در سال ۱۹۸۳، یک نوازندهی سیاهپوست به نام داریل دیویس، کاری را آغاز کرد که در نگاه اول شبیه به خودکشی بود؛ او شروع به گفتوگو با اعضای گروه کو کلاکس کلن (Ku Klux Klan) کرد. این تشکیلات، خشنترین و نژادپرستانهترین سازمان در ایالات متحدهی آمریکاست که برای پیشبردِ اهداف تاریک خود، از هیچ عمل غیراخلاقی و خشونتآمیزی فروگذار نمیکند. هدف دیویسِ سیاهپوست از این کار، تغییر دادنِ عقایدِ ریشهدار و نژادپرستانهی این گروه بود.
از آن سال تاکنون، دیویس موفق شده است تعداد زیادی از اعضای کو کلاکس کلن را متقاعد کند تا در باورهای نژادپرستانهی خود تجدیدنظر کرده و برای همیشه این سازمان را ترک کنند. تأثیر او به حدی عمیق بود که حتی یکی از اعضای سابقِ این گروه، از دیویس خواست تا پدرخواندهی دخترش شود. این موفقیتِ خیرهکننده، کلاس درسی بینظیر برای یادگیریِ شیوههای فروپاشیِ تعصب است.
اما دیویس چگونه توانست از چنین سدِ محکمی عبور کند؟ او در مکالماتش با اعضای این سازمان، رویکردی هوشمندانه در پیش گرفت تا به آنها نشان دهد باورهایشان تا چه حد خودکامه و قوانینِ نژادپرستانهشان تا چه اندازه تهی از منطق است. دیویس به آنها یادآوری میکرد که تفکرات نژادپرستانهی آنها، صرفاً حاصلِ یک تصادفِ ژنتیکی و شرایطِ محل تولدشان بوده است.
او از اعضا این سؤالِ تأملبرانگیز را میپرسید: «فکر میکنید اگر در خانوادهی دیگری متولد و بزرگ میشدید که اصلاً عقاید نژادپرستانه نداشتند، امروز افکار شما چگونه بود؟» دیویس با سوق دادنِ آنها به سمتِ تفکر دربارهی ریشهی اصلیِ نژادپرستیشان، چشمانشان را به این حقیقت باز کرد که ساختمانِ باورهایشان روی پایههایی سست و تصادفی بنا شده است. او دریچهای در ذهن آنها گشود تا خودشان، با پای خودشان، به سراغ زیر سؤال بردنِ نژادپرستی بروند.
آدام گرنت نیز در بستری کاملاً متفاوت، پدیدهای دقیقاً مشابه را در میان هواداران دو تیمِ رقیب و دیرینهی بیسبال، یعنی یانکیها (Yankees) و رد ساکس (Red Sox) مشاهده کرد. هواداران یانکیها همیشه طرفداران تیم مقابل را انسانهایی نفرتانگیز، خشن و متکبر میپنداشتند و جالب اینکه، هوادارانِ رد ساکس هم دقیقاً همین صفتها را به یانکیها نسبت میدادند.
گرنت برای حلِ این تعارضِ عمیق، از تکنیکِ جالبی استفاده کرد. او از طرفدارانِ هر دو تیم خواست متنی بنویسند و در آن توضیح دهند که چقدر «تصادفی» طرفدارِ تیمِ محبوبشان شدهاند و چقدر اتفاقی، از تیم رقیب کینه به دل گرفتهاند. او بهطور خاص از هواداران یانکی خواست به این سؤال فکر کنند که اگر در خانوادهای از عاشقانِ رد ساکس به دنیا میآمدند، آیا امروز باز هم یانکی بودند؟ پس از نگارش این نوشتههای شخصی و تأملبرانگیز، بسیاری از هواداران دو آتشهی هر دو تیم، تغییر عقیده دادند. آنها تازه متوجه شدند که نگاهِ تعصبآمیز و کینهتوزانهی آنها، تا چه حد غیرمنطقی و بیاساس بوده است.
خلاصه اینکه، اگر روزی خواستید کسی را وادار کنید تا در باورهای سفتوسخت و متعصبانهاش بازنگری کند، بهترین راه این است که با ظرافت به او نشان دهید بخشِ بزرگی از تعصبِ امروزِ او، صرفاً محصولِ شانس و تصادفِ گذشتهی اوست.
