ما هر روز ساعتهای طولانی و بیشماری را در هزارتوی افکارمان میگذرانیم. با این وجود، بیشتر مواقع در شناختن خودِ واقعیمان ناتوانیم. حتماً برای شما هم پیش آمده است که بارها بدون هیچ دلیل واضحی، احساس خشم، گناه یا عصبانیت کنید. همین احساسات ناشناخته باعث میشوند که گاهی ناخودآگاه روابط بسیار ارزشمندمان را تخریب کنیم، بیآنکه حتی بتوانیم دلیلی منطقی برای این کار بیاوریم. به همین شکل، خیلی از آدمها وارد مسیرهای شغلی خاصی میشوند، بدون اینکه ذرهای مطمئن باشند این شغل واقعاً برای آنها مناسب است یا خیر.
ذهن انسان بازیگر عجیبی است؛ مدام همهچیز را فراموش میکند، روی مسائل مختلف قفل میشود و وسواس به خرج میدهد و ما را به بیراهه میکشاند. ما معمولاً فکر میکنیم واکنشی که به یک اتفاق نشان میدهیم، دقیقاً زاییدهی همان لحظه است؛ اما واقعیت این است که تجربیات گذشتهی ما، و به طور ویژه دوران کودکیمان، نقشی کلیدی و انکارناپذیر در واکنشهای امروز ما بازی میکنند.
برای درک بهتر این موضوع، یکی از معروفترین ابزارهای روانشناسی یعنی «آزمون رورشاخ» (Rorschach) را در نظر بگیرید. در این آزمون، لکهای از جوهر به افراد نشان داده میشود و از آنها میخواهند اولین تصویری را که با دیدن آن لکه به ذهنشان میرسد، توصیف کنند.
نکته اینجاست که تصاویر آزمون رورشاخ در واقعیت شکلِ هیچچیز خاصی نیستند. آنچه ما در دل این لکههای جوهر میبینیم، مستقیماً تحتتأثیر احساسات عمیق و تجربیات دوران کودکی ماست. مثلاً، کسی که در آغوش خانوادهای گرم و صمیمی رشد کرده، ممکن است در آن لکهی جوهر یک حیوان آرام و دوستداشتنی ببیند؛ اما فردی که در یک محیط پرتنش و ناآرام بزرگ شده، احتمالاً همان لکه را به شکل یک هیولای تهدیدآمیز تصور میکند.
تجربیات سالهای اولیهی زندگی، اثری ژرف و پاکنشدنی بر احساسات دوران بزرگسالی ما میگذارند. حتی اگر در محیطی سرشار از محبت بزرگ شده باشیم، باز هم آسیبهای کوچک دوران کودکی میتوانند به زخمهای روانی خاموشی تبدیل شوند که تا آخر عمر همراهمان میآیند.
البته اگر به میزان وابستگی طولانیمدت ما به والدینمان دقت کنیم، این حجم از تأثیرپذیری اصلاً عجیب به نظر نمیرسد. یک کره اسب تنها نیم ساعت بعد از به دنیا آمدن میتواند روی پاهای خودش بایستد؛ اما یک انسان، به طور متوسط تا ۱۸ سالگی به مراقبت و حمایت مستقیم والدینش نیاز دارد. یاد گرفتن سادهترین کارها مثل عبور از خیابان، پوشیدن لباس و یادگیری نوشتن، برای ما سالها زمان میبرد.
کودکان فقط از نظر جسمی ناتوان نیستند، بلکه محدودیتهای عاطفی فراوانی هم دارند. آنها معمولاً نمیتوانند دلیل و ریشهی احساسات خودشان یا دیگران را درک کنند. برای مثال، کودکی که صدای بلند دعوای والدینش را میشنود، ممکن است پیش خودش نتیجه بگیرد که آنها از هم متنفرند؛ درحالیکه این مشاجرهی پر سر و صدا میتواند فقط بخش طبیعی و گذرایی از یک رابطهی زناشویی باشد.
ما در تمام سالهای رشدمان، عمیقاً رنگوبوی والدینمان را میگیریم. اگر پدر و مادر در کودکی به ما بیتوجهی کرده باشند، به احتمال خیلی زیاد در بزرگسالی تشنهی عاطفه و توجه خواهیم بود. از طرف دیگر، والدینی که دائماً درگیر و مشغول کار بودهاند، ممکن است کودکانی تربیت کنند که در آینده برای جبران آن خلأ، دیوانهوار خواهان توجه دیگران باشند. این تجربیات اولیه، پایهگذار عواقب بسیار مهمی در آیندهی ما خواهند بود.
