یک اختلافنظر ساده نیست، بلکه آغشته به ابراز هیجانات منفی، کینهورزی و تنفر است. اما تعارض کاری، کاملاً حرفهای است و به اختلافنظر بر سرِ چگونگیِ انجامِ یک کار، بهترین استراتژی برای پیشبردِ پروژه یا نحوهی درستِ تخصیصِ منابع اشاره دارد.
گرنت در جریانِ تحقیقات گستردهاش روی شرکتهای فناوری در سیلیکون ولی (Silicon Valley)، به یک الگوی شگفتانگیز دست یافت. تیمهایی که بالاترین سطح از عملکرد و بهرهوری را داشتند، دقیقاً همانهایی بودند که حجم بالایی از تعارضهای کاری را —بهخصوص در نقطهی شروع پروژهها— تجربه میکردند. بحثهای داغِ آنها صرفاً بر سرِ این بود که چگونه کار را به بهترین شکلِ ممکن جلو ببرند. نکتهی کلیدی اینجا بود که این تیمها، از نظر احساسی تقریباً هیچ تعارضی با هم نداشتند؛ آنها بهخوبی با یکدیگر ارتباط میگرفتند، حتی در اوجِ اختلافنظرهایِ کاری.
در سمت مقابل، تیمهایی که ضعیفترین عملکرد را از خود نشان دادند، در طول پروژهها کمترین میزان تعارض کاری و درعوض، بالاترین سطح از تعارض احساسی را تجربه میکردند. دردِ اصلیِ آنها این بود: اعضای تیم آنقدر از یکدیگر کینه و نفرت به دل داشتند که اصلاً حاضر نبودند ایدههای کاریِ یکدیگر را به چالش بکشند و برای آن ارزشی قائل شوند!
