برای درک ارزش واقعیِ رها کردن، بازی پوکر بهترین کلاس درس است. همانطور که جمی راجرز، پوکرباز مشهور، میگوید: «جوهرهی این بازی در این است که بدانی چه زمانی باید دستت را نگه داری و چه زمانی باید جا بزنی.» آیا پوکربازهای حرفهای برای برندهشدن، روی دستهای بدِ خود پافشاری میکنند؟ هرگز!
واقعیت این است که حرفهایها در بیش از نیمی از مواقع دست خود را رها میکنند و جا میزنند؛ آماری که بسیار بیشتر از بازیکنان آماتور است. در نقطهی مقابل، تازهکارها معمولاً بیشترِ دستهای خود را تا انتها بازی میکنند. آنها فقط به این امید که شاید چند دستِ متوالی را ببرند یا پولی را که باختهاند جبران کنند، دستهای بدشان را نگه میدارند و در نهایت همهچیز را میبازند.
مشکل اینجاست که ما در مواجهه با داستانهای موفقیت، معمولاً دچار سوگیری و تعصبِ «برندگان» هستیم. ما فقط روی بخشهای الهامبخشِ داستان تمرکز میکنیم؛ درست شبیه به عکس باشکوهی که در لحظهی آخرِ پیروزی ثبت میشود. اما چیزی که در این قابِ زیبا نمیبینیم، خیلِ عظیمِ آدمهایی است که اهداف اشتباه خود را رها کردهاند. در واقع، چیزی که ما نامش را «شکست» میگذاریم، دقیقاً همان چیزی است که آنها را نجات داده است. رها کردن، یک واکنش عاقلانه و کاملاً حیاتی به شرایطِ متغیرِ پیرامون است.
برای درک بهتر، رشتهی کوهنوردی را تصور کنید. هر سال افراد زیادی تلاش میکنند تا قلهی اورست را فتح کنند. تعدادی از آنها موفق میشوند و شماری هم جانشان را از دست میدهند و قربانی خشم کوهستان هیمالیا میشوند. هر دو گروه استقامت کردهاند؛ برخی به رؤیایشان رسیدهاند و برخی دیگر تسلیم سرنوشتی مرگبار شدهاند. اما در این میان، کوهنوردانی هم هستند که مسیر طولانی و سختی را تا نزدیکیِ بام جهان طی میکنند، اما وقتی شرایط را ناامن و خطرناک میبینند، دست از صعود میکشند و برمیگردند. این افراد انتخابی میکنند که جانشان را نجات میدهد. ما میتوانیم از این کوهنوردانِ محتاط و آن پوکربازهای حرفهای یاد بگیریم که رها کردن میتواند یک فضیلتِ بزرگ باشد؛ چیزی که اصلاً نباید بابتش خجالت بکشیم.
